تاریخ انتشار : ۲۸ شهريور ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۳  ، 
شناسه خبر : ۳۳۸۴۲

محمد ایمانی

پدرخوانده‌ها مدت‌هاست مانند کسی که روی آتش ایستاده ‌یا کک به جانش افتاده باشد، با هیجان تمام هشدار می‌دهند شرایط کشور ویژه و بحرانی است، اوضاع خطرناک است، مملکت در کام خطر است و باید با شعار نجات ملی، «ائتلاف گسترده برای نجات کشور» تشکیل داد. آنها که با همه سوءاستفاده‌ها، نه به ‌هاشمی‌رفسنجانی رحم کردند و نه به خاتمی‌ و کروبی، حالا ادعا می‌کنند که باید حتی از جبهه اصولگرا هم‌ یارگیری کرد.

بیراه نمی‌گویند پدرخوانده‌ها. آنها شامه تیزی دارند و تجربه‌ای طولانی. خوب فهمیده‌اند که وضعیت قرمز است. اما وضعیت بحرانی برای آنهاست نه برای ملت و کشور. با این وجود باید مثل همیشه محملی بسازند و سپر بلایی بچینند از کشور و ملت و رجال سیاسی، شاید این بار هم از خطر بجهند. آنها خطر را از 5 سال پیش فهمیدند، آنجا که کار در انتخابات شوراها گره خورد. مردم دست اباحه مسلکانی را که قربانی کردن همه چیز و همه کس را روا می‌دانستند و ماسک جمهوری‌خواهی و آزادیخواهی و اطلاع‌رسانی بر سیما داشتند، خوانده بودند اگرچه از عمق ستم آنان بی‌خبر بودند...

مقدمه را نباید طولانی کرد. از این قصه پرغصه، کتاب‌ها باید نوشت و این ستون، گنجایش چندانی ندارد. پس بسنده کنیم به مرور خاطرات چند تن از مهره‌های میدانی آن جریان که اینک دست بر قضا در آن سوی آب‌ها در ‌ینگه دنیا اقامت گزیده‌اند.‌یکی از آنها کاریکاتوریست زنجیره‌ای مقیم کاناداست که در روزنامه‌ها و مجلاتی چون همشهری، زن، نشاط، عصر آزادگان، اخبار اقتصاد، صبح امروز، آفتاب امروز، مشارکت، بهار، آزاد، بنیان، ایران فردا و... همکاری نزدیک و دیرپایی با پدرخوانده‌ها داشته و خاطراتش را مدتهاست منتشر کرده است. او از جمله می‌نویسد:

