نویسنده: کریستوفر لیون
ترجمه: عسگر قهرمانپور
زیر ذرهبین:
واقعگرایان در سیاست خارجی معتقدند که دوران برتری آمریکا به شمارش معکوس افتادهاست. آنها برای اثبات ادعای خود این استدلال را مطرح میکنند که کشورهای مختلف دیگر دلیلی برای ترس از قدرت آمریکا نمیبینند و از همین رو راهبرد کلان هژمونیک آمریکا را به چالش فراخواندهاند. واقعگرایان روابط بینالملل همچنین معتقدند که اگر آمریکا قدرت فزونخواهی خود را به همین صورت ادامه دهد، قربانی یک عکسالعمل ضدهژمونیک خواهد شد. در واقع برتری آمریکا با گسترش امپراتوریاش و درگیری در جنگهای غیرضروری از بین خواهد رفت.
">نویسنده: کریستوفر لیون
ترجمه: عسگر قهرمانپور
زیر ذرهبین:
واقعگرایان در سیاست خارجی معتقدند که دوران برتری آمریکا به شمارش معکوس افتادهاست. آنها برای اثبات ادعای خود این استدلال را مطرح میکنند که کشورهای مختلف دیگر دلیلی برای ترس از قدرت آمریکا نمیبینند و از همین رو راهبرد کلان هژمونیک آمریکا را به چالش فراخواندهاند. واقعگرایان روابط بینالملل همچنین معتقدند که اگر آمریکا قدرت فزونخواهی خود را به همین صورت ادامه دهد، قربانی یک عکسالعمل ضدهژمونیک خواهد شد. در واقع برتری آمریکا با گسترش امپراتوریاش و درگیری در جنگهای غیرضروری از بین خواهد رفت.
">نویسنده: کریستوفر لیون
ترجمه: عسگر قهرمانپور
زیر ذرهبین:
واقعگرایان در سیاست خارجی معتقدند که دوران برتری آمریکا به شمارش معکوس افتادهاست. آنها برای اثبات ادعای خود این استدلال را مطرح میکنند که کشورهای مختلف دیگر دلیلی برای ترس از قدرت آمریکا نمیبینند و از همین رو راهبرد کلان هژمونیک آمریکا را به چالش فراخواندهاند. واقعگرایان روابط بینالملل همچنین معتقدند که اگر آمریکا قدرت فزونخواهی خود را به همین صورت ادامه دهد، قربانی یک عکسالعمل ضدهژمونیک خواهد شد. در واقع برتری آمریکا با گسترش امپراتوریاش و درگیری در جنگهای غیرضروری از بین خواهد رفت.
">نویسنده: کریستوفر لیون
ترجمه: عسگر قهرمانپور
زیر ذرهبین:
واقعگرایان در سیاست خارجی معتقدند که دوران برتری آمریکا به شمارش معکوس افتادهاست. آنها برای اثبات ادعای خود این استدلال را مطرح میکنند که کشورهای مختلف دیگر دلیلی برای ترس از قدرت آمریکا نمیبینند و از همین رو راهبرد کلان هژمونیک آمریکا را به چالش فراخواندهاند. واقعگرایان روابط بینالملل همچنین معتقدند که اگر آمریکا قدرت فزونخواهی خود را به همین صورت ادامه دهد، قربانی یک عکسالعمل ضدهژمونیک خواهد شد. در واقع برتری آمریکا با گسترش امپراتوریاش و درگیری در جنگهای غیرضروری از بین خواهد رفت.
">نویسنده: کریستوفر لیون
ترجمه: عسگر قهرمانپور
زیر ذرهبین:
واقعگرایان در سیاست خارجی معتقدند که دوران برتری آمریکا به شمارش معکوس افتادهاست. آنها برای اثبات ادعای خود این استدلال را مطرح میکنند که کشورهای مختلف دیگر دلیلی برای ترس از قدرت آمریکا نمیبینند و از همین رو راهبرد کلان هژمونیک آمریکا را به چالش فراخواندهاند. واقعگرایان روابط بینالملل همچنین معتقدند که اگر آمریکا قدرت فزونخواهی خود را به همین صورت ادامه دهد، قربانی یک عکسالعمل ضدهژمونیک خواهد شد. در واقع برتری آمریکا با گسترش امپراتوریاش و درگیری در جنگهای غیرضروری از بین خواهد رفت.
