تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۱  ، 
شناسه خبر : ۳۵۷۲۳
روایتی تازه از کارگزاران سیاست مداخله‌جویی آمریکا

جان پرکینز/ترجمه: محمداسماعیل نوذری

جان پرکینز کیست؟

جان پرکینز متولد سال 1945 نیوانگلند در ایالات متحده و دانش‌آموخته دانشگاه بوستون در رشته تجارت است. او در آژانس امنیت ملی ایالات متحده استخدام شد و به تشویق آن آژانس فعالیت‌های خود را در نقاط مختلف دنیا از جمله: آفریقا، آسیا، اروپا، آمریکای لاتین و خاورمیانه آغاز کرد و در خلال فعالیت خود شاهد برخی از رویدادهای مهم تاریخ معاصر؛ نظیر پولشویی در عربستان سعودی، سقوط شاه ایران، قتل عمر توریخوس ـ رئیس‌جمهور پاناما ـ و تهاجم ایالات متحده به پاناما در سال 1989 بود و حتی در بعضی از آن رویدادها شخصاً حضور داشت و نقش مهمی ایفا کرد. شهرت پرکینز به دلیل موقعیتش به عنوان یک جنایتکار اقتصادی است. در واقع شغل وی متقاعد ساختن کشورهای جهان سوم به پذیرش وام‌های کلان به منظور توسعه تأسیسات زیربنایی آن کشورها بود، این وام‌ها زمینه وابستگی کشورهای جهان سوم را فراهم می‌کرد و به این ترتیب حکومت ایالات متحده قادر به تسلط بر اقتصادهای نابسامان این کشورها می‌شد.

پرکینز در دهه 80 به عنوان عالی‌ترین مسئول اجرایی، در شرکت انرژی‌های جایگزین شونده مشغول به کار شد و پس از فروش شرکت در سال 1990 در نقش حامی حقوق بومیان و جنبش‌های محیط‌زیست ظاهر شد و با قبایل ساکن آمازون ارتباط نزدیک برقرار کرد.

او درباره فرهنگ‌های بومی، شمنیسم و اکولوژی، کتاب‌های بسیاری نوشت که به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه شد. پرکینز پس از حملات یازدهم سپتامبر، کتاب اعتراف‌های یک جنایتکار اقتصادی را به چاپ رساند و در آن کتاب به بازگو کردن زدوبندهای شگفت‌انگیز خود در قالب داستان واقعی پرداخت و دنیایی از فساد، ارتشا و دسیسه‌های بین‌المللی را افشا کرد؛ همان دسیسه‌هایی که امروز جمهوری آمریکا را به امپراتوری نامقبول جهانی، نزد مردم جهان تبدیل کرده است.

متن زیر گزیده‌ای از کتاب تاریخ سری امپراتوری آمریکا است که پرکینز در فصلی از آن، دخالت‌های ایالات متحده در آمریکای لاتین را شرح داده است:

...در آسانسور باز شد. سه مرد داخل آن ایستاده بودند. آن‌ها برخلاف من و پیپ، کت و شلوارهای رسمی امور بازرگانی به تن نداشتند و ساده و غیررسمی بلوز و شلوار پوشیده بودند. یکی از آن‌ها کت چرمی به تن داشت، با این همه آن‌چه بیشتر توجه من را به خود جلب کرد اسلحه‌های آن‌ها بود. هر سه نفر کلاشینکف به همراه داشتند!

پیپ توضیح داد: «این روزها حمل سلاح در گواتمالا یک نیاز و ضرورت ناخوشایند اما اجتناب‌ناپذیر است.» او من را به درون آسانسور راهنمایی کرد و ادامه داد: «حداقل برای آن دسته از ما که دوستان ایالات متحده و دموکراسی هستیم، حمل سلاح اجتناب‌ناپذیر است ما به این اسلحه‌ها که دشمنان مایای ما را به قتل می‌رساند احتیاج داریم.

