تاریخ انتشار : ۲۳ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۰:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۳۲۸۳۹
نگاهی بنیاد‌گرایانه به لیبرالیسم

اسماعیل شفیعی‌سروستانی

ساموئل هانتینگتون، دومین عضو گروه نظریه‌پردازان عصر پایان است که پس از فروپاشی شوروی و پایان یافتن جنگ سرد، نظریه «جنگ تمدن‌ها» را ارائه کرد.

هانتیگتون، مهاجری انگلیسی بود که در «دانشگاه هاروارد» تدریس می‌کرد. در سال 1989 به ریاست «مرکز مطالعات استراتژیک‌ هاروارد» انتخاب شد و طی سال‌ها 1978 ـ 1977 به عنوان تحلیلگر امور دفاعی و استراتژیک در وزارت دفاع و وزارت امور خارجه رهنمودهای استراتژیک و اجرایی خود را به دولتمردان آمریکا ارائه می‌کرد.

در سال 1993م. نظریه برخورد تمدن‌ها را در «مجله فارین افرز»، سال 72، شماره 3، مطرح نمود و در همان سال نیز در «فصلنامه نیو‌پرسپکتیوز کوارترلی» مقاله «ارتباط تمدن‌های اسلامی ـ کنفوسیوس» را ارائه کرد. قبل از نقد و بررسی آرای جناب هانتینگتون دریافت‌های او در عناوین زیر قابل ارائه است:

1. جریانات مشخص، تمامیت هویت آمریکا را تهدید می‌نماید.

2. موانعی مشخص، امکان رهبری جهانی را از آمریکا سلب می‌کند.

3. تمدن غربی در رویارویی جدی با دشمنانش قرار خواهد گرفت.

4. جهان اسلام و تمدن اسلامی دشمن مشخص و نشان‌دار غرب و تمدن آمریکایی است.

5. پیروزی قطعی از آن غرب مسیحی است.

هانتینگتون، از مسیحیت به عنوان «عنصر زنده هویت آمریکایی» یاد می‌کند و متذکر این معنی می‌شود که مجموعه‌ای از وقایع و تحولات، هویت ملی آمریکا را تهدید کرده و برای مقابله با آن باید به پا خاست. مهمترین این تهدیدها از نظر وی عبارت است از:

1. پیشرفت ابزارهای ارتباطی و حمل‌و‌نقل.

با توجه به رشد سریع ابزارهای مدرن ارتباطی و از جمله کامپیوتر و رسانه‌ها و همچنین وسایل سریع رفت‌و‌آمد، هانتینگتون نتیجه می‌گیرد که این رشد و توسعه بوده تا مهاجرانی غیر‌غربی و غیر‌آمریکایی، امکان بازگشت و مراجعه به جوامع قدیمی را که از آنها گسسته‌اند، پیدا کنند و درصدد احیای همه آن‌چه که درباره اثر تعلق‌خاطر دارند، برآیند.

2. نفوذ لیبرال‌های آمریکا و فرهنگ پلورالیستی در سطوح مختلف حیات فردی و اجتماعی آمریکا.

هانتینگتون، این نفوذ را که باعث بسط نگاه و نگرش غیردینی و غیربنیادگرا می‌شود، تهدید‌کننده هویت مسیحی آمریکایی شناسایی می‌کند. در واقع او متذکر پیشینه سنتی و بنیادگرایانه آمریکاییان (مهاجران اولیه) است که در صورت گرایش پروتستانی صورت ماندگاری یافته است.

3. سیاست‌های جدید دولت آمریکا در ایجاد تسهیلات مهاجرت.

از نظر وی از دهه 1960م. به بعد، سیاست‌های دولت آمریکا زمینه ورود مهاجران فراوانی را فراهم نموده است.

4. فروپاشی اتحاد شوروی و عدم شکل‌گیری دشمن جدید.