">نویسنده: کریستوفر لیون
ترجمه: عسگر قهرمانپور
زیر ذرهبین:
واقعگرایان در سیاست خارجی معتقدند که دوران برتری آمریکا به شمارش معکوس افتادهاست. آنها برای اثبات ادعای خود این استدلال را مطرح میکنند که کشورهای مختلف دیگر دلیلی برای ترس از قدرت آمریکا نمیبینند و از همین رو راهبرد کلان هژمونیک آمریکا را به چالش فراخواندهاند. واقعگرایان روابط بینالملل همچنین معتقدند که اگر آمریکا قدرت فزونخواهی خود را به همین صورت ادامه دهد، قربانی یک عکسالعمل ضدهژمونیک خواهد شد. در واقع برتری آمریکا با گسترش امپراتوریاش و درگیری در جنگهای غیرضروری از بین خواهد رفت.
">نویسنده: کریستوفر لیون
ترجمه: عسگر قهرمانپور
زیر ذرهبین:
واقعگرایان در سیاست خارجی معتقدند که دوران برتری آمریکا به شمارش معکوس افتادهاست. آنها برای اثبات ادعای خود این استدلال را مطرح میکنند که کشورهای مختلف دیگر دلیلی برای ترس از قدرت آمریکا نمیبینند و از همین رو راهبرد کلان هژمونیک آمریکا را به چالش فراخواندهاند. واقعگرایان روابط بینالملل همچنین معتقدند که اگر آمریکا قدرت فزونخواهی خود را به همین صورت ادامه دهد، قربانی یک عکسالعمل ضدهژمونیک خواهد شد. در واقع برتری آمریکا با گسترش امپراتوریاش و درگیری در جنگهای غیرضروری از بین خواهد رفت.
آنچه امروزه در راهبرد کلان فراروی سیاستگذاران آمریکا اهمیت زیادی دارد، این است که آیا این کشور به همان سرنوشتی دچار خواهد شد که قدرتهای بزرگ دیگر دنیا در شرف تشکیل نظام دولت بینالملی مدرن (1500 میلادی) گریبانگیر آن بودند و اگر گرفتار این سرنوشت شد، آیا میتواند از آن خلاصی یابد؟ اگرچه در تاریخ بینالملل مدرن هژمونها همواره در برابر موازنه ضدهژمونیک قدرتهای بزرگ دیگر شکست خوردهاند اما سیاستگذاران آمریکا از اوایل دهه 90 میلادی، همواره از سلطهگری استقبال کرده و یک راهبرد کلان جاهطلبانه را برای گسترش قدرت فزونخواهانه خود اتخاذ کردهاند. طرفداران برتری قدرت آمریکا در جهان ادعا میکنند که توانمندیهای سختافزاری این کشور به اندازهای مقاومتناپذیر است که کشورهای دیگر امیدی به تشکیل موازنه در برابر آن ندارند و حتی دلیلی برای این کار نمیبینند. از نظر این افراد، هژمونی آمریکا هدفی خیراندیش دارد. این افراد بهسان دیگر همتایان سیاستگذارشان بر این باورند که هژمونی، منافع آمریکا را توسعه میدهد و از این رو، این کشور میتواند برتری عمیقش را در برابر کشورهای دیگر حفظ کند.