من یک روز پیش از آن از میامی رهسپار گواتمالا شدم و در مجلل‌ترین هتل شهر اتاقی گرفتم،‌ وقتی که مدیران شرکت مهندسی استون‌ووبستر (SWEC) از من خواستند تا ضمن خودداری از نوشتن درباره نقش خودم در مقام یک «جنایتکار اقتصادی» برای شرکت در گواتمالا کار کنم، در واقع یکی از آن فرصت‌های نادر و استثنایی برای من فراهم شد.

پیپ جرمیلو ـ نام مستعار است ـ قراردادی را با شرکت مهندسی استون و وبستر به امضا رسانده بود و طبق آن قرارداد با کمک به شرکت به منظور توسعه نیروگاه‌های خصوصی در کشورش موافقت کرد. وی یکی از اعضای قدرتمند در بین گروه کوچکی از نخبگان ثروتمند بود که از زمان غلبه اسپانیا بر گواتمالا، کشور را اداره می‌کنند. خانواده پیپ، مالک شهرک‌های صنعتی، ساختمان‌های اداری، مجتمع‌های مسکونی و اراضی وسیع و پهناور کشاورزی هستند که محصولات این اراضی به ایالات متحده صادر می‌شود. از نظر شرکت استون و وبستر نکته حائز اهمیت در خصوص پیپ، نفوذ و قدرت سیاسی وی بود که عموماً برای پرداختن به این‌گونه کارها در گواتمالا ضروری است.

من نخستین‌بار به‌عنوان یک جنایتکار اقتصادی در اواسط دهه 70 از گواتمالا دیدن کردم. شغل من متقاعد ساختن حکومت گواتمالا به پذیرش و درخواست وام به منظور تکمیل و اصلاح شبکه برق کشور بود. پس از آن در اواخر دهه 80 به جمع هیأت‌مدیره یک سازمان غیرانتفاعی دعوت شدم که این سازمان در راه‌اندازی بانک‌های با اعتبار اندک، به اقلیت‌های مایا و سایر مردمی که سعی داشتند خود را از فقر و تنگدستی نجات دهند، یاری رساند. در خلال آن سال‌ها،‌ با خشونت غم‌انگیزی که در نیمه دوم قرن بیستم، موجب بروز تفرقه و دودستگی در کشور شد، کاملاً آشنا شدم.

گواتمالا مرکز تمدن مایا بوده است. تمدنی که تقریباً هزار سال در اوج رونق و شکوفایی بود و در خلال این مدت به عصر فروپاشی خود قدم نهاده بود. بسیاری از مردم‌شناسان فروپاشی آن را به ناکامی مایاها در مواجهه با خسارات زیست‌محیطی ناشی از رشد مراکز شهری عمده در پی حمله فاتحان اسپانیایی به گواتمالا در سال 1524 نسبت می‌دهند. بزودی، گواتمالا به کانون نفوذ و سلطه نظامی اسپانیا در آمریکای لاتین تبدیل شد که این سلطه تا قرن نوزدهم ادامه یافت و موجب بروز درگیری‌های متعددی میان مایاها و ساکنان اسپانیایی منطقه شد.

