سعید سبحانی
به راستى دلیل نفرت فراگیر اکثر دولتها و ملتهاى جهان از ایالات متحده آمریکا چیست؟ چرا نزدیکترین شرکاى کاخ سفید نیز در قالب فرمولى نانوشته سعى دارند در دراز مدت از واشنگتن فاصله بگیرند؟ شکست متحدان آمریکا مانند اسنار، بلر و برلوسکونى در اروپا و نیز پیروزى گسترده مخالفان امپریالیسم نوین در آمریکاى لاتین سبب شده است تا کاخ سفید خود را نسبت به هر زمان دیگرى در جهان امروز منفورتر ببیند. بوش و همراهانش به خوبى آگاهند که تعظیم افرادى مانند سارکوزى و بلر در مقابل آنها تنها ریشه در کسب امتیاز از آمریکا دارد و علقه دیگرى در این میان در کار نیست.
در اینجا سعى داریم تحلیل روزنامه نیویورک تایمز در خصوص علت تنفر جهان از آمریکا را مورد بحث و بررسى قرار دهیم. روزنامه آمریکایى "نیویورک تایمز" با اشاره به کاهش شدید وجهه آمریکا در جهان، این تنفر را پدیدهاى منوط به "جرج بوش" ندانست و گفت برداشت متفاوت آمریکا با جهان از مقولاتى چون تروریسم و اولویتهاى آن این تنفر را به وجود مىآورد.
نیویورک تایمز در این خصوص مینویسد: این که بعضىها مىاندیشند تنفر از آمریکا با کنار رفتن بوش از مسند قدرت در ابتداى سال 2008 فروکش خواهد کرد خطرناک است زیرا این دامنه قدرت آمریکا است که احساسات علیه هر آن که را در کاخ سفید است، بر مىانگیزد.
به نوشته این روزنامه، این برداشت آمریکا از تروریسم است که همچنان با دیدگاه همپیمانان آسیایى و اروپایى آمریکا متفاوت است. آسیایىها بر توسعه تمرکز کردهاند، اروپایىها نیز بر اتحاد و یکپارچگى اجتماعى تمرکز دارند اما تفاوت در اولویتهاى مورد نظر آمریکا اختلاف برانگیخته است.
صدمات ناشى از جنگ عراق بر اعتبار آمریکا چنان سهمگین است که به این سرعت نمىتوان جبران کرد. تسلط و نفوذ غرب بر دنیا کاهش پیدا کرده یعنى این که توانایى جانشینان بوش براى شکل دادن به تحولات دنیا از بین رفته است.
نویسنده نیویورک تایمز به رییسجمهورى آتى آمریکا راهکارهاى متعددى براى جبران این امر توصیه مىکند و مىافزاید: مهمترین راهکار این است که سیاست اضطراب به سیاست اعتماد تغییر پیدا کند.
بوش و چنى هرگز از ویرانههاى 11 سپتامبر به سلامت بیرون نخواهند آمد چرا که حملات آنها دنیا را بیزار کرده است دنیایى که خواستار هم راستا شدن آمریکا و یا کنار کشیدن آن هستند.
مسایل دیگرى مانند عدم تساوى در رشد اقتصادى مسئلهاى جهانى است در حالى که نهادهاى رسیدگى به این امر مانند شوراى امنیت سازمان ملل و گروه هشت کشور صنعتى دنیا دیگر کهنه و منسوخ شدهاند.
"دیوید میلىبند" وزیر امور خارجه انگلیس در این باره گفته است نهادهاى بینالمللى براى دنیایى ساخته شدهاند که به گونهاى دیگرى بود نه دنیایى که اکنون وجود دارد.
این مقاله روزنامه نیویورک تایمز از سه زاویه قابل بحث و تفسیر است:
1ـ تعریف "نگاه متفاوت" از دیدگاه نویسنده این مقاله چیست؟ به عبارت دیگر آیا به کارگیرى واژه نگاه متفاوت در این مجال صحیح است؟ آیا دیک چنى و بوش نگاه متفاوتى نسبت به ملتهاى جهان دارند یا مسئله به گونهاى دیگر است؟
پاسخ این سوال کمی پیچیده است اما در نهایت میتوان با توجه به آنچه در معادلات سیاسى دنیاى امروز میگذرد آن را هضم نمود. در گام نخست نیاز است نسبت به یک قاعده مهم توجه داشته باشیم: اینکه عمل یک سیاستمدار صرفا معلول نگاه وى نیست. بر این اساس ممکن است عوامل دیگرى مانند منافع ملی، شرایط نظام بینالملل، منافع و اهداف خرد، کلان و میانى و.. در این راستا سهیم باشند. انطباق نگاه و عمل سیاستمداران در نظام بینالملل امروز و در دنیاى پیچیدهاى که هر لحظه زیرساختهاى سیاسى آن جابهجا میشود چندان امکانپذیر نیست.البته در کشورهایى که سیستم سیاسى آنها بر مبنایى ایدئولوژیک ترسیم شده است این قاعده صدق میکند. یعنى ایدئولوژى حکم پشتوانه و مجراى رفتارى و عملى را پیدا میکند. اما آیا آمریکا کشورى مبتنى بر نظام ایدئولوژیک است؟ حتى برخلاف آنچه ادعا میشود دولت بوش نیز دولتى ایدئولوژیک و وابسته به اندیشههاى نئوکانسرواتیستى نیست. در اثبات این ادعا میتوان گفت که حاصل جمع رئالیسم افراطى و ایدهآلگرایى ساختارى در نظام بینالملل قرار گرفتن در نقطه صفر خواهد بود. زیرا این دو قالب با یکدیگر سنخیتى نداشته و در راستاى خنثىسازى یکدیگر حرکت میکنند. دقیقا همانند چیزى که در ایالات متحده آمریکا رخ داده است. امروزه افرادى مانند فرانسیس فوکویاما که تئورى پایان تاریخ وى یکى از مهمترین مبانى فکرى شوراى دوازده نفره نومحافظهکاران را تشکیل میدهد به یکى از منقدان بوش تبدیل شدهاند و ساموئل هانتینگتن نیز عملا تئورى جنگ تمدنهاى خود را در صحنه عمل شکست خورده میبیند.