«بسیاری از شما نام احمد ـ س را هم نشنیده‌اید. او را ژنرال می‌نامیدند و بسیاری بدون اجازه‌اش آب نمی‌خوردند. در ماجرای دادگاه کرباسچی دو بار نامش مطرح شد و از کرباسچی پرسیدند چرا چاپخانه متعلق به شهرداری را به قیمتی بسیار نازل به س فروخته است. «س» زمانی مدیرکل مطبوعات داخلی بود و چند ماهی سردبیر همشهری شد... با راه افتادن صبح امروز  [به مدیرمسئولی سعید حجاریان] «س» عملاً سکاندار روزنامه بود... زمانی که روزنامه‌های صبح امروز و آفتاب امروز توقیف شدند، گفته می‌شود سود «س» بالغ بر 750 میلیون تومان بود. در روزگاری که اکثر روزنامه‌ها ضرر می‌دادند، او توانست ساختمان دیگری برای صبح امروز خریداری کند... هزینه اصلاح‌طلبی را روزنامه‌نگاران دادند ولی آدم‌های پشت پرده‌ای چون «س» نه تنها هزینه ندادند که هزینه‌های بقیه را در قلک اندوختند. گفته می‌شود او مدتی پیش برای معامله‌ای بزرگ به کانادا آمد اگر از او خبر داشتید به ما هم بگویید. دلمان عجیب تنگ شده!... بهار 76 اوج کار ما در همشهری بود... ویژه‌نامه‌های انتخاباتی ستاد «خ» را که حاجی مسئول آن بود، در همشهری صفحه‌بندی و چاپ می‌کردند ولی به دلیل منع قانونی به نام روزنامه‌های دیگر چاپ می‌شد... همشهری مؤسسه عریض و طویلی بود، کاغذبازی در اوج و عشق خدمت ته چاه افتاده بود. روابط پشت پرده، مثلث‌های عشق، ارتباطات فراازدواجی و... تا آنجا که دو تن که از مدیران مجبور به رفتن از مجموعه شدند.]... تفصیل این ماجرا در سایت کاریکاتوریست مذکور آمده است [... رواج روابط غیرحرفه‌ای بخصوص در روزنامه‌های تازه شکل گرفته اقتصادی از حالت نهفته، تبدیل به روال عادی می‌شود در گرفتن آگهی، پورسانتاژ، جذب دختران خبرنگار فاقد کیفیت ژورنالیستی و واجد کیفیات فیزیکی... بعداً در روزنامه‌های دیگر دیدم که چگونه مدیر فلان وزارتخانه می‌تواند اخبار مورد نظرش را در مطبوعات مورد نظر به چاپ برساند و اخبار انتقادی را راهی سطل زباله کند، فقط کمی‌خرج دارد.‌یادمان می‌رود که با چه هدفی وارد مطبوعات شده‌ایم... وقتی روزنامه لطیف صفری[نشاط] توقیف شد، شمس[الواعظین] با صاحب مجوز عصر آزادگان به توافق رسید. حس کردم که صفری از پشت خنجر خورده و کسی آنچنان تحویلش نمی‌گیرد... سر خم کردن جلوی عطریان[فر] خیلی سخت بود... آمده بود اخبار اقتصاد و دنبال شمس می‌گشت. آمده بود آنجا تا قرار آگهی کارگزاران با عصر آزادگان را بگذارد و همان مسئله‌ای شد که بعدها میان بچه‌های مطبوعات دهان به دهان گشت. طرفداری شمس از «هـ» به بهای 48 میلیون تومان آگهی... بچه‌های عصر آزادگان سر چرخش مشهود به آن سمت معترض بودند. قیافه محمد قوچانی هم دیدنی بود و گاه شمس مجبور می‌شد برای رد گم کردن، مطلبی انتقادی علیه «هـ» چاپ کند. هر وقت سر و کله فرنود آنجا پیدا می‌شد می‌توانستیم حدس بزنیم آگهی جدیدی، عکس جدیدی انداخته ‌یا... شمس‌الواعظین آدم دوست‌داشتنی است ولی گمان نکنم کسی بتواند کاملابه او اعتماد کند حتی نزدیکترین کسانش. این امر شاید بستگی به نسبی‌گرایی فوق‌العاده‌اش در مسائلی باشد که سال‌ها قبل در آنها بیش از حد مطلق‌گرا بوده است...».

خاطرات بعدی مربوط به خانم روزنامه‌نگاری است که مدت‌ها در روزنامه‌های همشهری، زن و نشریه آفتابگردان فعالیت نزدیک داشت و بعدها در خدمت رادیو فردا (سازمان سیا) و پایگاه اینترنتی آمریکایی «واشنگتن پریزم» درآمد. او آنقدر مورد اعتماد قرار داشت که از سوی مدیرمسئول روزنامه زن به گفت‌وگوها و سفرهای ویژه فرستاده شد و همپای ثابت وی در کوهنوردی و اسب‌سواری بود. او با هماهنگی مدیرمسئول به ملاقات بیوه شاه معدوم در آمریکا رفت و درصدد بود مصاحبه‌هایی هم با بنی‌صدر و سلمان رشدی‌ ترتیب دهد اما بنا به دلایل امنیتی از این کار بازماند. این خبرنگار در خاطرات خود که در روزنامه کویتی القبس چاپ شد، می‌نویسد: «هنگامی ‌که در روزنامه زن به مدیرمسئولی فائزه‌ هاشمی ‌فعالیت داشتم، وی از سوی روزنامه بوستون گلوب برای دیداری از آمریکا دعوت شد اما به من پیشنهاد کرد که به جای وی به این سفر بروم. در این سفر با عطریانفر از همشهری، شهلاشرکت از مجله زنان و مژگان جلالی از روزنامه ایران نیوز همراه بودم و در میهمانی ویژه جورج سوروس [میلیاردر صهیونیست آمریکایی و سرمایه‌گذار اصلی شورش‌های مخملین در گرجستان و اوکراین] شرکت کردیم...»

