حنیف غفاری
ایالات متحده آمریکا پس از وقوع حادثه 11 سپتامبر 2001 دکترین "جنگ پیشگیرانه" را در دستور کار خود قرار داد. این در حالی بود که کاخ کرملین و اتحادیه اروپا به سبب عدم ثبات داخلی و از هم گسیختگی مزمنی که دچار آن شده بودند، توانایی حرکت در چارچوب و مجرایی فرموله شده را نداشتند. در روسیه، مساله "احیای قطبیت" پس از دوران ریاست جمهوری بوریس یلتسین حکم یک آرمان (نه یک الگوی حرکت) را پیدا کرده بود. در اتحادیه اروپا نیز "حرکت در چارچوب اروپای واحد" وضعیتی کاملا مشابه داشت. یعنی بیشتر حکم یک آرمان و در خوشبینانهترین حالت خود، هدف درازمدت (بدون محدودیت زمانی) را پیدا کرده بود.
همراهی انگلستان، اسپانیا و لهستان با سیاستهای جنگطلبانه بوش منجر شد تا نوعی "تعامل بازدارنده" میان آمریکا و اتحادیه اروپا شکل گیرد. این در حالی بود که دولت گرهارد شرودر در آلمان و ژاک شیراک در فرانسه مخالفت علنی خود را در با جنگ عراق اعلام نمودند. اما از آنجاییکه این مخالفت پشتوانهای اصیل و قاعدهمند نداشت، در پی معاملههای استراتژیک و پشت پرده واشنگتن ـ برلین ـ پاریس رنگ باخت. البته حضور آنگلا مرکل در آلمان نیز در این روند بیتاثیر نبود.
دولت "جرج واکر بوش" پس از اشغال عراق قسمت عمدهای از مانور فرا منطقهای خود را بر پایه همراهی اتحادیه اروپا و سکوت روسیه استوار نمود. شکست خوزه ماریانا اسنار و سیلویو برلوسکونی در اسپانیا و ایتالیا سبب شده تا محاسبات کوتاهمدت واشنگتن در قبال مساله عراق دستخوش تحولاتی گردد که برای بوش مطلوب نبود.
مسائلی مانند شکست اسرائیل از حزبالله در جنگ 33 روزه، افزایش فشار افکار عمومی جهان بر سر مساله عراق، پیروزی زنجیرهوار سوسیالیستها در آمریکای لاتین و... هریک سبب شدند تا کاخ سفید قدرت تمرکز خود را در تنظیم معادلات بینالمللی خود از دست بدهد. تشدید شکافها میان طیف نومحافظهکاران و طیف جمهوریخواهان سنتی و گسترش مخالفت ملت آمریکا با خط مشی بوش در سیاست خارجی آمریکا نیز بوش و همراهانش را بیش از پیش زمینگیر ساخت.
در چنین شرایطی حضور افرادی مکمل سیاستهای آمریکا در نظام بینالملل، به هدفی اصلی برای نومحافظهکاران تبدیل شده بود. سردرگمی و رخوت بوجود آمده در میان مقامات روسی و تمایل شدید نسل چهارم کمونیستهای پکن به پیشرفت اقتصادی و دورماندن از فضای تنشهای سیاسی سبب شد تا نومحافظهکاران آمریکا به سکاندار شورای امنیت سازمان ملل متحد، گروه جی 8، و کشورهای 1+5 تبدیل شوند. در این راستا افرادی مانند تونی بلر، ژاک شیراک و آنگلا مرکل نیز در نقش تکمیلکنندگان سیاستهای آمریکا ظاهر شدند. جایگزینی سارکوزی و گوردن براون نیز تغییری در این روند بوجود نیاورده است.
