پروفسور نادره مهتدی
«تونی بلر» دشمنی وحشتناک خود را نسبت به «گوردون برون» با ماجرای اغراق در شخصیت سلمان رشدی و با به میان کشیدن پای ملکه تشریفاتی و سنتی انگلستان به روشنی نشان داد. از خیلی پیش مخصوصا در محافل سیاسی و حزبی، آشکار بود که تونی بلر با اینکه نخستوزیر است نسبت به وزیر دارایی خود حسادت و خصومت میورزد. ولیکن این احساس را به لطایفالحیل پنهان میکرد ولیکن چون خود در یک رشته واقعا علمی و مبتنی بر رابطه علت و معلولی محض که بشود آن را در آزمایشگاه بیطرف علمی به ثبوت رساند تحصیل نکرده بود، نمیتوانست دریابد که ناظران علمی چه انگلیسی و چه غیرانگلیسی، دست او را میخوانند و یا خواهند خواند. تا آنکه بالاخره با پیش کشیدن این ماجرای سلمان رشدی خصومت بیحدوحصر خود را در قبال گوردون که تحصیلاتش یک درجه علمیتر از تحصیلات خود اوست به خوبی آشکار ساخت: «ما هیچوقت ندانستیم که پدر تونی بلر شغلش یا هویتش چه بوده است ولیکن گوردون ظاهرا پدری روحانیپیشه در شریعت مسیحی دارد. اینست که احتمال دارد مشکل میراث کابوس مانند بلر را به نحوی از انحاء حلوفصل کند.»
حالا باید دید که این میراث چرا کابوسآساست. این میراث از هر نظر که بنگری به ضرر انگلیس تمام خواهد شد. ظاهرا هیچ سود ملموسی برای انگلیس ندارد و نخواهد داشت. آخر دشمنی میلیونها نفر مسلمان که در همه نقاط جهان مخصوصا در انگلیس و در اروپا پراکندهاند، چه سودی برای انگلیس میتواند داشته باشد. مگر سلمان رشدی مانند «فلمینگ» پنیسیلین کشف کرده بود که شایسته چنین جایزهای باشد. تونی بلر با این اقدام خود آنقدر به ضرر انگلیس گام برداشته است که تا انگلیس باقی است این طوق لعنت با او خواهد بود. مگر مسلمانان نمیتوانستند لااقل به ضارب پاپ ژان پل جایزه صلحی مشابه صلح نوبل بدهند؟ ولی نهتنها این کار را نکردند بلکه عمل ضارب پاپ را تقبیه هم کردند و بهطور کلی هیچ مسلمانی تاکنون به ساحت هیچکدام از مقدسات مذهبی یا خطوط قرمز مذاهب الهی، به قول امروزیها اسائه ادب نکرده است.
من فکر میکنم تونی بلر به سبب عشقی شورانگیز و بیمارگونه که به مقام نخستوزیری انگلستان داشت به محض آنکه احساس کرد عنقریب باید به سبب ورود به جنگ عراقی و دنبالهروی از بوش و اعتراض دامنهدار مجلس و مردم انگلیس به او باید این کرسی متزلزل را ترک گوید، آنچنان دچار کشمکش و جراحت بیمارگونه روانی شد که دست از پا نشناخته به یک اقدام انتحاری دست زد؛ زیرا ماجرای رشدی رفتهرفته مشمول مرور زمان میشد ولیکن بلر مجددا بر این خاکستر نیمهروشن ظاهرا فراموش شده، روغن ریخت و آتش زیر خاکستر را برافروختهتر از گذشته ساخت.
این آشکار است که نه بلر و نه بوش هیچکدام شبها خواب آرامی ندارند؛ آخر چگونه ممکن است در حالیکه اجساد غرقه به خون سربازان انگلیسی و آمریکایی از گوشه و کنار دنیا با هواپیماهای غولپیکر بهسوی واشنگتن و لندن راهیند، مسئولان این کشتوکشتارها بتوانند شبها سر راحت بر بستر بگذارند؟ چگونه ممکن است فلان پدر سیاهپوست جلو کاخ سفید به صدای بلند فریاد بزند که ای بوش چرا تنها پسرم را از من گرفتی و کسی این فریاد را نشنیده بگیرد آرام بخوابد و خواب ببیند که حضرت مسیح از سر تقصیر و گناهان او گذشته و راهی بهشت برین گشته است؟ بلر نیز چگونه رویش میشود مجددا به خاورمیانه بیاید و برای صلح میان اعراب و اسرائیل داوری کند؟ آخر براساس چه صلاحیت علمی و اخلاقی؟ مگر مردم مسلمان او را و امثال او را خواهند پذیرفت؟ کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی. بوش و بلر اگر طالب صلح بودند سربازانشان در باتلاق بغداد و افغانستان چه میکردند؟ اینست که اگر بلر عاقل باشد که نیست از این نمایندگی استعفا خواهد کرد.
