تاریخ انتشار : ۰۵ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۹:۴۱  ، 
شناسه خبر : ۳۱۳۴۱
موسی غنی‌نژاد، اقتصاددان:
‌ علی پیرحسین‌لو مقدمه: موسی غنی‌نژاد، اقتصاددان و عضو هیأت علمی دانشگاه صنعت نفت ایران؛ معتقد به بازار آزاد و خصوصی‌سازی ‌است و آرای معروفی در این زمینه دارد. ‌او آیندۀ ایران را با توجه به پیشینۀ ذهنی دولتمردان نسل انقلاب، در حوزۀ اقتصاد ناامیدکننده می‌داند و به تأثیر نسل ‌جوان در تحقیق دموکراسی در ایران تأکید دارد؛ با او گفت‌وگویی دربارۀ ویژگی‌های نسلی ایران معاصر شده است که ‌می‌خوانید:

* از نسل انقلاب بگویید که چگونه نسلی بود ‌و چه می‌خواست؟

‌** در انقلاب اسلامی ایران در سال 57 طیف‌های ‌مختلفی از جامعه فعال بودند و اکثریتی از جامعه ‌شامل همۀ نسل‌ها حضور داشتند و اگر ما از نسل ‌انقلاب صحبت می‌کنیم، به این معنی نیست که ‌‌تنها این‌ها بودند که انقلاب کردند، اما آنچه که مهم ‌‌است ایده‌ای است که در آن زمان حاکم بود و همه ‌‌جذب آن شدند. نسل انقلاب یعنی کسانی که حول ‌‌و حوش مجموعه‌ای از ایده‌ها و آرمان‌ها جمع شدند ‌و انقلاب بر محور این ایده‌ها می‌چرخید. من ‌می‌خواهم از ایده‌های کلی آن دورۀ صحبت کنم، نه ‌جزییات کوچک.

‌در آن دورۀ، اکثریت انسان‌های اهل فکر و اندیشه از ‌یک چیز ناراضی و ناراحت بودند. عامل نارضایتی، اقتصادی نبود ‌و بیش‌تر امری سیاسی ـ اجتماعی و یا حتی ‌بیش‌تر از همۀ فرهنگی بود. مردم احساس تحقیر ‌می‌کردند. در آن زمان چون وضع اقتصادی مردم بهتر ‌شده بود، انتظاراتشان هم بالا رفته بود. پس این ‌احساس تحقیر برایشان سنگین‌تر و غیرقابل ‌‌تحمل‌تر می‌شد و اتفاق مهمی که به ناآرامی ‌جامعه دامن می‌زد، این بود که احساس تحقیر در ‌جامعۀ روشنفکری محدود نمانده بود و به تمام ‌جامعه تسری پیدا کرده بود. نارضایتی کل جامعه را ‌فرا گرفته بود و ریشۀ آن همان حس حقارت که ‌گفتیم بود و تصمیم به رفع آن نیز یک شور انقلابی ‌ایجاد کرده بود.

‌این احساس حقارت، همانی است که هگل ‌فیلسوف آلمانی در تئوری «خدایگان و بنده» ‌می‌گوید که در آن موقع، احساس ارج‌شناسی ‌انسان‌ها خدشه‌دار شده بود و تصور عموم مردم این ‌بود که جایگاه و منزلت آن‌ها مورد توجه قرار ‌نمی‌گیرد. دلیل وقوع این حالت در جامعه این بود که ‌همه تصمیم‌گیری‌ها و مدیریت امور، در اقتصاد و ‌سیاست و اجتماع و فرهنگ، همه و همه در شخص ‌‌شاه خلاصه شده بود. شاه به جای مردم حرف می‌‌زد و به جای مردم تصمیم می‌گرفت و تعیین تکلیف ‌می‌کرد. مردم جایگاهی نداشتند و این وضعیت، هم ‌در عمل بود و هم در تئوری. انتخاب‌ها و انتصاب‌ها ‌همه به عهدۀ شاه بود و با تأسیس حزب رستاخیز، ‌این مطلق‌گرایی به اوج خود رسید. این وضعیت به ‌شدت برای مردم سخت شده بود و وقتی شدیدتر ‌می‌شد که مردم فکر می‌کردند شاه در حقیقت ‌ایرانی نیست و عامل و دست‌نشاندۀ خارجی ‌است. چنین ذهنیتی از کودتای 28 مرداد به بعد ‌فراگیر شده بود و ادامۀ همان تصور همیشگی ‌ایرانیان بود که تصور می‌کردند تمام بدبختی‌های ما ‌از انگلیس و آمریکاست. مردم احساس می‌کردند ‌مترسکی بالای سرشان است که گماردۀ ‌خارجی‌هاست و آن‌ها را تحقیر هم می‌کند.

