روشنفکری دینی و منتقدان
مفهوم «روشنفکری دینی» در ایران پس از انقلاب، از جمله گزارههای نگونبختی است که تابع محاورات سیاسی و جدلهای معطوف به تملک قدرت شده است. تا از این مفهوم سخنی به میان میآید، بلادرنگ اذهان متوجه یک گروه سیاسی میشود. تا جایی که گویا نمیتوان برای آن اصل و اساس فلسفی و دینی قائل شد. بر همین اساس است که سخن گفتن و نگاشتن در این خصوص مانند راه پیمودن بر لبه تیغی دو دم است و هر آینه بیم آن میرود که تاویلهای سیاسی روزمره بر بحث و فحص برآمده از آن مستولی شود و اوهام شبه مدرن معاصر و زنگارهای سنتی وطنی، حقیقت مطلقا درون دینی این مفهوم را در حجاب ظلمانی خویش مستور سازد. اما به هر روی از آنجا که ما با پدیدهای بنیادین و یک «نیاز» اجتماعی مواجهیم، سکوت در برابر آن و تسلیم اقتضائات سیاسی و اختصاصات تاریخی شدن، شرط دینداری و روشنفکری را به جا نمیآورد.
دو طایفه در این مرز و بوم تیغ تیز طعن و نفی را در برابر روشنفکری دینی به چرخش در آوردند. نخست «سنتمداران» و دیگر «مدرنیستها.» این دو طیف اگرچه از گویش و پویش اجتماعی متفاوتی بهره میبرند، لیکن در غایت نظرورزی خویش در باب «روشنفکری دینی» به مدعیات مشترکی میرسند. هر دو، جمع مابین روشنفکری و دینداری را غیرممکن و نامقبول میدانند و با استدلال اینکه روشنفکری معلول و تابعی از پارادایم مدرنیته است و دین ماهیت قدسی و خدشهناپذیر دارد و چون و چرای روشنفکرانه در آن ناممکن است و متفقا حکم میدهند روشنفکری دینی، جمع ضدین است و تلاشی است عبث.
جدای از این دو طایفه، گروهی نیز در این مرز و بوم گویا ابزار سیاسیای کارآمدتر از روشنفکری دینی نیافتهاند که هر چه آن که سیاستورزی آنان اقتضا میکند، در لعاب روشنفکری و لفافه دیانت عرضه میدارند. این گروه اگرچه خود را منتسب به بزرگان این نحله فکری میدانند، لیکن چون «فعال سیاسی» هستند، لاجرم به این گزاره سترگ دست مییازند تا در دگرگونیهای سیاست روزمره، جایگاهی داشته باشند. حتی اگر مسیر نیل به این جایگاه ناقض روشنفکری و دینداری باشد. اینان حتی در ائتلافهای انتخاباتی خود نیز دست از دامن چاکچاک روشنفکری دینی برون نمیکشند تا همای اقبال بر شانه آنان نشیند و وارد قدرت شوند. چنین است که شوربختی برآمده از این «کنش سیاسی معطوف به تملک قدرت»به نام روشنفکری دینی تمام میشود و اذهان متدینان و مومنان نسبت به آن مشوش میگردد و هر خبط خطابه ناموزون و عاری از «انصاف و اخلاق دینی» جزء بنیادهای روشنفکری دینی به شمار میآید. در این میان اما حرجی بر «عامه مومن» نیست، چه آنکه وقتی میبینند و میشنوند فلان استادی که ادعای روشنفکری و دینداری دارد، بر کرسی خطابه، هر آنچه که خود میخواهد و حزب متبوعش حکم میکند، در قالب «روشنفکری دینی» تئوریزه میکند و عامه را هیچ میانگارد و عقاید آنان را به سخره میگیرد، از هرآنچه که رنگ و بوی این مفهوم را دارد گریزان میشود، اینجاست که روشنفکری دینی اصلیترین پایگاه خود را از کف میدهد.
