تاریخ انتشار : ۰۸ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۵:۲۵  ، 
شناسه خبر : ۳۱۳۷۴
به مناسبت وقایع سپتامبر 1857
مقدمه: در سپتامبر 1857، نخستین و گسترده‌ترین قیامی که تا آن زمان علیه یک امپراتوری استعماری غربی به راه افتاده بود در هندوستان سرکوب شد؛ شورشی که سپاهیان، این سربازان بومی، بر ضد مافوق‌های بریتانیایی حاصل «ارزش‌ها»ی غربی‌شان برپا کرده بودند. لندن با تحمل خسارات بسیار دریافت که هیچ نیرویی قادر نیست از پس بنیادگرایی‌های مذهبی که از اشغال خارجی‌ها تغذیه می‌کنند برآید. این درس نه آویزه گوش ایالات متحده قرار گرفت، نه اسرائیل و نه حتی و شگفتا آقای آنتونی بلر.

ویلیام دالریمپل: نویسنده و عضو انجمن پادشاهی ادبیات و انجمن پادشاهی آسیایی؛ به ویژه نگارنده مغول‌های سفید (نوار سور بلان، پاریس، 2005). این مقاله نسخه کوتاه شده‌ای از متنی است که در New York Review of Books به چاپ رسیده است.

از آغاز سده 17، انگلستان روابط بازرگانی خود با هندوستان را از طریق کمپانی هند شرقی برقرار کرد. این مناسبات، در تمام طول سده بعد نیز، به موازات قهقرای امپراتوری مغول، همچنان تحول یافت. کمپانی فوق، به منظور حفاظت از منافع تجاری و ژئوپلیتیک خود و حق بهره‌برداری از ذخایر معدنی، تصمیم گرفت از میان بومیان سربازگیری کند و سرزمین‌هایی را به تصرف خود درآورد.

نیات سیطره‌جویانه بریتانیا در منطقه با کسب قدرت گروه جدیدی از توری‌ها (محافظه‌کاران) در لندن، در پایان سده 18، ابعاد تازه‌ای یافت. لرد ریچارد ولسلی، برادر ارشد دوک ولینگتن، پس از انتصاب به مقام فرمانداری کل، سیاست تهاجمی‌اش را فوروارد پالیسی («سیاست ترقی‌خواهانه») نام نهاد. آن را «پروژه‌ای برای بریتانیا در قرن جدید» می‌شمردند. لرد ولسلی با زبانی گویا می‌گفت که می‌خواهد برتری انگلستان بر تمام رقبای اروپایی این کشور و به ویژه فرانسه را تامین کند و توصیه می‌کرد که با پیش‌دستی، رژیم‌های اسلامی مظنون به خصومت با برتری‌جویی روزافزون غرب را واژگون نمایند.

طبق معمول، در میان مطبوعات محافظه‌کار، صداهای بسیاری به نفع این رویکرد برخاست. در واقع، متحدان دست نشانده مسلمان که دست امپراتوری بریتانیا برای اداره امورشان را باز می‌گذاشتند، می‌توانستند پابرجا بمانند، اما حکومت‌هایی که ظن مخالفت آنان با پیش‌روی‌های تاج و تخت می‌رفت، از این پس تحمل‌شان جایز نبود.

بی‌تردید نخستین آماج پیش رو، یک دیکتاتور بود، سلطان مایسور Mysore (امروزه کارناتاکا)، به نام تیپو صاحب که خاندانش به قوه قهریه قدرت را غصب کرده بود. به گفته منابع نزدیک به دولت، فرمانروای یاد شده «دشمنی سنگدل و بی‌رحم، متعصبی تسامح ناشناس و سخت‌سری خشمناک» بود که «تهدید به جهاد دمی از دهانش دور نمی‌شد». همچنین او را متهم می‌کردند که «حکمرانی ستمگر و ظالم»... و «معامله‌گری مزدور» است.

