واشنگتن پست مینویسد پنج سال پس از تهاجم آمریکا به عراق، تعداد زیادی هستند که بر این اعتقادند این جنگ عمدتا به این خاطر به راه انداخته شد تا تامین نفت آمریکا را تضمین و عراق را به مکانی امن و تضمینشده برای صنایع نفت آمریکا بدل کند.
به نوشته این روزنامه، شاید ما تا سالها انگیزه واقعی از جنگ عراق را ندانیم اما دشوار است که بحث نفت را ازاین مباحث جدا بدانیم و این بخاطر آن است که اقتصاد و جامعه آمریکا بر پایه نفت ارزان و این ایده بنا شده که امنیت نفت حق ما است و لازم است جزئی از دیانای سیاست خارجی آمریکا باشد که از زمان فرانکلین روزولت تا جیمی کارتر و جرج بوش پدر ادامه داشته است.
این روزنامه افزوده است: جنگ و پیامدهای بعد از آن داراییها و ثروت شرکتهای عظیم نفتی را تقویت کرده است.
واشنگتن پست تصریح دارد: اما اوضاع به آن صورتی پیش نرفت که بسیاری تصور میکنند.جنگ به عوض آن که بتواند عراق را با استفاده از بخش موفقیتآمیز نفتی به اقتصادی آزاد بدل کند نتوانست جریان نفت این کشور را در بزرگترین مخزن نفتی که به گفته کارشناسان حوزه نفت میتواند به رقیب عربستان بدل شده و بیش از 6 میلیون بشکه در روز تولید به همراه داشته باشد، تقویت کند.
به نوشته این روزنامه، به لطف خرابکاریشورشیان در شبکه لولههای نفتی و ایستگاههای پمپاژ نفت، شرکتهای خارجی نگران امنیت و خطرات قرارداد در عراقی شدند که هنوز نتوانسته تولید نفت خود را به سطح 2 میلیون و 500 هزار بشکه پیش از جنگ برساند.
برخلاف انتظار، این جنگ، جریان نفت را در زمانی که جهان نیاز فراوانی به تولید نفت برای کاهش قیمتها دارد از بازارهای جهانی دور نگهداشت.
همزمان تقاضای چین برای نفت به شکل فزایندهای افزایش یافته و تولید نفت نیجریه و ونزوئلا بخاطر اختلافات سیاسی کاهش یافته است. در نبود منابع نفت عراق، قیمتها از زمان تهاجم آمریکا به عراق در 20 مارس 2003 به سه تا چهار برابر افزایش یافته است چرا که قیمت نفت در روزهای گذشته بهرقم بیسابقهای رسید.
سود پنج شرکت بزرگ غربی نفتی از آن سال تاکنون از 40 میلیارد دلار به 121 میلیارد دلار رسیده است ضمن این که آمریکا از دست صدام و تهدیدات احتمالی آن خلاص شد،درآمدهای نفتی شرکتهای دولتی نفتی ایران، ونزوئلا و روسیه را افزایش داده و این نظامها را تقویت کرده و دیپلماسی را برای آمریکا دشوار ساخته است.
مصرفکنندگان آمریکایی اکنون در پای پمپ بنزینها پول بیشتری برای نفت بخاطر این بحران میپردازند.
اگر سرنگونی صدام برای مصرفکنندگان آمریکایی نقطه عطفی بود اما به نظر میرسد که به سوراخ شدن جیب این مصرفکنندگان منجر شده است.
«آنتونی کوردسمان» از کارشناسان راهبرد آمریکا در مرکز راهبردی مطالعات بینالمللی آمریکا این امر را رد میکند که این جنگ برای سود شرکتهای آمریکایی تدوین شده است.
کوردسمان افزود: اگر ما برای نفت جنگ میکردیم ممکن بود دیگران نیز چنین کاری بکنند؛ ما برای این جنگ بیش از آن خرج کردهایم که بتوان از میادین نفتی عراق که تحتکنترل آمریکا در خواهند آمد، آن هزینه را جبران کرد.
وی گفته است: البته این به آن منظور نیست که بحث نفت ربطی به تهاجم ندارد اما بهتر بود این اقدامات را مانند عراق علیه دیکتاتورها در آفریقا و برمه انجام میدادیم.
این امر نادیده گرفتن واقعیتهای راهبردی است که رفتارآمریکا را تعیین میکند.
وجود دو احتمال
دو احتمال دسیسهجویانه درباره چرایی جنگ عراق برای نفت وجود دارد. دیدگاه اول این که جرج بوش عضو یک خانواده نفتی تگزاس است و دیکچنی نیز مدیرعامل شرکت نفتی هالیبرتون بوده و میخواهد به دوستانش در جهان نفت کمک کند.
