هرچه محبوب پسندد زیباست
زودتر از بچهها از دبیرستان زدم بیرون و به مصطفی واشقانی فراهانی پیوستم که مقابل بیمارستان نیمهکاره امام حسین در خیابان نظام آباد جنوبی انتظارم را میکشید. به سمت خیابان شاهرضای آن روز و انقلاب امروز حرکت کردیم. مصطفی که بیش و پیش از همگان ما وادی سیاست و مبارزه را تجربه کرده بود و با داغ و درفش ساواک آشنا، قرار بود آن روز عصر یعنی یکی از روزهای پاییز سال 54 مرا به یک باب کتای فروشی مذهبی ببرد که میگفت هم کتب خواندنی و شیرین دارد و هم مدیر آن خطیبی مبارز است. از میدان امام حسین تا اول خیابان لاله زار را پیاده در کمتر از 20 دقیقه طی کردیم و وارد پاساژ الوند شدیم. هنوز آب به آب نشده بودم که خود را در طبقه دو پاساژ الوند مقابل در ورودی کتابفروشیای دیدم که هوش از سر هر کتاب نادیده ای میبرد. بر سر در کتابفروشی نام «انتشارات بعثت» چشمها را مینواخت. لذتی را که برای اولین بار از کتابگردی در انتشارات بعثت چشیدم وصف ناشدنی است، تو گویی یک خراباتی بعد از مقادیر معتنابهی خماری پای در مکیده نهاده و قرابههای رنگارنگ در برابرش به پایکوبی درآمدهاند. کتابفروشی بوی تازگی و نو بودن میداد و تردید ندارم که زانوی هر عاشقی کتابی را زمین میزد. دقایق مبهوتی به یادم نمانده است، نمیتوانستم باور کنم آن همه کتاب خوش چاپ و دسته مذهبی در برابر چشمانم قرار گرفتهاند. تلنگر مصطفی واشقانی از حیرانی خارجم ساخت، به آرامیسر در گوشم نهاد و گفت: آقای فخرالدین حجازی که میگفتم آنجا نشسته است. در راه برایم توضیح داده بود که فخر الدین حجازی مکلاست، اما در مساجد منبر میرود. او ناطق توانایی است و در حمله به رژیم شاه تا آنجا که میسر است دریغ نمیکند. به علاوه شغل معلمی او و ضد رژیم بودنش میتواند پشتوانهای باشد تا کتب به درد خوری را برای مطالعه به ما معرفی کند یا از پشت و پستوی کتاب فروشی برخی کتابهای ممنوعه را در اختیارمان نهد.
سربلند کردم مرد میانسال و جمع و جوری را دیدم که کت و شلوار خاکستری بر تن دارد و پشت میز تحریر کوچکی نشسته و با جوانی که ریش توپی معتبری داشت و سر پا ایستاده بود، گفتوگو میکرد. جلو رفتم و سلام کرده و استدعا کردم کتاب مناسبی را برای مطالعه و ابتیاع به من معرفی کند. دست کرد و از قفسه پشت سرش که کتابهای جیبی در آنها قرار داشت کتاب «ما چه میگوییم» نوشته مرحوم سیدقطب را به من داد و گفت « ما چه میگوییم» را بخوان و بعد بیا. با ذوق و شوق کتاب را 30 ریال خریدم. «ما چه میگوییم» هنوز زینت بخش کتابخانهام است. مترجم کتاب حجتالاسلام و المسلمین سیدهادی خسروشاهی و انتشارات شفق قم ناشر آن است. نسخهای که در اختیار من است چاپ چهارم کتاب است که در 15 اردیبهشت 1350 به حلیه طبع آراسته شده است. کتاب مجموعه مقالاتی است که سید قطب در اینجا و آنجا به چاپ رسانده است. او در لابهلای سطور کتاب در کنار ترسیم شمایی از اسلام مبارز به مسلمانان درس مبارزه میدهد که «هر روزی که بدون جهاد بگذرد، هر ساعتی که بدون مبارزه پایان یابد و هر لحظه و دقیقهای که بدون شناخت تلف شود، در وجدان فرد مسلمان گناهی به حساب میآید که جز نبرد پیگیر و بیامان، جبران آن را نتواند بکند» … «ایدئولوژی اسلامی یک ایدئولوژی تجربهناپذیر است، یا باید همه اصول آن را به کار برد، یا باید دم از اسلام نزند، اینکه در پاره ای از امور درجه دوم و سوم نظریه اسلام خواسته شود و در مسائل مهم و عمدهای که اساس اجتماع و زندگی به آنها استوار است توجهی به اسلام نشود، بازیچهای بیش نیست و هیچ مسلمانی نباید آن را یک امر اسلامی تلقی کند، یا به آن پاسخ بگوید.»