ولسلی در سال 1798، برای اجرای ماموریت خود و جایگزینی سلطان مایسور با عروسک مورد حمایت غرب، وارد هندوستان شد. اما می‌بایست، در گام نخست، به سیاستی که قبلا برنامه‌ریزی شده و عاقبت آن معلوم بود، مشروعیت می‌بخشید. ولسلی کار را با بسیج نیروهای ـ نظامی، لاجستیک و به ویژه خطابی ـ خود آغاز کرد، چون قبولاندن یک جنگ پر هزینه و پرسش‌برانگیز به دیگران همیشه کار دشواری بوده است. تنها پس از گردآوری مجموعه‌ای از دلایل به ظاهر غیرقابل رد علیه دشمن بود که آنها توانستند ضدامپریالیست‌های غرغرو را که محفلی حول ادموند بورکه Edmund Burke به وجود آورده بودند به سکوت وادار کنند.

یک پرونده پر نیرنگ برای مشروعیت بخشیدن به الحاق یک سرزمین

این چنین بود که ولسلی با متحدانش کارزار گسترده‌ای در تخریب تیپو صاحب به راه انداختند و او را به صورت یک دیو پلید و مهاجم مسلمان نشان دادند که قصد دارد امپراتوری بریتانیا را از نقشه هندوستان محو کند. به طبع، این اقدام تبلیغاتی، راه را برای کشورگشایی سوداگرانه و استقرار یک رژیم سازگارتر گشود. همین امر باعث شد کشورگشایان به دیگران القا کنند که دارند این کشور را به اربابان مشروع‌اش باز می‌گردانند، در صورتی که در حقیقت، آنها به تداوم سلطه سنگین غرب کمک می‌کردند.

انگلیسی‌ها کارشان را با خلع حکمرانان متعارض مسلمان شروع و با الحاق انعطاف‌پذیرترین دولت‌های اسلامی ادامه دادند. در فوریه 1856، نیروهای امپراتوری وارد منطقه عواد (یا به قول بریتانیایی‌ها عود که در مرکز اوتار پرادش فعلی قرار دارد) شدند، به این بهانه که یکی از رهبران (نواب) مغول «به افراط فسق و فجور می‌کند». برای توجیه الحاق، چنان پرونده پر لاف و گزافی به پارلمان بریتانیا ارائه دادند که یکی از نمایندگان رسمی مرتبط با این عملیات، سند Parliamentary Blue Book on Oudh (یا کتاب آبی پارلمان درباره عواد) را «خیال‌بافی رسمی» و «داستان‌سرایی گل و گلاب شرقی» توصیف کرد که به یک دلیل «ساده و ثابت» مردود است: ملت منکوب شده «رژیم مورد افترای نواب‌ها را به حکومت معتمد اما طمع‌کار کمپانی ترجیح می‌دهد». کمپانی انگلیسی هند شرقی، در آغاز سال 1857، بر تقریبا دو سوم شبه قاره هند چیرگی مستقیم داشت.

از طرف دیگر، بسیاری از نمایندگان بریتانیا نسبت به این سیاست موسوم به «ترقی‌خواهانه» روی مساعد نشان داده، قصد داشتند نه تنها قوانین و فنون خود را که ارزش‌های‌شان را نیز تحمیل کنند. بنابراین، کشور هندوستان علاوه بر وابستگی، گناهانش نیز آمرزیده خواهد شد. سنت‌های محلی که ـ گاه به حق ـ حساسیت‌های مسیحیان را جریحه‌دار می‌کرد، ممنوع شدند. به عنوان مثال، سوزاندن زنان بیوه بر روی هیمه همسرشان ممنوع شد. یکی از مدیران کمپانی به نام چارلز گرانت ـ او تنها کسی نبود که فکر می‌کرد مشیت الهی بریتانیا را به هندوستان آورده تا اهداف کبیری را تحقق بخشد ـ می‌گوید: «آیا نبایستی به این نتیجه رسید که سرزمین‌های آسیایی‌مان فقط برای بهره‌برداری به ما اعطا نشده‌اند بلکه باید بتوانیم در میان ساکنان که تا مدت‌ها در ظلمات زندگی می‌کردند نور حقیقت را بپراکنیم؟»

عهود مذهبی میسیونرها هراس مسلمانان را تشدید کرد، بر خصومت‌ورزی نسبت به حاکمیت بریتانیا افزود و برای جهادگران نیروی سیاسی هر چه گسترده‌تری فراهم کرد که مصمم بود به سلطه «کفار» پایان ببخشد. از طرف دیگر، وجود «دسیسه‌چینی‌های وهابی» برای مقاومت در برابر مسیحیان، اعتقادات انجیلیون (اوانژلیست‌ها) درباره ضرورت «حمله‌ای کوبنده» که بتواند از پس این «مسلمانان متعصب» براید را راسخ‌تر کرد.

