اولریش لادورنر
ترجمه: محمدعلى فیروزآبادى
بدون تردید در برخى از به اصطلاح مدارس قرآن پاکستان رادیکال ترین و نامربوط ترین برداشت ها از دین اسلام به شاگردان معمولاً کم سواد و بى سواد افغانى و پاکستانى این مدارس آموزش داده مى شود. واقعیات سال هاى اخیر نشان داد که غالب افراد طالبان و القاعده دانش آموخته چنین مدارسى بوده اند. مدرسه قرآن «حقانیه» واقع در پاکستان یکى از نمونه هاى معروف همین مدارس است. در این گزارش سعى شده است با پرداختن به زندگى یکى از شاگردان این مدرسه، به نمونه اى از آنچه از این مدارس بیرون مى آید، پرداخته شود.«زکریا» علاقه زیادى به بازى بدمینتون دارد و هر وقت بتواند سراغ این بازى مى رود و البته به ندرت پیش مى آید که برنده شود. البته براى زکریا برد و باخت مطرح نیست و صرفاً از خود بازى لذت مى برد. دلیل اصلى علاقه وى هم در صدایى است که از توپ پردار بدمینتون در رفت و آمدهایش به گوش مى رسد. زکریا عاشق این صداست. وقتى این صدا به گوش وى مى رسد به یاد نام این بازى در زبان مادرى اش «پشتو» مى افتد: «چیرى چیکا» که به معنى دام گنجشک است. واقعاً هم صداى توپ پردار بدمینتون به هنگام دور و نزدیک شدن، شبیه به صداى پرپر زدن گنجشک است و سحر همین صدا است که باعث مى شود زکریا تقریباً همیشه بازنده این بازى باشد. همکلاسى هایش هر بار که متوجه حواس پرتى وى در حین بازى مى شوند فریاد مى زنند: «زکریا خوابت برده است!» مى توان سراسر زندگى زکریا تا به امروز را به اصطلاح در راستاى رابطه وى با این صدا تشریح کرد. در چند سال گذشته این باور محکم در درون این مرد جوان شکل گرفت که باید از هر آنچه وى را از خدا دور مى کند، پرهیز کند. از جمله چیزهایى که باعث ایجاد این دورى مى شود، سر و صدا است و بخصوص صداى موسیقى. داستان زکریا داستان کسانى است که مى خواهند با سکوت در نزد خدا عزیز باشند.البته به این صورت نیست که زکریا ناگهان یک روز صبح از خواب بلند شده باشد و ابتدا به ساکن به خودش گفته باشد: «موزیک امر گمراه کننده اى است و همه چیز هاى گمراه کننده و فریب دهنده من را از راه راست دور مى کند.» این تفکرى که نه یک شبه بلکه به مرور زمان در مدرسه مذهبى «حقانیه» به وى آموخته اند. این مدرسه که در منطقه «خوراآتاک» پاکستان واقع است پس از حملات یازدهم سپتامبر 2001 از شهرتى جهانى برخوردار گشت. زیرا بسیارى از افغانى هایى که بعدها در کسوت طالبان در آمده و رژیم وحشتناک و بنیادگراى طالبان را در افغانستان تاسیس کردند، در همین مدرسه درس خوانده بودند. در خلال جنگ افغانستان بود که تصاویر و عکس هایى از طلبه هاى ساکت و همیشه اخموى مدرسه حقانیه از طریق رسانه هاى مختلف جهان منتشر شد. پیش از این همه تصور مى کردند و عقیده داشتند که هر کدام از این طلبه ها یک تروریست است و زمانى این فکر و تصور وحشتناک تقویت شد که مدیر مدرسه حقانیه یعنى «مولانا سامى الحق» در سخنانى آتشین آمریکا و غربى هاى کافر و همه کسانى که تفکر وى را قبول ندارند، به باد ناسزا گرفت. و بدین صورت بود که مدرسه حقانیه به صورت نمادى از نفرت و جهاد برعلیه غرب درآمد.