‌پس با آن‌که وضعیت مادی و اقتصادی مردم در 20 ‌سال آخر حکومت شاه بهتر شده بود ولی نارضایتی ‌عمومی بیش‌تر شده بود و به نظر من علت اصلی ‌‌انقلاب این بود؛ یک مسألۀ فرهنگی.

‌* برخی معتقدند که انقلاب باعث همبستگی ‌ایدئولوژیک تعداد نه‌چندان کمی از افراد جامعه ‌شد که عموم آن‌ها از جوانان آن زمان جامعه ‌بودند و این نسل با آمدن خود آرمان‌هایی را ‌وارد جامعه کرد که ساخت سنتی جامعه را ‌هدف می‌گرفت. کمی دربارۀ این نسل بگویید، ‌نسلی که در چنین فضای تحقیرآمیزی که ‌توصیف کردید وارد جامعه می‌شود.

‌** آن احساس تحقیر و کمبود ارج‌شناسی در ‌مقطع انقلاب دو جنبه داشت: «اول، ایرانی‌ها ‌احساس می‌کردند مملکتشان مستقل نیست، پس ‌‌شعار استقلال مطرح شد و دوم، احساس تحقیر و ‌‌ارج‌شناسی به صورت فردی بود، که در پاسخ به آن ‌‌شعار آزادی مطرح شد. افراد می‌گفتند ما هم ‌انسان‌هایی مثل دیگران هستیم و باید آزاد باشیم ‌‌که در سرنوشت خود مشارکت کنیم. مردم ‌‌می‌خواستند خودشان حرف خود را بزنند، نه این‌که ‌دیگری به جایشان حرف بزند. شعار جمهوری ‌اسلامی نیز جنبۀ مصداقی این دو شعار و بیانگر ‌هویتی بود که مردم در جست‌وجوی آن بودند. یعنی ‌مردم احساس می‌کردند هویت ملی ندارند و ‌برایشان این تصور پیش آمده بود (کاری به درست و ‌غلط آن نداریم) که هویتی دینی جایگزین آن است. ‌این بحران هویت را در نوشته‌های روشنفکران آن ‌زمان به خوبی می‌توان دید. نوشته‌های آقای ‌شایگان و احسان نراقی و دیگران و شعار «نه ‌شرقی و نه غربی» در ابتدا حرف‌ها و شعارهای ا‌سلامی نبودند و بحث از هویت دینی نمی‌کردند. ‌پس در ابتدا هویت ملی و استقلال ملی مطرح شد ‌و چون فرهنگ ما فرهنگی عمدتاً اسلامی است، ‌بنابراین هویت در اسلامی بودن جست‌وجو شد. این ‌به نظر من کاملاً امری طبیعی بود و جمهوری ‌اسلامی به همین خاطر مطرح شد: جمهوری در ‌نفی شاه و اسلامی در یافتن هویت جدید. ‌مقدماتی که عرض کردم بیانگر منطقی بود که بر‌اساس آن انقلاب شد، اما اتفاقات بعد را نباید حتی ‌به پای این منطق هم گذاشت آن‌ها با اشکال ‌دیگری قابل تحلیل است.

