یکی از کاستیهای سیاست خارجی ایالات متحده در خاورمیانه، و به طور کلی جهان سوم، تمایل آن به حمایت از حکومتهای خودکامه در برابر رژیمهای دموکراتیک است. ایالات متحده با پشتیبانی از حکومتهائی که با اصلاحات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مخالف هستند، هویت ویژه ایستادگی در برابر دگرگونی اجتماعی را به دست آورده است. این سیاست در هیچ جای دیگر خاورمیانه به اندازۀ خلیج فارس که ایالات متحده پارهای از خودکامهترین و ارتجاعیترین رژیمهای آن را مورد حمایت قرار داده، آشکار نیست. از جمله حکومت صدام حسین و خزب بعث عراق که از سال 1982، ایالات متحده پیوندهای نزدیکتری با آن برقرار کرد. اما پس از حمله اوت 1990 عراق به کویت، جرج بوش ناگهان تغییر موضع داد و جهاد اخلاقی بزرگی بر ضد صدام حسین، که با هیتلر و نیروهای متجاوز او مقایسهاش میکرد، اعلام داشت.
چیزی که در تمام مدت این بحران غالبا مورد غفلت قرار گرفت، حمایت گستردهای بود که رژیم عراق تا پیش از حمله به کویت از آن برخوردار میشد. نه تنها دورویی ایالات متحده در روابطش با صدام و حزب بعث از سوی نهادهای دولتی و رسانهها مطلقا مورد چشمپوشی قرار گرفت، بلکه هر دو بر گرد این بحران افسانهها بافتند. این افسانه سرایی در خدمت تقویت کاستیهای سیاست ایالات متحده در خاورمیانه و نه مبارزه با آن بوده است. جنگ خلیج فارس بر خلاف ادعای حکومت بوش، نه تنها بیثباتی را کاهش نداد بلکه این احتمال را که ایالات متحده با بحرانهای بیشتری در منطقه روبرو شود افزایش بخشید. با توجه به تأثیر این بحران بر خاورمیانه و جامعه جهانی، تحلیل افسانهها و واقعیتهایی که آن را دربر گرفته است ضروری مینماید.
افسانهها میگویند ایالات متحده به این دلیل در خلیج فارس مداخله کرد که از دولتی کوچک و بیدفاع در برابر همسایه جنگطلب آن که به همه قواعد حقوق بینالملل پشت پا زده، دفاع کند. ایالات متحده نه تنها در اقدامی شتابان کشور همسایه عراق یعنی عربستان سعودی را از تجاوز مصون داشته و کویت را آزاد کرده، بلکه کل خاورمیانه را از شر مستبدی مانند هیتلر که خواهان تسلط، بر تمامی منطقه با استفاده از نیروی نظامی از جمله سلاحهای شیمیایی، میکروبی و هستهای بود، نجات داده است. ایالات متحده و جامعه جهانی در رویارویی با دشمنی که از همۀ راههای دیپلماتیک برای حل بحران طفره میرفت، پس از آنکه تمام راههای ممکن برای حل صلحآمیز مسأله را آزمودند، ناچار از جنگ شدند. ایالات متحده با این که پیروزمندانه از کویت در برابر تجاوز دفاع کرد، هیچ پاداشی برای خود نخواست. افسانه سرایی بر این نکته تأکید دارد که دفع تجاوز در خلیج فارس، نه تنها این منطقه و کل خاورمیانه را از ثبات بیشتری برخوردار میسازد، بلکه نخستین سنگ بنای «نظم نوین جهانی» و نقش پر اهمیتتری را برای سازمان ملل متحد در مسائل جهانی استوار میسازد.
بر خلاف این اظهارات، من معتقدم تصویری که از سوی حکومت بوش و رسانههای همگانی از بحران خلیج فارس در داخل ایالات متحده ساخته و پرداخته شده، چیزی جز تحریف واقعیتها نیست. مجموعه در هم پیچیدهای از انگیزهها مداخله ایالات متحده را در خلیج فارس سبب گردید. این انگیزهها، تمایل ایالات متحده به جبران افول قدرتش در بازرگانی جهانی، کوشش در جهت حفظ دسترسی به منابع نفت و انسجام ساختار متحدان آن کشور در خاورمیانه، و فرستادن این پیام به جهان سوم را که اکنون دیگر قانون، قانون آمریکایی است، دربر میگرفت.
بحران خلیج فارس را، همچنین، باید در بافت کلی پایان جنگ سرد جای داد. به موازات کاهش تهدید منافع آمریکا از سوی اتحاد شوروی، توجه ایالات متحده هر چه بیشتر به سوی روابط با کشورهای کمتر توسعه یافته جلب شده است. از آنجا که روابط قدرت میان دولتهای پیشرفته صنعتی آمریکای شمالی، اروپا و ژاپن در کنار اتحاد شوروی (و اکنون جامعه کشورهای مستقل مشترکالمنافع) به گونه روزافزونی به تأثیر عوامل اقتصادی و نه نظامی رقم میخورد، پیوندهای اقتصادی با جهان سوم اهمیت بیشتری یافته است. در جهان سوم امکانهای چندگانهای برای گسترش بازارها، به دست آوردن مواد خام حیاتی چون نفت، و نیروی کار ارزان برای صنایع آمریکا و سایر کشورهای غربی که در پی کاستن هزینههای تولید در داخل هستند، وجود دارد. و در همین عرصه است که سه قدرت بزرگ اقتصادی - ایالات متحده، اروپای متحد و ژاپن - بهترین موقعیتها را برای افزایش امتیازهای رقابتی مربوط به خود دارا هستند.
دگرگونیهای بزرگ اخیر در سیاست بینالملل، اهمیت دروغگویی و افسانهپردازیهائی که بحران خلیج فارس را دربر گرفته بیشتر میکند، زیرا دگرگونی بنیادی نظم سیاسی بینالمللی و اقتصاد سیاسی را آشکار میسازد. شکاف عمده سیاسی و اقتصادیای که غرب را به دشمنی با اتحاد شوروی وا میداشت، اکنون تغییر مکان داده و «شمال» یا کشورهای پیشرفته صنعتی را در برابر کشورهای در حال توسعه «جنوب» قرار داده است.