واقعگرایانی که حامی نظریه والتز در خصوص موازنه قدرت هستند، بر این باورند که دوران برتری آمریکا در شمارش معکوس قرار گرفته است و حتی کشورهای دیگر دلیلی برای ترس از قدرت آمریکا نمیبینند و از این رو راهبرد کلان هژمونیک آمریکا را به چالش فراخواندهاند. اخیرا نیز استادان و دانشمندان علوم سیاسی و روابط بینالملل استدلال کردهاند که حتی در اشکال غیرسنتی نیز نیروی موازنهای علیه آمریکا در حال شکلگیری است. گرچه بسیاری از این استادان به برتریجویی آمریکا گرایش و تمایل دارند، با این حال، اعتراف میکنند اگر آمریکا قدرت فزونخواهی خود را به همین صورت ادامه دهد، قربانی یک عکسالعمل ضدهژمونیک خواهد شد.
یکی از پرسشهای اساسی و کلیدی در بحثهای آکادمیک و دانشگاهی این است که «چه چیزی موازنه را تشکیل میدهد؟». حامیان تعریف سنتی از موازنه و طرفداران وجود شکلهای جدید موازنه در دوران پس از جنگ سرد، در 2 مسئله اختلافنظر دارند؛ نخست اینکه ابزارهای راهبردی برای تشکیل موازنه چیست و دوم اینکه چه انگیزههایی دولتها را تحریک میکند تا وارد موازنه ضدهژمونیک شوند. طرفداران برتری آمریکا، موازنه را در قالب سختافزاری تعریف میکنند و به عبارت دیگر موازنه سخت از یک طرف از قدرت نظامی و تشکیل ائتلافها بهره میگیرد و از دیگر سو، از ظهور هژمون دیگر جلوگیری میکند. این گروه ادعا میکنند دولتها به دلیل ترس از شکست است که علیه یک هژمون موازنه تشکیل میدهند.
استادانی که استدلال میکنند تکقطبی بودن موجبات ظهور اشکال جدیدی از موازنه را فراهم کردهاست، تعریف سنتیای از موازنه را به چالش کشیدهاند. برخلاف دولتهای حامی موازنه سخت، دولتهایی که اشکال جدید موازنه (از جمله موازنه نرم) را به کار میگیرند، معتقد نیستند که هژمون باعث به وجود آمدن یک تهدید وجودی میشود؛ از این روی، این دولتها به دنبال راهبردهایی هستند تا تهدید را به شکل صلحآمیز مهار کنند و تاثیر زیانآور برتریجویی هژمون را کاهش دهند. اشکال جدید موازنه، از ابزارهای غیرنظامی قدرت بهره میگیرند. برای مثال، «موازنه نرم»، از دیپلماسی، نهادهای بینالمللی و حقوق بینالملل استفاده میکند تا از اقدامات هژمونیک آمریکا جلوگیری کرده یا این اقدامات را غیرمشروع سازد. پیش موازنه اقتصادی زمینه میانی موازنه نرم و موازنه سخت را شامل میشود. دولتهایی که پیش موازنه اقتصادی را دنبال میکنند، میکوشند با تمرکز بر پر کردن خلأ اقتصادی و تکنولوژیک بین خود و آمریکا از خطرات افزایش بیرویه تسلیحات اجتناب کنند. پیشموازنه اقتصادی موفق میتواند پایههای موازنه سخت را در آینده بنیان نهاد. با توجه به اینکه موازنه رم و پیشموازنه اقتصادی به صورت مفصل در جاهای دیگر مورد بحث قرار گرفتهاست، در این مقاله توضیحات بیشتری در مورد آن نمیدهم بلکه تلاش میکنم با تمرکز بر شکل جدید دیگری از ضدموازنه ـ که من آن را «مهار افسار» مینامم ـ به بحث مربوط به اینکه چه چیزی موازنه را تشکیل میدهد، بپردازم. دولتهایی که راهبرد «مهار افسار» را اتخاذ میکنند، از عبارت هژمون، هراسی به دل راه نمیدهند بلکه در پی آن برمیآیند، که به منظور تحقق یک سیاست خارجی مستقل، توانمندیهای نظامی خود را تقویت کنند.
