تاریخ انتشار : ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۳:۲۴  ، 
شناسه خبر : ۳۲۳۰۸
رابطه تحولات اندیشه سیاسی و نگرش دینی در غرب
احمد شعبانی مقدمه: از جمله باورهای عمومی در مورد شناخت رابطه مدرنیته و دین مسیحیت این است که نهضت اصلاح دینی در مسیحیت و توجه به فرد‌گرایی در عرصه ایمان موجب بروز فردگرایی در اندیشه سیاسی و اجتماعی مدرن شد. در این مقاله نویسنده سعی دارد با رد چنین تاثیر و تاثری بیشتر بر تاثیر پیدایش کثرت مذاهب در مسیحیت در ظهور اندیشه سیاسی مدرن تاکید کند.

به نظر چنین می‌آید که جنبش اصلاح دینی پروتستانی قرن شانزدهم، فرد‌گرایی عصر مدرن را به دلیل اهمیتی که به فرد می‌دهد، آسان کرده باشد. در واقع اصلاح دینی پروتستانی اولویت وجدان شخصی را مطرح کرد، بر آزادی انسان مسیحی نسبت به قدرت مادی یا معنوی پای فشرد و بر جنبه فردی رستگاری که فقط به لطف الهی و مشیت پروردگار وابسته است انگشت نهاد. این شیوه نگرش یک فردباوری دینی واقعی را پدید آورد که توانست در عرصه مادی جهان توسعه پیدا کند و در جامعه به اشکال غیردینی نمودار شود. به این شکل شاید بتوان گفت که پروتستانیسم خاستگاه فردباوری مدرن بوده است.

این ایده به ظاهر منطقی را بیشتر بر پایه ملاحظات عام و بدون استدلال‌های ژرف و به ‌رغم برخی تحقیقات عمیق‌تر در این زمینه، عوام به آسانی می‌پذیرند. اما باید گفت چنین ایده‌هایی چندان هم بدیهی نیستند. در این زمینه پرسش‌های مختلفی  می‌تواند مطرح شود. نخست باید پرسید که آیا پروتستانیسم خاستگاه مدرنیته و پیامدهایش بوده است؟ سپس می‌توان به بررسی نقش کثرت‌گرایی دینی که خود یکی از تبعات پروتستانیسم در عالم مسیحی است، در پیدایش فردگرایی و ظهور مدرنیته سیاسی پرداخت.

از آنجا که پروتستانیسم در پیدایش فردباوری دینی مهمترین نقش را بازی کرده است، می‌توان گفت که در پیدایش جهان مدرن نیز سهیم است. اما به سبب محدود ماندن نقش پروتستانیسم در این زمینه نباید در اهمیت آن زیاده‌روی و مبالغه کرد. بخش مهمی از مبانی جهان مدرن در دولت، جامعه، اقتصاد، علم و هنر کاملا مستقل از پروتستانیسم پدیدار شد. در این میان نخست باید میان پروتستانیسم لوتری و کالونی از یک‌ سو و نوپروتستانیسم مدرن (از پایان قرن هجدهم به بعد) تفاوت نهاد. پروتستانیسم اول در واقع همان فرهنگ قرون وسطایی را ادامه داد و دولت و جامعه را تابع دین کرد.

در حالی که پروتستانیسم مدرن دولت را نسبت به امور دینی بی‌تفاوت دانست. در واقع پروتستانیسم آغازین هیچ تاثیری در پیدایش جهان مدرن نداشت. بلکه به عکس، برخی جریان‌ها که پروتستانیسم آغازین مطرودشان می‌شمرد (مانند یزدان‌شناسی بشردوستانه و معنویت‌شناسی فرد‌باور) در این میان نقش مهمی بازی کردند. اما پروتستانیسم مدرن را باید بیشتر فرآورده جهان مدرن دانست تا علت آن زیرا در واقع از مدرنیته نتیجه شده است.

در مورد سازماندهی دولت، کالوینیسم تاثیر محسوس‌تری از لوتریسم داشت. در واقع لوتریسم برای حکومت مطلقه سودمند بود و خود را از بنیاد محافظه‌کار و بی‌تفاوت نشان داد و بدین‌سان با حکومت مطلقه و محافظه‌کار‌ پروسی هماهنگی داشت. اما کالوینیسم نقش متفاوت و مهمتری بازی کرد و به پشتیبانی از حق پایداری در برابر قدرت جبارانه برخاست. به علاوه این‌ که نظام نمایندگی کلیسای کالونی بر درک و دریافت از دولت تاثیر نهاد و کالوینیسم در ایجاد چارچوبی شرکت کرد که امکان بالندگی و گسترش دموکراسی را فراهم کرد، هر چند‌ که در این مورد نقشش محدود و نامستقیم بود. با این همه نباید دموکراتیک ‌شدن جهان مدرن را به طور مستقیم به کالوینیسم نسبت داد.

