تاریخ انتشار : ۱۰ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۹:۴۸  ، 
شناسه خبر : ۳۶۳۳۲
در گفت‌وگو با یوسف مولایی استاد دانشگاه مطرح شد
یوسف ناصری مقدمه: ایالات متحده آمریکا از توانمندی‌های عظیمی ‌در حوزه‌های نظامی، سیاسی و اقتصادی برخوردار است. زمامداران این کشور بعد از حادثه 11 سپتامبر 2001 کوشیدند سلطه و برتری کشور خود را به جهان بقبولانند. حوادث و وقایع متعددی همچون ناموفق ماندن سیاست خارجی دولت بوش در افغانستان و عراق، زمینه را برای قدرت گرفتن مخالفان داخلی سیاست‌های یکجانبه‌گرایانه بوش آماده ساخت و در انتخابات اخیر کنگره نیز، حزب متبوع جورج بوش موفقیت لازم را کسب نکرد تا سیاست‌هایش را تداوم بخشد. از این رو چالش‌های دولت فعلی آمریکا در مقابله با سیاستمداران حزب دموکرات آمریکا، توفیق این دولت را در تداوم سیاست‌های یکجانبه‌گرایانه خودش با دشواری مواجهه ساخته است. در گفت‌وگو با دکتر یوسف مولایی استاد دانشگاه نوع نگرش سیاستمداران فعلی ایالات متحده و تبعات تصمیم‌گیری‌های دولت بوش مورد تحلیل قرار گرفته است. این گفت‌وگو در پی می‌آید.

*معمولا در انتخابات‌های سراسری ایالات متحده، دو حوزه سیاست داخلی و سیاست خارجی مورد انتقاد و دفاع احزاب قدرتمند جمهوریخواه و دموکرات آن کشور است. در انتخابات اخیر آمریکا، چه حوزه‌ای از آن دو حوزه، بیشتر مورد توجه و تاکید قرار گرفت؟
**در آمریکا و هر کشور توسعه‌یافته‌ای به لحاظ سیستم اقتصادی و سیاسی، دو محور و مساله اساسی «رفاه» و «امنیت» تعیین کننده سرنوشت انتخابات است. این دو مولفه و محور به سختی از همدیگر قابل تفکیک هستند. یعنی رفاه و همچنین امنیت در بعد کلان و موسع خودش شامل امنیت اقتصادی، امنیت سیاسی، امنیت نظامی‌ و به طور کلی مقابله با تهدیدهایی که حیات یا پویایی یک کشور را می‌تواند به خطر بیندازد، در هر انتخاباتی مورد توجه است و به عنوان شعار اصلی انتخابات انتخاب می‌شود.
*به نظر شما، سیاستمدار با شناختی که از مردم کسب می‌کند، هر یک از دو حوزه سیاست داخلی و خارجی را برجسته و یا کم اهمیت جلوه می‌دهد؟
**سیاستمدار به عنوان ابزار تاکتیکی از این دو عنوان استفاده می‌کند. وقتی که می‌بیند مردم، بیشتر نگران وضعیت رفاهی خودشان هستند، بحث مالیات‌ها و نحوه رونق بخشی به اقتصاد را مورد توجه قرار داده و مطرح می‌کند. زمانی هم که ببیند مردم، رفاه نسبی دارند و از سوی دیگر دغدغه امنیت برای آنها وجود دارد، به مسائل امنیتی می‌پردازد. برنامه‌های انتخاباتی هم متکی به یک سری مطالعات کارشناسانه است. جورج دبلیو بوش، از هر دوی این مولفه‌ها استفاده کرده، در حالی که استراتژی جمهوریخواهان برای اداره ایالات متحده تغییر نکرده است و صرفا چیزهایی در حد تاکتیک در هر مرحله تغییر می‌کند. نوعی دشمنان کوچک برای امنیت آمریکا تعریف شدند که در راس آنها مقوله تروریسم بوده است. اصولا دموکرات‌ها با شیوه‌های حکومتی شان، حداقل راه‌حل‌های کوتاه‌مدت برای مقابله با این نوع پدیده‌ها را نداشتند ولی جمهوریخواهان، بیشتر آمادگی مقابله با این نوع پدیده‌ها را دارند. علاوه براین، حادثه 11 سپتامبر 2001، خیلی به کمک جمهوریخواهان آمد که موضوع امنیت را در مدیریت کلان و حکومتداری تقویت کنند.