این دو تلاش کردند دولتی طرفدار غرب به راه اندازند که بتواند از شرکتهای خارجی دعوت به عمل آورد تا به عراق بازگردند.
در پایگاه اینترنتی گروهی به نام مصرفکنندگان برای صلح آمده است که شرکت «اکسون» زمانی که آش جنگ عراق در دفتر دیک چنی، معاون بوش پخته میشد درآنجا حضور داشت.
طرح دسیسه دوم نیز اینگونه است. همانگونه که درگزارش ماه آوریل 2003 لوموند دیپلماتیک ذکر شدهاست، جنگ علیه صدام تضمینکننده سلطه آمریکا است تا تضمینکننده سود شرکت اکسون.
«یحیی سادوفسکی» از اساتید دانشگاه بیروت در این باره میگوید: نومحافظهکاران طرح عمدهای برای افزایش تولید نفت عراق داشتند و قصد داشتند بازار نفت جهان را با نفت عراق پر کنند و قیمت نفت را به 15 دلار برسانند. این امر به تقویت اقتصاد آمریکا، نابودی اوپک، از بینبردن اقتصاد کشورهایی مانند ایران و ونزوئلا و ایجادفرصت کافی برای تغییر نظام در این کشورها منجر میشد.
یک سوءظن تاریخی به این دسیسه وجود دارد. پس از جنگ جهانی اول، قدرتهای غربی منافع تولید نفتدر خاورمیانه را تقسیم کردند.
در عراق یک چهارم سهم کنسرسیوم ملی این کشور به فرانسویها رسید و شرکتهای آمریکایی به همپیمانان خود فشار آوردند تا سهمی مساوی با تعداد مشخصی ازشرکتهای آمریکایی تقسیم کنند. حتی اکنون نیز سرنوشت سازشها در عراق در گرو سیاست است.
شرکت نفتی لوک اویل روسیه امیدوار است بتواند به میدان نفتی عظیمی در این کشور دست پیدا کند.
چینیها نیز به دنبال میادین جدید هستند و بزرگترین تمایل کشورهای آمریکایی این است که به میادینی بازگردند که پیش از تحریمهای سال 1990 عراق از آن برخوردار بودند.
«آنتونیا یوهاش» نویسنده کتاب «دستور کار بوش: تهاجم به دنیا» میگوید: میتوان تصور کرد که میادین نفتی عراق میادین لولههای جوشانی هستند که تنها منتظرند یکی آنها را بردارد.
این نویسنده با اشاره به این که بوش مدیران نفتی را بهسمت تیم بازسازی عراق گذاشت و از شرکت ویرجینیایی «بیرینگ پونت» برای تدوین سیاستهای صنعت نفت عراق استفاده کرد، میگوید: دولت عراق تحت فشار قرار گرفت تا قوانین نفتی مطلوب نظر شرکتهای بینالمللی را تصویب کند.
قانون مربوط به توزیع منابع نفتی یکی از نکات اصلی مورد انتقاد منتقدینی بود که اعتقاد دارند جنگ به خاطر نفتبوده است.
این قانون امکان انعقاد قراردادهای بلندمدت تولید نفت را میدهد، قراردادهایی که تنها برای 12 درصد از تولیدات نفت جهان مورد استفاده قرار میگیرد.
«گرک ماتیت» از منتقدان سرشناس جنگ که برای گروه طرفدار محیط زیست در لندن فعالیت میکند و در زمینههای حقوق بشر و هنری فعالیت دارد، میگوید: یک کشور اشغال شده نمیتواند آزادانه مذاکره کند.
وی اشاره دارد: آنچه که در قانون نفتی مشاهده میشود بسیار نزدیک به آن چیزی است که در پیشنویس موردنظر وزارت امور خارجه آمریکا درباره این قانون تدوین شده بود. به گفته ماتیت، این امر با توجه به نقش مقامات آمریکایی و نقش مدیران پیشین شرکتهای نفتی در تیم بازسازی عراق، دور از انتظار نبوده است.
مسئله اصلی در این است که قانون نفت، تصویب شده وتدوین شده عراقیها نیست. این ایده که دولت بوش بخاطر صنایع نفتی آمریکا بر تانکها سوار است یکی از دیدگاههای جنجالبرانگیز قبل از تهاجم آمریکا به عراق بهشمار میرود که پس از جنگ نیز طرحهایی برای اجرایآن در دست اقدام قرار گرفت.
پیش از جنگ دو گروه سیاستگذاری رقیب حضور داشتند. گروه اول تحت هدایت پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) بودهو گروه دیگر تحت هدایت وزارت امور خارجه آمریکا.
برخی از اختلافات اساسی و مهم میان این دو گروه هرگز حل و فصل نشد. برخی از طراحان پنتاگون عنوان میکردند خواهان به حداکثر رساندن تولید نفتی هستند ضمن این که نگرانی وزارت امور خارجه آمریکا این بود که این امر منافع عربستان و سهم آن در بازار را به خطر میاندازد.
