کیان پارسا
اصلاحطلبان ایرانی با طرح شعار "جامعه مدنی" در دوم خرداد 76، اصلیترین نهاد انتخابی در ایران را به تسخیر خویش درآوردند و از بد ماجرا اما گویی راهی به مقصود نبردند که در پایان دوران هشت ساله حضور در نهادهای قدرت، جامعه پیشروی را نه مدنی که همچنان تودهای یافتند و تراژدی "پایان" را در مقابلیافتند. از همین روی پرسش ما چنین است: "اصلاحطلبان ایرانی تا چه حد به ضرورتهای شعار محوری خود یعنی جامعه مدنی توجه کردند و تا چه میزان درک درستی از جایگاه نهادهای مدنی و جامعه مدنی در فرآیند گذار داشتند؟" آنچنان که انتظار میرفت، طرح شعار جامعه مدنی در کنار و همراه با شعاری دیگر ـ فشار از پایین و چانهزنی در بالا ـ میبایست مسیر اصلاحات و گذار دموکراتیک را هموار کند و تغییرات مفروض را ممکن سازد، چه آنکه از مسیر توسعه نهادهای مدنی و تقویت جامعه مدنی است که فشار از پایین و بر مبنای آن چانهزنی و مذاکره در بالا ممکن و راه اصلاحات و گذار هموار میشود؛ و این نهادهای مدنیاند که تقاضاها و آرای سرگردان را نهادمند و متمرکز و معنیدار میکنند و فشار از پایین را محاسباتی و جدی میسازند که وگرنه در غیاب نهادهای مدنی، تودههای سرگردان را بادی کافی است تا سمتوسویی متفاوت بگیرند؛ همچنان که تجربه نیز نشان داد و در غیاب نهادهای مدنی، بخشی از تودههای سرگردان و نها دمند نشده، به طرفهالعینی، از اردوگاه اصلاحطلبان به اردوگاهی دیگر مهاجرت کردند و پایان اصلاحطلبی را رقم زدند.
بدینترتیب اصلیترین ابزار اصلاحطلبی اصلاحطلبان ایرانی همان ابزاری بود که از قضا مورد غفلت قرار گرفت و همانا "نهادهای مدنی و جامعه مدنی" بود. چه آنکه در غیاب نهادهای مدنی، فشار از پایین نیز تکیهگاهی پیدا نکرد و چانهزنیای در بالا نیز ممکن نشد. در این میان اما متعجبکنندهتر آن بود که اصلاحطلبان ما نه تنها از نقش و کارآیی نهادهای مدنی غفلت ورزیدند که نسبت به این نیروی اجتماعی گویی بیاعتماد نیز بودند. آنها اگرچه اصلاحطلبی را به موجودی "دوپا" تشبیه تعبیر کردند که پایی در میان مردم دارد و پایی در میان حاکمیت اما به واقع پای خویش را در میان مردم محکم نکردند؛ چه آنکه پایگاه خویش را در میان "نهاد"های اصلاحطلب جستوجو باید میکردند و آنها اما توجهشان به "توده"های اصلاحطلب بود. شعار جامعه مدنی دادند و بدینترتیب هزینه جدایی خویش از تمرکزگرایی و ایدئولوژی رسمی را پرداختند و با این حال، طعام خویش از سفره نهادهای مدنی را برنچیدند و در محل، نیروهای مستقر در نهادها و جامعه مدنی را همپیمان و متحد خویش نساختند. اینچنین بود که آنها اگرچه هزینه اصلاحات را پرداختند اما فرصت اصلاح را "دست و دهان بسته" گذشتند. گام اول را برداشتند و گام دوم را اما برنداشتند. از دموکراسی سخن گفتند و به "تحکیم دموکراسی" نیندیشیدند. حساسیتها را برانگیختند و به جای موافقان، مخالفان را بسیج کردند. بدینترتیب این از بدعهدی و تلخکامی اصلاحطلبی ایرانی بود که شعارهای اصلاحطلبانه، نه به نیرویی برای تحدید مخالفان که به فشاری برای عقبنشینی موافقان تبدیل شد و آنچه باید موجب گشایش راه میشد، اسباب گرفتاری و حرمان شد و از قضا، سرکنگبین اصلاحطلبی ما، صفرا فزود. اما آیا گریزی از این فرجام نبود و سرنوشتی دیگرگونه، ممکن نبود؟
اگرچه قرار بود جامعه مدنی در برابر جامعه تودهای و پوپولیسم، راه اصلاحات ایرانی را هموار کند اما آنگاهی که به شعاری غیرعملیاتی مبدل شد و ما خود نیز در لذت بهرهمندی از "میوه ممنوعه پوپولیسم" گرفتار آمدیم، تراژدی شکست رقم خورد. بدینترتیب ما در خرداد 1384 نه مقهور رقیب که مقهور غفلت خویش شدیم، غفلت از بر ساختن نهادهای مدنی که تنها ابزار لازم برای پیشبرد اهداف اصلاحطلبی بود و در فرصتی هشت ساله اما توجهی بدان نشد. این انعکاس صدای رفتار خود ما بود که در خرداد 84 به گوش ما رسید و بنابراین، خود کرده را آیا تدبیری هست؟