*استراتژی و برنامه درازمدت دموکرات‌ها چیست؟
**به نظر من، استراتژی جمهوریخواهان و دموکرات‌ها بعداز جنگ جهانی دوم و خصوصا بع داز جنگ سرد، با همدیگر فرقی ندارد و آن تثبیت برتری و استیلای (Hegemony) آمریکا است. چون اگر آنها بتوانند هژمونی ایالات متحده را تثبیت کنند، می‌توانند به بسیاری از خواسته‌های اقتصادی، امنیتی، رفاهی درازمدت برسند.
*در موارد کم نظیری، یک حزب قادر به کسب رای لازم برای در اختیار گرفتن کنگره (مجلس نمایندگان و مجلس سنا) و مقام ریاست‌جمهوری است. به نظر شما چرا در چند سال اخیر، حزب جمهوریخواه به چنین وضعیتی دست یافت؟
**در این دوره، مساله امنیت بر سایر مسائل غلبه کرد. بعد از پایان دوره جنگ سرد که اتحاد جماهیر شوروی به عنوان دشمن اصلی و بزرگ ایالات متحده از بین رفت، به قدرت نظامی‌ در ارتباط با همدیگر حرکت می‌کنند و نفت هم برای نیروهای نظامی، قدرت ایجاد می‌کند و نیروهای نظامی‌ نیز، برای نفت امنیت به وجود می‌آورند. به طور کلی، بعد از دوره جنگ سرد و با توجه به شرایط جدید جامعه جهانی، یک سری فعالیت در قالب حرکت‌های تروریستی رخ داد و مقابله با این جریانات از طریق اقدام نظامی‌ در کوتاه‌مدت مناسب بود. درحالی که دموکرات‌ها هنوز هم بحث پرداختن به ریشه‌ها را بیشتر پررنگ می‌کنند و به استفاده سریع وسایل و ابزارهای نظامی‌ در برابر تهدیدات اعتقاد ندارند. قبل از حادثه 11 سپتامبر، عملیات‌هایی توسط القاعده علیه مراکز نظامی‌ آمریکا در آفریقا و آسیا انجام شد و پدیده تروریسم به وجود آمده بود و با حادثه 11 سپتامبر، تروریسم وارد خاک آمریکا شد و توازن نیروها به نفع جمهوریخواهان تمام شد. در زمان دموکرات‌ها هم وضع اقتصادی خوب بود و ذخیره ارزی زیادی وجود داشت و آمریکا برای مقابله با تروریسم، در تنگنای اقتصادی قرار نمی‌گرفت.
به نظر من، دو حزب معروف آمریکا به صورت مکمل عمل می‌کنند و اشتباه است که تصور کنیم بین این دو حزب، تفاوت بنیادین وجود دارد. با این حال، آنها برای متقاعد کردن افکار عمومی ‌جهان و هم برای بازی دادن افکار عمومی ‌ایالات متحده، این طبقه‌بندی‌ها و تقسیم بندی‌های بین خودشان را دارند و به موقع از شرایطی که به وجود می‌آید، استفاده می‌کنند. اما این دو حزب، مثل احزاب و گروه‌های فعال در کشورهای در حال توسعه نیستند که هر کدام به قدرت برسند، ریشه دیگری را بزنند.
*حدود 15 سال از طرح پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما، نظریه پرداز آمریکایی ژاپنی‌لاصل می‌گذرد که لیبرال ـ دموکراسی را به عنوان آخرین ایدئولوژی جهانشمول مطرح ساخت. پیشبرد و تحقق ایدئولوژی مورد ادعا در سیاست خارجی آمریکا به چه صورت پیگیری می‌شود؟
**فوکویاما به دیدگاه خودش پایبند است که لیبرالیسم، همه ارزش‌ها را در درون خودش دارد و ایدئولوژی جدیدی به قدرت لیبرالیسم به این زودی تولید نخواهد شد. عناصر لیبرالیسم یا نظام ارزشی آمریکا شامل خردگرایی، دموکراسی و آزادی‌های فردی است. او هنوز اعتقاد دارد که ارزش‌های آمریکایی قابلیت فراگیر شدن و جهانشمولی را دارد. اما حوادثی که در عراق رخ داد، هزینه‌های سنگینی را به آمریکا تحمیل کرد و آمریکایی‌ها به این نتیجه رسیدند که برای فراگیر ساختن آن ارزش‌ها، باید در روش‌های خود تجدیدنظر کنند تا این ارزش‌ها را بات جه به شرایط هر منطقه بومی ‌نمایند. هنوز آمریکایی‌ها اعتقاد دارند که اگر بشود جهان را بر مبنای ارزش‌های آمریکایی مدیریت کرد، امنیت آمریکا هم در درازمدت، بهتر تامین می‌شود و خطر و تهدید کشورهایی که ارزش‌های آمریکایی را بپذیرند، برای امنیت آمریکا به حداقل می‌رسد.
