رشید اسماعیلی
1ـ از اندیشههای مارکس، تفاسیر و قرائتهای متعدد و در بسیاری مواقع متضادی شده است. میراث فکری مارکس از یک سو تنه به تنه استالینیسم میزند و از سوی دیگر مارکسیسم غربی مبتنی بر نوعی سوسیال دموکراسی را در برمیگیرد. درون اندیشه مارکسیستی هم لنین و استالین رشد کردهاند هم کائوتسکی و برنشتاین. هم پلخانف و تروتسکی، هم لوکاچ و لوکزامبورگ. هم هورکهایمر و آدورنو هم آلتوسر وهابرماس (که دیگر دشوار بتوان او را مارکسیست دانست) آنچه به سوسیال دموکراسی شهرت دارد در روایت مارکسیستیاش مرهون کائوتسکی و البته بیشتر برنشتاین است. مارکسیسم دموکراتیک و سوسیالیسم اصلاحطلب همواره آماج هجوم مارکسیستهای انقلابی و لنینیستها بوده است. تا دههها در اتحاد جماهیر شوروی مطالعه افکار کائوتسکی و برنشتاین «جرم» بود.
2ـ در جهان امروز مارکسیسم در روایت ایدئولوژیکاش کاملاً بیاعتبار است. اندیشههای مارکس امروز تنها منبع الهامی برای جامعه شناسان، پساساختگرایان و برخی هواداران مطالعات فرهنگی است. مارکس هنوز هم به عنوان یک فیلسوف و متفکر مورد توجه و احترام زیاد است اما امروزه هیچ جنبش سیاسی جدی که ملهم از مارکسیسم سیاسی خصوصاً در روایت لنینیستی آن باشد، وجود ندارد. مارکسیستها امروزه در موثرترین حالت تنها بخشی از جنبش ضد جهانی شدن هستند. احزاب چپ اروپایی دیگر هیچ شباهتی به گذشته ندارند، آنها همه از اقتصاد آزاد دفاع میکنند و خود را حافظ بازار میدانند. تنها تفاوت آنها با احزاب راست اروپایی در دفاع از نوعی سیاست اجتماعی مبتنی بر کاهش فاصله طبقاتی و حمایت از طبقه متوسط و کارگر از طریق یک نظام تامین اجتماعی است که البته در کنارش یک نظام مالیاتی دقیق نیز وجود دارد. به این معنا چپهای اروپایی کاملاً درون فضای فکری لیبرالیسم تنفس میکنند. آنها بیش
از آنکه سوسیالیست باشند لیبرالهای چپگرا (LEFTL-IBERALS) هستند. سوئد پایگاه سنتی لیبرالهای چپگرا در اروپاست، برخلاف آنچه برخی روشنفکران ایرانی میگویند، سوئد جامعهیی است بر مبنای احترام به ارزشهای اقتصادی و سیاسی لیبرال با این تفاوت که سیاستهای اجتماعی پیش گفته به نحو عمیقی در این کشور نهادینه شدهاست. هر چند این سیاستهای اجتماعی موجب کاهش شدید رشد اقتصادی در سوئد شدهاست. کاهشی که به دلیل تاثیرات نامطلوبش در اقتصاد تقویت موقعیت احزاب راست ـ با روایتهای راستگرایانه از لیبرالیسم ـ را در پی داشته است.