جدل در ماهیت
تفسیرها و تعاریفی که از روشنفکری دینی ارائه میشود، جدای از آنکه آب و رنگ سیاسی صرف دارد واجد وجه تام آن نیست، یعنی توان این را ندارد که مختصات دقیقی از این مفهوم به دست دهد و مخاطب را به ذات مفهومی آن رهنمون کند.
جدای از آنکه «سیاست روزمره» تفوقی نسبتا تام در تحلیل و تاویل جهتگیریهای کلی از این مقوله کسب کرده است، محترمینی که خود را حاملان این پارادایم میدانند، هرازگاهی بنا به حکم شرایط سیاسی از آن تعریفی ارائه میکنند که متضاد با تعاریف قبلی است.
چندی پیش نیز دکتر عبدالکریم سروش در جمع تعدادی از «فعالین سیاسی» تعاریفی را از روشنفکری دینی و اصول منبعث از آن ارائه داد که تامل در باب آنها، صدق مدعایی را که پیشتر شرح داده شد، اثبات میکند. فیالواقع چنان «سیاست روزمره» بر مباحث نظری سایه افکنده که تمیز آنها از یکدیگر بسیار صعب جلوه میکند.
نخستین مقولهای که در باب خطابه دکتر سروش به نظر میرسد، نارسا و موزون بودن تلقی ایشان از روشنفکری دینی است.
روشنفکری دینی را میتوان حاصل نضج فضایی مابین سنت و مدرن دانست، اگرچه از بحث در باب آنکه ما نه با مدرنیته و سنت، بل با «مدرنیتهها» و «سنتها» مواجهیم بگذریم، باید گفت اصل و بنیاد روشنفکری دینی، در فاصله گرفتن او از سنت اجتماعی که خود را در لفافه دیانت عرضه میدارد و نقد آن بامدد آموزههای دینی و آرای مدرنی که منبعث از «عقل فطری» است. این نقادی فارغ از هیمنه کلیشهای دوگانه سنت و مدرنیته، بر این امر استوار است که تدین و ایمان یک روشنفکری دینی حکم میکند که برای او «دین» اصل است نه سنت یا مدرنیته، در یک نگرش الهیاتی، اصولا «دین» فربهترین عنصر سنت به شمار نمیآید که قرار باشد در تعارض با مدرنیته، سرگردان شود. دیانت اصل و بنیاد است و نسبت آن با سنت و مدرنیته سنجیده میشود تا ادغام نامبارکی میان آموزههای الهی و آموزههای بشری رخ عیان نکند. چه دین امر قدسی و و حیاتی است که التزام به آن وجوب اعراض از برخی تمنیات مادی و این جهانی را طلب میکند.
عنصر نقادی در روشنفکری دینی نسبت به پدیدهها همانا «ذات دین» است. ادغام کلیت دین در گستره معناشناختی سنت در یک نگرش استعلایی و الهیاتی محلی از اعراب نمییابد، چه بسا سنت و مدلولات آن با معرفت دینی از در ستیز برآید یا بکوشد به مدد گرویدن به دین «شرعیت» کسب کند. کل سنت نه تنها امر دینی تام نیست، بلکه باید اساسا دین را ورای اوامر آن فهم کرد. در دین امر از سرانذار و تبشیر به حضیض و فلاح دنیا و عقبی است، اما در سنت، امر از باب «بداهت حضور» سنت است، که نکند سنت خدشهای بردارد و به اقتدارشان قلتی وارد آید. اگر ادغام نامیمون سنت و دین نضج گیرد، سنت میکوشد در مصاف با تخالف ورزیدن با خویش از منظر دین به مقابله برخیزد و مجازات عقبی را در دنیا اجرا کند؛ امری که در تعارض با آموزههای الهی است.
اما مداقه در باب سنت و مدرنیته و شرحه شرحه کردن آن و زدودن پیرایهها و بدفهمیهای مستتر در آن، از پایگاه «ذات دین» است. باید از پایگاه دین در سنت و مدرنیته نظر افکند و سره و ناسره را از هم تمیز داد تا ترازویی خلق شود که توزین آن دلالت بر عقلانیت فطری داشته باشد که دیانت موید آن است.