*الان که لیبرال ـ دموکراسی با ایدئولوژی بنیادگرایی اسلامی ‌در تضاد قرار گرفته است، همچنان مقابله با نگرش سخت افزار گرایانه نظامی‌ پیگیری می‌شود یا این که در سیاست ایالات متحده، تعدیل خاصی به وجود آمده است؟
**از سال‌های 1970 به بعد، سیاست خارجی آمریکا عمدتا بر محور نرم افزار حرکت کرده و به مقوله‌هایی مثل حقوق‌بشر و کمک به توسعه کشورهای پیرامونی توجه شده است. اما حادثه 11 سپتامبر، شرایط جدیدی را به و جود آورد و موضوع دموکراتیزه کردن جهان مطرح شد. به نظر من به طور قاطع نمی‌توان گفت که دموکرات‌های آمریکا حتما به دنبال شیوه‌های نرم افزار هستند و جمهوریخواهان به دنبال سخت‌افزار. چون اینها دو روی یک سکه و مکمل هم هستند و هر دفعه با توجه به شرایط، یک طرف این سکه رو می‌شود. مثلا در مورد امنیت دریاها براساس کنوانسیون مقابله با اقدامات خلاف قانون در دریاها که پروتکل آن در سال 2005 تصویب شده و اجرا می‌شود این نکته در نظر است که چگونه در دریا، کشتی‌ها بازرسی شوند و چگونه از حمل و نقل مواد هسته‌ای جلوگیری بشود. یعنی یک نوع کنترل بر دریاها تحت عنوان مقوله امنیت. این هم نرم‌افزار دارد و هم به نوعی سخت‌افزار. نرم‌افزارش، همین قواعد حقوق بین‌الملل است که آمریکا در تولید آنها بیش از هر کشور دیگری سهم دارد و تولید این قواعد هم در راستای منافعش هست و سخت‌افزارش در همین ناوگان و کشتی‌های جنگی است که می‌تواند در دریاهای آزاد مستقر بشود و کشتی‌های دیگر را کنترل کند.
*روزولت، ‌رئیس‌جمهور اسبق آمریکا اعتقاد داشته که آمریکا نباید منزوی باشد وگرنه تهدید به سراغ آمریکایی‌ها و خاک آمریکا می‌رود. سیاست یکجانبه‌گرایانه آمریکا در ایام بعد از 11 سپتامبر هم جزو استراتژی بلندمدت آمریکایی‌ها محسوب می‌شود؟
**آمریکا در سال‌های بعد از جنگ سرد، از ظرفیت‌های به وجود آمده، حداکثر استفاده را کرد. یعنی در 13 سال مقطع 1990 تا 2003، حدود 800 قطعنامه در سازمان ملل تصویب شد که عمده پیش‌نویس قطعنامه‌ها را آمریکا یا متحدش انگلیس تهیه کرده بودند. این قطعنامه‌ها رویکرد امنیتی و هنجارسازی داشت و با هدف تثبیت هژمونی آمریکا صورت می‌گرفت و آمریکا از توان کشورهای دیگر در همراهی سود می‌برد. تا این که در زمان تصویب قطعنامه 1441 شورای امنیت علیه عراق، کشورهای روسیه و فرانسه احساس خطر بزرگی کردند که اگر گام بعدی برداشته بشود، آمریکا از طریق سازمان ملل در عراق مستقر خواهد شد. این کشورها تصور کردند آمریکا با توجه به اهمیت خاورمیانه برای دنیا از نظر تامین انرژی، بازار مصرف و حتی امنیت، می‌خواهد با حمله به عراق از طریق گرفتن مجوز از سازمان ملل، جهان را به طرف یک قطبی شدن ببرد و هژمونی خودش را به راحتی تثبیت کند. به همین دلیل، فرانسه و روسیه در مقابل آمریکا مقاومت کردند. آمریکا هم از آن به بعد مجبور شد یکجانبه‌گرایی را در دستور کار خود قرار دهد و ظرفیت جهانی به کمکش می‌آمد. چون آمریکا یک استراتژی دارد که حتما باید در خاورمیانه تحولاتی رخ دهد و حتما باید به خاطر تسلط بر انرژی