تاریخ انتشار : ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۵:۰۸  ، 
شناسه خبر : ۳۰۲۱۴

‌محمدحسن ملایانی

‌رشته توسعه اقتصادی هنوز راهی طولانی و ناهموار برای پیمودن ‌در پیش دارد. بسیاری از مسایل توسعه هنوز برای صاحبنظران و ‌علمای علم اقتصاد مکشوف نگردیده است. هنوز نمی‌توان نسخه‌ای ‌کلی و جامع برای درمان درد عقب‌ماندگی کشورهای توسعه نیافته، ‌تجویز کرد؛ و هنوز نمی‌توان روند رشد نوین اقتصادی را فرموله نمود ‌و به عنوان الگویی به مشتاقان آن عرضه کرد.

‌البته طی شش یا هفت دهه گذشته، که تب توسعه اقتصادی در ‌اکثر کشورهای جهان به اوج خود رسیده، کتب و مقالات فراوانی در ‌تحلیل تاریخی توسعه اقتصادی و ارایه راه‌حل‌هایی برای به حرکت ‌درآوردن اقتصاد ملل مختلف به‌ویژه جهان سوم نوشته شده است. ‌ولی متاسفانه آثار اغلب آنان متأثر از خط فکری یا جهان‌بینی معین ‌بوده که برای دانشجویان و مبتدیان این علم که تشنه دست یازیدن ‌به واقعیات مسلم هستند ره توشه چندانی به ارمغان نیاورده است.

‌عمر کوتاه ادبیات توسعه اقتصادی، مملو از همین بینش‌های متضاد و‌ تناقض‌گویی‌ها و نیز محملی برای جولان اندیشه‌های غیرمستقل ‌بوده است. بعضی از اقتصاددانان این رشته ـ به فراخور حال خود ـ به ‌مسایل اقتصادی با دیدی افراطی و تعصب‌آلود و حداقل با آب و رنگ ‌جهت‌گیری‌های سیاسی نگریسته؛ و چه‌بسا در بیان تئوری‌ها و در ‌تحلیل واقعیات مسلم، اصل امانت‌داری را رعایت نکرده و حتی در ‌متون کتاب‌های درسی نیز خط و ربط فکری خود را گنجانده‌اند.

‌در طول تاریخ جهان، مسایل اقتصادی هسته مرکزی مشکلات ا‌ساسی بشر را تشکیل می‌داده است. البته، بودند طبقات ممتاز یا ا‌فراد برجسته‌ای مثل امپراطورها، فرعون‌ها، لردها و پرنس‌ها که در ‌ناز و نعمت و حتی شکوه و جلال زندگی کرده و از این قاعده ‌مستثنی بوده‌اند. در عین حال، تاریخ هر از گاه شاهد پیشرفت‌های ‌اقتصادی ناشی از بهبود تکنولوژی، هنر، صنعت ـ که همچون مرهم ‌آلام قشرهای پایین‌تر جامعه را موقتاً تسکین می‌بخشیده ـ نیز بوده ‌است. اما آهنگ بهبود نه‌تنها همواره کند بوده، که معمولاً برعکس ‌نیز می‌شده است. عصر طلایی، عصر تاریکی را به دنبال داشته و ‌هر جشن سروری را قحطی و گرسنگی تعقیب می‌کرده است. ‌برای انبوه توده‌های بشر، جان کندن و رنج بردن و رجعتی کوتاه به ‌دوران بخور و نمیر، پایه و اساس زندگی اقتصادی را در طول قسمت ‌اعظم تاریخ تشکیل می‌داده است.

‌با این حال، تاریخ معاصر جهان شاهد پدیده‌ای جدید و با اهمیت ‌می‌باشد که در دنیای مدرن کنونی پا به عرصه حیات نهاده است. ‌این پدیده شگرف که در یکی دو قرن گذشته در اروپا پا گرفته و به ‌آمریکا، ژاپن، استرالیا و معدود نقاط دیگر جهان گسترش یافته، آهنگ ‌تصاعدی رشد اقتصادی می‌باشد.