حال چهار سال از آن زمان گذشته و با وجود آنکه طالبان از اریکه قدرت در کابل به زیر کشیده شده اند، اما همچنان به جنگ هاى پارتیزانى بر علیه نیروهاى آمریکایى و متحدین افغانى شان ادامه مى دهند. در این مورد مى توان ساعات طولانى با زکریا به بحث و تبادل نظر پرداخت اما ترور و علت و انگیزه هاى آن مسئله اى است که نمى توان در مورد آن با وى هم عقیده بود. البته زکریا از آن دسته آدم هایى نیست که به هنگام بحث انگشت خود را به علامت خشم و تهدید بلند مى کنند، بلکه کاملاً آرام و خونسرد پرسش هاى خود را مطرح مى کند: «چرا کسى که از وطنش دفاع مى کند باید متهم به اعمال تروریستى شود؟ چطور آن کسانى که به کشورى دیگر حمله برده اند تروریست نیستند؟» البته زکریا بحث نمى کند چون از قبل با پاسخ ها آشنایى دارد. البته این هم به آن معنى نیست که وى ساکت و آرام بماند. اگر واقعاً هم این مدرسه تنها محصولش افراد متعصب و یا حتى تروریست باشد، زکریا از این دسته نیست و چیزى را هم مخفى نمى کند.
پس زکریا که مى تواند باشد؟ از او مى پرسیم که آیا پس از هفت سال تحصیل در مدرسه حقانیه آیا هنوز هم وقتى به طور اتفاقى نواى موسیقى را مى شنود، احساس خاصى دارد؟ و او هم کاملاً صادقانه در جواب ما از مشکلاتى مى گوید که به این خاطر در زندگى روزمره اش با آن درگیر است. به گفته خودش همان روز هنگامى که سوار اتوبوس شده است، صداى موسیقى به گوشش مى رسد و از راننده مى پرسد که آیا امکان دارد آن صدا را خاموش کند و توضیح مى دهد که موسیقى امرى حرام است. به گفته خود زکریا در اکثر مواردى این چنین کسى به وى توجه نمى کند و همه تلاش هایش نقش بر آب مى شوند. راننده اتوبوس نگاهى از سر تحقیر و بى محلى به زکریا انداخته و گاه زیر لب به هر چه آدم متعصب است، ناسزا مى گوید. با وجود آنکه بر طبق قانون اساسى، پاکستان و دولت این کشور اسلامى قلمداد مى شود اما هر اتوبوسى در این کشور به صورت سنتى یک دیسکوتک متحرک است و به گفته زکریا یک لجنزار گناه با چهار چرخ! زکریا در همان حال به آرامى توضیح مى دهد: «من فقط مى توانم در این مورد از آنها خواهش کنم چون همه مسافران اتوبوس بلیت خریده اند و همه از حقوق مساوى برخوردارند.» البته زکریا باز هم تاکید مى کند که حتى الامکان گوش هایش را به روى موسیقى بسته نگاه مى دارد. گاه پیش مى آید که باید مواظب چشم هایش هم باشد. زیرا در مسیر اتوبوس به سینما هایى مى رسد که تقریباً همه آنها عکس هایى از سینماى هند و زنانى با پوشش نامناسب را به نمایش گذاشته اند. در چنین حالتى زکریا از روى اضطرار بیشتر و بیشتر دعا مى خواند و عبادت مى کند.شکاف و گودالى عمیق و وحشتناک میان دنیاى درونى این مدرسه و دنیاى خارج از آن وجود دارد. طالبان در افغانستان موفق به عبور از این گودال شدند چون با خشن ترین و غیرانسانى ترین روش این گودال را پر مى کردند. آنها به خاطر تحقق تصورشان از آنچه (از نظر آنها) باید دنیا باشد، هزاران نفر را قربانى مى کردند. محکوم کردن طالبان در حضور زکریا کار خطرناکى نیست زیرا وى تنها جوابى که در این مورد مى دهد این است: «طالبان خیلى خوب بودند زیرا امنیت را برقرار و قوانین اسلامى را پیاده کردند.» زکریا این جمله را در حالى که لبخندى بر لبش نشسته است بیان مى کند بدون آنکه نشان دهد با این حرف تا چه حد وحشت آفرینى و جنایت هاى این گروه را تایید مى کند.