‌نسلی که انقلاب کردند و بعد از انقلاب متصدی امور ‌شدند، نسلی بود که در یک فضای روشنفکری ‌انقلابی بزرگ شده بود. البته دولت انتقالی بازرگان ‌از این فرآیند جداست، چون وضح است که ‌اندیشه‌های حاکم بر آن دولت، افکار مد روز نبود. این ‌اندیشه‌ها متعلق به 20 سال قبل و دوران مصدق ‌بود و باید حساب آن را از نسل انقلاب جدا کرد. ‌آدم‌های نهضت آزادی ملی ـ مذهبی، معتدل و ‌میانه‌رو بودند (مثلاً موافق با آمریکا نبودند، اما ‌‌دشمنش هم نبودند) هم‌عقیده با نسل دوران ‌‌انقلاب نبودند. نسلی که انقلاب کرد، به مرحلۀ ‌‌عصیان رسیده بود و در فضای فکری کاملاً متفاوت با ‌فضای دوران مصدق و ملی‌گراها رشد کرده بود. این ‌دو حداقل یک نسل با هم فاصله داشتند: نسل ‌دولت موقت و نسل دانشجویان پیرو خط امام.

‌ایدئولوژی نسل انقلاب متأثر از ایدئولوژی حاکم بر ر‌وشنفکران و انقلابیون جهان سومی در دهۀ 60 ‌میلادی بود؛ ایدئولوژی انقلابی، جنگ مسلحانه، ‌براندازی و عدم سازش و راه‌حل‌های صرفاً نظامی ‌برای پیشبرد اهداف سیاسی. حال وقتی در ایران ‌انقلابی شد که مسلحانه نبود و کاملاً مردمی بود، ‌این ایدئولوژی دچار بحران شد. انقلابیون به همین ‌خاطر به درستی و صحت انقلاب خود شک داشتند و ‌می‌ترسیدند توسط امپریالیسم و ابرقدرت‌ها به بازی ‌گرفته شده باشند. این احساس در اشغال سفارت ‌آمریکا تأثیر‌گذار بود.

‌‌اشغال سفارت، یک عمل تنش‌برانگیز بود. البته قبلاً ‌هم یک‌بار سفارت آمریکا اشغال شده بود، اما ‌مقامات حکومت مخالفت کرد و خود را به موازین ‌بین‌المللی پایبند نشان داده بودند، اما دفعۀ دوم که ‌دانشجویان پیرو خط امام (که شاید میانگین ‌سن‌شان بین 20 تا 22 سال بود) این کار را کردند، ‌حکومت هم این کار را تأیید کرد و حتی با ‌اشغال‌کنندگان همراهی هم کرد. گویا این ‌دانشجویان، شاه دیگر کوچک به نظر می‌آمد و این‌ها ‌می‌خواستند توی دهن بزرگ‌تر او یعنی آمریکا بزنند.

‌من قضاوت نمی‌کنم که این کار موجه بود یا نه و به ‌نفع انقلاب و منافع ملی بود یا خیر، اما به هر صورت ‌در عرف بین‌الملل این عمل، عملی انقلابی بود و ‌همین، نسل انقلاب را ارضا می‌کرد البته مردم عادی ‌هم پشتیبانی کردند و حتی به دانشجویان چای و ‌غذا هم می‌دادند. این جا جایی بود که شور انقلابی ‌به اوج خود رسیده بود: ما با آمریکا هم طرف شده ‌بودیم و او را به گروگان گرفته بودیم.