هانتینگتون، شوروی را به عنوان دشمن نشاندار، باعث و عامل بروز نوعی اتحاد در میان مردم آمریکا و اقبال آنان به هویتشان (مسیحیت) می‌داند که در نتیجه این فروپاشی، عامل متحدکننده یعنی دشمن مشترک از بین رفته و از این طریق هویت و اتحاد عمومی مردم آمریکا به مخاطره افتاده است.

به اعتقاد وی، به عنوان استاد علوم سیاسی هاروارد، با پایان یافتن جنگ سرد، دوران رقابت ایدئولوژیک بسر رسیده است و جهان وارد عصر جدیدی شده که «برخورد تمدن‌ها» مشخص‌کننده وضعیت آن است. براساس نظریه وی؛ بازیگران اصلی صحنه بین‌المللی دیگر دولت‌ها نیستند، بلکه تمدن‌هایی هستند که براساس امپراتوری‌های مذهبی ادوار گذشته بنا شده‌اند.

وی، در این قول با جناب فرانسیس فوکویاما، ارائه‌کننده نظریه «پایان تاریخ» هم‌عقیده می‌شود که:

نبرد ایدئولوژیک که اصل و اساس و سازنده دید و عملکرد سیاسی در چند دهه گذشته بوده به پایان رسیده. با از هم پاشیده شدن شوروی این وضع از بین رفته و لذا دیگر ایدئولوژی نمی‌تواند تعیین‌کننده نظام بین‌المللی باشد.

هانتینگتون، تمدن‌های زنده دنیا را به هفت تمدن مشخص تقسیم می‌کند. از نظر وی، این هفت تمدن جاری عبارتند از: تمدن غربی، کنفوسیوس، ژاپنی، اسلامی، هندی، اسلاو ـ ارتدکس، آمریکای لاتین و با احتیاط تمدن آفریقایی را نیز کنار آن هفت تمدن جای می‌دهد و نتیجه ‌می‌گیرد که وجود اختلاف تمدن‌ها کاملا واقعی است و نمی‌توان بر آن سرپوش گذارد و این اختلاف ناگزیر برخوردساز نیز خواهد بود.

هانتینگتون، با ملاحظه آنچه پیرامون فرهنگ و تمدن آمریکایی و غربی می‌گذرد در یک جمع‌بندی به این نتیجه می‌رسد که:

1. اختلاف تمدنی، اختلافی اساسی است (برخلاف سایر اختلافات که بین دولت‌ها و ملت‌ها بروز می‌کند).

2. خودآگاهی تمدنی (در جهان و میان عموم ملل) در حال افزایش است و برخورد منافقانه غرب به رشد این خودآگاهی تمدنی دامن زده است.

3. تجدید حیات مذهبی، وسیله‌ای برای پرکردن خلأ هویت در حال رشد است.

4. منطقه‌گرایی اقتصادی و ایفای نقش مشترکات فرهنگی (درمیان اقوام و تمدن‌ها) در حال رشد است.

5. خطوط گسل بین تمدن‌ها، در واقع جایگزین مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد شده است.

6. خصومت یکهزار و چهارصد ساله غرب و اسلام در حال افزایش است.

نتیجه‌ای که از طرح این عناوین می‌گیرد باعث شده تا وی، با هشدار و تذکر تمدن غربی و رهبران آن را متوجه قریب‌الوقوع بودن رویارویی کند و حتی برای کنترل این شرایط پیشنهاد خود را اعلام می‌دارد. از نظر وی تمدن غربی در وقت رویارویی می‌بایست:

1. از طریق تهاجمات همه‌جانبه اتحاد احتمالی تمدن‌های رقیب را مختل کند.

2.تمدن‌های منزوی و خودباخته را در خود مستحیل نماید.

3.بحران‌های درونی خود را به تمدن‌های رقیب منتقل کند.