و حساسیت استراتژیک خاورمیانه، به نوعی براین منطقه مسلط بشود، هزینه بسیار گزاف یکجانبه‌گرایی را پرداخت و وارد عراق شد. در این میان، بخشی از محاسباتش اشتباه بود و آمریکایی‌ها تصور نمی‌کردند که این کار، تا این حد دشوار باشد. با این حال ما هنوز در داخل یک فرایند هستیم و چون این فرایند طی نشده است، لذا نمی‌توان ارزیابی دقیقی ارائه داد. البته هزینه‌ها را می‌شود دید. آمریکا در بسیاری از مواقع، وقتی منافع حیاتی ملی‌اش مطرح بشود و به خطر بیفتد، هزینه برایش مهم نیست. چون باید به هدف برسد. برای رسیدن به آن هدف هم، برایش هر هزینه‌ای قابل تحمل است.
* آیا آمریکا به رهبری نومحافظه‌کاران توانست از تهدید 11 سپتامبر، به خوبی استفاده کند تا منافع درازمدت‌اش را تحقق ببخشد؟
**به نظرم با صدور قطعنامه‌های 1368، 1373 و 1540، تحولات زیادی در شورای امنیت سازمان ملل رخ داد و بعد از آن قطعنامه‌ها در مسیری حرکت کرد که آمریکا سال‌ها بود که می‌خواست آن مسیر را طی کند. این قطعنامه‌ها رویه‌هایی را در ایجاد محدودیت برای حاکمیت‌های دیگر به وجود آورد و باعث می‌شود آمریکا بر دریاها مسلط بشود و بدون این که کنوانسیون جدیدی در مبارزه با تروریسم تصویب شود، از ظرفیت این قطعنامه‌ها استفاده کند و حضورش را در دنیا تثبیت کند و رفت و آمدها را کنترل کند. حتی کنترل اطلاعات و گردش مالی را هم داشته باشد و اجازه ندهد که به گروه‌های تروریستی، کمک شود. این اقدامات، قدرت زیادی به آمریکا می‌دهد و در درازمدت به کمک آن کشور خواهد آمد.
*ریچارد پرل که از گروه نومحافظه‌کاران است گفته بود سازمان ملل مرده است و جان بولتون قبل از این که نماینده آمریکا در سازمان ملل شود گفته بود اگر چند طبقه از ساختمان سازمان ملل تخریب شود هیچ اهمیتی ندارد. نوع رابطه دولت فعلی ایالات متحده با نهادهای بین‌المللی و در راس آن سازمان ملل چه تغییر و تحولاتی داشته است؟
**طراح سازمان ملل، آمریکایی‌ها بودند. چون باتوجه به تجربه جامعه ملل که آنها به آن نپیوستند، در همان سال‌های 1939 به دنبال یک مدل از سازمانی جهانی بودند و جنگ جهانی دوم هم به کمک آنها آمد که طرح خود را اجرایی کنند. آن جنگ باعث شد که آمریکا به نحو احسن، طراحی یا مهندسی سازمان ملل را به اجرا بگذارد. آمریکا می‌خواست که سازمان ملل، نهادی باشد که به عنوان بازوی آمریکا در اجرای سیاست خارجی‌اش باشد. تا زمانی که سازمان ملل، نیازهای آمریکا را برطرف می‌کرد، آمریکایی‌ها حداکثر استفاده را از آن بردند. در جریان جنگ سرد، سازمان ملل به دلیل مقابله دو قطب قدرت، تحرک زیادی نداشت. بعد از پایان جنگ سرد، شورای امنیت تحرک زیادی پیدا کرد و آمریکا سیاست‌های خودش را از طریق شورای امنیت پیش می‌برد و از طریق سازمان ملل در‌ هائیتی، کامبوج و لبنان و قطعنامه‌های 1368 و 1373 مرتبط با افغانستان، تحولی در حقوق بین‌الملل به وجود آمد و تعریف دفاع مشروع و پیشدستانه در آنجا شکل گرفت. در قطعنامه‌های 1360 تا 1378 و قطعنامه 1441 در مورد عراق، به نوعی مبانی حمله به عراق