نوشته: نوام چامسکی
ترجمه و تنظیم: سیدیاسر جبرائیلی
متأسفانه در جهان اطراف ما خطرات و تهدیدهای فراوانی وجود دارند که میتوان آنها را «بحران قریبالوقوع» قلمداد کرد. اما من در مقاله حاضر قصد پرداختن به تهدیدهایی را دارم که از سوی دولتهای غربی متوجه بشریت است. در اینجا از آمریکا خواهم گفت؛ اما باید خاطرنشان کنم که اروپا هم چندان تفاوتی با ایالات متحده ندارد.
هم اکنون مهمترین منطقه مورد توجه جهان خاورمیانه است. علت این توجه نیز روشن است. 60 سال پیش، بوی منابع انرژی عظیم موجود در این منطقه به عنوان منبع عظیم قدرت استراتژیک، به مشام آمریکا رسید. خاورمیانه مهمترین نقطه استراتژیک دنیاست. تاکنون کنترل این منطقه و منابع آن یکی از اولویتهای سیاست عمومی آمریکا بوده، و تهدیدهای موجود علیه آن، نگرانیهای زیادی برای واشنگتن به همراه داشته است.
سالها بود که غرب وانمود میکرد این تهدیدها از سوی روسیه است و همین بهانهای برای ایجاد خشونت و سرنگونی دولتها در سرتاسر جهان شده بود. هنگامی که دیوار برلین فرو ریخت، دولت بوش پدر استراتژی امنیت ملی جدیدی را منتشر ساخت و اعلام کرد که همه چیز مانند سابق، اما در یک چارچوب جدید پیش خواهد رفت. اما هم اکنون به دلیل پیچیدگی تکنولوژیک قدرتهای جهان سوم، آنچه که بیش از هر چیز دیگر منافع آمریکا در خاورمیانه را تهدید میکند، ملیگرایی است. در استراتژی امنیت ملی جدید بوش پدر آمده بود که آمریکا نیروهای مداخلهگر خود را در خاورمیانه مستقر خواهد کرد.
هم اکنون، مهمترین مسئله افکار عمومی آمریکا، عراق بوده و برنده واقعی حمله نظامی واشنگتن به عراق، ایران است. اگر چه این حمله عملا در سپتامبر 2002 صورت گرفت، اما قبلا به طور محرمانه در دست اقدام بود. آن ماه، واشنگتن برنامه تبلیغاتی وسیعی را به راه انداخت. به گونهای که رایس وزیر خارجه و دیگران هشدار دادند که پیام بعدی صدام یک ابر قارچ شکل بر فراز نیویورک خواهد بود. در عرض چند هفته، رسانههای تحت کنترل دولت آمریکا، افکار عمومی این کشور را با استفاده از سیلی از تبلیغات، کاملا از جریانهای بینالمللی دور کردند. صدام شاید در همه جای دنیا تحقیر میشد، اما تنها در آمریکا بود که مردم همواره در وحشت از نام صدام به سر میبردند.
امروزه میتوان سیلی از تحلیلها و اظهارنظرها را در مورد جنگ عراق در رسانهها دید، اما خبر در مورد اتفاقات این کشور کم است. روزنامهنگاران در مناطق سنگربندی شدهای از عراق محدود شده یا در داخل ارتش اشغالگر جای داده شدهاند. علت این امر، ترسو یا تنبل بودن آنها نیست، بلکه حضور در جای دیگری جز این اماکن، به معنای به خطر انداختن جان است. در جنگهای گذشته، این امر صادق نبوده است. شاید تعجب کنید اگر بگویم آمریکا و انگلیس در اداره عراق در مقایسه با نازیها در اداره اروپا واماندهترند. صرفنظر از همه این موارد، سؤال اینجاست که در عراق چه باید کرد؟ قبل از پاسخ به این سوال، ما باید در مورد برخی اصول، روشن شویم. اساسیترین اصل این است که یک اشغالگر، «حق» ندارد، بلکه فقط «مسئولیت» دارد. اولین مسئولیت او بازسازی، و دومی عمل طبق خواسته قربانیان است. البته مسئولیت سومی هم وجود دارد: محاکمه جانیان؛ اما این ضرورت با توجه به طرز تفکر امپریالیستی غرب، بسیار بعید به نظر میرسد و ما از آن میگذریم.
برای عراقیها، مسئولیت بازسازی این کشور، در اولویت قرار دارد. آمریکا و انگلیس مدتهاست که مردم عراق را شکنجه میکنند. نگاهی به تاریخ نشان میدهد که هر دو دولت از رژیم تروریست صدام حسین در تمامی جنایاتش علیه ایران و ملت خود عراق، حمایت میکردند. تحریف تاریخ همواره برای کسانی که قدرت را در دست دارند، موضوعی ساده است، اما قربانیان همواره به دنبال درک واقعی از جهان هستند. پس از جنگ ایران و عراق، واشنگتن و لندن حمایت نظامیشان را از دوست خود صدام ادامه دادند. در سال 1989 حتی مهندسان هستهای عراق برای آموزش در زمینه تولید سلاح هستهای، به آمریکا اعزام شدند.