‌این حرارت ضدآمریکایی باعث شد که در اندیشۀ ‌نسل انقلاب، شعار استقلال که عکس‌العمل به ‌تحقیر ملی بود، پررنگ‌تر از شعار آزادی شود که ‌عکس‌العمل به تحقیر فردی بود در ضمن نوعی ایدۀ ‌عرفانی هم با رهبری امام در انقلاب وارد شده بود ‌که در نتیجۀ آن، مردم نوعی احساس این همانی و ‌یکی بودن با رهبری پیدا کردند. بنابراین طرح مسأله ‌دموکراسی هم دیگر ضرورتی نداشت و ارج‌شناسی ‌فردی باز هم ضربۀ دیگری خورده بود.

‌* یعنی جنبۀ کاریزماتیک شخصیت امام(ره) ‌این شرایط را ایجاد کرد؟

‌** بله، جنبۀ کاریزماتیک امام باعث شده بود که ‌مردم خودشان را در آینۀ ایشان ببینند و حرف امام را ‌حرف خودشان بدانند. پس برخلاف زمان شاه که با ‌شخص اول کشور، احساس دوگانگی می‌کردند و در ‌جست‌وجوی حق مستقل خود بودند، بعد از انقلاب ‌احساس «یگانگی من و رهبری» در مردم ایجاد شد، ‌رهبری همان بود که مردم می‌خواستند و مردم ‌همان را می‌خواستند که رهبری می‌گفت و چون ‌کمبود ارج‌شناسی فردی به این طریق برای ‌کوتاه‌‌مدت حل شد، بحث دموکراسی دیگر جایی ‌برای طرح نداشت. همه در رهبری ذوب بودند و این حالت ‌به نظر من برخاسته از یک احساس عرفانی در ‌جامعۀ ما بود که البته اندیشۀ سیاسی امام هم به ‌آن دامن می‌زد.

‌پس مردم دیگر از طرح مسأله آزادی فردی بی‌نیاز ‌‌شده بودند، چرا که اصلاً احساس فردیت نمی‌کردند. ‌فرد رخت بربسته بود و افراد احساس جمعیت ‌می‌کردند. فرد یک نفر بود و آن هم رهبر و این‌که ‌بحث حقوق فردی و جامعۀ مدنی و حقوق مدنی و ‌دموکراسی در سال 76 مطرح می‌شود، به این ‌خاطر است که این شعارها بعد از انقلاب کنار ‌گذاشته شدند. عده‌ای می‌گویند این‌ها هم شعار ‌انقلاب بود، ولی با تأخیر مطرح شد. این‌ها باید ‌توضیح دهند که چرا در طرح این شعارها تأخیر افتاد؟ ‌به نظر من چرایی آن را باید در این جا جست‌وجو کرد ‌که بعد از انقلاب، مردم وقتی به رهبر می‌نگریستند، ‌دیگر نیازی به دموکراسی در خود احساس ‌نمی‌کردند. مشکل ارج‌شناسی مردم کاملاً حل ‌شده بود: یک انقلاب بزرگ و در سطح جهانی انجام ‌داده بودند، با اشغال سفارت توی گوش آمریکا زده ‌بودند و کارهای دیگری هم انجام داده بودند که در ‌نهایت احساس تحقیر آن‌ها کاملاً از بین رفته بود و ‌چون بین خواست خود و رهبری فاصله‌ای ‌نمی‌دیدند، بحث نهادهای دموکراتیک و جامعۀ مدنی ‌اصلاً جایی برای طرح نداشت و شما می‌توانید ‌ببینید روشنفکرانی که بعداً و در دوم خرداد مدافع ‌جامعۀ مدنی و دموکراسی می‌شوند، در زمان ‌انقلاب اصلاً این مفاهیم به فکرشان خطور نمی‌‌کرد. ‌خود آقای خاتمی هم در آن زمان در همین دستگاه ‌سیاسی بود و در اندیشۀ آن زمان او اثری از دموکراسی و ‌حقوق مدنی نمی‌توان پیدا کرد.