بحران خلیج فارس، از جهت ایدئولوژی سلطهجویی نیز به همین اندازه دارای اهمیت است، زیرا درس بزرگی در زمینه ترویج یک موضعگیری سیاسی در میان مردم باختر زمین به نمایش میگذارد. این حکم، به ویژه در مورد افراد طبقه متوسط و متوسط پایین ایالات متحده صادق است که در تمام مدت بحران، هستۀ اصلی حمایت از عملیات نظامی علیه عراق را تشکیل میدادند. با توجه به کاهش رفاه اقتصادی طبقات متوسط و پایین آمریکا، افسانهپردازی دولت در بحران خلیج فارس گوشهای شنوایی در میان این افراد پیدا کرد. بدین ترتیب، «نظم نوین جهانی» جورج بوش را میتوان الگویی فرض کرد که باید انتظار داشت آمریکاییها در آینده بر مبنای آن در برابر تجاوزگریهای واقعی یا توهمی دولتهای جهان سوم واکنش نشان دهند. در ضمن، هدف این افسانهسرائیها این نیز بوده است که آمریکائیها را نسبت به آیندۀ اقتصادی و سیاسی خود خوشبین سازد. بدینسان، نمادها و اصطلاحات زائیده این بحران را میتوان در بحرانهای آینده به منظور جلب حمایت مردم آمریکا از (اقدامهای دولت بر ضد آن دسته از کشورهای جهان سوم که دشمن منافع آمریکا وانمود میشوند و نیز جبران مسائل داخلی آمریکا «قابل مصرف» کرد. بدین ترتیب ابعاد افسانهپردازیها درباره بحران خلیج فارس بسیار گستردهتر از خاورمیانه است. این افسانهپردازی الگوی تفکر و رفتاری برای تودههای غربی فراهم میآورد که میتواند در بحرانهای آینده برای هدفهای خارجی و داخلی به خدمت گرفته شود.
سیاست ایالات متحده در خلیج فارس:
افسانۀ انگیزههای اخلاقی
یکی از مهمترین عناصری که تفاوت جامعۀ خودکامه و جامعۀ دموکراتیک را مشخص میسازد، جریان آزاد اطلاعات بر پایه آزادی گفتار و عقیده است. همین آزادیها در جریان بحران خلیج فارس جزو چیزهایی بود که به گونهای مداوم از سوی رهبران سیاسی و رسانههای همگانی در ایالات متحده مورد تأکید قرار میگرفت تا تفاوت نظامهای سیاسی آمریکا و عراق را آشکار سازد. اما نشریه پر نفوذی چو نیویورک تایمز، مطبوعات پر تیراژ و فرستندههای عمده تلویزیونی به نسیانی تاریخی در روابط ایالات متحده و عراق اشاره میکنند که معنای این آزادی را زیر پا میگذارد. به زبان دیگر، دولت چگونه این امکان را یافت که با حفظ تصور آزادی اطلاعات در طول بحران، دخالت و همدستی دراز مدت خود با رژیم بعثی عراق را از حافظهها پاک کند؟ و به همین ترتیب، دولت چگونه توانست از هرگونه بحث جدی در مورد نتایج گستردهتر نظامی خود با صدام حسین و بعث عراق طفره رود؟
درک درستتر پاسخ این پرسشها نیازمند بررسی دلایل اعلام شده از سوی حکومت آمریکا برای توجیه سیاست خود در جریان بحران و همچنین، نتایج احتمالی و ناخواسته جنگ است که هرگز از سوی رهبران سیاسی واشنگتن به آنها اشارهای نشده است. تحلیل واقعگرایانهتر انگیزههایی که در پشت سر سیاستهای آمریکا و عراق قرار داشته، شاید بتواند سهمی در «به یادآوری تاریخ» و در نتیجه آگاه ساختن توده مردم آمریکا از چگونگی واقعیت این بحران پیدا کند. همچنین، شاید این آگاهی پارهای ابزارهای تحلیلی در اختیار کسانی قرار دهد که نه اشغال کویت از سوی عراق را تأیید میکنند و نه رفتار ایالات متحده، به ویژه استفاده از نیروی نظامی برای جلوگیری از تکرار چنین بحرانهایی در آینده را.
سیاست ایالات متحده در خلیج فارس، به ویژه استفاده همه جانبه از نیروی نظامی بر ضد عراق - نیروئی که به هیچ روی با مجوز سازمان ملل مندرج در قطعنامههای 660 و 678 تناسب نداشت - این انتظار را بوجود میآورد که این امر هم برای غرب و هم برای ملتهای خاورمیانه نتایج گستردهای در بر داشته باشد. یکی از دشواری های ارزیابی نقادانه این سیاست، جهل اکثریت مردم آمریکا نسبت به منطقه است. تنها معدودی از مردم آمریکا تا پیش از اوت 1991 اساسا اسم عراق، کویت یا صدام حسین به گوششان خورده بود. پیش از آغاز جنگ، تنها یک چهارم آمریکاییها میتوانستند جای خلیج فارس را روی نقشه نشان دهند. همین «جهل» کار حکومت بوش را آسانتر کرد، به گونهای که توانست ساختار و عوامل مؤثر بر موضعگیری در برابر این بحران و روابط نوین [ایالات متحده] با جهان سوم را تحت عنوان نظم نوین جهانی با هم یک کاسه کند.
دلایل اعلام شدۀ درگیری آمریکا در بحران خلیج فارس، به دنبال حملۀ عراق به کویت در 2 اوت 1990، چند بار دگرگون شد. نخستین واکنش حکومت بوش اساساً محاسبهای اقتصادی بود که بر مبنای آن قرار گرفتن 20 درصد ذخایر نفت جهان را در دست عراق «روش زندگی ما» را تهدید خواهد کرد و نخستین نگرانی، محافظت از یک تولیدکننده بزرگتر نفت یعنی عربستان سعودی بود. اما زمانی که موضوع حمله عراق به کویت در سازمان ملل مطرح شد، دیگر تنها مسئله نفت در میان نبود، بلکه بحث بر سر تجاوز یک کشور و الحاق خاک همسایه مستقل و لزوم بازگشت حکومت آن کشور بود. این امر در پرتو کوششهای حکومت بوش برای ایجاد یک ائتلاف بینالمللی بر ضد عراق، قابل درک است. اگر حکومت بوش مسأله را به این صورت طرح میکرد که مهمترین اثر تجاوز عراق متوجه اقتصاد آمریکاست، این استدلال احتمالا دلیل کافی برای جلب حمایت کشورهای دیگر نمیبود. در همین جا بود که «جرج بوش» به سر هم کردن مفهوم «نظم نوین جهانی» پرداخت.
در ماه نوامبر 1990، بحران خلیج فارس گسترش بیشتری یافت. پس حکومت بوش استدلال کرد که عراق ثبات جهانی را تهدید میکند زیرا نه تنها سلاحهای شیمیایی و میکروبی در اختیار دارد، بلکه چیزی نمانده که سلاح هستهای هم تولید کند: نیروی نظامی عراق از حد خطری برای خلیج فارس به حد قدرتی که جهان را تهدید میکند، رسید.