دقیقا بعد از جنگ خلیجفارس در سال 1991 نیز، آمریکا و انگلیس حمایت نظامی خود را از صدام از سر گرفتند و به او در سرکوب شیعیان عراق کمک کردند. علل این حمایت نیز رسما اعلام شد. روزنامه نیویورک تایمز نوشت، گناه صدام هر چه باشد، او به عربستان و انگلیس قول داده است که در راستای «ثبات» کشورش تلاش کند.» البته واژه ثبات رمزی برای عبارت «پیروی از دستورات غرب» بود. «توماس فریدمن» توضیح داد که بهترین گزینه پیش روی آمریکا، ایجاد یک شورای نظامی حاکم با مشت آهنین در عراق، مانند حکومت صدام است. اما به دلیل نبود چنین گزینهای، واشنگتن مجبور بود به گزینه بعدی روی آورد: خود صدام! گزینهای که در مخیله سیاستمداران واشنگتن نمیگنجید، این بود که عراقیها مستقل از آمریکا کشورشان را اداره کنند.
اینجا بود که تحریمهای کشنده آمریکا و انگلیس علیه صدام تحمیل شد و نتیجه آن کشته شدن هزاران بیگناه، از بین رفتن جامعه متمدن عراق، تقویت حاکم مستبد آن یعنی صدام، و مجبور شدن مردم به تکیه به صدام برای بقا بود. این تحریمها باعث شد صدام به سرنوشت دیگر حاکمان مستبد و ستمگر مبتلا نشود، کسانی که قابل قیاس با او بودند و علیرغم حمایت شدید لندن و واشنگتن، سرنگون شدند: سوهارتو، چایشسکو و جمعی دیگر از اوباش که رفتهرفته بر تعدادشان افزوده میشود. باز، تمامی این وقایع، برای آنها که در راس قدرت هستند بیاهمیت و خستهکننده، و برای قربانیانی که ترجیح میدهند واقعیتها را بفهمند، تلخ و ناگوار است. تمامی این جنایتها نیازمند بازسازی است. اما بحران فکری و اخلاقی فرهنگ غرب مانع از راه یافتن چنین اندیشههایی به ذهن سیاستمداران میشود.
دومین مسئولیت یک اشغالگر، عمل به خواستههای مردم کشور قربانی است. نظرسنجیهای صورت گرفته توسط آمریکا و انگلیس نشانگر این امر است. براساس آخرین نظرسنجی صورت گرفته، 87 درصد عراقیها خواهان تعیین جدول زمانبندی دقیق برای خروج اشغالگران از کشورشان هستند. آماری که در سال 2005، 76 درصد بود. این به معنی آن است که تقریبا تمامی مردم عراق خواهان خروج نیروهای آمریکایی و انگلیسی از این کشور هستند. آماری که مشابه آن حتی در میان اروپاییهایی که تحت اشغال نازیها بودند، یافت نشد. در عین حال، بوش، بلر و دیگر همدستان آنها ادعا میکنند که امکان تعیین یک جدول زمانبندی برای خروج از عراق وجود ندارد. این موضع تا حدی نشانگر نفرت قدرتها از دموکراسی است که غالبا با شعار دموکراسیخواهی همراه است. شعار دموکراسی پس از آن که در عراق سلاحهای کشتار جمعی پیدا نشد، اصلیترین محور تبلیغات و بهانهای برای ادامه جنگ شد. نوامبر 2003 بوش این دکترین را در مرکز «تلاش برای دموکراسی» در واشنگتن اعلام کرد. او ادعا کرد که علت اصلی حمله به عراق، نه سلاحهای کشتار جمعی، بلکه صدور دموکراسی به خاورمیانه و دیگر مناطق جهان بوده است.
چند روز بعد، نظرسنجیهای صورت گرفته در بغداد توسط آمریکا در مورد عقیده مردم این کشور درباره هدف از حمله به عراق، اینگونه اعلام شد: یک درصد موافق اینکه هدف، صدور دموکراسی است. پنج درصد گفتند که هدف آمریکا کمک به مردم عراق بوده، و بقیه نیز گفتند که اهداف آمریکا بسیار روشن بود اما نمیتوان آنها را بیان کرد! یعنی همان هدف استراتژیک و اقتصادی که عراق به خاطر آن به کویت حمله کرد و روسیه به افغانستان.
اما بیتوجهی و حتی رد خواستههای مردم عراق فراتر از «عمل به دموکراسی» از سوی اشغالگران است. عراقیها به شدت علاقهمند به برقراری روابط نزدیک با همسایه قدرتمندشان ایران هستند. اکثریت شیعه عراق روابط بسیار قوی و نزدیک با مردم و دولت ایران دارد. بیش از این، حتی استقلال نصفه و نیمه عراق باعث شده است که شیعههای سرکوب شده در نواحی مرزی عربستان با عراق، به حقوق اولیه و شاید استقلال خود دست پیدا کنند. این مکانها جایی است که بیشترین ذخایر نفتی عربستان در آن نهفته است.