توجیه می‌شد و نشان داده می‌شد که عراق یک تهدید علیه صلح است. در مجموع آمریکایی‌ها نشان دادند که با صرف هزینه زیاد، حاضرند خواسته‌های خود را دنبال کنند و فرانسه و روسیه هم به آمریکا فهماندند که می‌توانند هزینه‌هایی را به آن کشور تحمیل کنند ولی نمی‌توانند جلوی اقدامات یکجانبه‌گرایانه آن را بگیرند. به همین دلیل، همه کنشگران بزرگ جهانی به یک نوع واقع‌بینی رسیدند و برآیند آن، همین وضعیت فعلی است. اما وضعیت فعلی در درونش یک تضاد وجود دارد و در حال حاضر قدرت یک کشور نسبت به کشورهای قدرتمند دیگر فاصله زیادی پیدا کرده است. در حال حاضر پنج کشور دائم شورای امنیت دارای برابری حقوقی هستند ولی به لحاظ واقعی برابری بین آنها وجود ندارد. به نظر می‌رسد که اگر سازمان ملل بخواهد حفظ شود باید به نوعی این واقعیت را بپذیرد که به هرحال، ایالات متحده قدرت بیشتری دارد و باید در خیلی از تصمیمات حقوق ممتازه‌ای داشته باشد و چند کشور دیگر دائم شورای امنیت هم حقوق خاصی داشته باشند که نسبت به سایر کشورهای جهان جایگاه بالاتری داشته باشند.
* در حال حاضر، وضعیت و جایگاه نومحافظه‌کاران در بین آمریکایی‌ها چگونه است؟
**جمهوریخواهان و نومحافظه‌کاران ابزارهایی در اختیار دارند که یکی از آنها سنت‌گرایی در مناسبات اجتماعی است. این ابزارها با فرهنگ و نظام ارزشی بخشی از آمریکایی‌ها سازگار است. مثلا به خانواده اهمیت می‌دهند و در مناسبات‌شان، خود را معتقدتر و دیندارتر از بقیه نشان می‌دهند. همچنین آنها در چارچوب حمایت از خانواده‌های سعی می‌کنند مالیات‌ها را کاهش بدهند و یک سری حمایت‌های اقتصادی را به عمل آورند. بخشی از آمریکایی‌ها به خاطر باورهای دینی و سنتی شان حاضر هستند هزینه‌هایی را برای مبارزه با ادیان دیگر بپردازند. برای این که در آن بعد هم تمایلات معنوی و درونی شان ارضا بشود. به نظر می‌رسد که جمهوریخواهان، بخشی از طرفداران خود را از دست داده‌اند. البته نه آن 20 تا 25 درصد پایگاه ثابت. بلکه بخشی از نیروهای دموکرات را که به آنها رای داده بودند، احتمالا نظرشان را نسبت به جمهوریخواهان عوض کرده‌اند. در مجموع می‌توان گفت که مشخص بود آمریکایی‌ها می‌خواهند دوباره به طرف حکومت ترکیبی بروند. یعنی کنگره را به دموکرات‌ها بدهند. به هرحال، جمهوری‌خواهان توانایی خود را نشان دادند و به اینجا رسیده‌اند. آنها مجریان خوبی هستند و آمادگی بیشتری برای اجرای طرح‌های سخت‌افزاری دارند. اما اگر کنگره دست دموکرات‌ها بیفتد، آنها می‌توانند از نظر سیاستگذاری موثر واقع شوند. در واقع از دو حال خارج نیست. یا این که سیاست‌ها به طرف این می‌رود که کلا اقدامات سخت افزاری را کنار بگذارند و به طرف آرام کردن مسائل و بیرون بردن نیروهای نظامی‌ از عراق باشند. یا این که مردم آمریکا بخواهند دموکرات‌ها راه‌حل‌های جدیدی ارائه دهند. البته در مورد عراق و بخشی از سیاست خارجی، تفاوت بنیادین بین دیدگاه‌های دو حزب آمریکا وجود ندارد چون الان در وسط میدان هستند و نمی‌توانند استراتژی خود را تغییر دهند.
