صلاحالدین هرسنی
اتحادیه اروپا از بدو تشکیل خود تا به امروز با چالشهای درون خاستگاهی عدیدهیی مواجه بوده است. تردیدی نیست که چالشهای درون خاستگاهی موجود فراروی این نهاد منطقهیی از دلایل متعددی ناشی است که فقدان یک قانون مدون اساسی، حجم قابل توجه بسیاری از کشورهای اروپایی در عضویت جدید به این نهاد منطقهیی و همچنین اتخاذ مواضع قدرتهای بزرگ نسبت به تصمیمها و برنامههای این اتحادیه از نشانگان بارز ایجاد چالشها است که در مجموع نوعی بحران را برای این سازمان منطقهیی به وجود آورده که میتوان از آن به نوعی بحران گذار تعبیر کرد.
1- از ماستریخت تا بروکسل
چالشهای اتحادیه اروپا از فاصله پیمان ماستریخت تا بروکسل بیشتر نمایانده میشود. تردیدی نیست که از پیمان ماستریخت باید به عنوان بزرگترین تحول جامعه اروپا یاد کرد که بعد از فروپاشی دیوار برلین و اتحاد شوروی شکل گرفت. این پیمان را باید نقطه عطفی در سیر تکوین اتحادیه اروپا به حساب آورد چرا که این پیمان تلاشهای اقتصادی و سیاسی شورای اروپایی را در تشکیل خود به عنوان یک نهاد منطقهیی به همراه داشت و از سوی دیگر خود را در معرض نزاعهای داخلی اعضا میدید. پیمان ماستریخت مسائل و موادی چون وحدت اقتصادی و پولی، سیاست خارجی و امنیتی مشترک، امور شهروندان و تدابیر داخلی را در اولویت کاری خود قرارداد و با رویکرد جدید ملهم از نظریه کارل دویچ وبر راههای تجربی و عملی متفاوت استوار بود که موجد چالشهایی هم برای این نهاد منطقهیی شد. جدای از موفقیتهای پیمان ماستریخت که مرهون مماشا و قبول آهنگهای متفاوت از سوی کشورهای عضو بود، باید گفت که بخشی از چالشهای موجود اتحادیه اروپا در فرآیند این پیمان خود را نشان داد.
2- راهکارهای پیشنهادی آلمان
آنچه برای آنگلا مرکل رئیس دورهیی اتحادیه واجد اهمیت است آن بود که با ارائه راهکاری بتواند وضعیت فعلی اتحادیه را به رغم همه تفاوتها و تمایزات سیاسی و فرهنگیاش سامان دهد و شرایط حاکم بر آن را، از وضع موجود خارج کند. تردیدی وجود نداشت که نسخه تجویزی مرکل برای برون رفت از وضع موجود رویکردی محافظهکارانه و مصلحتبینانه داشت که با نامی چون معاهده اصلاحات با اهداف و مقاصد همه کشورهای عضو احترام گذاشته است. نکته واجد اهمیت طرح پیشنهادی مرکل آن بود که طرح او اگر چه شکل قانون اساسی را نداشت اما در نگاه مرکل به همه دغدغههای کشورهای عضو در حاشیه، پایان داده است و هم متضمن تامین مقاصد دولتهایی است که در طول حیات اتحادیه، مخالف واگذاری اختیارات به سازمان مشترک اروپایی بودهاند. ضمن آنکه طرح پیشنهادی مرکل، اتحادیه را از داشتن وزیر خارجه معاف کرده و استقلال عمل را در باب امور پلیسی و قوانین جنایی به کشورهای عضو اتحادیه تفویض میکند. اما نکته قابل توجه طرح مرکل به عنایت و توجه او به حفظ بقای اتحادیه، پول واحد و پارلمان مشترک باز میگردد که این نشانگان نظر به اینکه پس از توفان رفراندوم هلند و فرانسه با خطر تضعیف و بیاعتباری روبهرو شد، در نشست بروکسل به موضوع اصلی نشست سران اروپایی بدل شد. از دیگر سو تحرک دیپلماسی را باید از نشانگان دیگر راهکار مرکل در نشست بروکسل دانست که بانوی اول آلمان با پیش دستی تیم دیپلماسی خود بدان همت گماشت. هشدار مرکل و یارانی چون اشتان مایر، نقطه قوت تحرک دیپلماسی است که وقوع یک بحران سیاسی قریبالوقوع را در صورت هرگونه واگرایی اعضا پیشبینی کرده بود. در این راستا ماموریت یاران مرکل به فرآیند اعتمادسازی در جمع اعضای بدبین، اعضای چون لهستان، بریتانیا و هلند تمرکز یافت تا بتواند چرخ اروپای متحد را از گل و لای اختلافات اعضا بیرون کشد. با وجود همه تلاشی که بانوی محافظهکار برلین در ارائه طرح خود مبذول داشت، انتظار میرفت که طرح پیشنهادی او بتواند نوعی همگرایی جدید را آن هم بعد از کوران آن همه اختلافات، بر اتحادیه حاکم کند. این انتظار بدان جهت قوت گرفت که به رغم پندار او، اندیشه اروپایی متحد در زندان تعصبات نسل پیشین رهبران اروپا گرفتار آمده است و امید است با رفتن رهبرانی چون شیراک و بلر و آمدن رهبرانی چون براون و سارکوزی، این همگرایی در سیر تکوین اتحادیه حاصل آید. اما قضایای پیدا و پنهان حاکم بر طرح مرکل نشان داد که طرح او پیش از اندازه رویکرد محافظهکارانه دارد که شایسته شأن همگرایی برای نهادی چون اتحادیه نیست و این رویکرد تنها به درمان مقطعی و موقتی در فرآیند همگرایی خواهد انجامید. با چنین درآمدی اجلاس بروکسل طی 2 روز به کار خود پایان داد و شاید جدال دو روزه سران اروپایی بر سر قوانین تازه در اداره اتحادیه، روزهای پرمشقت و آزمون سختی را برای صدر اعظم در بروکسل دامن زده باشد و این آزمون در شرایطی شکل عملی و هنجاری به خود گرفت که از نشست جی-8 در هالینگدام چند روزی نگذشته بود. اما برای پاسخ به اینکه آیا طرح او متضمن نوعی همگرایی خواهد بود یا نه و آیا قضایای بروکسل در نشست لوکزامبورگ تکرار خواهد شد، باید در انتظار آینده اتحادیه نشست. شاید نشست آینده لوکزامبورگ نتیجه نظری و عملی نشست بروکسل باشد که بانوی اول برلین ریاست آن را به خوزه سوکراتس و عضوی از گروه ساکنان شبه جزیره ایبری سپرده است. محتمل است که در پشت دیوار اختلافات و چالشهای درون خاستگاهی این اتحادیه، مساعی پرتغال بتواند تحولی تازه را در دیپلماسی قاره سبز ایجاد و آمال و آرزوهای اعضا را برآورده سازد.