در واقع اطلاعات زکریا درباره افغانستان چیزى در حد صفر است. او تنها یک بار و به همراه یکى از دوستانش یک شب را در یکى از مناطق مرزى افغانستان و پاکستان گذرانده است. زکریا در این مورد مى گوید: «اصلاً احساس خوبى نداشتم چون عدم امنیت در آنجا کاملاً احساس مى شد و از اینکه متوجه مى شدم خشونت در آن منطقه امرى همگانى و عمومى است، قلبم به درد آمده بود.» به گفته زکریا مردم آن منطقه به وى گفته بودند که در زمان حکومت طالبان امنیت کامل در آن منطقه برقرار بوده و البته زکریا با تمام وجود این ادعا را باور دارد. زکریا بارها و بارها تاکید مى کند که هیچ اعتقادى به خشونت ندارد. و کاملاً هم مى توان این ادعاى او را باور کرد چون تمام روز با مهربانى و محبت هر چه تمام تر به پذیرایى از مهمانان خود مشغول بود. زکریا جوانى مطیع و با ادب است که 27سال سن دارد و به خاطر همین ادب و اطاعت ذاتى هرگز معلمانش به وى اعتراض یا پرخاشى نکرده اند. از هفت سال پیش هر روز ساعت 4 صبح از خواب بلند مى شود و نماز مى خواند و بخش هایى از قرآن را حفظ مى کند و سپس سر کلاس مى رود. در آنجا با همه وجود به درس استاد گوش مى دهد و در تمام این هفت سال زکریا طلبه اى خوب و فرمانبردار بوده است. هنوز یک سال دیگر به پایان تحصیلش باقى مانده و پس از آن مى تواند به عنوان یک روحانى به وظایف خود در راه خدا و خدمت به بندگان خدا بپردازد.
«سلمان الحق» یکى از استادان زکریا است و کاملاً معلوم است که با وجود آنکه این استاد قصد ندارد به صورت آشکار این مسئله را عنوان کند اما زکریا از جمله شاگردان برگزیده وى به شمار مى آید. سلمان الحق به شاگرد برگزیده خود این اجازه را داده است تا به اتاقش وارد شود و البته زکریا هم پس از ورود مودب و آرام روى زمین مى نشیند و هرگز حرف استاد را قطع نمى کند و با دیگرانى هم که احتمالاً در آن اتاق حضور دارند، صحبت نمى کند. زکریا صبر مى کند تا سلمان الحق او را مخاطب قرار دهد. این انتظار زیاد طول مى کشد چون هر لحظه افرادى به آن اتاق مى آیند تا با استاد سلمان ملاقات کنند. برخى از آنها شاگردان سابق سلمان هستند که امروز خود در کسوت معلم قرآن درآمده اند و همه آنها احترام فوق العاده اى براى سلمان الحق قائل هستند. یکى از این افراد مردى است به نام «محمد عمر» از دهکده «جلوزاى». او در مدرسه حقانیه حافظ قرآن شده و سپس به شغل فروشندگى سیمان روى آورده است. علاوه بر برادرش «رشید»، خواهرزاده هشت ساله اش یعنى «اسامه» هم در حال حاضر در این مدرسه درس مى خواند. محمدعمر براى ما مى گوید که عمویش هم که سال ها شهردار این شهر بوده است، در همین مدرسه حقانیه درس خوانده است. با این تفاسیر خیلى زود مى توان به این باور رسید که در اینجا خانواده و مذهب و سیاست شبکه اى به شدت درهم تنیده است. در این مدرسه از فردگرایى خبرى نیست بلکه آنچه حرف اول را مى زند کار جمعى و گروهى است.