‌* به نظر شما چه اتفاقی افتاده که نسل ‌انقلاب توانسته دو دهه نسل‌های قبل و بعد را ‌زیر سایۀ خود بگیرد و ادارۀ جامعه را در ‌انحصار خود نگه دارد؟

‌** همۀ مسایل از انقلاب شروع شد و پاسخ سوال ‌شما و ریشۀ این انحصار و خودمحوری آن نسل را باید ‌‌در آنجا جست. در آن زمان نسل انقلابی، سایر ‌نسل‌ها را به دنبال خود می‌کشید، یعنی همه تصور ‌می‌کردند انقلابیون درست می‌گویند و به همین ‌خاطر انقلاب به پیروزی رسید، اما در ادامه، این ‌یکدستی و یکپارچگی توسط برخی انقلابیون حفظ ‌شد و اجازه ندادند که افکاری جدید از درون نسل خود یا ‌نسل‌های دیگر حاکم شود یا حتی مطرح شود و این ‌انحصار که نام قشنگ وحدت را هم برای آن برگزیده ‌بودند، اثراتی بسیار منفی داشت و باعث شد که ‌زمینۀ نقد و انتقاد در جامعه از بین برود و نوعی ‌انحصار توسط نسل انقلاب پدید بیاید.

‌* از جامعۀ امروز و نسل امروز بگویید. چرا این ‌فاصلۀ آشکار بین این دو نسل پدید آمده؟ و نسل ‌سوم را در همان ابعادی که دربارۀ نسل ‌انقلابی گفتید، چگونه می‌بینید؟

‌** اتفاقی که در زمان حاضر رخ داده این است که ‌فضای این همانی و کاریزماتیک وجود ندارد، پس باز ‌همان نیازهای فردیت و جایگاه و منزلت فردی در ‌جوان‌ها پیدا شده است و این‌که بعضی انقلابیون آن ‌زمان جوان‌های این زمان را درک نمی‌کنند، به خاطر ‌این است که اصلاً نمی‌فهمند که این‌ها چه ‌می‌خواهند و چرا باید بخواهند! نسل انقلاب ‌می‌گوید ما که همه چیز داریم و با انقلاب همه چیز ‌به دست آوردیم و نمی‌فهمد که این نسل در آن فضا نیست. واضح است که احساس زوال ‌فردیت که در نسل قبل از بین رفته بود، در این نسل ‌دوباره پیدا شده است. این نسل اصلاً از مسیری که ‌آن نسل طی کرده بی‌خبر است و با آن تجربه‌ها ‌بیگانه است، پس طبیعی است که با آن حالت‌های ‌قبلی هم بیگانه باشند.

‌من نمی‌خواهم بگویم (و اصلاً نمی‌توانم بگویم) که ‌امروز نسل جوان چه می‌خواهد، اما هر چه که ‌می‌خواهد غیر از آنی است که آن نسل به دنبالش ‌بوده است. این اتفاق خیلی ساده و طبیعی است و ‌عجیب نیست و هر چقدر هم فیلم بسازند و داستان ‌بنویسند تا این جوان آن زمان را حس کند، آن فضا ‌درک نخواهد شد. مشکل این نسل غیر از مشکل آن ‌نسل است و راه‌حل‌های آن‌ها هم متفاوت است.

‌در سال‌های قبل هم این فردیت بروز کرد و بر سر ‌مشارکت سیاسی و به رسمیت شناختن شخصیت ‌جوان، جدی‌تر از قبل صحبت می‌شد. به نظر من ‌یکی از دلایل موفقیت آقای خاتمی این بود که با ‌زبانی با دانشجویان و جوانان حرف زد که زبان احترام ‌بود. جوان‌ها و همچنین زنان احساس کردند خاتمی ‌برای آن‌ها احترام قایل است و همین‌ها مهم‌ترین ‌اقشاری بودند که به او رأی دادند. الان هم برای ‌جوانان، در عکس‌العمل به کارهایی که نسل انقلاب ‌کرده، نیاز به بازیابی شخصیت، ارج‌شناسی و پیدا ‌کردن فردیت مطرح است. جوانان نه تنها می‌گویند ما ‌هستیم بلکه می‌گویند ما در اکثریت هم هستیم، ‌‌پس باید جامعه طبق خواست ما اداره شود؛ و حق ‌هم دارند.