*بوش گفته بود که اگر مردم به دموکرات‌ها رای بدهند، آنها نیروها را از عراق خارج خواهند کرد و این به معنای پیروزی تروریست‌ها است ولی آقای دکتر مولایی به نظر شما، خروج نیروهای آمریکایی در دستور کار دموکرات‌ها در کوتاه‌مدت نیست؟
**به هیچ‌وجه دموکرات‌ها در کوتاه مدت این کار را انجام نخواهند داد. چون حداقل تا پایان دوره ریاست‌جمهوری جورج بوش، این کار عملی نیست.
*دموکرات‌ها راه‌حل خاصی برای برون رفت از مشکلات دارند؟
**کمیته‌ای که مرکب از جمهوریخواهان و دموکرات‌ها به ریاست جیمزبیکر تشکیل شد، راه‌حل‌هایی ارائه داده است. اما این راه‌حل‌ها به این معنا نیست که سیاست‌های موجود آمریکا دچار تغییرات بنیادین شود. فقط یک‌سری رهنمود و دستورالعمل است که باید در میدان عمل، تجربه شود. آن جور نیست که یک نسخه قطعا شفابخش در دست دموکرات‌ها باشد. مثلا این گروه تحقیقاتی اعلام کرده که آمریکا با ایران و سوریه وارد مذاکره شود و نسبت به حماس برخورد ملایم‌تری داشه باشد. در واقع گفته‌اند که بیشتر به سیاست‌های تشویقی توجه شود. قبلا هم این بحث بود که تحریم کشورهای دیگر، جوابگو نیست و گاهی اوقات باید سیاست‌های تشویقی را دنبال کرد. دموکرات‌ها ممکن است وزنه سیاست‌های تشویقی را پررنگ بکنند.
*آیا در چند سال اخیر، ساختار نظام بین‌الملل، شکل خاصی به خود گرفته است؟
**خیر؛ به نظر من این مساله مثل یک توپی هست که فعلا دارد می‌چرخد تا جای خودش را پیدا کند. ما هنوز در دوران گذار هستیم و یک وضعیت مشخص، بعد از پایان جنگ سرد تثبیت نشده است. چون در دوران جنگ سرد، اوضاع مشخص بود و موازنه قدرت بین دو بلوک شرق و غرب وجود داشت و هرکدام در حد توان خود می‌خواستند زمین دیگری را تسخیر کنند. در نهایت آمریکا موفق شد دستاوردهایی داشته باشد. الان برای تثبیت وضع جدید که هژمونی آمریکا باشد، زمان زیادی لازم است و آمریکایی‌ها آنقدر توان ندارند که این هژمونی را تثبیت کنند و از طرف دیگر، اینقدر قدرت دارند که مانع چند قطبی شدن جهان شوند.
*می‌توان چشم‌انداز بعد از موفقیت دموکرات‌ها را ارائه داد؟
**به هرحال، آمریکا لبه تیز شمشیر را به دنیا نشان داد و بعضی کشورها می‌دانند که آمریکا با قابلیت‌های نظامی‌ خودش، می‌تواند خیلی جاها را تخریب کند و شخم بزند. ممکن است که نتواند امنیت و رفاه خودش را تامین کند ولی می‌تواند خیلی جاها را تخریب کند. قدرت تخریبی آن را کسی نمی‌تواند زیر سوال ببرد. چنین وضعی ممکن است ملاحظاتی را در سیاست خارجی بعضی کشورها ایجاد کند. از طرفی هم، دموکرات‌ها روش‌های ملایم و مذاکره را بیشتر در دستور کار خود قرار می‌دهند و می‌خواهند سیاست‌های تشویقی را به جای سیاست‌های تحریمی ‌بگذارند و ممکن است با توجه به شرایطی که جمهوریخواهان ایجاد کرده‌اند، دستاوردهایی هم داشته باشند. به نظر می‌آید که دموکرات‌ها برگ برنده ای در دست نداشتند. یعنی فقط توانستند از قضیه عراق، به نفع خود استفاده بکنند ولی راهکار مشخصی هم ندارند.
*نگرش مردم آمریکا در خصوص سیاست تثبیت هژمونی فعلی چیست؟
**مردم آمریکا به منافع ملی شان و رفاه و امنیت می‌اندیشند و اگر اکثریت فعال جامعه آمریکا به تثبیت هژمونی آمریکا علاقه نداشتند، این تبدیل به یک سیاست نمی‌شد.