شخصى مثل «سلمان الحق» هم که در ظاهر فقط یک معلم ساده به شمار مى رود، تنها به دلیل عضویت در این خانواده از نفوذ زیادى برخوردار است. به همین خاطر، مردم به دلایل مختلف به دفتر فقیرانه و محقر او که بى شباهت به یک انبارى نیست، مى آیند. همه وسایل این دفتر عبارت است از چند مبل شکسته و زهوار در رفته، بطرى هاى خالى نوشابه، کارتن هاى پر از نوشیدنى و کتاب هاى رنگ و رو رفته اى که در قفسه هاى غبار گرفته قرار داده شده اند. هر بیننده اى پیش از آنکه مدرسه حقانیه را دیده باشد، تصویرى کاملاً متفاوت از اتاق یک معلم در ذهن خود دارد. با دیدن این مدرسه آن باور همیشگى که فقر احترام و آبروى انسان را کم مى کند و باید آن را پنهان کرد، به سرعت از ذهن بیننده پاک مى شود. این مدرسه با 3500 شاگرد، ظاهر فقیرانه خود را با سربلندى در معرض دید هر بیننده اى گذاشته است و گویى اصلاً قرار نیست جور دیگرى به نظر بیاید. از نظر آنان زیبایى و تجمل عقل را ضایع کرده و فرد را از راه راست بازمى دارد. زشتى در مدرسه حقانیه در بردارنده پیامى عقیدتى و سیاسى است. البته زکریا از این مسئله تعبیرى دیگر دارد و از آن به عنوان بى تکلفى و ساده زیستى یاد مى کند. به گفته او یک مرد مذهبى باید ساده و بى تکلف و الگویى براى اجتماع باشد و هر گونه تجملى یک گناه به شمار مى آید. اما آیا زکریا همیشه نسبت با خود و دنیاى خود این چنین سختگیر بوده است؟ او در حالى که گویى به خاطر گناهان جوانى شرمنده و خجالت زده است مى گوید، «بچه که بودم موسیقى گوش مى کردم. آن زمان در روستا خبر نداشتیم که خداوند از این کار ناراحت مى شود.» روستا و زادگاه او «تخت آباد» نام دارد و زکریا مى خواهد یک سال بعد که درسش را تمام کرد در وهله اول به آنجا بازگردد و در مدرسه تخت آباد تدریس کند. سپس در نظر دارد در صورت امکان به عنوان مبلغ دینى به همه جاى کشور برود و البته درس هم بدهد. همه این رویاهاى زکریا انجام پذیر است زیرا وى در آغاز دوران کارى و فعالیت خود قرار دارد. روستاى تخت آباد در بیست کیلومترى شهر مهم پیشاور قرار دارد. با توجه به وضعیت دیگر روستاهاى پاکستان، این روستا را نمى توان فقیر نامید. زیرا از یک خیابان بزرگ، یک بهدارى، یک مدرسه دولتى و دو مسجد کوچک برخوردار بوده و علاوه بر آن زمین ها و باغ هایى پرمحصول نیز دارد. خانواده زکریا هم از زمین داران و مالکان ده به حساب مى آیند و آنقدر امکانات دارند که همه افراد خانواده در آسایش نسبى زندگى کنند، خانواده اى که تعداد آنها چندان کم نیست. زیرا در پشت آن دیوارهاى گلى خانه پدرى زکریا، خانواده اى 42 نفره سکونت دارد و سیصد عضو دیگر این خانواده در روستا پخش شده اند. البته زکریا از تعداد واقعى آنان اطلاع دقیقى ندارد!