‌* با توجه به بحث‌هایمان، نسل انقلابی در ‌طول دورۀ زندگی اجتماعی خود، یعنی تقریباً ‌از حدود 20 تا 45 سالگی خود، در فضای زوال ‌فردیت نفس کشیده و در صحنه‌های مختلف ‌انقلاب و جنگ و سازندگی هم کم و بیش ‌همین وضع وجود داشته است. به نظر شما، ‌آیا امروز که مسایل جدیدی در جامعه و در ‌حوزۀ تحولات آن مطرح است، هنوز نسل ‌انقلابی می‌تواند تحولات جامعه را مدیریت ‌کند؟

‌** تجربۀ آقای خاتمی تجربۀ خوبی بود و نشان داد ‌آن نسل اگرچه شعارهای قشنگی را مطرح کردند و ‌شاید بعضی مسایل جدید را هم فهمیدند اما به قول ‌شما نسل سومی‌ها، «اینکاره» نیستند! اصلاحات، ‌کار انقلابی‌ها نیست و آن نسل مال دنیای مدرن ‌نیست. هنوز طرز تفکری مربوط به آن زمان دارند و با ‌وجود این‌که از نظر فرهنگی و به خاطر ارتباط با ‌جوان‌ها احساس می‌کنند که اوضاع عوض شده و ‌باید خود را تطبیق دهند ولی با واقعیت‌ها و از لحاظ ‌علمی و تئوریک مشکل دارند؛ مشکلاتی که به ‌سادگی برطرف شدنی نیست.

‌من خیلی امیدوار نیستم که اینها بتوانند خود را به ‌روز کنند و تطبیق دهند و حداقل در عرصۀ اقتصاد ‌مطمئن هستم. من در سال 76 و از همان ابتدا که ‌نهضت اصلاحی شروع شد، عرض کردم که داستان ‌مدرنیته، آزادی فردی، مشارکت مردم و دموکراسی ‌سیاسی، یک مبنای مهم تئوریک و معرفت‌شناسی ‌دارد. این مباحث روی ایدۀ حقوق فردی، حقوق ‌اقتصادی و حق مالکیت فردی بنا شده و خاستگاه ‌آن‌ها اندیشه‌های اقتصادی مدرن است.

‌نسل انقلاب اصلاً ضداقتصاد است، چرا که به شدت ‌سیاست‌زده است. برای همین است که در سال 76‌ که آقای خاتمی شعار جامعه مدنی را مطرح کرد ‌در صحبت‌هایش اصلاً از اقتصاد صحبت نمی‌شد و ‌تازه در سال‌های آخر بود که به فکر اقتصاد هم افتاد، ‌اما آن وقت هم بحث‌ها به صورتی سطحی مطرح ‌‌می‌شد منتها به ماحثی چون بیکاری و اشتغال و... ‌بسنده می‌شد.

‌همین ایدئولوژی که تأکید دارد، اولویت با اقتصاد ‌نیست و ابتدا باید به توسعۀ سیاسی رسید، نشان ‌می‌دهد که هنوز به عمق و اهمیت و جایگاه اندیشۀ ‌اقتصادی در اندیشۀ مدرنیته پی نبرده‌اند و هنوز ‌ذهنشان آغشته به ایده‌های قدیمی سوسیالیستی ‌و جمع‌گرایانه است. اغلب دولتمردان، ضداقتصاد آزاد ‌و یا به قول خودشان ضدسرمایه‌داری هستند و هر ‌چقدر هم از خصوصی‌سازی و کوچک کردن دولت ‌صحبت می‌کنند، در حد حرف باقی می‌ماند و ‌‌نمی‌توانند عمل کنند، چرا که در زمینۀ اعتقادی‌شان ‌با آن مشکل دارند. حتی من می‌توانم بگویم که ‌سواد اقتصادی هم در بیش‌تر مسوولان اجرایی کم ‌است، یعنی چون اصلاً از اقتصاد بدشان می‌آمده و ‌می‌آید، اقتصاد نمی‌خوانند، پس از اقتصاد غیردولتی ‌و خصوصی‌سازی هم چیزی نمی‌فهمند. من دیگر ‌برای وجود این روحیه و مجموعۀ ادعاهایی که کردم ‌دلیل نمی‌آورم و شما را ارجاع می‌دهم به هر نقل ‌قولی که از این نسل انقلاب پیدا می‌کنید؛ البته ‌نقل‌قول‌های جدی و نه شعارها.