در واقع، هانتینگتون، تلاش می‌کند با تشریح برخی از عناصر مؤثر در جهان امروز ـ پس از جنگ سرد ـ تحلیلی ارائه دهد که باعث شکل گرفتن تصویری از وضعیت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جهان در نزد گردانندگان سیاسی غربی ـ و به ویژه آمریکایی ـ شود و آنان را از گیجی و ابهام خارج سازد، هرچند دریافت و آرای او قابل نقد جدی است و اشکالات بسیاری بر آن وارد است.

دستورالعمل سه‌گانه دیکته شده هانتینگتون، در واقع ارائه استراتژی سیاسی به آمریکا برای حضور در صحنه سیاست جهانی پس از جنگ سرد است.

رویکرد فوکویاما و هانتینگتون به آمریکا، از سویی به دلیل تعلق‌خاطر این دو به آمریکا و دستگاه سیاسی و امنیتی آن است و از سوی دیگر به دلیل ظهور و بروز تمام‌عیار تمدن غربی در آمریکای قرن 20 است. از همین‌رو، جمله تهدیدها را متوجه آمریکا به عنوان نماینده تمدن غربی به طور خاص و تمامیت تمدن جدید غربی به طور عام می‌شناسند.

البته به طور مشخص هانتینگتون نتیجه می‌گیرد که جمله تهدیدها باعث بروز یکی از گزینه‌های چهارگانه در آمریکا می‌شود:

1. از بین رفتن هویت آمریکایی و تبدیل آن به جامعه‌ای متشکل از فرهنگ و ادیان مختلف در کنار حفاظت از ارزش‌های بنیادین جامعه.

2. تبدیل آمریکا به کشوری با هویت دوگانه انگلیسی ـ اسپانیایی.

3. انقلاب آمریکایی‌های سفید‌پوست جهت قلع‌و‌قمع هویت‌های دیگر.

4. تاکید مجدد بر هویت آمریکایی از جانب همه آمریکایی‌ها (یعنی رجعت) و اتخاذ این دیدگاه مبنی بر آنکه آمریکا سرزمینی مسیحی است که سایر اقلیت‌ها در آن زندگی می‌کنند.

شاید نگرانی‌های این نظریه‌پرداز از آینده محتوم و قریب‌الوقوع آمریکا ـ بخوانید غرب ـ است که گزینه سوم ـ یا احتمال سوم ـ را تبدیل به استراتژی نموده و احتمال برخورد تمدن‌ها را مبدل به «حرکت برای برخورد تمدن‌ها» می‌نماید و در قالب دستورالعمل سه‌گانه سابق‌الذکر را سردمداران غربی پیشنهاد می‌کند.

از این پیشنهاد به عنوان «استراتژی جنگ بازدارنده» می‌توان یاد کرد. واقعه‌ای که رهبران کاخ سفید و به ویژه وزیر امور خارجه آن، همین خانم «رایس» بارها از آن سخن به میان آورده‌اند. نکته جالب توجه این است که هانتینگتون پیشاپیش نتیجه اجرای این استراتژی را اعلام می‌کند. «پیروزی قاطع از آن مسیحیت است.» و... حتی آینده رهبری جهان را نیز پیش‌بینی می‌کند. وی مشعل رهبری جهان از نظر سیاسی را در دست آمریکا و اروپا می‌بیند و احتمال می‌دهد که مرکز قدرت به فدراسیون اروپا برسد و پس از آن ژاپن، چین و روسیه قرار می‌گیرند. وقتی آرای ارائه شده توسط هانتینگتون را بررسی می‌کنیم متوجه این نکته می‌شویم که جان‌مایه همه سخنان او بر محور «رویارویی تمدن اسلام و غرب» قرار می‌گیرد و تنها بهانه‌ایست تا وی رهنمودهای استراتژیک خود را ارائه کند و بر آن مبنا، غرب را به مقابله‌ای فراخواند که در آن کشورها و گروه‌های احیاکننده و گسترش‌دهنده تمدن اسلامی در برابر صف‌آرایی غربیان قرار می‌گیرند.