در اواخر دهه 1800 میلادی، یک شرکت مستقر در بوستون به نام یونایتد فروت، گوی سبقت را از اسپانیا ربود و جایگاه و موقعیت خود را به مثابه وزنه‌ای سنگین در آمریکای مرکزی تثبیت کرد و تا اوایل دهه 50 که جاکوبوآربنز، نامزد انتخابات ریاست جمهوری در پلاتفرم و برنامه سیاسی خود آرمان‌ها و ایده‌آل‌های انقلاب آمریکا را تکرار کرد، یونایتد فروت همچنان مقتدرانه و اصولاً بلامنازع و بی‌رقیب بر اوضاع مسلط بود. آربنز اعلام کرد: مردم گواتمالا باید از منابع و ثروت‌های سرزمین خود بهره‌مند شوند. به شرکت‌های خارجی اجازه داده نخواهد شد که بیش از این کشور و مردم را استثمار کنند. انتخاب وی در یک فرآیند دموکراتیک، در سراسر نیمکره به عنوان الگو و نمونه مورد استقبال قرار گرفت. در آن زمان کمتر از 3 درصد مردم گواتمالا مالک 70 درصد از اراضی بودند. از آن‌جا که اجرای برنامه اصلاحات ارضی همه جانبه و گسترده پرزیدنت آربنز تهدید مستقیمی علیه فعالیت‌های یونایتد فروت به شمار می‌رفت، شرکت از آن بیمناک شد که پیروزی احتمالی آربنز وی را به نمونه‌ای برای دیگران مبدل سازد، نمونه‌ای که ممکن است در سراسر نیمکره و شاید در جهان از آن الگوبرداری کنند. یونایتد فروت دست به اقدامات تبلیغاتی گسترده‌ای زد و دولت و کنگره آمریکا را متقاعد ساخت که پرزیدنت آربنز گواتمالا را به کشوری وابسته به شوروی تبدیل کرده است و این‌که برنامه اصلاحات ارضی وی دسیسه‌ای روسی برای از میان بردن سرمایه‌داری در آمریکای لاتین است. در سال 1954، CIA کودتایی را ترتیب داد، هواپیماهای آمریکایی،‌ پایتخت گواتمالا را بمباران کردند، در نتیجه پرزیدنت آربنز که طی فرایند دموکراتیک بر سر کار آمده بود سرنگون شد و سرهنگ کارلوس کاستیلوآرماس، دیکتاتور نظامی مستبد دست راستی جانشین وی شد.

حکومت جدید فوراً روند اجرای اصلاحات ارضی را دگرگون کرد. شرکت پرداخت مالیات را متوقف کرد، رأی‌گیری مخفی حذف شد و هزاران نفر از منتقدان کاستیلو زندانی شدند. در سال 1960 جنگ داخلی به راه افتاد که طی آن گروه چریکی مخالف حکومت که با عنوان اتحاد انقلابی ملی گواتمالا شناخته می‌شود با ارتش و جوخه‌های مرگ وابسته به جناح راست که از حمایت ایالات متحده برخوردار بودند به مبارزه برخاستند. تشدید خشونت در خلال دهه 80 مرگ صدها هزار تن از غیرنظامیان ـ که بیشتر آن‌ها مایاها بودند ـ را موجب شد شمار بیشتری هم زندانی شدند و مورد شکنجه قرار گرفتند.

در سال 1990 ارتش، غیرنظامیان را در شهر سانتیاگو آتیتلان قتل‌عام کرد. این شهر در نزدیکی دریاچه آتیتلان واقع است و یکی از زیباترین نقاط آمریکای مرکزی شناخته می‌شود. اگرچه تنها یکی از این کشتارها،‌ سرخط اخبار بین‌المللی قرار گرفت؛ زیرا در جایی به وقوع پیوست که در بین گردشگران خارجی محبوب و پرطرفدار بود. برطبق گزارش‌های شاهدان عینی، درگیری زمانی آغاز شد که گروهی از مایاها در کنار دروازه‌های پایگاه نظامی تظاهرات کردند. ارتش یکی از افراد مایا را ربوده بود و مایاها از بیم آن‌که وی نیز در شمار هزاران نفری قرار گیرد که از سوی دولت به عنوان «ناپدید شده» قلمداد شده‌اند، خواستار آزادی وی شدند. ارتش به روی مردم آتش گشود. اگرچه در مورد شمار دقیق قربانیان اختلاف‌نظر وجود دارد اما شمار زیادی از مردان، زنان و کودکان بشدت زخمی و یا کشته شدند.