کابوس سران و سیاستمداران واشنگتن این است که هم اکنون عظیمترین ذخایر نفتی جهان در مناطق شیعهنشین قرار گرفته و شیعیان به هیچوجه سر سپرده آمریکا نخواهند بود. واشنگتن میتواند اروپاییها را بترساند: وقتی آمریکا مشتش را به روی آنها نشانه رفته و تهدیدشان میکند، شرکتهای اروپایی میتوانند خاک ایران را ترک کنند. اما چین تاریخ سه هزار ساله تحقیر درندهخویان را دارد: چینیها از تهدیدهای واشنگتن نمیهراسند. این است علت نگرانیهای استراتژیک آمریکا در مورد چین: واشنگتن از اینکه چین یک تهدید نظامی است، نگران نیست؛ بلکه به خاطر این است که چین داعیه استقلال از آمریکا را دارد. اگر این تهدید استقلال در مورد کشورهایی چون کوبا یا ویتنام قابل چشمپوشی است، در مورد کشوری که رفته رفته به بزرگترین غول اقتصادی جهان تبدیل میشود، بسیار نگرانکننده است.
اقتصاد چین هم اکنون به اندازه دو سوم اقتصاد آمریکاست و اگر رشد کنونی این کشور ثابت بماند، احتمال اینکه در عرض یک دهه این فاصله از بین برود، بسیار زیاد است.
چین همچنین در مرکز کمربند امنیت انرژی آسیا و سازمان همکاریهای شانگهای قرار دارد. ایران نیز اگر به این نتیجه برسد که شرکای اروپاییاش ترسیدهاند، درهای خود را به سوی سرمایهگذاران شرقی خواهد گشود. اگر چنین شود، تهران رفقای بسیار علاقهمندی خواهد یافت. در سپتامبر گذشته کنفرانس مهمی در تهران با حضور چین، پاکستان، هند، روسیه، مصر، اندونزی، گرجستان، ونزوئلا و آلمان برگزار شد. شرکتکنندگان تصمیم گرفتند که یک سیستم گسترده خط لوله انرژی در تمامی منطقه ایجاد کرده و توسعه منابع انرژی خود را نیز افزایش دهند.
سفر اخیر بوش به هند و موافقت وی با برنامه سلاحهای هستهای این کشور، بخشی از تلاش برای رفع نگرانی از رشد روزافزون روند شکلگیری این قدرت انرژی جهانی است. یک عراق مستقل و دموکراتیک میتواند کمک دیگری باشد به پیشبرد روندی که هژمونی جهانی آمریکا را به شدت تهدید میکند. بنابراین تعجبی ندارد که آمریکا تمامی توان خود را به کار بسته است تا از استقلال عراق جلوگیری کند.
اگر آمریکا مجبور شود درجهای از استقلال را به عراق ببخشد، و عواقب پیش گفته این اقدام به وقوع بپیوندد، طراحان سیاستهای واشنگتن با اضمحلال یکی از بزرگترین اهداف سیاسی خارجی خود بعد از جنگ سرد مواجه خواهند شد: «نیاز برای کنترل استراتژیکترین نقطه جهان.»
واشنگتن این سیاست را مدتها قبل از اینکه به قطرهقطره نفت خاورمیانه تکیه کند نیز دنبال میکرد، و حتی اگر در آینده به «انرژی خورشیدی» نیز تکیه کند، باز این سیاست را دنبال خواهد کرد. چنین کنترلی به واشنگتن قدرت وتوی نظرات و اقدامات رقبای اقتصادی خود را میبخشد؛ همانگونه که در سالهای اول بعد از جنگ جهانی دوم، این سیاست عنوان، و اخیراً در مورد عراق نیز تکرار شد: زبیگنیو برژینسکی گفت، تسخیر موفقیتآمیز عراق «قدرت فوقالعادهای» در مواجهه با رقبای اقتصادیاش خواهد بخشید. دیکچنی معاون بوش نیز همین نکته را به گونهای دیگر تکرار کرد: ذخایر نفتی در صورتی که توسط دیگران کنترل شوند، ابزاری برای تهدید و رشوه هستند. او به خاورمیانه رفت و نظامهای دیکتاتوری آسیای مرکزی (مدل آمریکای دموکراسی) را مجبور کرد تا با ایجاد خط لولهای که این ابزار را در دست واشنگتن نگه دارد، موافقت کنند.
البته اتخاذ این سیاست، چیز جدیدی نیست. 60 سال پیش در زمان طلوع دوره نفت، «والتر هیوم لانگ» دریاسالار انگلیس گفت که «اگر ما بتوانیم ذخایر نفتی جهان را در اختیار بگیریم، میتوانیم هر چه میخواهیم بکنیم.»
«وودرو ویلسون» نیز نکته مهمی را دریافت. اینجا بود که ویلسون انگلیس را از ونزوئلایی که در سال 1928 بزرگترین صادرکننده نفت جهان شده بود، بیرون، و شرکتهای آمریکایی را جایگزین انگلیسیها کرد. برای دستیابی به این هدف، ویلسون و رئیسان جمهور بعدی آمریکا از دیکتاتور فاسد ونزوئلا حمایت، و او را وادار به لغو توافقنامههایش با انگلیس کردند. در این میان، واشنگتن از حق نفتی آمریکا در خاورمیانه سخن به میان آورد، جایی که تحت استعمار فرانسه و انگلیس بود.