‌اگرچه توسعه یک پدیده عینی اقتصادی ـ اجتماعی است، ولی بر‌خلاف رشد، امری پیچیده و چند بعدی است و به سادگی نمی‌توان ‌با شاخص‌های کمّی نظیر درآمد سرانه، ازدیاد پس‌انداز و ‌سرمایه‌گذاری، و انتقال تکنولوژی پیشرفته از جوامع صنعتی مدرن به ‌کشورهای عقب‌مانده جهان سوم اندازه‌گیری کرد. چرا که علاوه‌بر ‌بهبود وضع اقتصادی و ترقی سطح تکنولوژی و ازدیاد ثروت ملی، ‌بایستی تغییرات اساسی کیفی در ساخت اجتماعی، سیاسی و ‌فرهنگی نیز پدید آید.

‌تجربه کشورهای در حال توسعه (بخوان عقب نگه داشته شده) از ‌سال 1945 نشان می‌دهد که پیشرفت اقتصادی بدون تغییر و تحول ‌‌مناسب در نظام سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، تقریباً محال ‌است. چنان‌که پالمر یادآور می‌شود: در تصور توسعه آرام یک اقتصاد ‌پیچیده صنعتی در جایی که برگزیدگان قبیله‌ای یا کشاورزی سلطه ‌دارند، یا در جایی که سازمان اداری نالایق است، و یا کشورهایی ‌که بی‌ثباتی سیاسی و خشونت، رشد اقتصادی را نامطمئن یا ‌تردیدآمیزتر می‌کند، دشوار است.»

‌در دهه 1970 در مفهوم و معنای توسعه تجدید‌نظر به عمل آمد و ‌توسعه اقتصادی را برحسب کاهش یا از بین بردن فقر، نابرابری، و ‌بی‌کاری در چارچوب یک اقتصاد در حال رشد تعریف نمودند. در همین ‌دهه پروفسور دادلی سیرز (Dudley Seers) مساله توسعه را از ‌دیدگاه «درونی» مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. وی در مقاله‌ای تحت‌‌عنوان «مفهوم توسعه» این سوال‌ها را درباره توسعه یکی از ‌کشورها مطرح کرد: «این‌که فقر چه تغییری کرده است؟ بی‌کاری ‌چه تغییری کرده است؟ نابرابری چه تغییری کرده است؟ و چنان‌چه ‌کلیه سه پدیده فوق در طی یک دوره کم شده باشد، بدون شک این ‌دوره برای کشور موردنظر یک دوره توسعه بوده است». در غیر این‌‌صورت «حتی اگر درآمد دو برابر شده باشد» ما نمی‌توانیم نتیجه را ‌«توسعه» بنامیم. در واقع «هدف اصلی توسعه اجتماعی و اقتصادی ‌و فرهنگی که آماج‌ها و خط‌مشی‌ها مربوط به جمعیت، جزء ‌لاینفکی از آن را تشکیل می‌دهد، عبارت است از ارتقاء سطح زندگی و ‌کیفیت زندگی مردم». به عبارت دیگر، وظیفه اولیه هر برنامه توسعه ‌بایستی بی‌درنگ برآوردن احتیاجات اولیه و اساسی باشد تا مردم ‌به کالاهای تداوم‌بخش زندگی امکان دسترسی بیشتری پیدا ‌کنند. [بایستی این اصل مسلم را بپذیریم که] هدف غایی توسعه، ‌رفاه و بهروزی انسان است و نه ارقام تولید ناخالص ملی... اگر ‌مردم محور و کانون توسعه قرار گیرد، برنامه‌ریزی اقتصادی چه شکلی ‌پیدا خواهد کرد؟... اگر این تحول جدید به اندیشه ما راه یابد، ‌دموکراسی و تمدن بشری می‌تواند دوران جدیدی را آغاز کند. ‌انسان‌ها به‌جای این‌که در حاشیه توسعه باشند سرانجام هدف و ‌موضوع اصلی توسعه قرار خواهند گرفت نه یک مجرد اقتصادی از یاد ‌رفته بلکه واقعیتی زنده که مصدر فعل و عمل است، نه قربانیان یا ‌بردگان بی‌پناه فرآیند توسعه‌ای که خود راه انداخته‌اند، بلکه صاحبان ‌اصلی و خداوندان آن.»