به طور کلی گرچه فردباوری مذهبی پروتستانیسم در پیدایش فردباوری مدرن نقشی اساسی بازی کرد اما این جریان در عمل پیامد محسوسی در عرصه اجتماعی نداشت زیرا پروتستانیسم در این مورد اساسا محافظه‌کار است. به عبارت دیگر فردباوری دینی نه به فردباوری اجتماعی انجامید و نه جای فرد را در جامعه دگرگون ساخت. همچنان که برابری پذیرفته شده در عرصه دینی برابری در عرصه اجتماعی را در پی نیاورد. بنابراین پروتستانیسم مدرنیته را نیافرید بلکه چارچوب دینی مناسبی در اختیارش نهاد که همانا دینیت مدرن بود. پروتستانیسم خاستگاه مدرنیته نبود اما آن را همراهی کرد و با آن هماهنگ شد. حتی می‌توان گفت که مدرنیته بر پروتستانیسم تاثیر گذاشت و آن را دگرگون کرد. به علاوه این ‌که پروتستانیسم فرد‌باوری مدرن را پدید نیاورد. در واقع فردباوری مدرن بیرون از آن پدیدار شد، اما پروتستانیسم بر خلاف کاتولیسیسم که این فرد‌باوری را طرد کرد، ‌به یاری فرد‌باوری ویژه خود آن را پذیرفت. پروتستانیسم از آن پس به طور طبیعی با مدرنیته همراه شد، با آن تحول یافت و به طور کلی تبدیل به مذهب مدرنیته شد.

همان‌گونه که بیشتر ذکر شد، نمی‌توان پروتستانیسم را به طور مستقیم خاستگاه مدرنیته دانست اما به سبب دامن‌زدن به تفرقه دینی در این زمینه نقشی غیرمستقیم ایفا کرد. در حقیقت در کشورهایی که پروتستانیسم توسعه پیدا کرد یگانگی دینی در هم شکست و در پی آن یگانگی سیاسی متزلزل شد و این روند به آشوبهای سهمگین و حتی جنگهای داخلی انجامید (در فرانسه جنگهای مذهبی از سال 1562 تا 1598 به درازا کشید). در راستای چاره‌جویی برای این وضعیت، دو رویکرد ممکن و متفاوت به وقوع پیوست.

نخستین رویکرد مبتنی بر حفظ یا برقراری یگانگی مذهبی برای نگه داشت یگانگی سیاسی، از طریق پذیرش یک مذهب (کاتولیک یا پروتستان) در هر کشور و طرد دیگری (ممنوعیت اجرای آن و سرکوب یا تبعید پیروانش) بود. این رویکرد به جدایی مذهبی و پذیرش اصل «هر کشوری پیرو مذهب فرمانروایش است» انجامید. همچنین الهام‌بخش صلح اگسبورگ (1555) شد که با بخشیدن حق کشور گزینی به پیروان هر مذهب به جدایی جغرافیایی آنها انجامید و امپراتوری ژرمنی را میان دو مذهب رقیب (کاتولیک و پروتستان لوتری) بخش کرد. همین رویکرد یک سده بعد الهام‌بخش معاهده‌های وستفالی (1648) شد که به جنگهای 30 ساله (که جنبه مذهبی داشت) پایان داد و به اصل «هر کشوری پیرو مذهب فرمانروایش است» عمومیت بخشید.

رویکرد دوم به این مساله نه بر جدایی مذاهب و پیروانش بلکه بر جدایی عرصه سیاسی از عرصه دینی مبتنی بود، به شکلی که یگانگی سیاست حفظ و چندگانگی و کثرت دینی ممکن شود. این رویکرد از این ‌رو برای پیدایش مدرنیته سیاسی اهمیت بسیار داشت که میان دولت و دین جدایی به وجود آورد و بدین‌سان دولت نسبت به دین خودمختار شد و آزادی کامل را به دین ارزانی داشت. از این پس وجود و هستی دولت تضمین شد و به‌ رغم چندگانگی دینی، یگانگی سیاسی حفظ گردید. به این شکل چندگانگی دینی پذیرفته یا دست‌کم تحمل شد، زیرا بازتاب و تاثیر سیاسی نداشت و فقط به فرد مربوط می‌شد. به علاوه این‌ که مقدمه‌ای شد برای ایجاد جدایی میان شهروند و فرد و همچنین دولت و جامعه و در نتیجه منجر به مدرنیته سیاسی شد.

رویکرد دوم در ثلث آخر قرن شانزدهم در فرانسه و هلند نمودار شد. هلند که در آن کالوینیسم مذهب رسمی بود فضای آزادی دینی را به وجود آورد. در فرانسه که کاتلیسیسم مذهب دولت و شاه بود براساس چند فرمان از سوی شاه، برخی آزادی‌ها برای پروتستان‌ها به رسمیت شناخته شد. در واقع هدف این فرمان‌ها دو گونه جداسازی بود: جدایی میان دولت و دین و سپس جدایی میان دو مذهب (و نه جدایی پیروان دو مذهب). جدایی میان دولت و دین به 2 شیوه متفاوت صورت گرفت: 1. با اعطای آزادی عقیده و وجدان به پروتستان‌ها 2. با پذیرش آنها در همه مشاغل اداری.

اما باید توجه داشت که هر چند آزادی عقیده و وجدان بی‌هیچ قید‌و‌شرطی پذیرفته شد، اما کار در زمینه آزادی مراسم و آیین‌های عبادی که بعدی بیرونی و اجتماعی دارد به سادگی پیش نرفت و این آزادی را به مکان‌های معینی محدود کردند. این واقعیت نشان می‌دهد که در مورد مراسم عبادی، جدایی میان دولت و دین انجام نگرفته بود.