به راستی کدام یک از این انگیزهها سیاست خارجی آمریکا را در خلیج فارس توضیح میدهد؟ آیا میتوان درگیری ایالات متحده را به عوامل دیگری که در رسانههای همگانی گزارش نمیشد، نسبت داد؟ شاید روشنترین بیانیه درباره سیاست ایالات متحده، سخنرانی وزیر خارجۀ وقت، جیمز بیکر، تحت عنوان «چرا آمریکا در خلیج فارس حضور دارد» باشد که در شورای روابط جهانی در لوس آنجلس به تاریخ 29 اکتبر 1990 ایراد شد.
بیکر سه دلیل برای درگیری آمریکا در خلیج فارس عنوان کرد:
نخست اینکه،
تجاوز عراق با صلح جهانی منافات دارد... تجاوز صدام حسین تصویر جهانی بهتر را در پایان جنگ سرد مخدوش میسازد... جهان میکوشد همراه با دهه 90 به پیش برود. اما صدام حسین میکوشد همۀ ما را به دهه 30 بازگرداند... در دههی 30، متجاوزان باج میگرفتند تا آرام شوند. رئیس جمهور [بوش] موضع ما را در دهه 90 روشن کرده است: این تجاوز با باج گرفتن پایان نخواهد یافت.
استدلال دوم بیکر این بود که، تجاوز عراق گونهای مبارزطلبی منطقهای است... خاورمیانه هم اکنون گرفتار اختلافهای حل نشده، دشمنیهای فرقهای و اجتماعی، و ناهمگونیهای گسترده اقتصادی است. اگر سلاحهای کشتار جمعی و بخش بزرگی از منابع انرژی جهان را هم [به این مجموعه] بیفزاییم، ترکیبی انفجاری پدید میآید... هیچ امیدی به حل هیچ مسألهای در این منطقه وجود نخواهد داشت، مگر اینکه موج آینده، موج دگرگونی صلحآمیز در خاورمیانه و خلیج فارس باشد... اگر کردار [صدام] قاعده شود، هیچ امیدی به صلح در این منطقه باقی نمیماند.
بیکر به عنوان سومین دلیل گفت که «تجاوز عراق اقتصاد جهانی را تهدید میکند... خوب یا بد، به هر حال تا آیندۀ قابل پیشبینی، سلامت اقتصاد جهانی بستگی به دسترسی بیدردسر به منابع انرژی خلیج فارس خواهد داشت. نه ما و نه جامعه جهانی تحمل این را نخواهیم داشت که یک دیکتاتور بر این دسترسی نظارت کند.»
سخنرانی بیکر در ظاهر بسیار منطقی مینمود. اما استدلالهای او برای توجیه اینکه چرا ایالات متحده تا این اندازه در خلیج فارس درگیر شده، مسائل دیگری را بروز میدهد. نخست، مسأله صلح جهانی، به ویژه استدلالی که به باجخواهی اشاره میکند. هر چند تشبیه صدام به هیتلر با تفصیل بیشتری مورد بحث قرار خواهد گرفت، در این جا باید بگویم که ظاهرا جورج بوش و اعضای حکومت او میکوشیدند در زمان بحران، صدام حسین را آدولف هیتلر و رژیم نازی او یکسان جلوه دهند. اگر به راستی چنین بود، پس چرا برای هشت سال ایالات متحده یکی از قدرتمندترین حامیان او بود؟ در طول جنگ ایران و عراق، ایالات متحده پس از سال 1982، به گونهای فعالانه سیاستی را تعقیب میکرد که هدف آن جلوگیری از شکست نظامی عراق به دست ایران بود. ایالات متحده در آغاز جنگ، تظاهر به بیطرفی کرد و با رضایت به تماشای آن نشست که ببیند چگونه دو قدرت بالقوۀ منطقهای یکدیگر را نابود میکنند. هنری کیسینجر در 1981 به صراحت گفت: «نفع نهایی آمریکا» این است که «هر دو طرف شکست بخورند.» اما، در سال 1982 که آشکار شد ممکن است عراق جنگ را به ایران ببازد، ایالات متحده قدم پیش گذارد و فعالانه از رژیم صدام حسین حمایت کرد. ظاهراً هدف ایالات متحده جلوگیری از گسترش تندروی اسلامی از سوی ایران و سقوط عربستان سعودی و دیگر کشورهای تولیدکننده نفت در منطقه خلیج فارس بود. آمریکا که شاه را در مقام پلیس حافظ نفوذ خود در خلیج فارس از دست داده بود، اکنون امیدوار بود که شاید صدام حسین بتواند جای او را بگیرد.
ایالات متحده چگونه به عراق یاری رساند؟ نخست، در فوریۀ 1982، نام عراق از فهرست کشورهای تروریست در وزارت خارجۀ ایالات متحده حذف شد. دوم، ایالات متحده، رفتهرفته به عراق اجازه داد تکنولوژی و پارهای تجهیزات نظامی، مانند هلیکوپتر، هواپیماهای حمل و نقل و خودروهای نظامی از آمریکا بخرد. سوم، با حذف نام عراق از فهرست کشورهایی که «از تروریسم حمایت میکنند»، عراق امکان داد و ستد بازرگانی با ایالات متحده را به دست آورد. چهارم، در 1984 عراق و ایالات متحده روابط دیپلماتیک کامل خود را که از زمان جنگ 1967 اعراب و اسراییل قطع شده بود، از سرگرفتند؛ این امر به عراق امکان داد که از اطلاعات جاسوسی ایالات متحده، به ویژه اطلاعات به دست آمده از هواپیماهای جاسوسی آواکس و ماهوارههای شناسایی درباره توان نظامی و تحرکات نیروهای ایرانی، برخوردار گردد. پنجم، همزمان با سقوط بهای نفت در سال 1986، ایالات متحده، فرانسه و سایر دولتهای غربی اعتبارهای بازرگانی و کشاورزی در اختیار عراق نهادند و به آن یاری دادند تا سر رسید بدهیهای عظیمی را که در مدت جنگ بالا آورده بود، به تعویق اندازد. اگر صدام حسین همتای مجسم هیتلر بود، پس چرا از چنین رفتار دوستانهای از جانب ایالات متحده، فرانسه، بریتانیا و دیگر کشورهای غربی که سرانجام بر ضد او ائتلاف نظامی تشکیل دادند، برخوردار شد؟
ابعاد دیگر روابط آمریکا و عراق، تا پیش از حمله عراق به کویت هم، استدلال بسیار اخلاقی ایالات متحده را پس از فتح کویت، بیاعتبار میسازد. مثلا، پس از آن که در ماه مه 1987 هواپیماهای عراقی با موشکهای اگزوسه به ناو آمریکایی استارک حمله کردند و سی و هفت سرباز آمریکایی را کشتند، ایالات متحده نه تنها عراق را محکوم نکرد، بلکه بیانیهای انتشار داد که محور اصلی آن سرزنش ایران به دلیل تداوم جنگ بود. افزون بر این، وقتی صدام حسین به نیروی هوایی خود دستور داد با گازهای سمی به روستای کردنشین حلبچه در شمال عراق یورش برند و 3 تا 20 هزار غیر نظامی کرد را بکشند، حکومت ریگان اقدامی برای مجازات عراق نکرد و در حالی که کنگره ایالات متحده در سپتامبر 1988 لایحۀ مجازاتهای اقتصادی در مورد عراق را تصویب کرد، این لایحه به دلیل عدم حمایت حکومت ریگان به صورت قانون در نیامد. پس از آن، در 1989 وزارت کشاورزی ایالات متحده بیش از یک میلیارد دلار اعتبار در اختیار عراق گذاشت. در بهار سال 1990، وزیر خارجه، بیکر، صدای آمریکا را وادار کرد پخش برنامههایی را که در آن صدام مورد انتقاد قرار میگرفت، قطع کند. پس از آن، دیدار پنج سناتور برجسته ایالات متحده، از جمله «باب دال»، از عراق عذرخواهی دیگری بود از صدام به خاطر پخش آن برنامهها.