‌بنابراین هدف توسعه دیگر نمی‌تواند صرفاً اقتصادی و بالا بردن نرخ ‌رشد تولید ناخالص ملی و درآمد سرانه باشد، بلکه توسعه، فرآیندی ‌از تغییر و دگرگونی است که نه‌تنها در زمینه اقتصادی، بلکه در ‌زمینه سیستم اجتماعی، سازمان سیاسی و بالاخره ضوابطی که ‌رفتارهای انسانی را در جامعه رهبری می‌کند، نیز اثر می‌گذارد. به ‌عبارت دیگر، «توسعه به معنای ارتقاء مستمر کلّ جامعه و نظام ‌اجتماعی به‌سوی زندگی بهتر، و یا انسانی‌تر، است». اجرای خاص ‌این زندگی بهتر هرچه باشد، توسعه در کلیه جوامع باید حداقل ‌دارای سه هدف زیر باشد.

‌الف) توسعه اقتصادی:

‌اصطلاح توسعه اقتصادی به‌طور نسبی تازه است. تا دهه 1950 ‌اغلب اقتصاددانان، توسعه اقتصادی را به‌عنوان رشد مشخص درآمد ‌سرانه واقعی در کشورهای توسعه‌ نیافته تعبیر می‌کردند. لیکن از ‌آن زمان به بعد بسیاری از اقتصاددانان تاکید می‌کنند که توسعه ‌اقتصادی به معنای رشد به اضافه تغییر، به‌ویژه تغییر ارزش‌ها و ‌نهادها، است. آنچه واضح و روشن است، این است که توسعه ‌اقتصادی و رای رشد اقتصادی است.

‌در تعریف توسعه اقتصادی جاناتان لمکو چنین بیان می‌دارد: «‌توسعه اقتصادی اصطلاحی است عام که در مورد شماری از ‌مطالب گوناگون به‌کار می‌رود. این مطالب گسترش کاربرد سرمایه ‌را دربر می‌گیرد. توسعه اقتصادی مستلزم تحولات ساختاری ‌به‌گونه‌ای است که تولید کالاها و خدمات به صورت انبوه افزایش ‌‌یابد». به عبارت دیگر، «توسعه اقتصادی عبارت است از فرآیندی که ‌به موجب آن، درآمد واقعی سرانه در یک کشور و در دورانی ‌طویل‌المدت افزایش یابد» و یا «توسعه اقتصادی عبارت است از ‌دستیابی به تعدادی از هدف‌ها و غایات مطلوب نوسازی از قبیل ‌افزایش بازدهی تولید، ایجاد برابری‌های اقتصادی و اجتماعی، کسب دانش، فن، و مهارت جدید، بهبود در وضع نهادها و یا به‌طور منطقی ‌دستیابی به یک سیستم موزون و هماهنگ از سیاست‌های ‌مختلف که بتوانند انبوه شرایط نامطلوب یک نظام اجتماعی را برطرف ‌سازند». و یا «توسعه اقتصادی فرآیندی است که طی آن ‌ظرفیت‌های تولیدی یک جامعه با تکیه بر گسترش به‌‌کارگیری، و در ‌انزوا نمودن دستاوردهای مدرن علمی ـ فنی افزایش می‌یابد. لذا ‌مشخص است که توسعه اقتصادی پدیده‌ای است که در اساس ‌متکی بر تفاوت‌های بین جوامع، در توسعه و به‌کارگیری علوم و فنون مدرن در فرآیندهای اقتصادی است. به عبارت دیگر، توسعه اقتصادی ‌مفهومی است که در اساس بیان‌کننده سطح علم و فن در یک ‌جامعه می‌باشد. در عین حال در اصطلاح توسعه اقتصادی، تکیه بر ‌وجوه اقتصادی است. لذا آثار اقتصادی عمده به‌کارگیری علم و فن ‌در یک جامعه، که همان گسترش ظرفیت‌های تولیدی است، در ‌تبیین و تعریف این مفهوم مورد توجه و عنایت قرار گیرد».