باید خاطرنشان کنم که این حوادث پرده از روی تئوری «ایدهآلیسم ویلسون» ـ برداشته و معنی واقعی «تجارت آزاد» و «درهای باز» را بیان میکند. گاه حتی به طور رسمی به این امر اعتراف میشود. هنگامی که نظام بینالملل پس از جنگ جهانی دوم در واشنگتن در حال شکلگیری بود، توافقنامهای در وزارت خارجه آمریکا به امضا رسید که در آن، بر کنترل و حفظ ذخایر و منابع نیمکره غربی با استفاده از سیاستهای «تجارت آزاد» تأکید شده بود. این نکته، تأکید بر وجود دکترین بازار آزاد است: ما از هر چه داریم، با بستن درهایمان به روی دیگران، حفظش میکنیم، و هر چه نداریم را تحت اصل «درهای باز» به دست میآوریم. همه اینها نشانگر یک تئوری اساسی در روابط بینالملل، یعنی اصل توکایدیدس است: قوی هر چه بتواند زور میگوید، و ضعیف تا آنجا که جان داشته باشد، زجر میکشد.
در مورد عراق صحبت درباره استراتژیهای خروج، مگر در صورت مواجهه با این واقعیتها، مفهومی ندارد. سیاستمداران واشنگتن چگونه قصد مواجهه با این مشکلات را دارند، معلوم نیست. آنها در جاهای دیگر دنیا نیز، مشکلات مشابهی دارند. پیشبینیهای سازمانهای جاسوسی در مورد هزاره جدید این بود که آمریکا نفت خاورمیانه را کنترل کرده و بیشتر به ذخایر پایگاههای خود در کشورهای حوزه اقیانوس اطلس تکیه خواهد کرد. اما کنترل آمریکا بر کشورهای آمریکای جنوبی، از ونزوئلا گرفته تا آرژانتین، رو به زوال است. دو ابزار اصلی کنترل خشونت و اختناق اقتصادی بوده، اما هر دو ابزار رفتهرفته کارآیی خود را از دست میدهند. آخرین تلاش واشنگتن برای حمایت از یک کودتای نظامی، سال 2002 در ونزوئلا بود، اما آمریکا بعد از اینکه دولت مورد نظرش توسط مقاومت مردمی ساقط شد، کوتاه آمد. در پی این جریان، آشوب آمریکای جنوبی را فرا گرفت، جایی که دموکراسی صدها بار بیش از آمریکا و اروپا در جریان است و به راحتی نمیتوان یک دولت منتخب را سرنگون کرد. کنترلهای اقتصادی آمریکا هم رفتهرفته از بین میرود. کشورهای آمریکای جنوبی در حال پرداختن بدهیهایشان به صندوق بینالمللی پول (شعبهای از وزارت دارایی آمریکا) هستند. شاید برای آمریکا وحشتناکتر از همه اینها، حمایت ونزوئلا از این کشورها باشد. رئیسجمهور آرژانتین اعلام کرد که به زودی خود را از دست صندوق بینالمللی پول (IMF) خلاص خواهد کرد. وابستگی به صندوق بینالمللی پول و اطاعت از قوانین آن، اقتصاد آرژانتین را فلج کرده بود، اما بوینسآیرس توانست با تخطی از این قوانین وضعیت خود را بهبود بخشد. برزیل هم خود را از دست IMF نجات داده و بولیوی نیز با حمایت ونزوئلا به زودی نجات خواهد یافت. کنترل اقتصاد این منطقه توسط آمریکا رو به تحلیل است.
مهمترین نگرانی واشنگتن این است که ونزوئلا، یعنی بزرگترین تولیدکننده نفت در نیمکره غربی است. وزارت انرژی آمریکا تخمین زده در صورتی که قیمت نفت همچنان بالا بماند و کاراکاس بتواند از ذخایر عظیم نفتی خود بهرهبرداری کند، ونزوئلا گوی سبقت را از عربستان سعودی هم خواهد ربود. تلاش آمریکا برای براندازی و ایجاد خشونت، تمایل ونزوئلا را برای تغییر جهت صادرات سرمایهگذاریها بیشتر کرده، و چین تشنه استفاده از فرصت به وجود آمده است. بزرگترین منابع گاز آمریکای جنوبی در بولیوی است که این کشور هم سیاستهای ونزوئلا را دنبال میکند. هر دو کشور از جهات دیگری نیز موی دماغ آمریکا شدهاند. آنها دولتهایی دارند که منتخب واقعی مردم هستند. چاوز در ونزوئلا سردمدار حمایت از دولتهای منتخب در آمریکای جنوبی است. در واشنگتن به شدت از او منتفرند چرا که او مستقل بوده و از حمایت مردمی برخوردار است. بولیوی هم انتخابات دموکراتیکی داشت که نظیر آن کمتر در غرب یافت میشود. مسائل بسیار مهمی بود که مردم آن را دریافته و شخصی «هم قد و اندازه» خودشان انتخاب کردند. دموکراسی همیشه برای ابرقدرتها مایه دردسر است، مخصوصا زمانی که نمود واقعی پیدا میکند.
تفسیر آنچه که در حال وقوع است، ماهیت هراس و وحشت آمریکا را به نمایش میگذارد. نشریه «فایننشال تایمز» لندن هشدار داد که «اوومورالس» رئیسجمهور بولیوی در حال تبدیل شدن به یک شخص «دیکتاتور» و «غیردموکرات» است. این درد اصلی کشورهای غربی است که خود را وقف آزادی و دموکراسی کردهاند. مدرک و نشانه این مواضع دیکتاتوری و جدایی از اصول دموکراسی این است که او با عمل کردن به خواسته 95 درصد مردمش گاز بولیوی را ملی کرد. دیگر نشانه غیردموکراتیک بودن او این است که با ریشهکن کردن فساد روزبهروز محبوبتر میشود. سیاستهای مورالس مشابه سیاستهای ترسناک چاوز در ونزوئلاست. اگر هم محبوبیت دولت منتخب چاوز (و متهم به پوپولیسم!) برای غیردموکراتیک نامیدن او کافی نباشد، او سعی دارد برنامههایی را که در ونزوئلا به اجرا گذاشته، به بولیوی هم گسترش دهد. کمک به بولیوی برای ریشهکن کردن بیسوادی و پرداخت دستمزد صدها دکتر کوبایی که برای کار به آنجا فرستاده شدهاند»، گریه و زاری «فایننشال تایمز» را برانگیخته است.
