احمد زیدآبادی
میگویند هر تمدنی منظومهای در اطراف خود ایجاد میکند و خود را بسط میدهد چرا که حیات یک تمدن به بسط و گسترش آن وابسته است و لحظه توقف گسترش آن، لحظه آغاز افول آن تمدن هم محسوب میشود. ملت ـ دولتها نیز به عنوان یکی از مهمترین ـ و شاید مهترین ـ دستاورد تمدن جدید، به قاره اروپا منحصر نشدند و به تدریج به تمام کره خاک گسترش یافتند. در اروپا ملت ـ دولت زایشی طبیعی داشت، زیرا از شرایط قابل تبیینی برخاسته بود، اما این پدیده برای مشرق زمین وارداتی محسوب میشد و نتیجه تحولات درونزای جوامع آن نبود. در این میان دنیای اسلام نیز شرایط خاص خود را داشت. پس از بسط حاکمیت خلافت اموی و سپس عباسی بر سرزمینهای اسلامی، نظریه خلافت به عنوان تنها الگوی حکومتداری در دنیای اسلام تصور میشد. در دوران خلافت عباسی اما امیران محلی در گوشه و کنار امپراتوری سر به شورش گذاشتند و هر کدام حکومتهای نیمه مستقل خود را بنیان نهادند. امیران محلی البته از نقطه نظر تئوریک به نام خلیفه عباسی در بغداد خطبه میخواندند و سکه ضرب میکردند، اما در عمل منافع خود را پیش میبردند و به دستورات خلیفه وقعی نمینهادند. این روند به تدریج خلافت عباسی را از قدرت تهی کرد و شخص خلیفه را به صورت آلت دست حکمرانان محلی در آورد. قدرت گرفتن امیران محلی در دوران خلافت عباسی، بحثهای زیادی را در فقه سیاسی اهل سنت پدید آورد.
برخی از صاحبنظران اهل سنت مانند ابوالحسن ماوردی، اطاعت از امیرانی را که به قدرت شمشیر بر بخشی از جامعه اسلامی مسلط میشدند توجیه شرعی کردند و برخی دیگر مانند ابنتیمیه، بازگشت به اصول اولیه خلافت را تنها راه بازگشت به حکومت شرعی دانستند. به هر حال، امیران محلی بیتوجه به نگرانی فقیهان پایههای قدرت خود را محکم میکردند و در رقابت با سایر رقبای محلی خود، قلمرو جغرافیایی خود را از طریق جنگ غبض و بسط میدادند. با یورش مغولان به دنیای اسلام و به خصوص لشکرکشی هولاکوخان مغول به بغداد و نمدمال کردن مستعصم بالله، آخرین خلیفه عباسی بساط دستگاه عام خلافت بر چیده شد. با بر چیده شدن خلافت عباسی، شرق و غرب دنیای اسلام سرنوشت متفاوتی پیدا کردند. در بخش غربی که دنیای اهل سنت بود، ترکان عثمانی بار دیگر دستگاه خلافت را احیا کردند، اما بخش شرقی و به خصوص سرزمین ایران، دیگر زیر بار خلافت نرفت و با ظهور آققویونلوها و سپس سلسله صفوی، شاید بتوان گفت نخستین حکومت مستقل ایرانی در بخش وسیعی از سرزمینهای ایران باستان پس از قرنها کشمکش داخلی در دنیای اسلام شکل گرفت. خلافت عثمانی و سلطنت صفوی که اولی خود را نماینده دنیای سنی و دومی خود را پادشاهی شیعه مینامید، وارد رقابتی تنگاتنگ شدند؛ رقابتی که جنگهای خونینی هم در پی داشت. در همین دوران میتوان آثار دسترسی اروپائیان به مشرق زمین به خصوص به ایران را هم شاهد بود. پادشاهان صفوی در رقابت با عثمانیها، روابط دوستانهای با اروپاییها برقرار کردند و به نظر میرسد برای حفظ استقلال خود از امپراتوری عثمانی، به اختلافهای فرقهای درون دنیای اسلام ابعاد تازهای بخشیدند. سلطنت صفوی اما در یورش افغانها به ایران و سقوط اصفهان مضمحل شد تا اینکه نوبت حکمرانی به افشارها، زندیها و سرانجام به قاجارها رسید. امپراتوری عثمانی هم که روزی قسطنطنیه، پایتخت روم شرقی (بیزانس) را به تسخیر خود در آورده و حیات ممالک مسیحی در بالکان را به مخاطره انداخته بود، به تدریج دچار انحطاط شد به گونهای که در پایان قرن نوزدهم از آن به عنوان مرد بیمار اروپا یاد میشد.
به نظر میرسید که ضعف و سپس فروپاشی امپراتوری عثمانی که جنبش ترکهای جوان را در پی داشت و نیز انقلاب مشروطیت ایران که سرانجام آن، به انقراض سلسله قاجار و ظهور رضاشاه منتهی شد، بخشی از خلجان ناآگاهانه جوامع دنیای اسلام برای تشکیل ملت ـ دولت به مفهوم اروپایی آن بود. این روند شاید چندان طبیعی نیود، اما محتوم بهنظر میرسید. برخی از پدران ما محتوم بودن این روند را دریافتند و تلاش فکری و عملی بسیاری را برای سازگاری شرایط عینی و ذهنی جامعه با پدیده نوظهور به عمل آوردند، گو اینکه به نظر میرسد تا مدتها نسبت به ماهیت آنچه میخواستند، خودآگاهی نداشتند. برخی دیگر از پدران ما نسبت به صورت مساله ناخودآگاهتر بودند و کل آنچه را جریان داشت، به استعمار مغرب زمین نسبت میدادند. به واقع، وجود پدیدهای به نام استعمار، روند شکلگیری ملت ـ دولت در جوامع اسلامی را پیچیدهتر و بغرنجتر کرد، اما آنچه در حال ظهور بود، محصول استعمار نبود یا اگر هم بود طبق منافع آن نبود. شاید در این دوره از تاریخ، استعمار هم بخشی گریزناپذیر از بسط تمدن تازه ظهوری بود که جبر حیات آن را به جهتی خلاف منفعت خود سوق میداد.