سوال اصلی این است که آیا وضعیت کنونی پایدار خواهد ماند؟ پاسخ این سوال منفی است در این راستا لازم است به صورت فهرستوار به موارد زیر اشاره کنیم:
1- تقابل منافع کلان آمریکا، روسیه و اتحادیه اروپا با یکدیگر
2- تضعیف دولت بوش و جایگزنی احتمالی دموکراتها
3- پیدایش رگههایی تازه از ناسیونالیسم اروپایی در اتحادیه اروپا
4- تقابل منافع میانی و کوتاهمدت مسکو و واشنگتن
5- وضعیت نامشخص قانون اسای اروپا
آنچه امروزه موجب ایجاد پیوند میان آمریکا ـ اروپا و حتی در برخی موارد آمریکا، روسیه و اروپا شده است را باید در روبنای حیات سیاسی و استراتژیک آنها جستوجو نمود. به عبارت دیگر میان منافع زیرساختی و کلان اینها تقابلی آشکار وجود دارد که هر از چند گاه، خود را در مناسبات روبنایی آنها نیز جلوهگر میسازد. اختلاف کنونی بوجود آمده میان روسیه و ایالات متحده آمریکا بر سر ایجاد سپر دفاع ضدموشکی واشنگتن در خاک اروپا، نمونهای کامل از تقابل منافع کلان کاخ سفید و کاخ کرملین محسوب میشود. هرچند سرگی لاوروف و دیگر مقامات روسی سعی دارند دامنه این اختلاف را به مرزهای اتحادیه اروپا بکشانند اما در واقع این اختلاف منشایی آمریکایی ـ روسی دارد و باید در چارچوب تقابل منافع استراتژیک این دو مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد.
از سوی دیگر نقش "ملتها" در مناسبات آمریکا، اروپا، روسیه به شدت از سوی سیاستمداران مفغول مانده است. ملتها در قالب انتخابات، همهپرسی و حتی شورش، به راحتی معادلات سیاستمداران را بر هم میزنند. چنانچه شاهد بودیم، عدم رای مثبت سوئدیها به واحد پول اروپایی، شکست همهپرسی قانون اساسی اروپا در فرانسه و هلند، شکست بلر، اسنار و برلوسکونی در انگلستان، اسپانیا و ایتالیا، مخالفت افکار عمومی آمریکا با مشی تند نومحافظهکاران، شورشهای مسکو و سنتپترزبورگ و... جملگی با نقشآفرینی ملتها صورت پذیرفت. از این رو معادلات سیاسی و مناسبتی که چه به صورت آشکار و چه به صورت پشت پرده بین آمریکا، اروپا و روسیه برقرار میشود معلول همگامی ملتهایشان با آنهاست. اما این همگامی و همگرایی از ابتدای هزاره سوم تاکنون شکل نگرفته است. ملتهای اروپایی اغلب به ایجاد توازن در سیاست داخلی و خارجی خود میاندیشند و معتقدند که تندروی رهبران آنها موجب بر هم ریختن این توازن میشود. ملت آمریکا نیز برخلاف فاصله زمانی بین سالهای 2005 - 2001 دیگر دغدغه تامین امنیت در کشور را به عنوان دغدغهای اصلی مورد پذیرش قرار نمیدهند و دکترین "حمله پیشدستانه" را فرمولی ناکارآمد میدانند. ملت روسیه نیز امروزه خطر انزوای مسکو را بیش از پیش احساس میکنند و پوتین و لاوروف را در وضعیت نامتعادل بوجود آمده در کاخ کرملین سهیم میدانند.
اما با توجه به وضعیت کنونی، مناسبات آتی آمریکا، روسیه و اتحادیه اروپا را چگونه میتوان پیشبینی نمود؟ در این خصوص می توان سه فرضیه را مطرح نمود:
فرضیه اول: تقابل محض
در فرضیه نخست "تقابل محض میان آمریکا ـ روسیه ـ اتحادیه اروپا مطرح میشود. این فرضیه از دو جهت قابل ابطال است.
نخست این که "تقابل محض" محصول چالشی پایدار میان کلیه منافع روبنایی و زیرساختی دو یا چند کانون سیاسی خواهد بود. اما علیرغم تفاوت نگاه آرمانگرایانهای که در این سه وجود دارد، نگاه رئالیستی انها در مواردی بسیار با یکدیگر مطابقت دارد. هرچند که این نگاه مشترک بعضا به "رفتار مشترک" تبدیل نمیشود، ولی کلیت وجود آن مانع از تقابل محض میان مسکو، واشنگتن و اتحادیه اروپا میشود.