استراتژی اخیر امنیت ملی دولت بوش که مارس 2006 منتشر شد، چین را بزرگترین تهدید حکومت جهانی آمریکا در درازمدت معرفی میکند. این تهدید، نه نظامی، بلکه اقتصادی است. این سند هشدار میدهد که رهبران چینی نه تنها در حال گسترش تجارت هستند، بلکه به نحوی عمل میکنند که گویا میتوانند تمام ذخایر انرژی در جهان را در دست بگیرند. چندی پیش هنگام دیدار رئیسان جمهور آمریکا و چین در واشنگتن، بوش به هوجین تائو رئیسجمهور چین در مورد انحصار ذخایر انرژی جهان هشدار داد. بوش تکیه چین روی نفت سودان، میانمار و ایران را محکوم و آن را متهم به نقض حقوق بشر و دموکراسی کرد ـ برعکس واشنگتن، که تنها از جاهایی نفت وارد میکند که کاملا دموکراتیک بوده و حقوق بشر را میپرستند، مثل گینه، یکی از دیکتاتوریترین کشورهای آفریقا، یا کلمبیا که بدترین آمار حقوق بشر در میان کشورهای آمریکای لاتین را دارد؛ و یا کشورهای آسیای مرکزی و دیگر الگوهای اخلاق و انسانیت!. هیچکس نیست که واشنگتن را مواخذه کند، زمانی که آمریکا سیاستهای «نئولیبرالسیم» را دنبال میکند و برخلاف قوانین به دیگر کشورها حمله میکند تا مطمئن شود که ذخایر نفتی جهان در کنترل اوست و میتواند به راحتی از ابزارهای «تهدید و رشوه» استفاده کند.!
در گزارش دیدار بوش و تائو در نیویورک تایمز آمده بود که «اشتیاق چین برای نفت، بر روی موضع این کشور درباره ایران نیز تأثیر گذاشته است.» تلاش چین برای انحصار ذخایر انرژی جهان در مورد ایران به اوج خود رسیده است، جایی که چین یک قرارداد 70 میلیارد دلاری برای گسترش میدان نفتی «یادآوران» امضا کرد. این موضوع بسیار مهمی است که با دخالت چین در عربستان سعودی به اهمیت آن افزوده شده است. عربستانی که بعد از بیرون کردن انگلیس از آنجا، سرسپرده واشنگتن شده است. این سرسپردگی هم اکنون با روابط اقتصادی و حتی نظامی چین و عربستان تهدید میشود. عربستان هم اکنون بزرگترین شرکت تجاری چین در غرب آسیا و آمریکای شمالی است. در جریان دیدار بوش و تائو در واشنگتن بوش در یک تسویه حساب شده، او را به میهمانی شام خود راه نداد. تائو نیز با خوشرویی تمام مستقیماً به عربستان سعودی رفت تا سیلی محکمی به گوش واشنگتن بنوازد.
این عریانترین طرح برای نحوه تصمیمگیری در مورد عراق است. اما این مسائل حساس، به ندرت در مواقع بحث در مورد بزرگترین نگرانی مردم آمریکا مطرح میشوند.
میتوان مطمئن بود که این مسائل، اگر چه در بحثهای علنی دیده نمیشوند، اما مهمترین دغدغه طراحان سیاستهای آمریکا هستند. دولتهای خودکامه معمولا به ملت خود به چشم یک دشمن نگریسته و چشم آنها را از برنامههایی که برایشان دارند، دور نگه میدارند. با وجود این، ما میتوانیم واقعیت را ببینیم.
حضور نظامی واشنگتن در آمریکای لاتین به شدت در حال افزایش است. در ونزوئلا، منابع عظیم نفتی در ایالت «زولیا» که نزدیک کلمبیا قرار دارد، واقع شده است. کلمبیایی که پایگاه مطمئنی برای آمریکا در منطقه است. زولیا یک ایالت ضدچاوز است و اخیراً یک جنبش استقلالطلبانه در آن به حرکت درآمد. در بولیوی، منابع گاز در مناطق شرقی قرار دارد که تحت حاکمیت یک نژاد اروپایی است که مخالف دولت منتخب بوده و تهدید کردهاند که میخواهند جدا شوند. در کنار این، پاراگوئه یکی دیگر از پایگاههای مطمئن برای نظامیان آمریکایی است. هم اکنون کمک نظامی آمریکا به این کشور بسیار بیشتر از کمکهای اقتصادی و اجتماعی است. الگویی دقیقا متضاد با الگوی کمکهای دوران جنگ سرد. نیروهای نظامی آمریکا هم اکنون در آمریکای لاتین بیش از برخی ایالتهای خود آمریکاست. مأموریت جدید آنها، مبارزه با «پوپولیسم» است واژهای که معمولا در مورد کشورهای مستقلی به کار برده میشود که از دستورات واشنگتن سرپیچی میکنند.