3 پرسش اساسی را در این مورد میتوان مطرح کرد؛ نخست اینکه آیا آمریکا به خاطر جایگاه هژمون خیراندیش بودن یا غیرتهدیدآمیز بودناش از چالش قدرتهای دیگر در امان است؟ دوم، آیا از زمان پایان جنگ سرد دولتهای دیگری علیه آمریکا موازنه تشکیل دادهاند؟ پاسخ به پرسش دوم میتواند کلید پاسخ پرسش سوم باشد؛ تا چه زمانی احتمال دارد هژمونی آمریکا دوام بیاورد؟ استدلالهای اصلی من 3گونه هستند؛ نخست در اینکه دولتهای دیگر برتریجویی آمریکا را غیرتهدیدآمیز مینگرند، باید تردید کرد و دلایل قویای میتوان علیه این ادعا اراده داد. دوم اینکه تکقطبی بودن، پویاییهای مهم سیاست بینالملل را تغییر ندادهاست. به عبارتی، دولتهای دیگر همواره انگیزههای الزامآوری برای تشکیل موازنه در برابر توانمندیهای فزونخواهانه آمریکا داشتهاند؛ حتی اگر هژمون تهدید وجودی برای آنها نباشد. سوم، با توجه به اینکه راهبرد کلان توسعهطلبانه آمریکا باعث تقویت این برداشت در دولتهای دیگر میشود که قدرت تکقطبی آمریکا تهدیدآمیز است، آمریکا باید راهبرد کلان متفاوتی را در پیش بگیرد و به عبارت دیگر، باید یک راهبرد موازنه ساحلی خویشتندارانه را اتخاذ کند.
پرسش اصلی این است که چرا واقعگرایانی که حامی نظریه موازنه قوای کنت والتز هستند، در پیشبینی اینکه دوران تکقطبی تنها دوران گذار کوتاه میان دوقطبی و چندقطبی است، دچار خطا و اشتباه شدهاند؟
چرا پیشبینی واقعگرایان حامی نظریه موازنه قوا اشتباه بود؟
گزاره اصلی واقعگرایان حامی نظریه موازنه قوای والتز (و واقعگرایان دفاعی) این است که چون دولتهای دیگر با تلاش برای تشکیل موازنه مخالف هستند، پس تلاش برای کسب هژمونی شکست میخورد. به همین دلیل، واقعگرایان پیشبینی کردند که پس از پایان جنگ سرد، موازنه سخت علیه آمریکا به سرعت باعث توزیع قدرت در سطح نظام بینالملل خواهد شد تا نظام بینالملل دوباره به شکل چندقطبی بازگردد. میتوان 3 دلیل برای پیشبینی اشتباه والتزیها [حامیان نظریه کنت والتز] ارائه کرد؛ نخست اینکه آنها در ارزیابی دقیق و کامل «دوگانگی قدرت آمریکا» در جهان تکقطبی شکست خوردند. به سخنی دیگر، آنها نتوانستند تشخیص بدهند قدرتهای بزرگ لایه دومی با فشارهایی روبهرو خواهند بود که از یک طرف هژمونی آمریکا را خواهند پذیرفت و از طرف دیگر، علیه آن موازنه تشکیل خواهند داد. دوم اینکه آنها پیشبینی نکردند که عملا تمام نیروهای موازنه ممکن (روسیه، چین، آلمان و ژاپن) به نوعی درگیری مشکلات داخلی هستند و این امر توانایی آنها را برای تشکیل موازنه در برابر آمریکا محدود کردهاست. در مجموع والتزیها پیامد ژئوپلیتیک فروپاشی ناگهانی شوروی سابق را دست کم گرفتند. در دوران پس از جنگ سرد، دولتهای دیگری دارای آن توانمندی نبودند که بتوانند خلأ ژئوپلیتیک این دوران را پر کرده و در برابر آمریکا به عنوان نیروی موازنه عمل کنند. سوم اینکه واقعگرایان درک نکردند تشکیل موازنه در برابر هژمون بازمانده، دشوارتر از مقابله با یک هژمون در حال ظهور خواهد بود.