دکتر سروش گفتهاند، که نقادی روشنفکری دینی از پایگاه معرفتی «مدرنیته» است. اگر چنین باشد پسوند «دینی» دیگر محلی از اعراب ندارد، چرا که روشنفکر برای خود بدیلی گزیده است و دیانت را به کنار نهاده. چگونه میتوان روشنفکری دینی بود و برای پیشبرد و پروسه ذهنی خود، پایگاهیی را اختیار کرد که قطعا سنخی از آن آموزههای دینی را نفی میکند. استاد توجه ندارند قبل از آنکه مدرنیته به اکتشاف خرد نائل آید و در برخی از سنخهای خود آن را به مرتبهای فایده گرا و ابزارگرا فرو بکاهد، اسلام و اولیای آن، از کرامت عقل، فراوان سخن گفتهاند و قرآن نیز بر استعمال آن تاکید کرده است.
داستان سقف معیشت!
دکتر سروش از آنجا که تیغ را برای روحانیت از رو بستهاند، از هیچ فرصتی برای طعن و کنایه نسبت به این قشر به آسانی نمیگذرند. این اشارت که سقف معیشیت روحانیت از اتصال به دین است، همان سخنی است که گاه عوامالناس هم در کوی و برزن از آن سخن میگویند، از همین روست که باید از مجادله در باب آن گذشت اما ذکر همین نکته بس که روحانیت در اصل عامه به دین است نه کارگزار سنت، چه آنکه اگر قصد کرد «سنت» بر دین تفوق یابد، خود به خود از درجه «روحانیت» ساقط است، در ضمن ایشان از سنت به عنوان یک دشنام تئوریک استفاده میکنند، پس به نظر میرسد گزاره «روحانیت سنتی» بیشتر اشارتی سیاسی است یا ایرادی معرفتشناختی.
اجتهاد در اصول!
باید پرسید این اجتهاد در اصول به چه بهایی است؟ این اصول کدام است که به زعم متکلم نامی ما باید در آن اجتهاد ورزید؟ امامت، نبوت، عدل یا العیاذبالله توحید؟ مگر روشنفکری دینی، قرار است دین جدیدی خلق کند که اجتهاد در اصول به عنوان بنیان خردورزی آن معرفی میشود؟
از آن گذشته، مگر تا به حال از فلسفه و معرفتشناسی در کنشهای پژوهشی اسلامی سخنی به میان نرفته، که حال از نیاز تام به فراتر رفتن از حدود فقه و حقوق، نام برده میشود. آنچه که ایشان تحت نام «سیالیت کلام» و «مبادی متصلب» نام میبرند هیچ معنای تئوریک محصلی ندارد. ایشان نظم معنایی مدرنیته را بنیاد فرض کردهاند و دیانت را در برابر آن موجود دست و پا بستهای میبیند که بیم اسارتش میرود. ایشان از باز تعریف خداشناسی و پیامبرشناسی سخن میگوید، که فیالواقع تز بدیعی است!
با مداقه در ذات دین، دوران پیشا ارتدوکسی و پسا ارتدوکسی و پروتستانیسم و ... محلی از اعراب ندارد. ایشان کل دین و آموزههای آن را مجموعهای از ایدههایی فرض کردند که محتاج بازسازی است. یعنی انجماد و تصلبی بر دین مستولی شده است که تیغ تیز نقادی مدرن باید آن را انشقاق دهد تا سیالیت کلام به انقسام فهم از دین منجر شود. در رد این سخن کلامی از خود ایشان را نقل میکنم؛ «شریعت الهی محتاج بازسازی نیست. آن ساخته خداوند علیم است. اما فهم ما از شریعت محتاج احیاء و بازسازی است.» که این بازسازی همانا با رجعت به وجوه متونی دین ممکن است نه با تداخل مدعیات سکولاریستی.