آمریکا یک قدرت جهانی است و نباید سیاستهای آن را جداگانه مورد بررسی قرار داد. یک قرن پیش، دولت آیزنهاور سه مشکل عمده جهانی آمریکا را عنوان کرد: اندونزی، شمال آفریقا و خاورمیانه ـ که تمامی آنها مسلمان و تولیدکنندگان نفت هستند. در تمامی موارد، نگرانی آمریکا ناسیونالیسم مستقل بود. پایان حکومت فرانسه در الجزیره، مشکل شمال آفریقا را حل کرد. در اندونزی، کودتای سوهارتو در سال 1965 خطر استقلال را از بین برد. کودتایی که با قتل عامی همراه شد که سازمان جاسوسی آمریکا (CIA) آن را با جنایات هیتلر و استالین مقایسه کردند! همانگونه که نیویورک تایمز نوشت، این قتل عام حیرتآور در غرب باعث شادی و نشاط و آسودگی خاطر شد. این کودتای نظامی، تنها حزب سیاسی مردمی را سرنگون کرد، حزبی که از میان مردم فقیر برخاسته بود. کودتای سوهارتو تعداد بیشماری دهقان و کشاورز را به خاک و خون کشید و درهای اندونزی را به روی غرب باز کرد تا به راحتی بتواند از منابع غنی آن بهرهبرداری کند، در حالی که اکثریت مردم مجبور شدند با فقر و مرگ دست و پنجه نرم کنند. دو سال بعد، مشکل اساسی خاورمیانه هم در پی نابودی رژیم «ناصر» در مصر توسط اسرائیل، حل شد. رژیمی که لندن و واشنگتن به شدت از آن متنفر بوده و هراس این را داشتند که ذخایر عظیم انرژی مصر را در خدمت توسعه داخلی به کار گیرد. چند سال قبل از آن، سازمان جاسوسی آمریکا در مورد رشد این تفکر در جامعه که «نفت یک میراث ملی است» و توسط غربیها به تاراج برده میشود، هشدار داده بود. اسرائیل، عربستان و شرکتهای نفتی قضاوت سازمان جاسوسی آمریکا در سال 1958 را تائید کردند که «نتیجه منطقی» مخالفت با ناسیونالیسم عرب، تکیه بر اسرائیل به عنوان «تنها قدرت برتر و حامی غرب در خاورمیانه است.»
اتحاد نظامی آمریکا و اسرائیل که در جهان نظیر ندارد، به سال 1967 برمیگردد. زمانی که اسرائیل اشغال نظامی خود را آغاز و در سال 1970 آن را تقویت کرد، هنگامی که تل آویو مانع حضور سوریه در اردن برای حفاظت از فلسطینیهایی شد که در جریان «سپتامبر سیاه» در حال قتل عام بودند، این حضور سوریه در اردن نگرانی آمریکا را برانگیخته بود. اینجا بود که کمکهای آمریکا به اسرائیل تقریباً چهار برابر شد و تاکنون نیز این کمکها ادامه دارد.
اجازه بدهید به مسئله ایران و پرونده هستهایاش نگاهی داشته باشیم. تا سال 1979، واشنگتن به شدت از برنامه هستهای تهران حمایت میکرد. در طول آن سالها، پادشاه درندهخویی که با کودتای نظامی آمریکا و انگلیس روی کار آمده بود، در حال حکومت بود. امروز ادعای غرب این است که ایران نیازی به انرژی هستهای ندارد و در نتیجه هدفش تولید سلاح هستهای است. هنری کیسینجر گفت که «برای یک تولیدکننده عمده نفت چون ایران انرژی هستهای، استفاده بیرویه از منابع است!» حدود 30 سال پیش کیسینجر در مقام وزیر خارجه گفته بود که «استفاده از انرژی هستهای هم نیازهای اقتصادی ایران را برطرف میکند، و هم باعث میشود ذخایر نفتیاش را برای صادرات یا تبدیل به دیگر مواد پتروشیمی استفاده کند.» واشنگتن نیز به شاه کمک کرد تا برنامههایش را پیش ببرد. دیک چنی، دونالد رامسفلد و پل ولفووتیز تمامی تلاش خود را به کار بستند تا یک چرخه کامل سوخت برای شاه فراهم کنند. این همان چیزی است که دولت کنونی آمریکا نمیخواهد ایران به آن دست یابد و سد راهش شده است. آن زمان، دانشگاههای آمریکا در پی تعلیم مهندسان هستهای ایران بودند. کاری که بیشک با تائید و ابتکار واشنگتن صورت میگرفت. دانشگاهی که خود من هم اکنون در آن تدریس میکنم (MIT) نیز از جمله این دانشگاهها بود. از کیسینجر در مورد این تغییر 180 درجهای مواضع پرسیدند، و او با آن صراحت همیشگی خود پاسخ داد: «آنها زمانی یک کشور متحد بودند.» بنابراین ایران قبل از سال 1979 شدیداً محتاج انرژی هستهای بود، اما الآن نیازی به آن ندارد!