سفر من برای دیدار با پیپ جرمیلو کمی پس از این حادثه در سال 1992 ادامه یافت. وی از شرکت مهندسی استون و وبستر خواست تا با وی شریک شوند و امکان سرمایه‌گذاری بانک جهانی را فراهم کنند. من می‌دانستم مایاها اعتقاد دارند که زمین موجودی ذیروح است و این‌که مکان‌هایی که بخار آب از زمین بیرون می‌زند نزد مایاها مقدس محسوب می‌شوند. تصور من این بود که هرگونه تلاشی به منظور ساخت نیروگاه در سرچشمه‌های آب گرم سبب بروز خشونت خواهد شد. براساس تجربه‌ یونایتد فروت ـ به علاوه موارد جدیدتری که من در ایران، شیلی، اندونزی، اکوادور، پاناما، نیجریه و عراق با آنها آشنا بودم ـ یقین داشتم که اگر یک شرکت آمریکایی در جایی مثل گواتمالا دعوت به همکاری شود، سر و کله CIA هم پیدا می‌شود، خشونت شدت خواهد گرفت و پنتاگون ممکن است تفنگداران دریایی را به منطقه اعزام کند. من به‌خاطر خون‌هایی که پیش از آن ریخته شده بود نزد وجدان خودم احساس گناه و شرمندگی می‌کردم. بنابراین مصمم بودم به منظور جلوگیری از آشوب و خونریزی بیشتر هر کاری که می‌توانم بکنم.

آن روز صبح، اتومبیلی در هتل محل اقامت من، به دنبالم آمد و من را به یکی از ساختمان‌های بسیار مدرن و با ابهت گواتمالا رساند. دو دربان مسلح، من را به درون ساختمان راهنمایی کردند. یکی از آن‌ها من را با آسانسور تا طبقه بالا همراهی کرد. وی برای من توضیح داد که این ساختمان به خانواده پیپ تعلق دارد و آن‌ها هر 11 طبقه را به خود اختصاصی داده‌اند: بانک تجارت آن‌ها در طبقه پائین، دفاتر مربوط به امور مختلف بازرگانی در طبقات دوم تا هشتم و محل سکونت افراد خانواده در طبقات نهم، دهم و یازدهم قرار داشت. پیپ، دم در آسانسور به استقبال من آمد. پس از صرف قهوه و گفت‌وگوی مقدماتی مختصر، به پیشنهاد وی از ساختمان بازدید کردیم. البته به جز طبقه نهم که وی گفت: این طبقه برای امور شخصی مادر بیوه‌اش در نظر گرفته شده است.

اگر مقصود پیپ از ساختمان، تحت‌تأثیر قرار دادن نماینده شرکت مهندسی استون و وبستر بود، باید بگویم که وی موفق شد. درپی دیدار با وی و چندتن از مهندسانش در طبقه پنجم با پروژه ساخت نیروگاه در سرچشمه‌های آب گرم آشنا شدم. ما به همراه مادر، برادر و خواهر وی در طبقه یازدهم ناهار صرف‌ کردیم. سپس برای بازدید از مکان موردنظر به سمت آسانسور رفتیم و همراه با محافظانی که کلاشینکف داشتند سوار آسانسور شدیم.

در آسانسور بسته شد،‌ مردی که کت چرمی به تن داشت دکمه طبقه پائین را فشار داد. در مدتی که آسانسور پائین می‌رفت،‌ هیچ‌کدام از ما حرفی نزد. در این مدت من همچنان به کلاشینکف‌ها فکر می‌کردم. دریافتم که محافظان آن‌جا حضور داشتند تا از من و پیپ در برابر مایاها محافظت کنند؛ یعنی،‌ در برابر همان مردمی که روزگاری من از طریق مؤسسه غیرانتفاعی به آن‌ها کمک کرده بودم، من از احساس امروز دوستان مایا و عقیده آن‌ها راجع‌به خودم متعجب شدم. آسانسور از حرکت بازایستاد. وقتی در آسانسور باز شد، انتظار داشتم آفتاب بعدازظهر را از سمت ایوان ورودی که پیشتر از آن وارد شده بودم ببینم. در عوض، یک گاراژ سیمانی بزرگ را دیدم که بی‌اندازه روشن و نورانی بود و رایحه سیمان مرطوب از آن به مشام می‌رسید.

پیپ دست خود را روی شانه‌ام گذاشت و با صدایی آهسته به من دستور داد: «این‌جا بمان».