چنانکه وی در کالبدشکافی موانع موجود در مسیر «رهبری جهانی آمریکا»، آشتی‌ناپذیری جهان اسلام و غرب را یک اصل مسلم بدیهی در روابط اسلام و غرب فرض کرده و می‌کوشد تا سیاست‌های توسعه‌طلبانه دولت‌های غربی را از فرهنگ غربی متمایز سازد ولی در عین‌حال رفتار کشورهای مختلف اسلامی را عین تمدن اسلامی قلمداد کند. از آنجا که او از منظر یک نظریه‌ساز سیاسی به جهان پیرامون خود می‌نگرد، بروز واکنش‌های بنیادگرایانه اسلامی را نتیجه «تبلیغ ارزش‌های غربی» می‌شناسد و می‌نویسد:

تبلیغ ارزش‌های غربی به عنوان ارزش‌های جهان‌شمول، به تهییج واکنش‌هایی از نوع بنیادگرایی اسلامی کمک می‌کند که نقاط بسیاری از جوامع اسلامی را فراگرفته است.

و در ادامه می‌نویسد: عدم موفقیت ناسیونالیسم و سوسیالیسم غربی، زمینه جنبش و اسلامی کردن مجدد در خاورمیانه را فراهم آورده است.

هانتینگتون به طور مشخص، برای جلوگیری از جنبش‌های اسلامی و تمایلات بنیادگرایانه مسلمین، غرب را مخاطب خود ساخته پیشنهاد می‌کند:

1. غرب باید دامنه قدرت نظامی کشورهای کنفوسیوسی، اسلامی را محدود کند.

2. از اختلافات و درگیری‌های موجود بین کشورهای اسلامی و کنفوسیوسی بهره‌برداری کند.

3. گروه‌هایی را که درون تمدن‌های دیگر به ارزش‌ها و منابع غربی گرایش دارند، مورد پشتیبانی قرار دهد.

از دیدگاه او،... غرب و به ویژه آمریکا، برای حفظ برتری خود در سده 21، باید کاربرد قهر را ادامه دهد. غرب نه به دلیل برتری در ایده‌ها، ارزش‌ها و دین خود. چیزی که چند عضو تمدن‌های دیگر آن‌ را پذیرفته‌اند. بلکه به دلیل برتری در کاربرد خشونت سازمان‌یافته بر جهان پیروز شده است.

جمله پیش‌بینی‌ها، استراتژی‌های پیشنهادی و چارچوب نظریه برخورد تمدن‌های هانتینگتون روی سه دریافت پایه‌ریزی شده است:

1. نظریه اول این است که بین اسلام و غرب یک کشمکش پنهانی و مخفی همیشگی وجود دارد که ناشی از تفاوت و ارزش‌هاست.

2.بین دنیای غرب و دنیای عرب یک موقعیت غیرقابل اصلاح وجود دارد، یعنی اختلاف منابع...

3.محور جدیدی به نام محور اسلام و محور کنفوسیوس می‌باشد؛ که این همان محوری است که باید اسلام و غرب را در نقطه مقابل یکدیگر قرار دهد.

چنانکه ملاحظه می‌شود؛ موضوع «اسلام، به عنوان عامل تهدیدکننده»، «تمدن غربی» به عنوان تمدن آسیب‌پذیر و مورد تهاجم و تهدید و بالاخره «ضرورت آمادگی برای سرکوب»، سه زاویه تشکیل‌دهنده مثلث آرای ساموئل هانتینگتون هستند.