حتی، در ژوئیه 1990، حکومت بوش هنوز میکوشید سنای ایالات متحده را از محکوم کردن عراق به دلیل کوشش در راه تولید سلاحهای هستهای باز دارد. در 25 ژوئیه 1990، همزمان با تجمع ارتش عراق در طول مرزهای کویت و اندکی بیش از یک هفته پیش از حمله عراق به کویت، سفیر آمریکا در بغداد، «آپریل گلاسپی» در دیدار مشهور خود با صدام حسین پیامهای دوپهلویی دربارۀ اینکه موضع ایالات متحده در صورت استفاده عراق از زور در برابر کویت چگونه خواهد بود، تسلیم او کرد.1 چرا حکومت ایالات متحده با توجه به ماهیت رژیم بعثی عراق، پیش از اوت 1990 از اقدام علیه آن خودداری کرد؟ آیا نمیتوان چنین استدلال کرد که سیاست ایالات متحده نسبت به عراق پیش از حمله آن کشور به کویت در واقع گونهای باجدهی برای آرام کردن صدام، یعنی دقیقا همان چیزی بوده است که بیکر در سخنرانی 29 اکتبر خود آن را یکسره محکوم کرد؟
همۀ آنچه که برشمردیم، پیام روشن ایالات متحده به رژیم بعثی بود مبنی بر اینکه ایالات متحده در پی جلب رضایت آن است.
پس با توجه به این پیشینه، مشکل بتوان این استدلال بیکر را که ایالات متحده نیروهای نظامی خود را از آن جهت به خلیج فارس فرستاده که صدام حسین تهدیدی بوده نسبت به صلح جهانی، مانند تهدید هیتلر در دهه 30، پذیرفت. در حقیقت، اظهار بیکر در ذات خود انتقادی تلویحی است از حکومت ایالات متحده که تا پیش از اوت 1990 هنوز نفهمیده بود با چه کسی سر و کار دارد. اما چگونه ممکن است ایالات متحده برای نزدیک به یک دهه روابط نزدیکی با صدام و حزب بعث داشته باشد بیآنکه بداند چگونه رژیمی بر عراق حاکم است؟
در صورتی که ایالات متحده این همه نسبت به تجاوز و رژیمهای ستمگر در خاورمیانه دلنگرانی نشان میدهد، کوششهای آن برای جلب همکاری برخی از دولتهای عرب در ائتلاف علیه رژیم صدام حسین، غریب مینماید.
چرا جورج بوش با وجود آن که نام سوریه در فهرست آمریکایی کشورهای حامی تروریسم ثبت شده، با حافظ اسد دیدار کرد؟ به این دلیل ساده که سوریه موافقت کرد نیروهای نظامی به خلیج فارس بفرستد و نیز به این دلیل که ایالات متحده میخواست این تصور را پدید آورد که اتحاد نظامی علیه عراق، ائتلافی صرفا غربی نیست، بلکه از سوی نیروهای عرب هم پشتیبانی میشود.
این هم غریب مینماید که چرا دربارۀ سرکوب در کویت و عربستان سعودی، که سربازان آمریکایی برای حفاظت از آنها گسیل شدند، سخنی گفته نمیشود. هر چند نقض حقوق بشر در این دو کشور به هیچ روی به پای عراق یا... نمیرسد، اما به هر حال نگرانکننده است. در سال 1986 که مجلس کویت بیش از اندازه از نبود آزادیهای دموکراتیک و وجود فساد در دستگاه حکومت انتقاد کرد، امیر کویت آن را منحل ساخت. بسیاری از منقدان رژیم کویت زندانی یا تبعید شدهاند. تنها حدود 10000 مرد واجد شرایط از کل جمعیت 5/1 میلیونی کویت حق رأی و تنها 40 درصد مردم تابعیت کویتی دارند. پیش از بحران، همه کارهای پست را غیر کویتیها انجام میدادند. امیر کویت، که نیروهای مؤتلف او را به تخت بازگرداندند، دهها فرزند از زنان جوانی که موقتا به عقد خود درمیآورد، دارد. ثروت عظیم نفتی کشور، که یک تریلیون دلار از آن در خارج و به طور عمده در ایالات متحده سرمایهگذاری شده، تقریبا یگانه پشتوانه خاندان حاکم است. در واقع خانواده سلطنتی از سرمایهگذاریهای خود در خارج از کویت بیشتر درآمد دارد تا از تولید نفت داخلی.