ایشان به روشنی اشاره نکردهاند که آن «مبادی منجمد» چیست. آنچه که در یک رویکرد پویا مبرهن است، این است که ما تاریخ «کنشهای دینی» را بررسی میکنیم، اما معیار ارزش این کنشهای دینی در نظر یک «روشنفکر دینی» انطباق آن با وجه متونی دینی و سیره و روش اولیای آن است.
«رکود ارتدوکسی» معلول رویکرد عرضی سکولاریستی و گاه متحجرانه به دیانت است. اگر آن متد رهاییبخش اسلام که دلالت بر «اخلاقی» کردن عرصه سیاست و جامعه دارد، به واسطه تداخل منشهای سکولار و حتی سنت مآبانه در مباحث معرفتی دینی، مغفول واقع شود، تصلب و انجمادی را به ارمغان میآورد که «اخلاق» اصلیترین قربانی آن است.
باز هم داستان مدرنیت!
استخراج اندیشههای مدرن از متون قدسی در ایران، حکایت دور و درازی دارد. گروهی از متدینان از آنجا که دغدغه و هراس تفوق آراء ماتریالیستی بر محکمات دیانت را داشتند، در عصری که «مارکس باوری» به «علمی اندیشیدن» تشبیه شده بود، دروادیای گام نهادند که در نهایت مومنان را از آن حاصلی تام نبود. تبیین تحصلگرایانه و پوزیتیویستی از احکام و شرایع دین و کوشش برای «علمی» نشان دادن احکام جزئی دین، اگرچه کوششی از سر خیرخواهی بود، لیکن فاقد آن ویژگیهایی بود که بتواند جزء مقومات فهم و معرفت دینی به شمار آید، اعراض از بحث «حجیت فراعقلی» دیانت و احکام دین را همتراز و همسنگ با فلان قاعده ترمودینامیک دانستن، در نهایت چیزی جز خسران عقیدتی به جای نمیگذارد.
قصه پایان «عصر استخراج»
«عصر استخراج به پایان رسیده است ... نباید به دنبال استخراج اندیشههای مدرن از متون دینی رفت. استخراج مدرنیته از متون دینی یکی از چالههایی بود که کثیری از متفکران مومن و مدرن در ایران و بیرون از ایران به درون آن فرو غلتیدند.»
استاد سروش در این حکم قاطع در پی اثبات نیتی شبهفلسفی است. ابداع گزاره «عصر استخراج» برای توصیف تاریخ روشنفکری دینی ایران ناقض یک رویکرد پویای نظری و نوعی از آن «دگماتیسم نقابدار» معروف است و شگفتآورتر آنکه حب و بغضهای سیاسی در این روزگار پر رنگ و ریای وطن ما، باعث تجاهل ورزیدن بر بدیهیات تئوریک حتی از سوی نامیان تفکر نیز میشود! سئوال این است اگر حکم اخلاقی، اجتماعی یا هر چیز دیگری در وجوه متونی دین با آراء یک مکتب فلسفی مدرن همخوانی داشت اشاره به این همدلی «استخراج» است؟
روشنفکری دینی میکوشد که دین - نه سنت شبهدینی - استوار باقی بماند و این استواری به بهای نقد توام سنت و مدرنیته میسور است. زیست دینی در نظر یک روشنفکر دیندار همانا در «عقیده و مبارزه» جلوه میکند این چنین این مرام با اصولی چون دموکراسی - به مثابه روش نه ارزش - و آزادی بیان و آزادی فکر و حقوق مدنی شهروندی سرسازش دارد، نه ستیز.