در این نگرش سه وجهی، هیچ‌ جایی برای وجوه متعالی فرهنگ اسلامی، وجوه پست و مبتذل فرهنگ و تمدن غربی، و عملکرد غرب در برابر مسلمین لحاظ نشده است و حتی منحنی از فرارسیدن فصل پایانی دوره «فاعلیت تمدن خودبنیاد غربی» و فقدان عنصر زندگی در دوره کهولت و پیری این تمدن به میان نیامده است، در حالی که اساسا در دوره «فاعلیت و سرزندگی» فکری و فرهنگی یک تمدن، عناصر سیاسی، اقتصادی و نظامی (که ذیل فرهنگ قابل مطالعه‌اند) قادر به منسوخ کردن یک تمدن و جایگزین ساختن تمدنی جدید به جای آن نیستند.

نگاه ظاهربین و یک‌سویه‌نگر هانتینگتون و تکیه او بر عناصر دست دوم و سوم در حوزه سیاست و اقتصاد و حتی نظامی‌گری مجال کشف حقایق و درک جایگاه حوزه تمدنی غرب در قرن 20 و 21 را از وی اخذ کرده است.

در سال 1381 (آگوست 2002) «مجله نیوزویک» آمریکا، آخرین دیدگاه ضدتمدنی ساموئل هانتینگتون را به چاپ رساند. روزنامه مصری «الاهرام» و «الرایه» قطر نیز ترجمه عربی آن مطلب را ارائه کردند. وی با ارائه اطلاعات و آماری از درگیری‌ها و حوادث تروریستی دهه 80 و 90، مسلمانان را به عنوان عامل بیش از یک‌سوم این حوادث معرفی می‌کند و بلافاصله نتیجه می‌گیرد که:

1. در بین اعراب جهان اسلام احساس اندوه و ناامیدی و رشک نسبت به غرب، ثروت و قدرت و فرهنگ آن وجود دارد.

2. گروه‌بندی‌های قبیله‌ای، دینی، مذهبی، سیاسی، نژادی، و فرهنگی موجود در جهان غرب باعث ایجاد خشونت و درگیری‌های مسلمانان با غیرمسلمانان و با یکدیگر است.

3. بیداری اسلامی همزمان با افزایش جمعیت کشورهای مسلمان رخ داده به طوری‌که تعداد جوانان 16 تا 30 ساله به شکل چشم‌گیری افزایش یافته و جوانان پسر در چنین سن و سالی [الزاما] تروریست هستند.

بیان این سه مقدمه به خواننده القا می‌کند که این موارد، خشونت در بین مسلمانان را افزایش داده و باعث برخورد تمدنی سخت بین اسلام و غرب و یا اسلام با دیگر تمدن‌ها می‌شود. وی در پایان نیز نوید می‌دهد که عصر جنگ‌های اسلامی با تغییر علل و یا چارچوب‌های آن به پایان خواهد رسید و شدت بیداری اسلامی همانگونه که در ایران محدود شده است، محدود خواهد شد.

با این‌ همه، اعتراف هانتینگتون درباره رجعت بشر به دین و معنویت، احیاگری اسلامی متذکر این معناست که از یک‌سو فصل رکود و افول حوزه فرهنگی غربی که متکی به سکولاریسم و ماتریالیسم است فرا رسیده و از دیگر سو، حوزه تمدنی متکی به دین و معنویت در حال اعتلا و صعود است؛ در حالی که نقد جامع تمدنی غربی را با خود دارد، جایگزین ویژه‌ای با عنوان تمدن اسلامی را نیز پیشنهاد می‌نماید.

بزرگ‌ترین ضعف هانتینگتون این است که با غفلت از عوامل ریزش، رکود و سقوط در حوزه فرهنگ و تمدن غربی، جمله عوامل تهدیدکننده را متوجه جغرافیایی خارج از خوزه تمدن غربی به ویژه حوزه تمدنی اسلامی می‌داند. ضمن آنکه با غفلت از بنیاد نظری و مبانی فرهنگی تمدن غربی (امانیسم، سکولاریسم و لیبرالیسم) تمدن غربی را به مثابه «تمدن مسیحی» معرفی و پیروزی حتمی را از آن مسیحیت می‌داند، در حالی که تاریخ چهارصد سال اخیر غربی، و سپس رویگردانی از دین، سلب حیثیت معنوی از عالم و آدم و اعراض از بنیادگرایی آغاز شد. چنانکه عموم اندیشمندان غربی عصر امانیسم و رنسانس با گذار از قرون وسطی و پذیرش سکولاریسم (دنیوی‌گری) برکشیدن فرهنگ تمدن انسان‌مدار و سکولاریستی را چشم می‌داشتند و تبلیغ می‌نمودند.

