بخش سیاسی خارجی
پس از شکست سنگین "ایالات متحده آمریکا" در "ویتنام" استراتژیستهای واشنگتن به این نتیجه رسیدند که باید فرمول تازهای را سرلوحه عمل و رفتار خود قرار دهند. مطابق این الگو، "نظارت از دور" و "گماشتن مهرههای همسو با غرب" در خاورمیانه، خاور دور و آمریکای لاتین جایگزین حضور مستقیم نظامی آمریکا در این مناطق محسوب میشد. از آن پس شاهد بودیم که افرادی مانند "محمدرضا پهلوی"، "صدامحسین"، "ملکحسین" و "ملکفهد" در خاورمیانه نقش بازیگران اصلی مدنظر کاخ سفید را ایفا نمودند. آمریکاییها به این نتیجه رسیده بودند که هر کشور نیاز به یک بازیگر اصلی دارد. بازیگری که طرف حساب و مورد حمایت واشنگتن باشد و ساختار اقتصادی و سیاسی کشور و منطقه حضور خود را به سود منافع کلان غرب تعریف نماید. این ساختار به دنبال فروپاشی بلوک شرق و از بین رفتن "میل رقابت" با یک قدرت همگون به صورت خودکار از بین رفت. به عبارت دیگر، در دهه پایانی قرن بیستم "بازیگران اصلی" اصالت نداشتند و ایجاد کانونهای همسو با آمریکا در سرتاسر جهان به مطالبه اصلی "مقامات جمهوریخواه و دموکرات" تبدیل شده بود. بر این اساس آمریکا به کلیت حفظ منافع خود در نظام بینالملل اکتفا میکرد و حضور یا عدم حضور "بازیگران اصلی" یا همان "مهرههای وابسته" در کشورهای دیگر را دغدغه مهمی برای خود به شمار نمیآورد.
با حضور بوش در کاخ سفید و آغاز جنگ افغانستان و عراق نوعی ترکیب ناموزون در مهرهچینی آمریکا پدید آمد. کاخ سفید از یکسو به صورت مستقیم در خاورمیانه حاضر شده بود و از سوی دیگر نیاز به مکملهایی بومی در جهت ادامه مانور جنگطلبانه خود داشت. از اینرو نسل جدیدی از "بازیگران اصلی" جهت همراهی با سیاستهای آمریکا در منطقه، از سوی نومحافظهکاران مورد شناسایی قرار گرفتند. افرادی مانند "ابومازن" "حسنی مبارک"، "احمد نجدتسزر، "فواد سینیوره" و... جملگی نقش کاتالیزورهایی را داشتند که میبایست فضا را جهت مانور بیشتر غرب در خاورمیانه فراهم میکردند.
اما کاخ سفید در این جهت دچار سه اشتباه استراتژیک و بنیادین شد.
نخست اینکه بوش و همراهانش در تلفیق مبانی "استعمار کلاسیک و "استعمار فرانو" به طور کامل عاجز ماندند. "بازیگران اصلی" تنها در ساختار "استعمار کلاسیک" جایی برای تعریف دارند در "استعمار فرانو" دیگر نمیتوان همان فرمولهای پس از جنگ ویتنام و خلیج خوکها را پیاده کرد. اما تئوریسینهای نومحافظهکار ساختاری دوپهلو را در سیاست خارجی خود شکل دادند. ساختاری که قسمتی از آن با الگوهای مربوط به "استعمار کلاسیک" و قسمت دیگر آن با مولفههای "توسعه زیرساختی" و "استعمار فرانو" همخوانی داشت. بوش در ابتدای سال 2000تصور میکرد که این ساختار دوگانه در عمل پاسخ کاملی به نیازها و اهداف نومحافظهکاران خواهد داد، اما در ادامه مشاهده کرد که دو وجه استعمار کلاسیک و فرانو در تقابل آشکار قرار گرفته و به خنثیسازی همدیگر پرداختهاند.
دوم این که نومحافظهکاران به هیچ عنوان نمیتوانند میان "خود" و "بازیگران اصلی" تفکیکی عینی ایجاد نمایند که همین مسئله باعث میشود تا مهرههای آمریکا در خاورمیانه در تعریف محدوده اختیار و عمل خود با تناقضهایی باز دارنده مواجه شوند. به عنوان مثال محمودعباس به عنوان بازیگر اصلی و مطلوب کاخ سفید در تشکیلات خودگردان فلسطین از طرفی شاهد حمایت واشنگتن و اتحادیه اروپا از خود و جریان "فتح" است و از سوی دیگر مشاهده میکند که بسیاری از لابیهای موساد و سیا بر سر مسئله حماس و فلسطین بدون حضور و اطلاع وی صورت میگیرد.
نکته سوم این که مقتضیات "خاورمیانه جدید" و نظام بینالملل دیگر فضایی برای ادامه مانور استعمار «چه از نوع کلاسیک و چه از نوع فرانو" باقی نگذاشته است. ایجاد ارتباطی مدون، محکم و ثابت میان یک کانون قدرت و مهرههایش مستلزم حداکثر ثبات و حداقل تغییر در زیرساخت و روبنای یک منطقه است. اما آنچه امروز در خاورمیانه به چشم میخورد، حرکت به سوی "گذار از غرب" و روی آوردن به "اسلامگرایی" است.
مردم عراق از همان ابتدا دموکراسی عرضه شده در قالب نظامیگری و اشغال را از سوی نیروهای آمریکایی نپذیرفتند. همین عدم پذیرش به مثابه عملی نشدن پیش شرط حضور کاخ سفید و متحدانش در خاورمیانه است. زیرا مانور غرب تنها در سایه» پذیرش آگاهانه یا ناآگاهانه مبانی سلطه از سوی ملتهای خاورمیانه" میسر میگردد.
در نهایت این که کاخ سفید، اتحادیه اروپا و بازیگران آنها در خاورمیانه، از ابتدای سال 2000 تاکنون در تریسم "شبکه سلطه" ناکام ماندهاند. اکنون نیز با نزدیک شدن به سستی روابط آمریکا و اروپا، فضایی برای ادامه تنفس بازیگران بومی غرب در خاورمیانه باقی نمانده است.