رویدادهای پس از جنگ در کویت از این هم نگرانکنندهتر است. وجود الگویی برای شکنجه و اعدام بدون محاکمه عراقیها، فلسطینیها و اتباع دیگر کشورهایی که در جریان بحران جانب عراق را گرفته بودند به دست ارتش و پلیس کویت با ارائه اسناد به ثبوت رسیده است. ظاهرا، این گونه اعمال از سوی افراد نیروی ویژۀ ایالات متحده که نشان ارتش کویت را به جای نشان ارتش ایالات متحده دارند، نادیده گرفته میشود. حکومت نظامی برقرار گردیده و دورنمای برقراری دموکراسی از سوی حکومت فعلی بسیار تیره مینماید. در حقیقت، شکاف بزرگی از هم اکنون میان آن دسته از کویتیهایی که در مدت اشغال در کویت ماندند و ستون فقرات مقاومت در برابر اشغال را تشکیل دادند و اکثریت آنان شیعیان فقیر کویت هستند، از سویی و خانوادۀ الصباح و هواداران آنان که پس از پایان اشغال به کشور بازگشتهاند از سوی دیگر پدید آمده است. از آنجا که کویتیهایی که در برابر اشغال پایداری کردند از پذیرش بازگشت به نظم گذشته حاکم بر کشور سرباز میزنند و خاندان الصباح متمایل به برقراری دوبارۀ حکومت خود به همان شکل خودکامه است، به احتمال زیاد بیثباتی سیاسی، ویژگی سیاست پس از جنگ در کویت خواهد بود.
عربستان سعودی، برخلاف کویت، هرگز حتی تظاهر به دموکراتیک بودن نکرده است. هیچ گونه نهاد پارلمانی در این کشور وجود ندارد. المطوع یعنی نوعی پلیس اخلاقی، کسانی را که طبق دستورات شرعی رفتار نمیکنند به تازیانه میبندد. قطع عضو و سر بریدن در ملاء عام در تمام شهرهای عمده این کشور به طور مرتب به عنوان کیفر جرایم گوناگون، از دزدی گرفته تا قتل، رواج دارد. اما محدودیتهایی که به طبقات کم درآمد جامعه تحمیل میشود، با محدودیتهای خاندان سلطنتی سعودی و وابستگان ثروتمند و قدرتمند آن که غالبا به اصول اخلاقی دولت بیاعتنا هستند، فرق میکند.
عربستان سعودی، همچنین، جامعهای است که در آن زنان اجازه راندن اتوموبیل ندارند، در مدرسه و دانشگاه نمیتوانند با مردان سر یک کلاس حاضر شوند و عملا هیچ نقشی در زندگی سیاسی کشور ندارند. رژیمهایی که ایالات متحده کوشیده است از آنان در کویت و عربستان سعودی حمایت کند، شاید به اندازه رژیم بغداد سرکوبگر نباشند، اما به هر حال دیکتاتور و خودکامه هستند. مفسری گفته است: در دومین جنگ جهانی، متفقین غربی برای آن جنگیدند که دنیا را جای امنی برای دموکراسی بسازند، اما در خلیج فارس جنگیدند تا از منطقه جای امنی برای فئودالیسم بسازند.
استدلال دوم بیکر این است که ایالات متحده نیروهای نظامی خود را به عربستان سعودی و خلیج فارس فرستاد تا با تهدید عراق مقابله کند. این استدلال هم فاقد اعتبار است. نخست اینکه، اگر ایالات متحده نگران ثبات منطقه است، چرا مقادیر هنگفتی سلاح به آن فروخته است؟ شمار کشورهای خاورمیانه که اسلحه و تکنولوژی نظامی آمریکایی دریافت کردهاند به 12 میرسد. افزون بر این، امروز که جنگ خلیج فارس خاتمه یافته، ایالات متحده باز هم خود را آماده میکند که سلاحهای بیشتری به خاورمیانه بفرستد.
دوم اینکه، اگر هدف ایالات متحده امنیت منطقهای است، پس چرا از اجرای قطعنامههای دیگری، غیر از آنها که در طول بحران از سوی شورای امنیت به تصویب رسید، از جمله قطعنامه 678 که استفاده از «همه وسایل ممکن» برای وادار ساختن عراق به عقبنشینی از کویت را تجویز میکند، خودداری کرده است؟ قطعنامههای 242 و 338 خواهان حل مناقشه اعراب و اسراییل است. این دو قطعنامه مقرر میدارد که اسراییل به مرزهای پیش از ژوئن 1967 بازگردد، مرزهای امن برای اسراییل از سوی دولتهای منطقه به رسمیت شناخته شود و دولتی فلسطینی به وجود آید. ایالات متحده در اجرای هیچ یک از این قطعنامهها آن قدرت و علاقهای را که در اجرای قطعنامههای مربوط به کویت از خود نشان داده، به کار نبرده است.
این موضوع نیز شایستۀ توجه است که وقتی عراق در سپتامبر 1980 ایران را مورد تجاوز قرار داد و بخشهایی از خاک آن را اشغال کرد، از ایالات متحده حرف و عمل چندانی سر نزد. ایالات متحده از 1982 به بعد ضمن اینکه از نظر نظامی و مالی به عراق یاری میرساند، در کوششهایی که برای پایان جنگ صورت میگرفت، شرکت نمیکرد. ظاهرا موضع آمریکا آن بود که تا زمانی که یکی از دو طرف جنگ به پیروزی نظامی دست نیافته، ادامه آن مانعی ندارد. ایالات متحده نگرانی چندانی از صدها هزار جانی که در این جنگ تلف میشد نشان نمیداد. سوریه و اسراییل بخشهایی از لبنان را، به ترتیب، از 1976 و1982 اشغال کردهاند و ایالات متحده هیچ اقدامی برای وادار ساختن آنها به عقبنشینی صورت نداده است. اشغال صحرای غربی، مستعمره پیشین اسپانیا، پس از خروج نیروهای اسپانیایی، از سوی مراکش، سبب حضور نیروهای امریکایی نشد. اینها نشان میدهد که باید چیز دیگری غیر از صلح جهانی و ثبات منطقهای در کار باشد تا سیاست فعلی آمریکا را در خلیج فارس توضیح دهد. در واقع، ایالات متحده معیارهای دوگانهای را در خاورمیانه به کار بسته و به هیچ روی در مقابله با تجاوز و کشورگشایی ثبات و استمرار نداشته است.
به نظر میرسد سومین استدلال بیکر برای توجیه واکنش ایالات متحده به اشغال کویت از سوی عراق از سایر استدلالهای او به واقعیت نزدیکتر باشد. اشغال کویت از سوی عراق تهدیدی بود نسبت به اقتصاد جهانی، به دلیل امکان «بسته شدن گلوگاه منابع انرژی خلیج فارس».
پس این جنگ، جنگی بود بر سر نفت و متفرعات اقتصادی و سیاسی آن. آشکار است که اگر کویت فاقد ذخایر عظیم نفت بود، احتمال نداشت نیروهای ایالات متحده برای رفع تجاوز خارجی نسبت به آن اقدام کنند.