برنامههای هستهای ایران، حق قانونی این کشور بوده و کاملاً در چارچوب بند چهار پیمان NPT (منع گسترش سلاحهای هستهای) انجام میشود. دولت بوش اصرار دارد که بند چهار باید تغییر یابد. زمانی که NPT در سال 1970 به تصویب رسید، فاصله قابل توجهی میان تولید سوخت برای انرژی و تولید سلاح وجود داشت. اما با تکنولوژی معاصر، این فاصله تنگتر شده است. اما هرگونه تغییری هم در بند چهار ایجاد شود، این بند بر دسترسی آزادانه به انرژی هستهای برای استفاده صلحآمیز تاکید خواهد کرد. پیشنهاد قابل تاملی از سوی محمد البرادعی دبیر کل آژانس بینالمللی انرژی اتمی در این باره مطرح شد: «که هرگونه فعالیتی تحت نظارت آژانس بوده و همچنین اطمینان حاصل شود که کسانی که به طور مشروع قصد استفاده از انرژی هستهای را دارند، بتوانند به خواستههایشان دست یابند.» او ادامه داد که این باید اولین قدم در راستای اجرای قطعنامه 1993 سازمان ملل مبنی بر «قطع تولید مواد شکافپذیر (FISSBAN) است. پیشنهاد البرادعی در جنین سقط شد. حاکمان سیاسی آمریکا به هیچوجه موافق اعطای استقلال به کشورها نیستند. تاکنون، پیشنهاد البرادعی فقط از سوی یک کشور پذیرفته شده است:
ایران، فوریه گذشته، و این موضوع راهحل دیگری را برای پایان دادن به بحران کنونی میطلبد: تولید مواد شکافپذیر در کشورهای مختلف نزدیک است که بشریت را به فنا محکوم کند.
واشنگتن همچنین با یک پیمان FISSBAN اثباتشدنی که از سوی کارشناسان به عنوان «اساسیترین پیمان کنترل سلاح» نامیده شده نیز به شدت مخالفت میکند. علیرغم مخالفت آمریکا، کمیته خلع سلاح سازمان ملل، در نوامبر 2004 به نفع این پیمان رای داد. نتیجه این رایگیری 147 موافق، یک مخالف و دو رای ممتنع بود. آمریکا رای مخالف و اسرائیل و انگلیس رای ممتنع دادند.
«جان فریمن» سفیر انگلیس در سازمان ملل گفت که لندن از این پیمان حمایت میکند، اما نه این نسخه، چرا که آن «جامعه بینالمللی را دو دسته میکند».
(147 به یک!) رایگیری دیگری که در مجمع عمومی سازمان ملل انجام شد با 179 رای موافق در مقابل دو رای مخالف و دو ممتنع به تصویب رسید.
رای اسرائیل و انگلیس ممتنع بود و پالائو به آمریکا پیوسته بود.
در سال 2004، اتحادیه اروپا و آمریکا در مورد مسائل هستهای به توافق رسیدند: ایران موافقت کرد که موقتاً فعالیتهای هستهایاش را به حالت تعلیق درآورد و اتحادیه اروپا نیز موافقت کرد که «در مورد مسایل امنیتی تعهدات محکمی به ایران بدهد.» این تعهدات در قبال تهدیدهای واشنگتن و تل آویو بود. اگر چه این تهدیدها تخلف آشکار از منشورهای سازمان ملل هستند.
ایران به تعهداتش عمل کرد، اما اتحادیه اروپا تحت فشار آمریکا از عمل به این توافقنامه سر باز زد. در نتیجه ایران هم فعالیتهای صلحآمیز خود را از سر گرفت.
هم اکنون در غرب اینگونه تبلیغ میشود که ایران توافقنامه را زیر پا گذاشت و این کشور یک تهدید جدی برای جهان است.
اولین قدم برای پایان دادن به بحران کنونی، پایان دادن به تهدیدهاست. دومین قدم این است که واشنگتن ایران را وارد تجارت جهانی کند. سومین قدم همراه شدن با دیگر کشورها و پذیرش پیمان FISSBAN است. چهارمین قدم عمل به بند چهار پیمان NPT است که براساس آن باید آمریکا سلاحهای هستهایاش را نابود کند؛ پیمان الزامآوری که دادگاه بینالمللی نیز آن را تائید کرد. هیچ یک از کشورهای هستهای به این پیمان عمل نکردهاند، اما آمریکا سردمدار ناقضان قانون است. علاوه بر همه اینها، واشنگتن باید به توصیه البرادعی گوش دهد. «این مسئله راهحل نظامی ندارد.» تنها راهحل پیشرو مذاکره است.
در میان تحلیلگران برجسته استراتژیک توافق جمعی وجود دارد که خطر جنگ هستهای بسیار زیاد و در عین حال رو به افزایش است؛ و این خطر را میتوان با عمل به پیمانهای الزامآور تصویب شده، از بین برد. اگر به این پیمانها عمل نشود، جنگ هستهای اجتنابناپذیر است، جنگی که نبرد نهایی بشریت خواهد بود.