واکنش در برابر این تسلسل خزنده، در 1857، با شورش سپاهیان خود را نشان داد. در سپیده دم 11 مه، در 150 سال پیش، حکمران مغول بهادرشاه ظفر، مشغول اقامه نماز در شبستان مشرف به رودخانه یامونا بود که از دوردست بلند شدن توده‌ای از گرد و خاک را مشاهده کرد. لحظاتی بعد، علت آن را دریافت: 300 نفر سواره شرکت انگلیسی هند شرقی به سوی قصرش می‌شتافتند.

این سوارکاران هندی که در ارتش کمپانی به خدمت گرفته شده بودند، شب قبل، از مرآت (پادگان ـ شهری در اوتار پرادش) پس از برگرداندن سلاح‌های‌شان به سوی افسران بریتانیایی که بر آنها فرمان می‌راندند، حرکت کرده بودند.

آنها به دهلی می‌رفتند تا از امپراتور تقاضا کنند شورش‌شان را مورد تایید قرار دهد. آنها پس از ورود به شهر دست به کشتار همه مسیحیان، مرد، زن و کودک که سر راه‌شان بود زدند و امپراتور پیر 82 ساله را به عنوان فرمانده جدید خود برگزیدند. سپس، در محله چندنی چوک شاهراه اصلی دهلی توقف کرده از جمعیت پرسیدند: «برادران، آیا شما در کنار مومنان‌اید؟» مردان و زنان انگلیسی که اسلام آورده بودند و به تعداد شگفت‌انگیز زیادی در دهلی زندگی می‌کردند مورد عفو قرار گرفتند، اما هندی‌هایی که به مسیحیت گرویده بودند بلافاصله از دم تیغ گذشتند. در نامه‌ای که بعدها رهبران شورشی فرستادند چنین گفته می‌شود: «انگلیسی‌ها همه ادیان را از دور خارج می‌کنند (...) با توجه به اینکه آنها دشمنان مشترک (هندوها و مسلمان‌ها) هستند، همه ما باید متحد بشویم و آنها را قتل عام کنیم (...). فقط به این طریق است که زندگی و اعتقادات این دو جامعه نجات پیدا می‌کند».

این قیام خیلی زود گسترش یافت و به مهمترین شورش ضداستعماری سده نوزده علیه یک امپراتوری اروپایی تبدیل شد. به گونه‌ای که از جمع 139 هزار سپاهی ارتش بنگال، تنها 7796 سرباز به اربابان انگلیسی خود وفادار باقی ماندند. در خیلی از مناطق، مردم غیرنظامی با شورش فراگیرشان سپاهیان را مورد حمایت قرار دادند. اعمال شقاوت‌آمیزی از هر دو سو ارتکاب یافت.

شورش دلایل متعددی داشت و شکوائیه‌های سیاسی و اقتصادی عمیقی را بازتاب می‌داد، با این حال صورت جنگ مذهبی به خود گرفت و به یک عمل دفاعی در برابر رسوخ شتابنده اندیشه‌های مسیحی میسیونرها در هندوستان تبدیل شد. این شورش در چارچوب کلی‌تر در راستای مبارزه برای رهایی از اشغال غربی‌ها قرار گرفت.