آنچه نویسنده مقاله نیویورک تایمز مطرح نموده است، نگاه متفاوت آمریکا با دیگر کشورهاى جهان است. حال اصل ادعاى ما در مخدوش بودن این فرضیه است. در این جا دامنه تفاوت نگاه به صورت قیاسى و محدود تبیین شده است. حال آنکه در این راستا بحث عدول واشنگتن از قواعد شناخته شده در نظام بینالملل مطرح است نه اتخاذ نگاهى متفاوت. کارشکنیهاى سیاستمداران دموکرات و جمهوریخواه در سیاست خارجى واشنگتن محصول نگاه متفاوت این دو با جهان امروز نیست بلکه معلول عدول آنها از مناسبات پذیرفته شده در بین ملتهاى جهان است. در این جا ما با تخطى روبهرو هستیم، نه یک نوع نگاه متفاوت. نگاههاى متفاوت نسبت به یک مسئله خود را در قالب جنگهایى مانند عراق، افغانستان، ویتنام و خلیج خوکها بروز نمیدهد!
2ـ نویسنده مقاله از جنگ عراق سخن به میان آورده است. اینکه جنگ عراق موجب تخریب وجهه واشنگتن در جهان شده است. "عراق" همانند "ویتنام" یکى از نقاط و مصادیق شکست سیاست خارجى آمریکاست، با این تفاوت که شدت و حدت این شکست بوش به دو دلیل بیشتر است:
الف ـ از بعد زمانى این شکست در ابتداى هزاره سوم میلادى رخ داده است. زمانى که نظامها و کشورهاى موجود در نظام بینالملل در حال تدورین استراتژیها و راهبردهاى سیاست خارجى خود بوده اندواز این رو شکست آمریکا در ابتداى هزاره سوم که هزاره گذار بشریت به دیپلماسى راهبردى محسوب میشود تاثیرگذارى و تاثیرپذیرى پررنگى خواهد داشت.
ب ـ از بعد مکانى این شکست در خاورمیانه صورت گرفته است. شکست آمریکا در خاورمیانه با شکست این کشور در دیگر نقاط جهان متفاوت است. خاورمیانه کانون انرژى جهان محسوب میشود و هرگونه مداخله قدرتهاى خارجى در آن حساسیتبرانگیز خواهد بود. خصوصا مداخلهاى که با اسغال یکى از کشورهاى منطقه همراه باشد. بر این اساس شکست ایالات متحده آمریکا در عراق عواقب و تبعات سختى براى دولتهاى آمریکا تا سالیانى دراز خواهد داشت.
3ـنویسنده مقاله در توصیه پایانى خود به نکته جالب توجهى اشاره نموده است: مهمترین راهکار این است که سیاست اضطراب به سیاست اعتماد تغییر پیدا کند. این تغییر سیاست باید چگونه و توسط چه کسانى صورت گیرد؟ آیا سناتور دموکراتى مانند هیلارى کلینتون که طرح تجزیه عراق را مورد حمایت قرار داده است حامل پیام تغییر سیاست کاخ سفید میباشد یا باراک اوبامایى که از احتمال حمله به پاکستان سخن به میان میآورد؟ آیا جولیانی، شهردار سابق نیویورک و از اصلىترین عاملان حادثه 11 سپتامبر 2001 میخواهد اعتماد را جایگزین اضطراب کند؟ آیا سناتور جان مک کین که هنوز تکلیف خود را در حمایت یا عدم حمایت از بوش پسر نمیداند قصد انجام چنین تحولى را دارد؟
باید اذعان نمود که پیشنهاد و توصیه نویسنده مقاله اگرچه بجاست اما با شخصیت سیاستمداران آمریکا و مقتضیات فضاى سیاسى این کشور تناسبى ندارد. همانطور که در این مقاله اشاره شده است بخش اعظمی از انرژى دستگاه سیاست خارجى آمریکا در زمان رئیسجمهور و حتى روساى جمهور بعدى صرف بازتعریف وجهه آمریکا در نظام بینالملل خواهد شد. اگر دموکراتها میخواهند در این زمینه موفق باشند باید به صورتى علنى مرزهاى خود و جمهوریخواهان را پررنگ نمایند. ضعف دموکراتها از نظر هماهنگى و انسجام مهمترین نقطه آسیب آنها در شرایط فعلى محسوب میشود. بىدلیل نبود که ملت آمریکا علیرغم آگاهى نسبت به توحش بوش و چنى در انتخابات سال 2004 آمریکا حاضر نشدند جان کرى را به عنوان رئیسجمهور خود انتخاب کنند.