می‌توان متذکر شد که آقای هانتینگتون، ضمن برشمردن جمله تهدیدهایی که هویت ملی آمریکا را به مخاطره افکند، بر این نکته نیز اشاره داشت که فروپاشی شوروی، پایان جنگ سرد و عدم شکل‌گیری دشمن جدید، هویت آمریکایی را به خطر افکنده است. به عبارت دیگر در نزد او اسلام به عنوان «تهدید جایگزین» می‌تواند باعث اتحاد دوباره و اقبال آمریکایی‌ها به حوزه تمدن غربی شود. از این‌روست که با بزرگ‌نمایی برخی از حوادث و متهم کردن مسلمین در برخی از اتفاقات، از مسلمین و اسلام به عنوان یک تهدید همه‌جانبه می‌سازد و چارچوب استراتژی خود را بر آن بنا می‌کند.

هانتینگتون نظریه‌پرداز نیست چنانکه متفکر هم نیست. بلکه صرفا نظریه‌سازی است که جهت‌گیری سیاسی خود را در «عصر پایان» تبدیل به استراتژی نموده و آن را به مردان سیاسی حاکم در آمریکا دیکته می‌کند. در‌حقیقت، هانتینگتون با آگاهی از شالوده‌های سست تمدن غربی و لغزندگی آن در قرن بیستم، متوسل به دستاویزی است که شاید برای مدتی کوتاه بتواند به عنوان جایگزین کمونیسم، جلوی فروپاشی تمام‌عیار غرب و تجربه «عصر پایان» را بگیرد و این دستاویز را «اسلام»، رویکرد عمومی مردم به معنویت و احیاگری اسلامی در اختیار او نهاده است. جریانی که به هیچکس وابسته نیست بلکه نتیجه محتوم ظلمی است که طی قرن‌های متمادی و به ویژه طی چهارصد سال اخیر به دین و حقیقت دینداری یعنی اسلام روا داشته شده است.

در «عصر بازگشت دین‌مداری»، اسلام و مسلمانان و از جمله عمومی مستضعفان تجربه تاریخی را چشم می‌دارند که به نام خدا آغاز شده و با استحاله تمام‌عیار تمدن از هم گسیخته غربی، مجال برکشیده شدن تمدن اسلامی را فراهم می‌آورد.

عبارت «یا با ما باشید با در جنگ با تروریسم در جمع دشمنان ما قرار خواهد گرفت»، برخاسته از این نگرش امثال هانتینگتون است که «اسلام» را جایگزین کمونیسم اتحادیه جماهیر شوروی می‌شناسد.

چنانکه وی در جایگاه نظریه‌پرداز و متفکر قرار می‌گرفت و از منظری متعالی جهان پیرامون خود و موقعیت تاریخی غرب را می‌شناخت، قبل از آنکه اعلام کند:

«زمان به سود دموکراسی به پیش می‌رود... دموکراسی سراسر جهان را فرا خواهد گرفت»

متذکر «عصر پایان» و «بحران فراگیر این عصر» که تمامیت تاریخ و تمدن غربی را در خود پیچیده می‌شد و به تاسی از جمله اندیشمندان «انحطاط و سقوط» ناگزیر این تمدن را درمی‌یافت و غرب را از رویارویی باز می‌داشت و به استقبال از تاریخ جدید فرا می‌خواند.