*نظرسنجی‌ها هم که به نفع جمهوریخواهان نبود. اگرچه حکم اعدام صدام، دیکتاتور عراق هم اجرا شد...
**ولی امکان داشت جمهوریخواهان در چند روز مانده به انتخابات، به شدت روی موضوع امنیت مانور بدهند و مردم را نگران کنند. شاید بشود گفت که آمریکایی‌ها برای تست کردن، کنگره را در اختیار حزب دموکرات گذاشتند.
*جهت‌گیری کلی سیاست خارجی آمریکا چه خواهد شد؟
**آمریکا می‌خواهد استانداردسازی کند. یعنی حکومت خوب از نظر آمریکا، حکومتی است که تابع استانداردهای بین‌المللی باشد و در واقع حکومت قانون تابع مقررات و رفتارهایش قابل پیش بینی باشد. چون این استانداردها، بیشتر در چارچوب حقوق بین‌الملل و دستاورد تجارب و سیاست‌های آمریکا هست، مسلما آمریکایی‌ها، با کشورهایی که خودشان را با این قواعدها و استانداردهای جهانی وفق دهند، بیشتر همکاری خواهند کرد وگرنه اصلا بحث دموکراسی نیست. من اعتقاد دارم که ایالات متحده به دنبال دموکراتیک کردن دنیا نیست، بلکه به دنبال این است که هنجارهایی را که در حقوق بین‌الملل تولید کرده و یا حامی‌آن هست فراگیر کند. کشوری مثل مصر، عربستان و پاکستان کشورهای دموکراتی نیستند ولی کشورهایی هستند که برای آمریکا، ایجاد اطمینان می‌کنند و نشان می‌دهند که خودشان را با استانداردهای بین‌المللی و جهانی حکومت قانون به منزله حقوق بین‌الملل می‌توانند تطبیق بدهند.
*این استانداردهای بین‌المللی در چارچوب یک حکومت دموکراتیک می‌تواند بهتر رعایت شود یا نه؟
**من قبول ندارم که اینها صرفاً در چارچوب دموکراسی قابل اجرا است. به دلیل این که استاندارد‌ها با دموکراسی فرق می‌کند. مثلا در یک جامعه می‌گویند اگر افراد حین رانندگی کمربند ایمنی نبندند، توسط پلیس جریمه خواهند شد و آنها را وادار می‌کنند که از کمربند ایمنی استفاده کنند ولی در فضای دموکراتیک، خود انسان به این حد از بلوغ رسیده که می‌داند کمربند بستن خوب است. بنابراین چنین کسی احتیاجی به نیروی اجبار بیرونی ندارد. الان حکومت‌هایی مثل پاکستان، عربستان و مصر و برخی کشورهای دیگر از درون به معنای واقعی دموکرات نشده‌اند که قوانین بین‌المللی را هم بپذیرند. فقط می‌دانند که از این استانداردهای بین‌المللی باید تبعیت کنند.
*رعایت کدام استانداردها توسط کشورهای دیگر از جانب ایالات متحده توصیه می‌شود؟
**عمدتا استانداردهایی که در حوزه‌های تجاری و امنیتی است و خیلی نسبت به استانداردهای مربوط به حقوق‌بشر که به مقوله دموکراسی ارتباط دارد، سخت نمی‌گیرند. آمریکا می‌خواهد که کشورهای دیگر، مقررات سازمان تجارت جهانی، بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول را بپذیرند. فرضا سیستم بانکداری جهانی، خودش را با موازین و مقررات چنین سازمان‌هایی وفق دهد، از لحاظ امنیتی هم کشورها با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی ‌همکاری کنند و به طرف ساخت سلاح‌های هسته‌ای، میکروبی و شیمیایی نروند و در مقوله‌های امنیتی، کاملا استانداردهای آمریکایی پسند را بپذیرند و همکاری گسترده نظامی‌ با آمریکا داشته باشند. قطر، بحرین و عربستان، کشورهایی هستند که به نوعی با آمریکا هم‌پیمان هستند و هیچ نوع تهدید امنیتی برای آمریکا به لحاظ شیوه حکومتی ایجاد نمی‌کنند و در عین حال حکومت‌های دموکراتیک هم ندارند.