‌* ممکن است مثال بزنید؟

‌** مثلاً به مقدمۀ قانون اساسی جمهوری اسلامی ‌نگاه کنید، بسیاری از خصوصیات نسل انقلاب، از ‌همان متن معلوم می‌شود؛ مثلاً اینکه «اقتصاد ‌وسیله است و هدف نیست و باید ابزاری برای ‌اعتلای ارزش‌های بشری باشد.» مگر آزادی فردی ‌غیر از همین ارزش‌هاست؟ خوب، در اندیشۀ مدرن ‌آزادی فردی تا حد زیادی اقتصادی است. اما مشکل ‌جامعۀ ما در دوران اصلاحات تنها این نبود؛ مشکل با ‌ادامه پیدا کردن همان سیاست‌های قبلی بود و به ‌‌نظرم می‌آید که دوم خردادی‌ها در جدا شدن از ‌عقاید پیشینشان ناکام بوده‌اند. پس من در پاسخ ‌سوال قبلی شما باز تأکید می‌کنم که با آن ‌ایدئولوژی‌ها و قالبهای ایدئولوژیک نمی‌توان مشکلات ‌امروز جامعه را حل کرد و عموم افراد آن نسل هم ‌نمی‌توانند از آن ذهنیت‌های ایدئولوژیک سابق رها ‌شوند. خیلی‌ها انتقاداتی را مطرح کرده‌اند و ‌ذهنیتشان هم تغییراتی کرده، اما چالش‌های ‌اساسی که گریبانگیر نسل انقلاب است، هنوز هم ‌زدوده نشده است و من هم به تحول آن‌ها امید ‌ندارم. امید من به همین (به قول شما) نسل ‌سومی‌ها و همچنین کسانی است که به صورت ‌تئوریک و علمی در حال و هوای این نسل ‌می‌اندیشند.

‌* به نظر شما بحث جهانی شدن چه تأثیری بر نسل سوم جامعۀ ما می‌گذارد؟ با این فرض ‌که در 20 سالۀ گذشته مدیریت همه‌جانبۀ ‌جامعه ایران در دست نسل انقلابی بوده، روند ‌جهانی‌شدن چه چیزی را در آرایش اجتماعی ‌نسل‌ها دگرگون می‌کند؟

‌** اگر جهانی شدن را در عرصۀ ارتباطات و تبادل ‌اطلاعات ببینیم، تأثیر آن بسیار زیادتر از آنی است ‌که در تصور ما بیاید. زمان در همۀ ابعاد خود کوتاه‌تر شده و ‌سرعت‌ها بالا رفته است. پس زمان گسترش یک ‌ایده در بین مردم هم کوتاه‌تر شده و این بر نسل ‌جدید به مراتب بیش از گذشته تأثیر می‌گذارد.