افسانۀ تهدید اقتصاد جهانی از سوی عراق
بسیاری از مفسرانی که قبول دارند علت حقیقی بحران خلیج فارس، نفت بوده است، استدلال کردهاند که ایالات متحده میبایست در این بحران واکنش نظامی نشان میداد، چون نفت خون اقتصاد غرب است. اما آیا تسلط صدام حسین بر نفت کویت، واقعا عرضه جهانی نفت را دچار اختلال میکرد؟ در طول مدت بحران، صدور نفت عراق و کویت به طور کامل قطع شد؛ نه تنها هیچ گونه کمبود نفتی پدید نیامد، بلکه دنیا از نفت اشباع شد. هر چند برای مدت کوتاهی بهای نفت بالا رفت، اما زمانی که قطعی شد ایالات متحده و همپیمانانش در برابر عراق به زور متوسل خواهند شد، قیمتها به شتاب پایین آمد و این امر نشانه شرایط واقعی بازار بود. عملا، پس از پایان جنگ، قیمتهای نفت از میزان پیش از حمله عراق به کویت پایینتر آمده بود. پیشبینی میشود که تا دو سال دیگر کویت و عراق نخواهند توانست مقادیر شایان توجهی نفت برای بازار جهانی تولید کنند و پنج تا هفت سال دیگر حجم نفت تولیدی این دو کشور به سطح تولید پیش از جنگ خواهد رسید. با این حال، هیچ گونه احتمال افزایش قیمت نفت در آینده نزدیک وجود ندارد.
اگر نفت در مرکز توجه ایالات متحده قرار داشته - یعنی ایالات متحده نگران عرضه کافی آن با قیمت مناسب بوده - میتوان استدلال کرد که جنگ با عراق در چارچوب منافع ملی ایالات متحده قرار نمیگرفته است. این استدلال به ویژه با توجه به نتایج منفی جنگ برای منافع ملی آمریکا در خاورمیانه در «بلند مدت» صادق است. منظور از این استدلال این نیست که حمله عراق به کویت میبایست از سوی جامعه جهانی نادیده انگاشته شود. اما، وسایل دیگری هم برای وادار کردن عراق به عقبنشینی از کویت و فراهم ساختن موجبات سقوط صدام حسین وجود داشت. در نوامبر 1990، رئیس سیا، ویلیام وبستر در برابر کنگره گواهی داد که نه تا دوازده ماه تحریم میتوانسته نیروی هوایی و زمینی عراق را از کارائی بیندازد.
افسانهی قدرت نظامی عراق
از آنجا که تأکید بسیاری بر اهمیت بر تسلط عراق بر منابع جهانی نفت با تکیه بر قدرت نظامی آن شده است، لازم است تصویری از وضعیت اقتصادی و نظامی عراق به دست داده شود. برای این کار، پاره ای ویژگیهای برجسته تاریخی و جغرافیایی عراق را مرور میکنیم.
عراق مساحتی نزدیک به ایالت کالیفرنیا، جمعیتی (17 میلیون) به اندازه هلند و تولید ناخالص ملی به اندازه پرتغال دارد. این ارقام به ویژه از آن جهت اهمیت دارد که نشان میدهد عراق کشوری کوچک و در حال توسعه است و این واقعیت با تصویری که پیش از جنگ از آن کشور به عنوان صاحب ماشین جنگی عظیم (چهارمین ارتش بزرگ جهان) در غرب ساخته و پرداخته بودند و گفته میشد که میتواند حتی برای نیروهای ایالات متحده تهدیدی جدی باشد، تضاد دارد. بر خلاف تصوری که بسیاری از مردم غرب دارند، عراق سرزمینی صحرایی نیست. بینالنهرین باستانی (که آن را هلال بارور هم خواندهاند) یعنی سرزمین زرخیزی که میان دو رودخانه دجله و فرات قرار دارد، بخشی از عراق را تشکیل میدهد و عراق بیشتر یک کشور کشاورزی است تا صنعتی. عراق در واقع گهواره تمدن است، زیرا آثار کهنترین جوامع انسانی که به دست ما رسیده، در بستر رودهای دجله و فرات یافت شده و قدمت آنها به 10000سال پیش از میلاد میرسد. اگر بخواهیم قدرت نظامی و اقتصادی به عراق نسبت دهیم، این امر در مورد پادشاهی بینالنهرین باستان صادقتر است تا دولت فعلی عراق.
عراق در مقام یک دولت نوین در 1921 پدید آمد. تا پیش از پایان نخستین جنگ جهانی، عراق یکی از استانهای امپراتوری عثمانی بود که با پایان جنگ، به عنوان متحد آلمان سقوط کرد و از هم پاشید. بریتانیا در 1914 به عراق حمله کرد و عراق نوین را با کشیدن مرزهای مصنوعی و تحمیل حاکمی بیگانه بر آن، به وجود آورد. بریتانیائیها در بخش جنوبی عراق خط سرخی کشیدند که کشور دیگری، یعنی کویت را پدید آورد، اما، در زمان حکومت عثمانی، کویت ناحیهای از استان بصره و بخشی از عراق بود. بریتانیائیها حاکمی خارجی هم به این کشور نوبنیاد تحمیل کردند: فیصل، پسر شریف حسین، حافظ دو شهر مقدس اسلام یعنی مکه و مدینه در سرزمینی که امروز عربستان سعودی خوانده میشود.
چرا بریتانیا در سال 1921 پادشاهی بیگانه را بر عراق تحمیل کرد؟ همان گونه که همه میدانیم، بریتانیائیها به شریف مکه قول داده بودند اگر او و نیروهایش بر ترکان عثمانی بشورند، بریتانیا پس از پایان جنگ با ایجاد دولتی عربی که حجاز، فلسطین و سوریه بزرگ را دربر گیرد، به او پاداش خواهد داد. البته، همان موقع که بریتانیاییها به اعراب قول یک دولت عربی را میدادند، به جنبش صهیونیستی اروپا هم وعده یک وطن ملی در فلسطین را میدادند و همین قول و قرار بود که سرانجام به برقراری دولت اسراییل انجامید. در ضمن، در طول جنگ، وزرای خارجه بریتانیا و فرانسه، سایکس و پیکو، سراسر خاورمیانه را به مناطق نفوذتقسیم میکردند که سرانجام در 1916 ضمن پیمان مشهور سایکس - پیکو در این مورد به توافق رسیدند. نشاندن فیصل بر تخت پادشاهی عراق، به ویژه پس از پایان حکومت دو ساله فرانسویان در دمشق، در سال 1920، وسیلهای بود برای پاداش دادن به شریف حسین و خاندان هاشمی به خاطر شوریدن آنان بر عثمانیها در حجاز، فلسطین و سوریه. برای بریتانیا مهمتر از همه چیز این بود که فیصل نه تنها رهبری بود که برای مردم عراق پذیرفتنی مینمود، بلکه ظاهرا، تضادی هم با منافع بریتانیا نداشت.