موازنه منطقهای و هژمونی آمریکا
استدلالی که دانشمندان علوم سیاسی و روابط بینالملل اغلب در حمایت از این ادعا ـ که هژمونی آمریکا به چالش کشیده نخواهد شد ـ ارائه میکنند، این است که قدرتهای بزرگ اوراسیا بیشتر نگران رقابت با یکدیگر هستند تا نگران آمریکا. این استدلال 2 نکته مهم را خاطرنشان میسازد؛ نخست اینکه تاریخ نظام دولت بینالملل مدرن تا سال 1945 نشان میدهد که قدرتهای بزرگ رقیب زمانی که با تلاش برای هژمونی مواجه میشوند، خصومتهای خود را به تعویق میاندازند و برای شکست دادن آن، اتحادهای موقتی تشکیل میدهند. برای مثال، در جنگهای ناپلئونی، انگلستان برای شکست دادن فرانسه، با روسیه هدفی مشترک داشت (روسیه در پی نفوذ به بالتیک و خاور نزدیک و جبهه شمال غربی بود). در آغاز قرن بیستم، انگلیس رقابتهای خود را با فرانسه و روسیه کنار گذاشت و برای مهار آلمان تحت حکومت ویلهلم به آنها ملحق شد. همینطور به دنبال تهاجم آلمان به اتحاد جماهیر شوروی سابق در سال 1941، لندن وارد اتحاد با مسکو شد. در تبیین اراده و خواست انگلیس برای اتحاد با شوروی سابق به همین دلیل سیاستگذاران انگلیس آن را به لحاظ جغرافیایی و ایدئولوژیکی تهدید به شمار میآورند. وینستون چرچیل ـ نخستوزیر انگلیس ـ گفت: «اگر هیتلر به جهنم حمله کرد، من نیز باید در مجلس عوام او را شیطان خطاب کنم».
دوم اینکه اگرچه موازنه منطقهای میتواند بر برتی آمریکا تاثیر بگذارد اما احتمال بیشتری وجود دارد که این تأثیرگذاری در یک نظام چندقطبی آینده روی دهد تا یک نظام تکقطبی. جنگ سرد این نکته را به روشنی نشان میدهد. طی جنگ سرد، آمریکا در نبود شوروی هژمونیک بود؛ اگرچه درباره هژمونی آمریکا ابهام عمیقی وجود داشت. بیتردید اروپای غربی ـ از روی بیمیلی ـ برتری آمریکا را پذیرفت زیرا آمریکا از کشورهای اروپایی در برابر تهدید شوروی حمایت کرده بود. با وجود این، در نبود یک قطب قدرت موازنه خصومتآمیز در جهان تکقطبی امروز، خطر بیشتری وجود دارد که دیگران ـ حتی متحدان قبلی آمریکا ـ هژمونی آمریکا را تهدیدی بزرگتر از فزونخواهی آن در دوران جنگ سرد تلقی کنند.
این احتمال که قدرتهای بزرگ اوراسیا ممکن است دست به تشکیل موازنه منطقه بزنند، بیشتر از آنکه یک استدلال هژمونیک برای آمریکا باشد، یک استدلال قوی برای راهبرد موازنه غیرساحلی است. به سخنی دیگر، آمریکا به عنوان یک موازنه غیرساحلی در جهان چندقطبی میتواند از قدرت نظامیاش در اوراسیا دست بکشد زیرا قدرتهای منطقهای توجه استراتژیک خود را عمدتا بر تهدیدات امنیتی متمرکز خواهند کرد؛ تهدیداتی که همسایگان آنها به وجود آوردهاند، نه آمریکا. اگرچه آمریکا میتواند موضع قدرت نسبیاش را با بیرون ماندن از این منطقه تقویت کند، رقابتهای امنیتی، مواضع قدرت نسبی قدرتهای بزرگ اوراسیا را تضعیف خواهند کرد.