کتاب را در کمتر از دو روز خواندم و البته برخی انتشارات ضد رژیم آن را گاه با دشورای دریافتم. دو هفته بعد به تنهایی پا در انتشارات بعثت نهادم. بعد از کتاب گشتی پرو پیمان و زیر و رو کردن کتابها، نزد استاد حجازی رفتم و تقاضای معرفی کتاب جدید کردم. باز هم «ما چه میگوییم» را داد دستم، خجالت کشیدم بگویم دو هفته قبل دادید، خواندم و تغییر چندانی به احوالم نداد. تشکر کردم و متاب را گرفتم و آهسته در قفسه دیگری جای دادم و به جای آن پول کتاب نو انتشار «وجدان» به قلم مرحوم علامه محمدتقی جعفری را به صندوق دادم و خارج شدم. بماند مه از « جدان» چیزی دستگیرم نشد که اگر آن را فهمیده بودم وجدانم در برابر این همه ناملایمات و بدبختیها تکانی میخورد. بعدها مکرر به کتابفروشی بعثت رفتم اما یا استاد نبود یا راهنمایی نخواستم. روزها گذشت تا انقلاب شد. مبارزات انتخاباتی برای ورود به دوره اول مجلس شورای اسلامیشور و هیجانی را در شهر تهران شکل داد. فخرالدین حجازی یکی از نامزدهایی بود که علیالدوام بر این شور و هیجان میافزود. یادم مانده است ایشان تنها در یک شب سه سخنرانی در منطقه نظامآباد و وحیدیه انجام داد. دو سخنرانی در مسجد فاطمیه و امام رضا(ع) و سومی در سالن سر پوشیده باشگاه پله آن روز و رسالت امروز در خیابان نظامآباد شمالی، کنار مسیل باختر. حرکات سرودست و بدن مرحوم حجازی به هنگام سخنرانی (Body Language) بسیار توجهبرانگیز بود، گاه چندان از تریبون فاصله میگرفت که مستمعین تنها میتوانستند لبخوانی کنند و از حرکات او به منظورش پی ببرند و البته این روش سکوت جدیتر را بر مجلس سخنرانی حاکم میکرد. شاید بتوان گفت هیچ یک از داوطلبان نمایندگی مجلس در تهران در آن دوره به اندازه حجازی برای جلب آرای مردم رنج وسختی را بر خود هموار نکرد و این را میتوان به تن دادن به فرآیند دموکراسی معنا کرد. او برای کسب آرای مردم تهران از همه توان خود بهره گرفت و همین امری قابل احترام است. در جوامعی که در مرحله گذار قرار دارد قبول فرآیند دموکراسی و تن دادن به ساز و کارهای آن مهمتر از غایت کار است. فرآیند سالم است که نتیجه را هرچه باشد برای همگان قابل قبول میسازد. شادروان فخرالدین حجازی این فرآیند را با دل و جان پذیرفته بود و برای من و امثال من، این امر مهمتر از نطقهای آتشین او بود که برایش بدیل و نظیر میتوانستی بیابی و و حظ و وافر هم ببری. مرحوم حجازی دو دوره دیگر نیز از تهران به مجلس شورای اسلامیراه یافت و بعد از آن گوشه عزلت اختیار کرد. نمیدانم چگونه بر آبگینه دل او سنگ زدند که کمتر از خلوت خود بیرون آمد با این وجود نه زهد فروشی کرد و نه بر این و آن خروشید قرب خدایی را طلبید و در صفای نیت کوشید و با دلی خونین، لب خندان آورد. سلام و درود خداوند بر او که همه عمر آموزگار و معلم بود و مردمان از او آموختند.