از نازیآباد تا بیمارستان ساسان (محل شهادتش) 57 سال به پلکزدنی گذشت؛ 16 شهریور 1383 روز وداع فرمانده بود؛ آنکه 40 دهه را در مبارزه گذرانده بود. حاج داوود کریمی، هشت ساله بود که پدرش را از دست داد و تحصیل را رها کرد تا بتواند خرج خانواده خود را دربیاورد.
در جوانی از طریق مهدی عراقی با امام خمینی آشنا شد و این آشنایی تأثیر فراوانی بر وی گذاشت. در سالهای نخستین دهه 50 داوود کریمی با عدهای از دوستان خود گروه فجر اسلام را راهاندازی کرد. این گروه اسلامی معتقد به عملیات چریکی بر ضد حکومت وقت بود. داوود که به شغل تراشکاری مشغول بود در کنار آن تا سال 55 خورشیدی به مبارزه با حکومت پهلوی ادامه داد. پس از سال 55 وی به همراه عدهای دیگر به لبنان میرود. در آنجا با دکتر مصطفی چمران و محمد منتظری آشنا شده و پس از چندی مربی نیروهای چریکی در لبنان میشود. در سال 1356 به ایران برمیگردد. در همان اولین روزها به همراه سعید حجاریان و دیگر مبارزان در کمیته انقلاب نازیآباد فعالیت میکند و خود هدایت و مسوولیت این کمیته را برعهده میگیرد. پس از انقلاب اسلامی مدتی فرمانده سپاه کردستان شد و با شروع جنگ مسوولیت عملیات جنوب را برعهده گرفت. به مرکز برای آموزش نظامی فراخوانده شد. پس از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی فرمانده سپاه تهران و پس از آن فرمانده سپاه غرب شد. مدتی در دفتر امنیتی نخستوزیری بود تا اینکه بار دیگر به جبهه جنوب بازگشت. یکی از مهمترین کارهای او طرح شکستن حصر آبادان بود. در این دوره در دو عملیات بزرگ و سرنوشتساز فاو و مرصاد (پس از پذیرش قطعنامه 598) حضور یافت. در عملیات فاو در سال 64 شیمیایی شد. حادثهای که تن نحیفش را 13 بار به تیغ جراحان داخلی و خارجی سپرد و عامل شهادتش شد. همزمان که فرمانده عملیات غرب بود طرح قرارگاههای شرق کشور برای مبارزه با مواد مخدر را پیشنهاد داد که پذیرفته شد اما درست در روز عملیات مرصاد در سال 67 وی به غرب اعزام میشود. او در آنجا مسئولیت گردانهای رزمی ـ مهندسی جهاد را داشت. در فاو بود که مصدوم شیمیایی شد و در مرصاد، ترکشی او را مجروح کرد. جنگ تمام شد اما حاج داوود کریمی همچنان فرمانده بود، فرماندهی که نه در خاکریز که در صندلی چرخدار از آرمانهایش میگفت؛ تراشکاریاش در باقرآباد هنوز هم میزبان فرمانده بود. از 15 تیرماه 1382 بیماریاش شدت گرفت و بستری شد. اما پزشکان کاری از دستشان برنیامد سرانجام او را سه چهار ماه به آلمان فرستادند. تا آنکه در روز 16 شهریور 1383 در سالروز ازدواجش خانوادهای با سه فرزند و همرزمانی با صدها چشم نگران و قلب هوادار را ترک کرد و به خیل شهدای وطن پیوست.