چرا که غور و مداقه در وجوه متونی دین موید این امور است، برای سروش استاد «دغدغه حفظ مدرنیت» گویا والاتر از خشوع در برابر ذات دیانت است که از عدم سازگاری دین و فلسفه سخن میرانند و از قرون وسطی روشنفکری دینی یاد میکنند. قرون وسطای روشنفکری دینی هنگامی آغاز شد که «پراگماتیزم» بر جای اصول نشست و دغدغه کسب قدرت بر دغدغه حفظ دیانت مستولی گشت. تا جایی که شگفتآورترین فصل تاریخ تفکر در این مرز و بوم گشوده شد و آن تئوریپردازی کلامی براساس تمنیات سیاسی روزمره بود.
نگاه اسطورهای
استاد سروش، در خطابه خود از اضمحلال نگاه اسطورهای به دین در ایران پسا انقلاب سخن میراند. سخنی که مشخص نیست که چرا به «سنتگرایان» متصف میشود. چه آنکه سنتگرایان تنها به دین نگاهی «شریعت مآبانه» داشتند - آن را در «احکام» خلاصه میساختند. حال آنکه بخشی از جنبش روشنفکری دینی در ایران پیش از انقلاب بود که در تئوریهای التقاطی خویش مبارزات ائمه شیعه را تا حد مبارزات چریکهای مارکسیست فرو کاهیده بودند! تصویری که این طیف از مبارزات شیعی ارائه میدادند، دقیقا استحاله مبارزه قدسی به «کنش سیاسی انقلابی سکولار» بود. پس جایی برای منتسب کردن این عنوان به سنتگرایان به جا نمیماند. البته ذکر این نکته نه از سر دفاع از سنتگرایان، بلکه از خوف مدرن جلوه داده شدن ایشان است!
اما جالبترین و در عینحال تعجبآورترین و ایضا صادقانهترین سخن استاد سروش آنجایی است که صراحتا پیوند وثیق سیاستورزی روزمره را با آراء و تئوریهای خویش بر ملا میسازند؛ «شنیدهام که پارهای از دوستان به دلیل شکست در انتخابات، میگویند چون سنتها را فرو نهادیم، دچار این آسیبها و مصیبتها شدیم، بنابراین باید برگردیم به همان آیینهای سنتی و هیاتهای مذهبی و عزاداری. این نگاه سم مهلکی برای روشنفکری دینی است، این تحلیل، تحلیل صائبی نیست. سررشته خرد را گم کردن است.»
قطعا این جمله استاد سروش، مصداق مقولاتی است که در باب پیوند نامیمون روشنفکری دینی و سیاست روزمره، بارها به آن اشاره شد پس دیگر نیازی به ذکر مجدد نیست.
اما نکته دیگری که جای پرداختن به آن احساس میشود، نقد ایشان بر التزام برخی از روشنفکران دینی به «موازین شرعی و فقهی» است؛ «میبینیم که هنوز پارهای از دوستان وجوهات خود را به فقیهانی میسپارند که به فقهشان ایراد بسیار دارند یا در امور سیاسی - اجتماعی همان تعبد را دارند که در امور عبادی.»
و این انتقاد به این نتیجهگیری ختم میشود که؛ «روشنفکران دینی باید آیینها و مناسک ویژه خود را برپا کنند و تمایزشان با دیگران در این وجوه چشمگیر باشد.»
اینکه ایشان میگویند، روشنفکری دینی باید آیینها و مناسک ویژه خود را برپا کند، چیزی جز تاکید بر خصلت دیر پای روشنفکری وطنی که همانا «سکتاریسم» و فرقهگرایی است، نیست، با این وصف براساس سخنان ایشان، روشنفکری دینی به فرقهای شبهمذهبیای بدل میشود که همانند دیگر فرق دینی، آداب عبادتش از فرقه دیگری منفصل است. اینکه روشنفکران از «مناسک ویژه» برخوردار گردند به چه معنایی است؟ آیا قرار است با اجتهاد در اصول مثلا قبلهشان تغییر کند یا ...؟!
سخن از «مناسک ویژه» روایتی فرقهگرایانه از روشنفکری دینی به دست میدهد که قطعا متضمن یک رویکرد ایدهآلیستی، خنثی و پوچ است و شاید تمرینی مفرح برای متصلب کردن بیش از پیش فلسفه عقلگرای وطنی. فلسفهای که اگرچه تجزیهناپذیر مینمایاند، اما چنان بیبنیاد است که کوشش برای «عقلانی» نشان دادن آن، خود رویکردی ضدعقلانیت است.