نتیجهگیری
از زمان پایان جنگ سرد، بیشتر استراتژیستهای بزرگ آمریکا بر این باور بودهاند که هژمونی آمریکا استثناست و از این رو، آمریکا باید نگران تشکیل موازنه ضدهژمونیک دولتهای دیگر در برابر خودش باشد. نخست، براساس نظریه ثبات هژمونیک و موازنه تهدید، برخی استادان استدلال کردهاند که دولتهای دیگر آمریکا را بهسان یک هژمون خیرخواه و غیرتهدیدآمیز تلقی میکنند. در ثانی، بعضی استادان ادعا میکنند که آمریکا به لحاظ استراتژیک از خطر موازنه ضدهژمونیک در امنیت قرار دارد، زیرا قدرت اقتصادی و نظامی فراگیر و همهجانبهاش باعث میشود تشکیل موازنه در برابر آمریکا برای دیگران غیرممکن شود. با وجود این، مورد استثناگرایی آمریکا ضعیف است. به طور مسلم، براساس پیشبینی نظریه موازنه قوای والتز، تکقطبی مقاومت نمیکند. تاکنون هیچ قدرت بزرگ جدیدی ظهور نکرده تا در برابر موازنه سخت آمریکا برابری کند. این امر منجر شده است تا حامیان برتری و سلطهگری آمریکا به این نتیجه برسند که هیچ موازنهای در برابر آمریکا وجود نداشتهاست. با این حال، تمرکز حامیان برتری آمریکا بر شکست قدرتهای بزرگ جدید برای ظهور و نبود موازنه سخت و به ویژه مهار افسار توسط دولتهای بزرگ لایه دوم ـ که در نهایت میتواند منجر به پایان تکقطبی شود ـ توجه عموم را از اشکال دیگر رفتار منحرف میسازد. تکقطبی بودن، بنیان هژمونی آمریکاست و اگر پایان یابد، برتری و سلطهگری آمریکا نیز پایان خواهد یافت.
هژمونی آمریکا نمیتواند تا ابد جاری باشد و ادامه یابد؛ حتی قویترین حامیان برتری آمریکا این ترس ناگفته را پنهان میکنند که هژمونی آمریکا باعث تحریک یک نوع واکنش ژئوپلیتیک خواهد بود. البته آنها بر این باورند که این امر نمیتواند روی بدهد یا حداقل نمیتواند در بلندمدت روی دهد. در واقع، اگرچه تاکنون یک موازنه ژئوپلیتیک جدید ظهور نکردهاست، شواهد چشمگیری وجود دارد که دولتهای دیگر در حال تشکیل موازنه علیه آمریکا هستند؛ به ویژه موازنه سخت. نگرانیهای آمریکا از ظهور قدرت بزرگ چین بازتاب و نشاندهنده ترس واشنگتن از الزامات نظامی و اقتصادی ظهور چین است. شواهد دیگر نشان میدهد (حداقل برخی اقدامات) که نظام بینالملل برخلاف انتظار حامیان برتری آمریکا به توزیع چندقطبی قدرت نزدیک میشود. شورای اطلاعات ملی آمریکا در تحقیق مربوط به تحولات بینالمللی تا سال 2020 در گزارشی با عنوان «برنامهریزی برای آینده جهان» خاطرنشان میسازد که ظهور احتمالی چین و هند به عنوان بازیگران جهانی بزرگ جدید ـ همانند ظهور آلمان در قرن نوزدهم و آمریکا در اوایل قرن بیستم ـ چشمانداز ژئوپلیتیک را متحول خواهد کرد و احتمالا تاثیرات بالقوه 2 قرن پیش را خواهد داشت. زمانی که مفسران به دهه 1900 میلادی به عنوان قرن آمریکایی اشاره میکنند در اوایل قرن بیست و یکم نیز ممکن است ـ زمانی که جهان توسط چین و هند رهبری شود ـ همان وضعیت پیش بیاید.