‌البته پیشرفت ارتباطات بر انقلاب ایران هم تأثیر ‌داشت و نوارهایی که توزیع می‌شد و کتاب‌ها و ‌جزوه‌ها و رادیوهایی که اخبار را به مردم ‌می‌رساندند، همه در پیروزی انقلاب نقش داشتند و ‌چون انقلاب در ایران، انقلابی مردمی بود، تأثیر ‌ا‌رتباطات بیش‌تر هم می‌شد. اما اتفاقی که الان ‌افتاده و پیشرفتی که حاصل شده ده‌ها برابر بیش‌تر ‌از زمان انقلاب است و سرعت و کارآمدی ابزاری مثل ‌اینترنت بی‌سابقه و بی‌نظیر است. در ضمن رادیوها ‌و شبکه‌های تلویزیونی خیلی بیش‌تر شده و اخبار ‌ممنوعه را به مردم می‌رسانند، فضای انتشاراتی ‌بازتر شده و... پس جهانی شدن به این معنا تحولات ‌را شتاب بخشیده است و در حال حاضر در نسل ‌جدید نسبت به نسل‌های قبلی امکانات بیش‌تری ‌برای ابراز وجود دارد.

‌* نسل جدید در چند سال اخیر رفتار نسبتاً ‌هماهنگ و تأثیر‌گذاری از خودش نشان داده، ‌اما به نظر می‌رسد همان‌طور که گفتید، با ‌مناسبات موجود نیز چندان همراهی و ‌سازگاری نداشته باشد. با این حساب، تصور ‌می‌کنید کدام ویژگی‌ها و ایده‌ها در نسل سوم ‌فراگیر خواهد شد؟

‌** من چندان ایده و تفکر خاصی در نسل سوم ‌ندیده‌ام، یعنی اینطور نیست که مخالفت این‌ها با ‌نسل قبل و رفتار هماهنگ ایشان در جامعه، از یک ‌ایدئولوژی خاص و یکسان نشأت گرفته باشد. نسل ‌سوم خط خاصی را دنبال نمی‌کند، اما خط قبلی را ‌هم دنبال نمی‌کند. ولی این مقدار را می‌توان گفت ‌که برخلاف قبل، چون حالت زوال فردیت در برابر ‌کاریزما و خودباختگی وجود ندارد، ما شاهد تمایل ‌بیش‌تری به فردیت هستیم.

‌* آقای غنی‌نژاد! شما روی تئوری‌های جامعۀ ‌مدنی کار کرده‌اید و با فضای سیاسی و ‌اجتماعی ایران نیز آشنایید. نسلی که آن را ‌نسل دوم نامیدیم، مدیریت کشور را با عنوان ‌پروژۀ اصلاحات در دست گرفت و آن طور نتیجه ‌داد. لطفاً بفرمایید که اولاً عملکرد اصلاح‌طلبان ‌در برآوردن مطالبات نسل سوم و در نیل به ‌جامعه مدنی که جوانان به این شعار رأی ‌دادند را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ و ثانیاً بگویید ‌که ظرفیت نسل سوم برای پیشبرد این ایده ‌چقدر است؟

‌** در مورد ارزیابی عملکرد آن‌ها چیزی نگویم بهتر ا‌ست؛ اما گفتم که من مشکل ایشان را اساسی‌تر ‌می‌دانم و فکر می‌کنم که توان و پتانسیل نسل ‌قبلی و اصلاح‌طلبان کنونی به پایان رسیده؛ پس ‌می‌ماند نسل سوم و بعد از این تنها این نسل است ‌که توان ادامۀ مسیر را دارد و باید گسترش جامعۀ ‌مدنی را برعهده بگیرد.

‌من به این نسل امیدوارم و معتقدم تنها این نسل ‌است که می‌تواند پرچم تحولات جدید را به دست ‌بگیرد و راه‌حل‌های جدید را عرضه کند، چرا که در ‌فضای مدنی زندگی می‌کند و امروزی می‌اندیشد. ‌ولی به هر صورت ما مشکل تئوریک داریم و قبلاً هم ‌اشاره کردم که ضعف در حوزۀ علم و اندیشه هنوز ‌باقی است و در آن زمینه خیلی بیش‌تر از قبل ‌احتیاج به کار داریم.