ادغام تام سیاست با این پروژه شبهتئوریک سکتاریستی تا جایی بالا میگیرد که: «هنوز عدهای میترسند حرف دلشان را بزنند، مبادا به آنها بگویند لیبرال یا سکولار... بسیار خشنودکننده بود که پارهای از «کارگزاران»صریحا اعلام کردند ما لیبرالیم.»
جای شگفتی نیست که سفارشدهندگان تفکر و تئوی به نامیان روزگار، خود را لیبرال بخوانند. این طیف رنج اجتماعی حضور خود را محو نمیکنند بلکه تئوریزه میکنند و این اوج آن تراژدی مهلکی است که عرصه فرهنگ را مبدل به میدان تاخت و تاز اخلاقیاتی میکنند که بیش از هرچیز سودانگار است نه لیبرال، با این وصف پس اگر پارهای از «کارگزاران» لیبرالاند، پویرلیبرال نیست!
سنت روشنفکری دینی
در خطابه استاد سروش به نیکی به این امر اشاره شده بود که روشنفکری دینی در ایران به مثابه یک «سنت» نمود نیافته است و بالطبع هنوز در ارائه نظریات خویش دچار مشکل است چرا که گوش شنوایی را برای خود در طبقه مسلط اجتماعی وطن نمییابد.
روشنفکری دینی وطنی معاصر، برعکس راهبرانی فکری چون مرحوم شریعتی، پی به واقعیتهایی که عمق در نیات و کنش فردی ایرانیان دارد، نبرده است که بالطبع بدیهیترین پیامد آن بدل شدن «فرقهای روشنفکرانه» در کنار دیگر فرقههای روشنفکری معاصر است. روشنفکری دینی معاصر، نمیخواهد یا نمیتواند به هستیهای تاریخی توجه کند و تفکری انضمامی را ارائه دهد که متضمن بازشناخت انتخابهای ارزشی و اجتماعی ایران و همسو کردن ذهن مشتت و متضاد خود با آن باشد.
ذهن فردگرایانه individualistic subject روشنفکری دینی که نماد تفوق تام پارادایم معرفتی مدرنیته بر این مسلک است، قاصر از آن است که به معرفت قدسی ارتقا یابد. پس حتی در متصف کردن آن به عنوان «روشنفکر دینی» نیز باید درنگ کرد.
روشنفکری دینی معاصر از طعن طاعنان عرفی میهراسد. از بیم متصف شدن به صفت «ایدئولوژیگرا» به انکار آن روی آورده و اما هنوز حکم ایدئولوژیک صادر میکند! آنان تکلیف خویش را نمیدانند.
روشنفکری دینی معاصر گویا شرم دارد از ادعیه و اذکره یاد کند، گویی توجه و بحث و فحص نظری را مثلا در باب «دعا» دونشان خود میداند! خطابههای روشنفکران دینی امروزه گاه چنان به همتایان سکولار خود نزدیک است که افتراق معرفتشناختی میان این دو سوگیری تئوریک و دین شناختی را در هاله تئوریهای انتزاعی به یک همگرایی صوری تقلیل میدهد. جالب آنجاست که گاه هر دو از هستی انسان human existence یک تصویر واحد ارائه میدهد. «انسان مدرن» به وجه غالب و اصل نمادین هر دو گروه بدل شده است و اینجاست که روشنفکران دینی از ساحت مفهومی و ذاتی «دیناندیشی» عدول میکنند.