3ـ آنگونه که اشاره شد، مارکسیسم و مباحث مربوط به آن بخش فربهی از ادبیات فلسفی و سیاسی قرن بیستم را به خود اختصاص داد. روایتی از مارکسیسم برای مدتها در بخش عمدهیی از کره زمین حاکم بود و تجربهیی تلخ از حکومت داری و اداره جامعه از خود بر جای گذاشت که فرجامیبهتر از فروپاشی نیافت. به رغم این تجربه برخی از روشنفکران، خصوصاً در ایران، معتقدند که فروپاشی بلوک شرق به معنای شکست کامل اندیشههای مارکسیستی و سوسیالیستی نیست. در میان این روشنفکران چند گرایش قابل تشخیص است؛
اولـ دستهیی که مارکسیسم را به همان روایت لنینیستی آن مورد تاکید قرار میدهند برخی از این افراد صراحتاً از تجربه اتحاد جماهیر شوروی نیز دفاع میکنند ولی اکثراً معتقدند که «انقلاب اکتبر» پس از لنین از مسیر خود منحرف شد. این گرایش از دهه 20 شمسی بدین سو، سنت غالب در مارکسیسم ایرانی بوده است. در پیشینه تاریخی این سنت مارکسیستی دفاع صریح از استالین و استالینیسم نیز ثبت است که البته نسل جدید این دسته از مارکسیستها کمتر ـ یا حداقل به صراحت کمتر ـ از استالین دفاع میکنند. حزب توده اما در دورهیی از تاریخ خود، مدافع استالین بود و پس از آنکه از سیاست استالین زدایی خروشچف حمایت کرد با انتقاد شدید نسل جوان مارکسیستها در دوره پهلوی مواجه شد. (از جمله میتوان به انتقادات بیژن جزنی ـ روشنفکر استالینیست که همواره مورد ستایش جریانات چپ در ایران بوده است ـ اشاره کرد) شاید جای تعجب باشد که مباحث بین روشنفکران تودهیی و امثال جزنی در همان سطح نازل، امروز نیز در بین دانشجویانی که خود را چپ مینامند جریان دارد. کنکاش دلایل این رجعت فکری به دهههای 30 ، 40 و 50 شمسی البته مجالی دیگر میطلبد.
دوم ـ از همان ابتدای ورود اندیشههای چپگرایانه به ایران که با انقلاب مشروطه نیز مقارن بود گرایشی از سوسیالیسم دموکراتیک نیز به ایران وارد شد (دو کتاب انکشاف سوسیال دموکراسی نوشته خسرو شاکری و مشروطه ایرانی نوشته ماشاءالله آجودانی حاوی اطلاعات جالبی در این زمینه هستند). سوسیال دموکراتها اما هیچگاه نتوانستند به گرایشی غالب در جنبش چپ ایران تبدیل شوند. آنها همواره عناصری حاشیهیی و مطرود باقی ماندند. روشنفکری چپ خصوصاً در سالهای پس از دهه 20، سخت مفتون لنینیسم شد و پس از آن نیز تا انقلاب سال 57 و پس از آن، سوسیال دموکراتها هیچگونه تشکیلات یا طرفدار جدی درون جنبش چپ ایران نداشتند. خلیل ملکی نیز که پیریزی نوعی مارکسیسم ملی و تا حدودی دموکراتیک را دنبال میکرد هیچگاه در بین جوانان چپگرای ایرانی پیش از انقلاب مخاطبینی جدی پیدا نکرد ولی پس از فروپاشی بلوک شرق بخش قابل توجهی از فعالان با سابقه چپگرا تحولی عمیق در راستای عبور از مارکسیسم ارتدوکس به سوی سوسیال دموکراسی را تجربه کردند. موج این تحول اما به دلایل سیاسی هرگز به درون مرزهای ایران نرسید، اینگونه شد که وقتی برخی دانشجویان ایرانی تصمیم گرفتند «چپ» شوند به سراغ همان ادبیات نخنمای مارکسیستهای دهه 50 رفتند.
سوم ـ در کنار دو گرایش پیش گفته در میان روشنفکران چپگرا برخی نیز دل به اندیشههای بنیانگذاران مکتب فرانکفورت نظیر آدورنو و هورکهایمر بستند. و البته برخی نیز نظیر مراد فرهادپور در ادامه راه یک فیلسوف و شومن ضد سرمایهداری به نام «اسلاوی ژیژک» را کشف کردند و به ترجمه آثارش همت گماردند. این گرایش از چپ ایرانی اگرچه خوانندگان و نویسندگانی جدی دارد که فارغ از درست یا غلط بودن نوشتههایشان نسبت به میانگین چپگرایان ایرانی از سطح دانش قابل توجهی برخوردارند، اما به دلیل استفاده از نوعی ادبیات فلسفی ـ و البته برخی دلایل دیگرـ در میان فعالان دانشجویی چپگرا با اقبال مواجه نشدهاست.
4ـ چپ اگر به فکر بازسازی است باید نسبت خود را با تجربه تاریخی چپ ـ در ایران و جهان ـ مشخص کند. والا تکرار طوطی وار گفتهها و نوشتههای احسان طبری، خسرو گلسرخی، بیژن جزنی و تاز گیها منصور حکمت تنها رجعتی خسارت خیز و تاسف بار به گذشتهیی شکستخورده است.