عراق در نتیجه داشتن مرزهای ساختگی، پادشاهی بیگانه و تسلط طبقه کوچک زمینداران و بازرگانان بر منابع ثروت کشور، در دوران حکومت پادشاهی یعنی در فاصله سالهای 1921 تا 1958 دچار بیثباتی زیادی بود. افزون بر اینها، ثروت نفتی عراق به طور عمده در اختیار شرکت بریتانیائی «نفت عراق» قرار داشت که بر تولید نفت عراق، تا زمان ملی شدن یعنی سال 1972، استیلا داشت. بدین ترتیب، بسیاری از مسائلی که خاورمیانه امروز با آن دست به گریبان است، نتیجه سیاستهای استعماری بریتانیا و فرانسه است.
بیثباتی دایمی نه تنها ظهور پیاپی خودکامگانی چون صدام حسین را توضیح میدهد، بلکه مهمتر از آن، به یکی از نقاط ضعف مهم دولت عراق اشاره میکند. تصویر یک دولت قدرتمند عراقی که بر ثروت نفتی شبه جزیره عربستان تسلط داشته باشد و قیمتهای جهانی نفت را به میل خود تعیین کند، تصویری است فریبنده. اما، ادامه جنگی با ایران که نیروهای مسلح آن آمادگی لازم را نداشت و ناچار بود بدون پشتیبانی هوایی یا حمایت هوایی ناچیز بجنگد، برای عراق یک چیز بود و رویارویی عراق با تکنولوژی پیشرفته نظامی نیروهای مسلح ایالات متحده و هم پیمانان غربی و عربی آن چیزی دیگر. آفرینش افسانه ماشین جنگی عراق بخشی از سیاست فریبکارانه حکومت بوش بود تا بتواند مردم آمریکا را برای جنگ آماده سازد.
افسانۀ شباهت هیتلر و صدام حسین
بخشی از افسانه نیروی نظامی عراق، تشبیه صدام به آدولف هیتلر بود که عنصری برجسته را در کوششهای ایالات متحده برای منزوی ساختن عراق تشکیل میداد. هر چند صدام دیکتاتوری بیرحم است، لکن این مقایسه تا چه اندازه اعتبار دارد؟ صدام حسین که اسم کاملش صدام حسین التکریتی است به همراه بسیاری دیگر از رهبران بلندپایه عراقی، زاده شهر تکریت واقع در شمال غربی بغداد است و ضمن کودتای سال 1968 به قدرت رسیده است. از آنجا که دوران پس از سرنگونی حکومت پادشاهی در 1958 تا به قدرت رسیدن صدام در 1968 آکنده از ناآرامیهای سیاسی گسترده بود، لکن بسیاری از عراقیها به رژیم تازه که پس از مدتها توانسته بود یک دوره ده ساله ثبات را به کشور بازگرداند، با نظر مساعد مینگریستند. این امر نتیجه بیرحمی و زیرکی صدام نبود، بلکه نتیجه افزایش بهای نفت در دهه 70 بود. تأثیر عظیم ثروت نفتی را میتوان در افزایش درآمد عراق دید که از میزان 1 میلیارد دلار در 1972 به 6 میلیارد دلار در 1979 رسید.
صدام ضمن اینکه حاکمی بیرحم بود که هر کسی را که بالقوه یا بالفعل رقیب حکومت خود میدید، میکشت یا به زندان میافکند، بخش عظیمی از ثروت نفتی را صرف توسعه کشور میکرد. مدارس تازه، دانشگاهها، مراکز بهداشتی، مراکز سوادآموزی، مراکز نگهداری از کودکان، صنعتی کردن کشور، طرحهای کشاورزی، برقرسانی به روستاها و گسترش زیربنای کشور به گونه چشمگیری عراق و سطح زندگی مردم آن را دگرگون ساخت.2
این سیاست توسعه و کوششهای صدام در استفاده از شکاف موجود میان «داراها» و «ندارها» دلیل محبوبیت او را میان بخشهایی از مردم عراق تا پیش از جنگ ایران و عراق و در میان پارهای طبقات پائین جهان عرب در جریان بحران خلیج فارس توضیح میدهد. حمایت از صدام نشانه علاقه به او در مقام یک رهبر نیست بلکه بازتابی است از نارضایی گسترده بسیاری از اعراب نسبت به تقسیم غیر منصفانه درآمدهای نفتی دولتهای تولید کننده نفت در شبه جزیره عربستان و خلیج فارس، یعنی کشورهایی که جمعیت چندان زیادی ندارند و هرگز درآمد نفتی خود را با دیگر کشورهای عربی تقسیم نمیکنند. عراق در طول بحران، به چشم بسیاری از اعراب، ترکها و دیگر ملتهای جهان سوم مظهری شد از نیرویی که میتواند سطح زندگی تودهها را بهبود بخشد. صدام برای بسیاری از مردم جهان سوم نشانه امیدواری شد، هر چند که این امید و انتظار غیر واقعی و دروغین بود.
چگونه رژیمی بر عراق حکومت میکند؟ صدام حسین رئیس جمهور است و کشور را شورای فرماندهی انقلاب اداره میکند که تمامی اعضای آن عضو حزب بعث هستند. حزب بعث که در دهه 40 در سودان بنیانگذاری شده، از پان عربیسم (اتحاد جهان عرب از اقیانوس اطلس تا خلیج فارس) به همراه گونهای بسیار ملایم از سوسیالیسم دفاع میکند. اما، سوسیالیسم در ایدئولوژی بعثی به معنای تقسیم ثروت، تعریفی گنگ و نامفهوم است و ربطی به مارکسیسم ندارد و حتی بعثیهای عراق با کمونیستها دشمن هستند. حزب بعث به محض رسیدن به قدرت در 1963، بیش از 3000 کمونیست عراقی و هواداران آنان را اعدام کرد.