بیشتر سپاهیان هندو بودند. اما می‌توانیم تقارن‌هایی بین این شورش‌ها با قیام مسلمانان که امروزه در عراق و افغانستان مورد خصومت آمریکا قرار دارند بیابیم. در دهلی، پرچم جهاد بر فراز مسجد جامع به اهتزاز درآمد و بسیاری از مبارزان خود را مجاهد و جهادگر می‌نامیدند. در اواخر محاصره و با نابودی بخش عمده‌ای از سپاهیان، آنها حدود نیمی از نیروهای شورشی در مرکز جنبش یعنی دهلی را تشکیل می‌دادند و متعلق به هنگی بودند که سوگند خورده بود تا دم مرگ به مبارزه با کفار ادامه بدهد و دیگر غذا نخورد «زیرا کسی که قرار است بمیرد دیگر نیازی به خوراک ندارند».

محاصره، در تاریخ 14 سپتامبر 1857، با حمله نیروهای بریتانیا به شهر محصور به نقطه اوج خود رسید. آنها نه تنها سپاهیان شورشی و جهادگران که حتی شهروندان عادی پایتخت مغول را قتل عام کردند. تنها در یک محله به نام کوچه چله، 1400 شهروند غیرمسلح کشته شدند. افسر جوانی به نام ادوارد ویبارت در یادداشتی می‌نویسد: «دستور داده بودند که به همه شلیک کنیم. این یک جنایت آشکار بود (...). این اواخر، من شاهد صحنه‌های وحشتناک و خونین بسیاری بودم، ولی امیدوارم هرگز چیزی نظیر آنچه که دیروز دیدم نبینم». بازماندگان را به صحرا برده به حال خود رها کردند. دهلی در آن زمان با جمعیت نیم میلیونی خود شهر پر جنب و جوش و پیشرفته‌ای بد، اما به ویرانه تبدیل شد. خانواده امپراتور مغول به طور صلح‌آمیز خود را تسلیم کرد، اما از 16 پسر امپراتور بیشترشان محاکمه و به دار آویخته شدند. سه نفر از آنها پس از زمین گذاشتن سلاح و رخت از تن برکندن در برابر اربابان جدید، تیرباران شدند. کاپیتان ویلیام هودسون، یک روز بعد، به خواهرش نوشت: «طی 24 ساعت، اعضای اصلی خانواده تیمور تاتار در چنگ من افتادند. من سنگدل نیستم اما باید اعتراف کنم که حذف این تبهکاران از صحنه روزگار مرا دلشاد کرد».

امپراتور اسیر محاکمه شد و او را ناروا به پشتیبانی از توطئه‌ای اسلامی علیه امپراتوری بریتانیا در ابعاد بین‌المللی متهم کردند که دامنه آن از مکه و ایران تا دژ سرخ (اقامتگاه امپراتور در دهلی) گسترده می‌شد. دادستان انگلیسی ترجیح داد این امر را نادیده بگیرد که شورش در آغاز در میان سپاهیان که بیشترشان هندو بودند دامن گسترده بود. او مدعی بود که «دسیسه مسلمانان و توطئه پیروان محمد عامل مصیبت عظیم 1857 بوده است». این گفته‌ها مانند برخی اندیشه‌ها که محرک ماجراجویی‌های متاخر در خاور زمین هستند، دیدگاهی مسخره، مزورانه و ساده‌انگارانه از واقعیت را بازتاب می‌دهند: رهبران ترجیح می‌دهند کشتاری را که خود مسبب‌اش بودند به «فناتیسم اسلامی» نسبت دهند به جای این که به بازبینی پیامدهای سیاست خارجی خود بپردازند.

درس‌هایی برای آمریکا و اسرائیل

آموزش‌های قیام خونین 1857 بسیار واضح هستند. هیچ‌کس دوست ندارد یک ملت دیگر سرزمین‌اش را فتح، او را از خاکش محروم یا به فشار اسلحه وادار به پذیرفتن افکار بهتر نماید. بریتانیایی‌ها در 1857 چیزی را دریافتند که آمریکا و اسرائیل تازه دارند، کشف می‌کنند: این که هیچ چیز به اندازه یک مداخله تهاجمی نمی‌تواند یک ملت را به سادگی رادیکالیزه یا اسلام معتدل را متزلزل کند. مگر تاریخ بنیادگرایی اسلامی و امپریالیسم غرب همیشه ارتباط تنگاتنگ و خطرناکی با یکدیگر نداشته‌اند؟ عجیب اما مشخص است که بنیادگرایان سه دین توحیدی همیشه محتاج یکدیگر بوده‌اند تا به تعصبات و کینه‌توزی‌ها دامن بزنند. بارها پیش آمده که زهرپاشی یکی عامل محرک دیگری بوده است.