دوم این که ساختار کنونی "شبکه سلطه جهانی" ایجاب میکند که چنین واگرایی همهجانبهای میان این سه رخ ندهد. کشورهای شمال سعی دارند به هر نحو ممکن خواستهای خود را به کشورهای جنوب تحمیل کنند. از این رو بازگشت به دوران جنگ سرد و ظهور قطبهای دفعکننده یکدیگر در جهان از سوی آمریکا، اروپا و روسیه در شرایط فعلی مردود است. اما در حدود دو دهه دیگر، ممکن است شاهد در هم شکستن ساختار کنونی و جایگزینی ساختاری نوین در جهان باشیم که تقابل عینی و همهجانبه آمریکا، اروپا روسیه را یک "الزام" بداند. بوجود آمدن این ساختار با توجه به تغییر معادلات اقتصادی نظام بینالملل، شکاف رو به شد میان دولتها و ملتها، تمایل بالقوه برخی ایالات آمریکا به استقلال، ایجاد ساختاری ساکن در اروپا و روسیه و... امکانپذیر خواهد بود.
فرضیه دوم: تعامل محض
در عین اینکه نمیتوان نسبت به تقابل محض آمریکا، روسیه و اروپا در مقطع کنونی از حیات نظام بینالملل مطمئن بود، اما نباید تعامل میان آنها را نیز از نوع مطلق دانست. همپوشانی موردی سیاستهای این سه را میتوان همانند مسئله "کمپلکس فعال" در علم شیمی مورد بررسی قرار داد. پیوندی که به صورت سست و شکننده برقرار میشود و با کوچکترین تغییری قابل انحلال یا تغییر خواهد بود. نباید فراموش کرد که "تقابل نسبی" منافع واشنگتن، اتحادیه اروپا و روسیه هنوز به قوت خود باقیست. این تقابل نسبی به هیچ عنوان نمیتواند به "تعامل مطلق" تبدیل شود.
فرضیه سوم "تعامل" در سایه "تقابل"
اگر بخواهیم براساس مستندات موجود و نظریات رایج در روابط بینالملل به مناسبات سهجانبه آمریکا ـ روسیه ـ اروپا بنگریم، به این نتیجه خواهیم رسید که میان منافع همسو و غیرهمسوی این سه توازنی ثابت و قابل محاسبه وجود ندارد. در فاصله سالهای 2000 – 2008 میلادی وزن "تعامل روبنایی" این سه بر "تقابل زیرساختی" آنها غلبه دارد. اما از سال 2008 به بعد این دو برعکس خواهد شد. یعنی وزن "تقابل" در مناسبات این سه افزایش خواهد یافت. در چنین شرایطی میتوان تعامل آنها را در سایه "تقابل" مورد بررسی قرار داد. در این جا اصالت با تقابل خواهد بود و تعامل به مسئلهای فرعی و جانبی تبدیل خواهد شد. در این راستا میتوان دلایل زیر را مطرح نمود:
1- غلبه کلی ایدهآلگرایی بر واقعگرایی در نظام بینالملل
2- تزاحم بیشتر منافع آمریکا ـ روسیه در آسیای مرکزی
3- تمایل شدید ملتهای اروپایی به حرکت سیاستمداران در مرزهای اتحادیه اروپا
4- تمایل رو یه رشد "گذار از آمریکا"
5- ادامه بازی روسها با برگ انرژی
6- دیالکتیک قدرت هستهای میان آمریکا و روسیه
در نهایت این که مناسبات میان آمریکا، اروپا و روسیه پس از سال 2008 میلادی و شکست احتمالی نومحافظهکاران آمریکا و همچنین حذف پوتین از راس معادلات سیاسی کاخ کرملین به گونهای متفاوت از حالت کنونی پیش خواهد رفت. به گونهای که کمتر میتوان رگههای "همگرایی" را میان این سه جستوجو نمود.