منافع نفتی غرب همچنین به سرنگونی دولت محمد مصدق، در اوایل دهه 1950 و بروز جنگ سوئز در سال1956 منجر شد اما شرکتهای نفتی بیشتر تمایل داشتند با رهبرانی مانند شاهان عربستان، کمونیستهای آنگولا و افرادی مانند سوهارتو، رئیس جمهور فقید اندونزی وارد معامله شوند.
«راب مککی» یکی از دو مدیر سابق شرکت کونکوفیلیپس میگوید: شرکتها دوست ندارند در جاییکه بیثباتی و جنگ است که در نوع خود بزرگترین بیثباتی بهشمار میرود، سرمایهگذاری کنند.
وی افزود: از سوی دیگر این شرکتها امیدوار بودند که عراق به زودی شکوفا شود اما تا زمانی که صدام در این کشور باشد، این امکان وجود ندارد و از این دیدگاه، آنها از این که شاهد تغییر نظام عراق بودند، خرسند گشتند.
یکی از مدیران پنج شرکت بزرگ نفتی پس از مشورت با مشاورانش بعد از تجاوز آمریکا به عراق عنوان کرد درپاسخ به کسانی که از وی خواهند پرسید آیا در عراق سرمایهگذاری میکند یا خیر، خواهد گفت که اول دربارهنوع قرارداد، تعهدات، امنیت و همراهی اجتماعی توضیحدهید تامن تصمیم خود را بگیرم.
اکنون که پنج سال از آن موقع میگذرد وی هنوز تصمیمی برای این سرمایهگذاری نگرفته است چرا که امنیت وجود ندارد و شرکتهای نفتی از این که به دعوت عراقیها پاسخ گفته و بازرسان خود را به این کشور اعزام کنند، خودداری میکنند.
اختلاف برآوردهای امنیتی
در هیاهوی امیدوارانه بهبود اوضاع امنیتی درعراق که از حدود شش ماه پیش در بغداد بالا گرفت، وقوع چند انفجار مهیب در سه ماهه اول سال جاری میلادی، بار دیگر این سؤال را در آغاز ورود به پنجمین سال اشغال، پیش روی تحلیلگران و کارشناسان بینالمللی قرار داد که «آیا امنیت واقعاً بهبود نیافته است؟»
علاوه بر انفجار روزانه بین دو تاسه بمب در بغداد و نیز به همین میزان درسایر نقاط عراق، انفجارهای دیماه و بهمن ماه سال گذشته در سوق الغزل و کراده در بغداد و زنجیلی در موصل آنقدر تکاندهنده بود که خوشبینیهای ناشی از کاهش عملیات انتحاری و حملات مسلحانه گروههای تروریستی در سهماهه آخر سال 2007 را باطل کند.
اولین تردیدها در قبال مساله امنیت در عراق را آمریکاییها بازتاب دادند بهویژه پس از آنکه جرج بوش رییسجمهوری آمریکادر سفر خاورمیانهایاش، بغداد را خط زد و بهجای او کاندولیزا رایس وزیر خارجه به بغداد آمد، سفری سرزده و تحت تدابیر شدید امنیتی، بطوری که پس از آن خبرنگاران آمریکایی اینگونه مطرح کردند «این چه امنیتی است که رایس اینگونه وارد بغداد میشود؟»
ظاهراً بغداد هنوز کاملا چهرهای جنگی دارد و در عراق یک اعتقاد عمومی وجود دارد مبنی بر اینکه «تداوم وضعیت جنگی خواست آمریکا است».
دیوارهای بلند بتنی، پایتخت عراق را به کانتونهای جدا از هم، اما پیوسته تبدیل کرده است. فضا کاملاً پادگانی است و تصور این است که وارد یکپادگان بزرگ شدهاید که در دل آن شهرکهای مسکونیزیادی وجود دارد.
در هر 100 یا 150 متر باید از یک پست ایست - بازرسی عبور کنید و هنگام تردد کاروان نظامیان آمریکایی در سطح شهر، بهویژه با حرکت کندشان، منطقه عبور آنان کاملاً مسدود شده و ترافیک نظم خود را از دست میدهد.
در طول روز حداقل دو یا سهبار صدای انفجار را در بغداد میشنوید و از غروب هنگام، هر چند ساعت یک بار صدای شلیک مسلسل ها، تمرکز شما را به هم میریزد.
نظامیان آمریکایی نیز در دل دژهای نفوذناپذیری که در حدود 25 نقطه بغداد از جمله در «الخضرا» در مرکز، فرودگاه بینالمللی، «رستمیه» در جنوب و «الدوره» در جنوب غرب ایجاد کردهاند، پناه گرفتهاند.