همچنین، بررسی جدید که گروه ارزیابی استراتژیک انجام داد، نشان میدهد که تا سال 2010 چین و اتحادیه اروپا میتوانند هر کدام همانند آمریکا ابرقدرت باشند. ترسیم کردن روندهای جاری چندین هفته برای آینده مشکلاتی در پی دارد (نه حداقل به خاطر مشکل تبدیل قدرت اقتصادی به قدرت نظامی مؤثر) اما اگر این شکاف موجود در توزیع قدرت نسبی ادامه یابد، قطبهای جدید قدرت در نظام بینالملل احتمالا در دهه آینده یا 2 دهه بعد ظهور خواهند کرد.
آینده هژمونی آمریکا مبتنی بر پرسشهای زمان و هزینه است. تا چه زمانی آمریکا میتواند موضع تکقطبی خودش را حفظ کند؟ آیا سود و منافع تکقطبی بودن دائمی آن بر هزینهاش میچربد؟ در سال 1993 من خاطرنشان ساختم که تا سال 2010، تکقطبی بودن منجر به چندقطبی خواهد شد. در مقابل، در سال 1999، ویلیام ولفورث تصریح کرد: «اگر واشنگتن از کارت قرمز استفاده کند، [هژمونی آمریکا] ممکن است دو قطبی مدتها طول بکشد». دوران دوقطبی پس از جنگ جهانی دوم 45 سال طول کشید. براساس محاسبات ولفورث، فزونخواهی آمریکا میتواند تا سال 2030 ادامه یابد. تفاوت در این 2 پیشبینی تنها 20 سال بود. 2 دهه مکن است زمان زیادی باشد اما واقعیت این است که زمان زیادی هم نیست؛ به ویژه برای استراتژیستهایی که به فراسوی حوادث و رویدادهای جاری مینگرند و در این خصوص به تأمل میپردازند که چگونه منافع دولتها با تغییر محاسبات قدرت در طولانی مدت متأثر خواهند بود. 2 نمونه تاریخی نشان میدهد که تا چه میزان میتوان در 20 سال آینده به لحاظ ژئوپلیتیک تغییراتی را شاهد بود. در سالهای 20ـ1918 آلمان شکست خورد و با پیمان ورسای بند بر دست و پای آن بستند؛ با این حال، در تابستان 1940 بر قاره اروپا مسلط شد. در سال 1896، بریتانیای کبیر پس از دوران انزواگرایی به عنوان قدرت جهانی برتر پذیرفته شد. 20 سال بعد، ظهور آلمان آمریکا و قدرت ژاپن جایگاه جهانی بریتانیا را از بین برد و انگلیس مجبور شد یک تغییر اساسی در راهبرد کلانش انجام بدهد؛ از جمله تنشزدایی با فرانسه و به دنبال آن «تعهد قارهای» که لندن را وارد جنگ جهانی اول کرد. جدا از منزوی بریتانیا، این کشور در وحشت جنگ خندقی گرفتار آمد و سربازاناش در جولای 1916 در تهاجم عجیبی قربانی شدند. تغییر در سرنوشت ژئوپلیتیک بریتانیا بین سالهای 1896 و 1916 یادآور این است که موضع برتری دولت در سیاست بینالملل میتواند با حوادث غیرمترقبهای به سرعت از بین برود.