‌به‌طور خلاصه، «توسعه اقتصادی عبارت است از رشد مداوم ‌اقتصادی یک جامعه و بهبود وضعیت رفاهی افراد جامعه، که ناشی ‌از دگرگونی و تحول در بنیان‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، ‌علمی و فرهنگی جامعه است و دستیابی به غایات مطلوب ‌نوسازی اقتصادی فراهم می‌آید».

‌ب) توسعه سیاسی:

‌برای کشورهای فقیر، که مدت‌ها تحت فشار و استثمار بوده‌اند، «‌توسعه» به معنای «رهایی از قید بردگی» است، و هر اقدامی که ‌به ایشان امکان کنترل بیشتری از امور خودشان را بدهد، اقدامی در ‌جهت توسعه است. به عبارت بهتر، گسترش دامنه انتخاب و کنترل ‌اقتصادی و اجتماعی مردم از طریق رهایی آنان از قید بردگی و ‌وابستگی.

‌از نظر سنتی، اکثر علمای اجتماعی توسعه سیاسی را به منزله ‌فراگردی فرض می‌کنند که نه تنها نوسازی، بلکه نظام سیاسی، ‌تغییرات خط‌مشی، و ملت‌سازی را نیز شامل می‌شود. در واقع ‌اهداف توسعه سیاسی چنان دامنه‌دار است که هیدی (Heady) ‌آنها را به صورت ذیل:

‌«دموکراسی، برابری، ثبات، مشروعیت، مشارکت، بسیج، نهادی ‌کردن، قابلیت، هویت، نفوذ، توزیع، همبستگی، عقلانی کردن، ‌امنیت، رفاه، عدالت و آزادی» شناسایی کرده است.

‌پ) توسعه فرهنگی:

‌توسعه لاجرم شامل تغییرات فرهنگی نیز خواهد شد. ولی مساله ‌این است که چه نوع تغییراتی و به چه بهایی؟ چرا که بسیاری از ‌متخصصان و کارشناسان امور توسعه معتقدند که با پذیرش ‌تکنولوژی دنیای غرب و با گرفتن کمک‌های علمی و فنی و مالی از ‌کشورهای صنعتی پیشرفته، دیگر نمی‌توان در حفظ فرهنگ ملی و ‌سنت‌های آن توفیق یافت و باید با آنها وداع گفت. حتی بعضی از ‌متخصصان یا نظریه‌پردازان توسعه بر این عقیده‌اند که فرهنگ سنتی ‌یکی از موانع توسعه در کشورهای توسعه نیافته است. این گروه از ‌نظریه‌پردازان معتقدند که اگر کشورهای توسعه نیافته بخواهند به د‌رجه‌ای از توسعه دست یابند، بایستی فرهنگ سنتی خود را به ‌فراموشی سپرده و با قبول فرهنگ مدرن، خود را با خصوصیات غربی ‌سازگار نمایند تا تکنولوژی، فن، علم و صنعت نوین غرب بتواند بدون ‌مانع به جامعه ایشان راه یابند. اما در برابر این گروه، کارشناسان ‌دیگری وجود دارند که معتقدند «توسعه نه به معنای نابود کردن ‌هویت فرهنگی، بلکه برعکس به معنای حفظ آن است و مفهوم ‌حفظ هویت فرهنگی نیز پرهیز از تحول فرهنگی براساس درس ‌گرفتن از جوامع پیشرفته‌تر نمی‌باشد». بلکه بایستی با حفظ هویت ‌فرهنگی به آرمان‌های نوسازی نیز مستمسک شد، چرا که این ‌آرمان‌ها زمینه‌های توسعه را در جوامع سنتی فراهم می‌آورد.

‌این بود تعریفی به اختصار از «توسعه» به استناد نظرات ‌اقتصاددانان صاحب صلاحیت.