  او همچنین می‌نویسد: «به همراه 30 روزنامه‌نگار از کشورهای مختلف در برنامه فشرده‌ یک ماهه رادیو آزاد اروپا (رادیو فردای بعدی) در پراگ حاضر شدم و با اسم مستعار کاملیا نکایی همکاری کردم... روزنامه زن در ایران مرا از دوردست‌ها صدا می‌کرد... احساس کردم چه قدر به کار در ایران علاقمندم... فائزه می‌گفت پدرم با روزنامه مخالفت و آن را تعطیل کرد.] این نکته را کاریکاتوریست مورد بحث در نوشتار حاضر هم تایید می‌کند [... موافقت خانواده رفسنجانی برای ملاقات با خانواده سلطنتی کار ناپسندیده به نظر می‌رسید اما این امر با موافقت و حمایت کامل فائزه‌ هاشمی ‌انجام شد. مصاحبه ای که نوار کاست آن نزد‌یکی از دوستان آمریکایی پنهان شد و هیچ وقت منتشر نگردید... فرح از من خواست تا شادباش‌هایش را به مدیر مسئولم برسانم و بگویم او زن بسیار مدرن و پیشرفت گرایی است...».

وقتی پدرخوانده‌ها، معیارهای انسانی ـ دینی و ملی که جای خود دارد ـ را به هم ریختند و «غفلت»ها و «کوتاهی»ها‌ یا «منفعت‌طلبی»ها، میدان را برای آنها فراهم کرد، طبیعی بود که جوانکی مثل شهرام جزایری گروهی از نمایندگان مجلس ششم و مدیران برخی مطبوعات و احزاب کذایی را با دادن چند صد میلیون تومان ناقابل به هر کدام، رام و خلع سلاح کند.‌یا طرف اماراتی بتواند با رشوه دادن و شل کردن غیرت در برخی مدیران وزارت نفت، گاز ایران را به مدت 52 سال و با 41 برابر زیر قیمت (514. دلار به جای 023 دلار) بخرد؛ همین طور رشوه نیم میلیون دلاری کیش اورینتال (وابسته به‌یک دیپلمات سابق حاضر در مذاکرات هسته‌ای)‌ یا رشوه 51 میلیون دلاری شرکت نروژی استات اویل برای عقد قرارداد.

اباحه‌گری، رواداری، زد و بند و سوداگری بر سر حقوق و منافع مردم تا آنجا رسید که آن دیپلمات کاسبکار دیگر، اطلاعات کشور را به طرف مخاصمه گزارش کرد و پیغام‌هایی منتقل کرد حاکی از این که چرا در فشار و صدور قطعنامه و تهدید و تحریم تعلل می‌کنید! شما را به خدا جک استرا وزیر خارجه وقت انگلیس حق نداشت در بازگشت از سفر تهران بگوید این سفر برای حمایت از اصلاح‌طلبان سکولار ـ اسم مستعار دین‌فروشی و ملت چاپی ـ بود؟ پارلمان اروپا حق نداشت از متحصنان مجلس ششم حمایت کند و انتخابات مجلس هفتم را به خاطر آنها نامشروع بخواند؟ براستی آن جماعت حزبی شبه روزنامه نگار پشت درهای بسته چه حرف مشترکی با خاویر سولانا در سفرش به تهران داشتند؟ و...

این قصه سر دراز دارد و گشودنش جز بوی مشام آزار تعفن پراکنده نمی‌کند. بگذاریم و بگذریم. آری هوا پس است. شرایط ویژه و بحرانی است. روی کار آمدن اصول و حاکم شدن آرمان‌ها به انتخاب ملت، آب در لانه شان ریخته است. نه احمدی‌نژاد مقدس است و نه مجلس و دولت اصولگرا، اما واقعیت این است که همین رویکرد نه چندان کامل به اصول، خواب از چشمان جماعت بی‌وجدان و انصاف ربوده است.