زکریا اولین روحانى این خانواده خواهد بود و به گفته خودش همه اعضاى فامیل او را در این راه پشتیبانى مى کنند و مى گوید: «آنها همه احساس و عاطفه شان را نثار من مى کنند.» زکریا به زودى همان مردى خواهد شد که اهالى روستا براى مشورت نزد او مى آیند و از او مى پرسند که آیا فلان کار حرام است یا نه، آیا فلان شغل شرعى است یا نه. زکریا هم باید براى همه پرسش هاى زندگى پاسخى پیدا کند، باید کتاب هایش را زیر و رو کند، فکر کند و پس از تامل عقیده اش را اعلام کند. اگر زکریا موفق به تاثیرگذارى بر اهالى روستا شود، قدرتش افزایش پیدا کرده و افراد خانواده همه چیز خود را به پاى او خواهند ریخت و به روحانى اى به نام زکریا افتخار خواهند کرد و این مى تواند براى زکریا نقطه آغاز یک راه بزرگ باشد.
البته در روستایى چون تخت آباد زمینه هاى فکرى براى فعالیت هاى آینده زکریا از هر نظر آماده است. زیرا او نیازى براى به باور رساندن مردم به آن برداشت هاى سختگیرانه و متحجرانه از اسلام ندارد. چون این دهکده نمادى از همین برداشت است. یکى از عموهاى زکریا که مردى است کوچک اندام و دوست داشتنى و بى نهایت میهمان نواز، با گفته هاى خود تصویرى از جهان بینى حاکم بر مردم تخت آباد و شاید حاکم بر جامعه بزرگ روستایى پاکستان را در مقابل ما قرار مى دهد: «هفته قبل یکى از همسایه ها تلویزیونش را به مسجد آورد و با چکش آن را خرد کرد و کار درست هم همین بود!» و زکریا هم سرش را به علامت تایید تکان مى دهد. زکریا کمى بعد به ما مى گوید: «به این دلیل مى خواهم در روستا زندگى کنم چون مردم در اینجا به فکر همدیگر هستند و به یکدیگر کمک مى کنند اما در شهر هر کس تنها به فکر منافع شخصى اش است.»
این باور که این دهکده نمادى است از دنیاى پاک، بیش از هر چیز در ذهن زکریا جاى گرفته است. در واقع آن برداشت و باور متحجرانه ابزارى است براى دفاع در مقابل هجوم قدرت سیرى ناپذیر شهر. از نظر زکریا شهر به معناى «پیشاور» است، شهرى پر از خشونت، تباهى و ناامیدى و نمادى از زشتى. زکریا اعتراف مى کند که اگر مى توانست ترجیح مى داد از همه دنیا یک «تخت آباد» بسازد. البته در همین تخت آباد هم به عقیده زکریا و همفکرانش، فساد و تباهى به صورت خزنده در حال پیشروى است. به عنوان مثال «شمشاد» که یکى از دوستان دوران کودکى زکریا است، موسیقى گوش مى کند و البته کسى هم مزاحم وى نمى شود. زکریا در این مورد مى گوید، «به شمشاد هشدار داده ام که در حضور من آواز نخوان اما او فقط به من مى خندد و اصلاً به روى خودش نمى آورد!» زکریا از خانه بیرون مى زند و در امتداد آن خیابان خاکى از کنار گورستانى که از علف هاى بلند پوشیده است، مى گذرد. چند دقیقه بعد به کنار رودخانه اى موسوم به رودخانه کابل مى رسد. اینجا دیگر نواى موسیقى و آواز شمشاد گوشش را آزار نمى دهد. اینجا سکوت حکمفرما است، همان سکوتى که زکریا به آن نیاز دارد تا به عقیده خودش موجب خشنودى خدا شود. تنها صدایى که گهگاه به گوش مى رسد، چهچهه پرنده اى در میان درختان است و بس.