‌و اما در مورد برنامه‌های «توسعه» در ایران قبل و بعد از انقلاب، در ‌شماره 314 مورخ 27 بهمن 1381 «امید جوان» مقاله‌ای نوشتم که ‌قسمتی از آن را در این نوشته عیناً تکرار می‌کنم: «... در کشور ما 5‌ برنامه به اصطلاح توسعه در قبل از انقلاب و 3 برنامه در دوره بعد ‌از انقلاب به اجرا درآمده است که هیچ‌کدام به آماج‌ها و هدف‌های ‌خود نرسیده‌اند، به‌ویژه برنامه سوم که عملاً در حل مسایل در ‌زمینه‌های گوناگون ناتوان بوده است.»

‌در شماره 532 مورخ 27 خرداد 1386 نیز در همین نشریه در مورد ‌نامه سرگشاده 57 اقتصاددان شرحی نوشتم و نظرم این بود که ‌انگیزه انتشار این نامه از منظر پایگاه طبقاتی و منزلتی بعضی از آنان ‌بوده است وگرنه در ظرف این 28 سال می‌بایست راه‌حلّ سازنده‌ای ‌برای برون‌رفت از اوضاع نابسامان به‌ویژه در امور اقتصادی ارایه ‌می‌دادند.

‌یکی از خوانندگان امید جوان در واکنش به این مقاله اظهار نموده‌اند ‌که: «نمی‌دانم چرا بعضی‌ها مثل ملایانی می‌خواهند اظهارنظر ‌کنند...» در آن مقاله نوشته بودم که آقای محمد خاتمی در آغاز دوره ‌ریاست جمهوری از فقر و بیکاری و تورم دو رقمی سخن گفته بودند ‌یعنی نتیجه عملکرد دولت قبل از خود. از جانب دیگر آقای محمد ‌خاتمی که رهبر گروهی به نام اصلاح‌طلب بودند در روزنامه ‌«اعتماد» مورخ 28 اسفند 1382 گفته‌اند که: «از مردم خجالت می‌کشم» یعنی این‌که کارنامه چندین ساله ایشان موجب خجالت ‌بوده است. حال در حالی که 80 درصد از مردم زیر خط فقر هستند ‌(هم‌میهن 10 تیر 1386) و روسای جمهور در دوره‌های پنجم و ‌ششم و هفتم و هشتم، با دارا بودن ده‌ها و شاید صدها کارشناس ‌و مشاور اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی ـ سیاسی و... در ایجاد این ‌همه محرومیت نقش عمده‌ای داشته‌اند و بهترین قاضی در این مورد ‌مردم ایران هستند که این وضعیت دردآور را در سفره‌های خود لمس ‌کرده و می‌کنند، سوال این است که بیش از 40 میلیون رای که در ‌دو نوبت به آقای محمد خاتمی داده شد (بی‌سابقه در تاریخ ایران) ‌پشتوانه و زمینه بسیار مساعد و قوی نبود که خواننده «امید جوان» ‌می‌خواهند بدانند چرا دیگران اظهارنظر می‌کنند؟ در حالی که آقای ‌محمد خاتمی در اواخر دوره دوم ریاست جمهوری با بیان «از مردم ‌خجالت می‌کشم» به ناکارآمدی دولت خود صریحاً اعتراف نموده‌اند ‌نمی‌دانم این خواننده چرا در مورد حقوق ضایع شده میلیون‌ها نفر از ‌مردم ایران که وعده‌های آقای خاتمی را باور کردند این‌گونه قضاوت ‌می‌کنند و به گونه‌ای تحکم‌آمیز از دیگران می‌خواهند که سکوت ‌کنند. بدون این‌که کوچکترین دلیلی برای گفته خود ارایه نمایند؟ افراد ‌خود شیفته فقط در محدوده فکری خود می‌اندیشند و به نحوه فکری ‌دیگران توجهی ندارند، اگر به روشنی آفتاب باشد.

‌شب‌پره گر وصل آفتاب نخواهد

                                      رونق بازار آفتاب نکاهد