طراحان نظامی و جاسوسی دولت کلینتون خواستار، حکومت آمریکا بر عملیات نظامی در فضا برای حفاظت از منافع واشنگتن شده بودند؛ دقیقاً مانند کاری که ارتشها و نیروهای دریایی در سالهای اخیر انجام میدادند، اما حال با بهرهگیری از یک هژمون بیرقیب که باید با گسترش «سلاحهای فضایی شرایط را برای حمله از فضا، به فضا و در فضا برای آمریکا فراهم کند. آنها گفتند اجرای این برنامه ضروری است، چرا که «جهانیسازی اقتصاد دنیا» منجر به «شکاف اقتصادی رو به گسترش» همراه با «رکورد اقتصادی، بیثباتی سیاسی، و تضاد فرهنگی» خواهد شد و این امر کشورهای فقیر را علیه آمریکا تحریک خواهد کرد. بنابراین آمریکا باید برای حمله از فضا علیه گسترش سلاحهای کشتار جمعی توسط کشورهای سرکش، آماده باشد. این است نتیجه «جهانیسازی» و «تجارت آزاد»!
باید نکتهای را در اینجا متذکر شوم. واژه «جهانیسازی» به شکل خاصی از انسجام اقتصادی بینالمللی اطلاق میشود که در جهت منافع طراحان، طراحی شده است: شرکتهای چند ملیتی و دولتهای قدرتمند معدودی که این شرکتها به آنها متصل هستند. البته شکل دیگری از «جهانیسازی» از سوی گروههایی که به راستی نماینده ملت جهان هستند، دنبال میشود.
جنبشهای عدالت جهانی که ریشه در جنوب دارند همه ساله در «جلسه اجتماعی جهان» (WSF) جمع شده و در مورد منافع ملتهایشان به بحث و تبادلنظر میپردازند. در نظام دکترین فعلی، به این جنبش «ضدجهانیسازی» گفته میشود، چرا که آنها به دنبال منافع ملتها هستند، نه منافع قدرتهای اقتصادی.
جهانیسازی آمریکایی واژه دیگری برای «نئولیبرالیسم» است نئولیبرالیسم نه جدید (نئو) و نه لیبرال است. نئولیبرالیسم سیاستی است که به زور در کشورهای مستعمره از قرن 18 اجرا میشد، در حالی که کشورهای ثروتمند به شدت از اصول آن دوری میجستند این امر در مورد انگلیس و کشورهایی که سیاست حمایتی و مداخلهجویانهای چون آن را در پیش گرفته بودند؛ مانند ژاپن، کشوری که از استعمار گریخت و صنعتی شد.
مقایسه مصر و آمریکا در قرن نوزدهم، نمونه خوبی در مورد نقش استقلال و دخالت در امور داخلی یک کشور در توسعه اقتصادی به دست میدهد. آمریکا بعد از اینکه خود را از شر انگلیس رها کرد، سیاستهایی مشابه با سیاستهای مداخلهجویانه لندن در پیش گرفت و پیشرفت کرد اما در همان ایام، انگلیس موفق شد جلوی اتخاذ چنین سیاستی را از سوی مصر بگیرد. امروز آمریکا، انگلیس و فرانسه میخواهند ایران تمامی فعالیتهایش را به تعلیق درآورد و جلوی پیشرفت و صنعتی شدن آن را بگیرند.
اگر مصر میتوانست مستقل شود، شاید در قرن نوزدهم یک انقلاب صنعتی در این کشور به وقوع میپیوست. مصر بیشتر امتیازاتی را داشت که آمریکا هم صاحب آنها بود، مگر استقلال استقلالی که به آمریکا اجازه داد تعرفههای گمرکی بسیار بالا برای اجناس انگلیسی وضع کند. در حقیقت آمریکا رهبر «سیاست حمایت از صنایع داخلی» تا زمان جنگ جهانی دوم شد. بعد از جنگ، «تکیه بر بخش داخلی» به اصل اساسی اقتصاد آمریکا تبدیل شد و تاکنون نیز این اصل پا برجاست.
در تاریخ جدید، دموکراسی و توسعه یک دشمن مشترک دارند: عدم استقلال. در جهان کنونی، زوال استقلال، زوال امید به دموکراسی و توانایی اجرای سیاستهای اقتصادی و اجتماعی را به همراه دارد. کتاب «م. شهید عالم» تاریخنگار اقتصادی، روشنگر این موضوع است. در نظام کنونی جهان، رژیمهای تحمیلی، نئولیبرال خوانده میشوند، پس بجاست بگوئیم دشمن مشترک دموکراسی و توسعه، نئولیبرالیسم است. در کشورهایی چون کشورهای آمریکای لاتین که اصول نئولیبرالیسم پیاده شده است، شاهد تحلیل رفتن زیربناهای اقتصادی هستیم؛ و کشورهایی چون برخی کشورهای آسیای شرقی که از این اصول فاصله گرفتهاند، پیشرفت چشمگیری داشتهاند. اینکه نئولیبرالیسم به دموکراسی ضربه وارد میکند نیز قابل فهم است. عملاً هر کدام از بخشهای نئولیبرالیسم از خصوصیسازی گرفته تا آزادسازی اقتصادی، به دلایل روشنی دموکراسی را تضعیف میکنند.
بحرانهای پیشروی ما واقعی و قریبالوقوع هستند، اما در عین حال، برای دفع هر کدام ابزارهایی وجود دارد. قدم اول «فهم» و سپس سازماندهی و عمل مناسب است. این، مسیری است که غالباً در گذشته دنبال، و باعث ایجاد جهانی بهتر میشده است. بیشک دنبال نکردن این فرآیند «تفکر و عمل» نتایج ناگواری را به همراه خواهد داشت.