سرکوب خشونت‌بار شورش سپاهیان، در 1857، پاگردی بود در تاریخ امپریالیسم بریتانیا در هند. نشانی بود از پایان کار کمپانی انگلیسی هند شرقی و سلسله مغول، یعنی دو نیرویی که کشور را طی سه سده آخر شکل داده بودند. هنوز جنازه بهادرشاه ظفر در گور نامعلومی در برمه دفن نشده بود که ملکه ویکتوریا از لقب «امپراتور هندوستان» برای خود استقبال کرد. و به این ترتیب، عصر تازه‌ای از سلطه مستقیم امپراتوری بریتانیا بر هند آغاز شد.

از بسیاری لحاظ، میراث این دوران هنوز هم زنده است و ما می‌توانیم یک ارتباط مستقیم بین جهادگران 1857 و کسانی که امروز با آنها مواجهیم برقرار کنیم. به این ترتیب، برخی از علمای مسلمان، غرب و سنت‌های معتدل صوفیانه امپراتورهای مغول را که دست‌نشاندگان اشغالگران تلقی می‌کردند به دور انداختند و به ریشه‌های اسلامی «خالص» بازگشتند. در دئوبند (واقع در پاکستان امروزی) یک «مدرسه» (مکتب قرآنی) با الهام از وهابیت و بنیان‌های قرآنی تاسیس شد. 140 سال بعد، در همین مدارس دئوبند بود که طالبان و واپس‌گراترین نظام اسلامی تاریخ معاصر پدید آمدند و القاعده نیز که افراطی‌ترین جنبش اسلامی شناخته شده است از آن بیرون آمد.

تاریخ مدام تکرار می‌شود: نه فقط غربی‌ها، همچنان به کمک نیروهای نظامی‌شان، رژیم‌های دست نشانده سرکار می‌آورند تا هدف‌های سیاسی‌شان را برآورده کنند، بلکه از آن نگران‌کننده‌تر، عدم تغییر رفتار روشنفکران به نفع اینگونه اعمال است. به رغم بیش از 25 سال تلاش سرسختانه از سوی ادوارد سعید و مریدانش، شرق‌شناسی سبک قدیم با تمام پیش‌داوری‌هایش، با ساموئل هنتینگتن، برنارد لویس و چارلز کروت هامر همچنان به بقای خود ادامه می‌دهد. زیر قلم نومحافظه‌کاران، نگرش کهنه استعماری درباره ظالم منحط شرقی دوباره جان می‌گیرد و مانند گذشته، جنگ‌طلبان آن را به مستمعان خوش باور، به نیت توجیه مقاصد امپریالیستی‌شان، القا می‌کنند.

غرب و شرق در رویارویی تازه و سختی درگیر شده‌اند. بین آنها شکافی پدید آمده که بعضی‌ها از آن به عنوان یک جنگ مذهبی یاد می‌کنند. به گمان آنها، عاملان سوءقصدهای انتحاری به نبردی دفاعی در برابر دشمنان مسیحی خود اقدام کرده‌اند و باز هم می‌بینیم که غیرنظامی‌های بی‌گناه کشتار می‌شوند. مانند گذشته، انجیلیون سیاسی غرب به راحتی در وجود مخالفان و دشمنان خود «ابلیس‌های مجسم» می‌بینند و با سادگی مقاومت مسلحانه در برابر تهاجم و اشغال را تجسم «شرارت ناب» می‌پندارند. بار دیگر کشورهای غربی، بی‌اعتنا به عواقب سیاست خارجی خود، ابراز نارضایتی می‌کنند و در شگفت‌اند که چرا مورد حمله متعصبان ناآگاه ـ از دید آنها ـ قرار می‌گیرند. چه درسی از این شفاف‌تر: می‌توان در این جا کلام مشهور بورکه را تکرار کرد، آنهایی که از تاریخ درس نمی‌گیرند محکوم به تکرار آن هستند.