هر چند پایهگذاران حزب بعث، میشل عفلق و صلاح بیطار، در دوران تحصیل خود در فرانسه در سالهای 30 تحت تأثیر افکار فاشیستی بودهاند، هیچ دلیلی در دست نیست که نشان دهد صدام و بعث عراق در فکر فتح جهان عرب یا خاورمیانه از راههای نژادپرستانه به شیوه هیتلر و نازیها بودهاند. با اینکه ایدئولوژی بعث عراق حاوی عناصر نژادپرستانه، به ویژه بر ضد ایرانیان، کردها و دیگر اقلیتهاست، صدام و اعضای بلندپایه بعث در دهه 80 به ایدئولوژی سنتی بعث چندان وفادار نماندند. این موضوع، به ویژه از زمانی که کشور پس از هشتمین کنگره حزب بعث در 1974 به راست گرایش یافت، صادق است. با آغاز حمله عراق به ایران تبلیغات گسترده ضد ایرانی عراق را فرا گرفت، اما هدف این تبلیغات پیش از آنکه تسهیل فتح ایران باشد، تقویت شور ملیگرایی در داخل عراق و بازداشتن شیعیان عراق از فکر ایجاد و برقراری جمهوری اسلامی در آن کشور بود. همان گونه که در جای دیگر گفته شده، تهاجم عراق بیشتر بازتاب کوششهایی در جهت تحکیم دولت از سوی حزب بعث بود تا واکنشی در برابر تضادهای عراق و ایران.
حمله به کویت هم انگیزۀ دشمنیهای قومی یا دینی نداشت. در حقیقت، نشانههای بسیاری در دست است که ثابت میکند رژیم بعثی در آغاز کار فکر اشغال بخشی از کویت را در سر داشته، اما چون بعدها با پایداری روبه رو نشده، سراسر کشور را اشغال کرده است.3 حتی استدلال موجهتری برای این نظریه که اشغال کویت هرگز قرار نبود دائمی باشد، وجود دارد. صدام و حزب بعث قصد داشتهاند منابع کویت را غارت کنند و سپس پیشنهاد عقبنشینی در عوض گرفتن پارهای امتیازات از کویت را مطرح سازند. این امتیازها شامل تغییر مرزهای عراق و کویت که از میان میدان نفتی رمیله میگذرد و دسترسی عراق به جزایر وربه و بوبیان که عراق و کویت را در دهانه خلیج فارس از یکدیگر جدا میسازد، میشد. پس، ظاهرا تشبیه صدام حسین به هیتلر بر پایه معیارهای ایدئولوژیک، باز هم اعتباری ندارد.
اگر مبنای این تشبیه درنده خویی و بیرحمی باشد، صدام حسین به هیچ روی از این جهت بیهمتا نیست. در اینجا بسیاری از دیکتاتورهای بیرحم و درنده خو که ایالات متحده از آنها پشتیبانی کرده است، به خاطر میآیند: از «پاپادوک» دووالیه در هاییتی گرفته تا فردیناند مارکوس در فیلیپین و اگوستو پینوشه در شیلی و مانوئل نوریهگا در پاناما. در مورد هیچ یک از این دیکتاتورها کسی به فکر تشبیه آنان به هیتلر نیفتاد.
اگر کشورگشایی و اشغال خاک دیگران مبنای این تشبیه باشد، باز هم در تحلیل منطقی، درست در نخواهد آمد. نیروهای حافظ اسد 70 درصد خاک لبنان را تحت نظارت دارند و بخش بزرگی از آن را از 1976 تاکنون اشغال کردهاند. اوایل سال 1991، اسراییل اعلام کرد که «منطقۀ امنیتی»ای را که خود برای خود در جنوب لبنان قائل شده تحکیم میکند. به دنبال این اعلام، بخش شرقی بیتالمقدس و بخشی از سوریه یعنی ارتفاعات جولان را به خاک خود ملحق کرد. حکومت حزب لیکود مکرر اعلام کرده که اسرائیل از ساحل غربی [رود اردن] و نوار غزه بیرون نخواهد رفت. مراکش، سرزمین صحرا مستعمرۀ پیشین اسپانیا را اشغال کرده و لیبی در مواردی چند بخش از چاد را به تصرف خود در آورده است. آفریقای جنوبی به طور غیر قانونی آفریقای جنوب غربی (نامی بیا) و بخشهایی از آنگولا را سالهای سال در اشغال خود داشته است. اندونزی به تیمور شرقی حمله کرده و اتحاد شوروی با تبانی با نازیها، سه کشور منطقه بالتیک را در اوایل دهۀ 40 به خاک خود ملحق کرده است. و حکومت ایالات متحده در هیچ یک از این موارد کسی را به هیتلر و رژیم نازی تشبیه نکرده است. نکته اصلی این است که هیچ یک از این موارد با آنچه ایالات متحده منافع ملی خود تعریف کرده ارتباط نزدیک نداشته جز اشغال کویت، با آن منابع عظیم نفت، از سوی رژیم بعث عراق. افزون بر این، اشغالها و الحاقهایی که برشمردیم، پیش از دورانی صورت گرفته که، در آن، ایالات متحده اندک اندک با افول خود در صحنه اقتصاد جهانی روبه رو شده است.
خلاصه اینکه، صدام حسین هیتلر نیست، اما دیکتاتور درنده خویی است که ایالات متحده در دهه 80 روابط بسیار نزدیکی با او برقرار کرده بود. بیرحمانهترین طعنهای که در تمام این ماجراها نهفته این است که به محض پایان جنگ خلیج فارس، اشاره اعضای حکومت بوش به تشابه صدام و هیتلر با همان شتابی که آغاز شده بود، پایان یافت. در ضمن ایالات متحده از پشتیبانی از اپوزیسیون دموکراتیک عراق که کوشیده بود صدام و حزب بعث را با شورشهای مسلحانه در شمال و جنوب عراق سرنگون سازد، خودداری کرد. این موضع دقیقا با پیام بوش در سخنرانی 15 فوریه 1991 که در آن مردم عراق را به سرنگون کردن صدام دعوت کرده بود، تضاد دارد. ظاهرا، با وجود لفاظیهای پر شور درباره دموکراسی، حق تعیین سرنوشت و رهایی از ستم، حکومت بوش استمرار حکومت خودکامه را به انتخابات دموکراتیک در عراق ترجیح میدهد. این سیاست را میتوان در عبارت «صدامیسم بدون صدام» خلاصه کرد. به زبان دیگر، آنچه را ایالات متحده در عراق ترجیح میدهد، خودکامهای دیگر است، منتها خودکامهای که ارتش قدرتمند و سلاحهای شیمیایی، میکروبی یا هستهای نداشته باشد. چنین کسی، ترجیحا یک رهبر نظامی خواهد بود که از تجزیه عراق جلوگیری خواهد کرد. اما، همان گونه که تحلیل گری پرسیده است: «اگر هدف، برقراری رژیمی زیرکتر و نه ضرورتا کمتر خودکامه در بغداد باشد، آیا سیاست آمریکا زیربناهای فلسفی لازم برای آن مانند حکومت قانون، حق تعیین سرنوشت و اصلاح دموکراتیک را تأمین میکند؟»
نویسندۀ این مقاله «اریک دیویس» از دانشگاه «راتلرز» است.