سنت روشنفکری دینی در ایران پیش از انقلاب، اگر در پیوند تنگاتنگ با انقلاب معنا پیدا میکرد، امروز با تاویلی شبهلیبرالیستی در هیات یک «محافظهکاری ضدانقلابی» رخ مینمایاند. اما گاه بنا به اقتضائات سیاسی به صورت مضحکی «ساختارشکنانه» عرض اندام میکند. چنین است که گسست معرفتی این کنش سیاسی شبهتئوریک، در جایی که روشنفکری دینی بنا به ساحت مفهومی و ذاتی خود باید جلوهگر شود، باعث عدم کارایی و تنزل منزلی آن میگردد.
ایراد اساسی همانگونه که بارها به آن اشاره شد نقش سیاسی روشنفکری دینی در ایران پسا انقلاب است که واقعیتهای متضادی را از خود بروز میدهد، یا جنبه تروریستی میگیرد (مجاهدین خلق) یا انزوا پیشه میکند (بخشی از نیروهای ملی - مذهبی) یا با مدد گرفتن از یک پراگماتیزم کور با همگنان سیاسی خود که خاستگاه معرفتی متضاد با عدالتطلبی ذاتی روشنفکران دینی دارند، پیوند میخورد (نهضت آزادی)، بدین سان، سیر روایی روشنفکری از دیانت، تلاطمی سیاسی به انضمام یک انحصار لیبرالی در عرصه تئوریک کسب میکند، که در حیطه آن هیچکس شایستگی متضف شدن به عنوان «روشنفکری دینی» را دارا نیست.
امروز روشنفکری دینی ما، «مسالهساز» است نه «مسالهگشا» به صورت دمدستی و کاملا صوری به تضاد دین و امر مدرن اشارتی میکند و میگذرد. دیرگاهی است که روشنفکری دینی گرهی از مسائل روزمره ما، نگشوده و راهی ننمایانده است، چرا که خود اسیر در بنبست اقتضائات سیاسی گرفتار آمده. روشنفکری دینی که قرار بود از امر نامقدس، افسونزدایی کند و پرده از افتراق سنت و دین بر دارد، اسیر در سنت فرمالیستی سیاستورزی وطنی، بدل به یک «سنت ایستا» شده و خاطرهگوییهایی بیحد و حصرش و تکرار مکررات تلاشهای پیشا انقلاب آن را به «افیون روشنفکری دینی» معاصر بدل ساخته است.
واین افیون روشنفکرانه در عرصه تئوریک، فقط در حال «مسالهسازیهایی» است، که در نهایت به اضمحلال نیروی آفریننده و آوانگارد «مسالهگشایی» ذات مفهومی روشنفکری دینی میانجامد.
به قصد نتیجه
تفسیرهای رمانتیک از «روشنفکری دینی» چیزی نیست جز از هالهای و هم آلود برای پوشاندن ناکامیهای تاریخی. روشنفکری دینی در ایران اگرچه زمانی نامور بود و در پروسه «انقلاب اجتماعی» سهمی را دارا بود، اما امروز حتی از شکل دادن به یک «جنبش» نیز قاصر است. بنابراین نیاز به «بازشناسی مفهومی» روشنفکری دینی. عدول از سیاست روزمره و توجه به وجه تام سیاست، از جمله کار ویژههایی است که ادامه مغفول واقع شدن آنان به «فروپاشی نظاممند» روشنفکری دینی میانجامد و بقای آن را تنها به حضور در حیطههای خاص و زمانهای خاص منوط میکند.
روشنفکری دینی باید خود را «تعریف» کند و بگوید در کدام پایگاه ایستاده، روشنفکری دینی قرار بود حکمت متعالیه باشد، نه همیشه در ستیز و گریز تعریف شود، روشنفکری دینی قرار بود گره از بخت ناکام طیفی از جامعه بگشاید که نه متحجراند، نه اباحهگر و ضددین، بلکه میخواهند «اصولی» داشته باشند که در عین ثابت بودن، پویاییزیستی و اجتماعی - سیاسی را به آنان اعطا کند. اما این جامعه دریافته است که این پویایی در عین ثابت بودن اصول، همانا در پایگاه دیانت و امر قدسی یافت میشود، نه سنت یا مدرن.