نکته دیگر که در اینجا لازم به ذکر است این است که بلر از پاپ بندیکت درس نگرفت. پاپ با همه عظمت مذهبی که دارد، وقتی ظاهرا از روی خشم، انتقادی نهچندان آشکار از دین مبین اسلام کرد و با واکنش سریع و خشمآلود مسلمانان روبرو گردید بدون آنکه خیلی دیر بشود به نحوی به عذرخواهی برخاست و به همین مناسبت قضیه آرامش پیدا کرد، اما بلر با اینکه اقدامش بسیار خشنتر و از خط قرمز شناخته شده بسیار فاصله گرفته است باز نهتنها به پوزشخواهی اقدامی نکرد بلکه بهعنوان نماینده مجمع داوری در مورد خاورمیانه عازم این دیار خواهد شد.
یکی از شاخصهای یک سیاستمدار این است که عاقل باشد و نشانه آشکار عقلی همانا انعطافپذیری است، یعنی شخص این قدرت ذهنی و روانی را باید داشته باشد که بتواند از خود انتقاد کند و به عبارت دیگر بتواند خود را به راه راست هدایت کند و از راه کج محفوظ بدارد و در نتیجه اگر خطایی کرده، چنانکه هم در شریعت اسلام و هم در شریعت مسیح بدان سفارش شده، از گناه خویش توبه کنند.
ناگفته آشکار است که در قرن بیستویکم هیچچیز غیرممکن نیست؛ به عبارت دیگر اگر در یازده سپتامبر کاخ سفید هم به آتش کشیده میشد، آنوقت چه اتفاقی میافتاد، آمریکا نابود میشد و هرج و مرج آن را فرامیگرفت و دموکراسی مسخره و یک بام و دو هوای آن برای همیشه توسط نظامیان ناراضی با همدستی اف.بی.ای و سیا به گورستان تاریخ سپرده میشد و جنگ سیاه و سفید و دارا و نادار چه خونها که بر زمین نمیریخت، نظیر همان چیزی که چند دهه قبل در لوسآنجلس اتفاق افتاد.
در پایان باید به این نکته بسیار مهم سیاسی ـ اجتماعی اشاره کنم که انقلاب اسلامی ایران در حقیقت نقطه چرخش یا عطف تاریخ معاصر جهان به شمار میرود. زیرا برنامههای کشورهای جهان را به هم ریخت و زمامداران غرب و شرق را دچار چالشی واقعا بیسابقه کرد و به همین دلیل همگی چه آمریکا و چه در روسیه و چه نزد اعراب و چه در اروپا و غیره و غیره دست به دست هم دادند تا با تحریک دیوانه بیسواد بیفرهنگی به نام صدام ریشه این انقلاب را بکنند و مجددا بساط چپاول و غارتگری و ظلم و ستم و بیعدالتی را که بر مردم جهان سوم روا میداشتند از سر بگیرند، ولی موفق نشدند. اما به اقدام دیگری در داخل خود ایران دست زدند و آن به روی کار آوردن تدارکچیهای دولت هشتم بود که مملکت طی هشت سال تمام آنچنان دچار فساد اخلاقی و مالی و اجتماعی شد که اگر آن را با گرفتاریهای رژیم پیشین مقایسه کنیم سخنی به گزاف نگفتهایم و من در مقالات پیشین حکومت هشت ساله تدارکچیان را بهشت گمشده آمریکا و اذناب آن نامیدم و هماکنون نیز آمریکاییان به کمک چند جاسوسی که به آنجا گریختهاند و یکی از آنها که نامش نوریزاده است و معروف است که مشاور تدارکچی اصلی بوده است، مجددا میخواهند بساط چپاولگری خود را در ایران عزیز ما به راه اندازند که امیدوارم هیچگاه موفق به این کار نشوند.