آمریکا از هیچ امتیاز بخشودگی و معافیت از سرنوشت هژمونهای گذشته بهرهمند نیست. حامیان برتری آمریکا تشکیل موازنه (استراتژی کلانی که تک تک دولتها دنبال میکنند) را با کسب موازنه در نظام بینالملل (توزیع کم و بیش برابر قدرت در میان قدرتهای بزرگ) ادغام میکنند. اینکه تلاشهای موازنه دیگران تاکنون موازنه قدرت را ایجاد نکرده، باعث نمیشود که آنها تلاش نکنند هژمونی آمریکا را تعدیل کنند؛ اگرچه این تلاشهای برقراری موازنه نیازمند زمان است تا میوه و ثمره خود را نشان بدهد. از این رو، برخلاف پیشبینی من در سال 1993، آمریکا احتمالا تا اوایل سال 2010 توسط رقبای قدرت بزرگ به چالش کشیده نخواهد شد، اما جای تردید است که هژمونی آمریکا تا سال 2030 ادامه بیابد؛ درست همانطوری که ولفورث در سال 1999 پیشبینی کرد. از این رو پرسش اصلی فراروی استراتژیستهای آمریکایی این است که آیا آمریکا باید حداقل در بهترین حالت خوشبینی تا 2 دهه دیگر بر تکقطبیاش متکی باشد یا باید استراتژی کلان هژمونیکاش را به خاطر موازنه غیرساحلی کنار بگذارد؟
2 تعبیر از موازنه غیرساحلی وجود دارد که آمریکا میتواند هر کدام را انتخاب کند؛ چندجانبهگرایی یا یکجانبهگرایی. آمریکا به عنوان یک موازنه غیرساحلی چندجانبهگرایی از یک طرف به «متحدانش اطمینان خواهد داد که از قدرتش توام با عقلانیت و محدودیت استفاده خواهد کرد» و از طرف دیگر ترسی را که از ابرقدرتیاش در دولتهای دیگر ایجاد شده کاهش خواهد داد». موازنه غیرساحلی چندجانبهگرایی به خاطر 4 دلیل مشکلدار است؛ نخست به لحاظ درونی ناسازگار است زیرا اهداف دوگانهاش که از سویی برتری آمریکا را حفظ کند و از سوی دیگر دیگران را مطمئن سازد که از قدرت آمریکا واهمهای به دل راه ندهند، ناسازگاری دارند. دوم، ایدهای که آمریکا باید قدرتش را همسو با دیگران اعمال کند، برخلاف واقعیتهای بنیادین در سیاست بینالملل است.
سوم، حتی اگر آمریکا بتواند به متحدانش تضمینی دوباره بدهد که از قدرتش عاقلانه استفاده خواهد کرد، تواناییاش برای دادن تضمین دوباره به متخاصمین بالقوه ـ از جمله چین و روسیه ـ هنوز هم جای تردید دارد. در نهایت، موازنه غیرساحلی چندجانبهگرایی را میتوان به طور منصفانه به مثابه راهبرد جایگزین برای حفظ هژمونی آمریکا نگریست تا راهبردی به عنوان سیاستگذاری تحدید.
در اصل، موازنه غیرساحلی چندجانبهگرایی، مشکل هژمونی آمریکا را مورد توجه قرار نمیدهد؛ مشکلی که یکجانبهگرایی آمریکا به بار آورده است. مشکل واقعی، این است که آمریکا اغلب غیرعاقلانه عمل میکند. برای مثال در عراق احمقانه عمل کرد. اگرچه برخی تحلیلگران، دولت جورج دبلیو بوش را به خاطر مشکل هژمونی آمریکا به باد سرزنش میگیرند اما واقعیتها بهگونهای دیگر است. نگرانیها از قدرت لجام گسیخته آمریکا در جهان تکقطبی، نخست همزمان با فروپاشی شوروی سابق بروز کرد و در وره دولت کلینتون بود که مقامات آمریکایی پذیرفتند که آمریکا یک مشکل هژمونی داشته است.
آمریکا یک مشکل هژمونی دارد زیرا دارای قدرت هژمونیک است. آمریکا برای کاهش ترس از قدرتش باید کاهش در قدرت سخت نسبیاش را با انتخاب یک راهبرد موازنهای غیرساحلی ـ که به ظهور قدرتهای بزرگ جدید کمک کند ـ بپذیرد. همچنین باید افسار خود را در گستره جاهطلبیهای افراطیاش برای شکل دادن به نظام بینالملل و هماهنگ با ایدئولوژی ویلسونی مهار کند. آمریکا برای امن شدن نیازی به هژمون بودن فرامنطقهای ندارد. عطش آمریکا برای هژمونی، بیشتر از مفهوم آرمانی از امنیت ـ برگرفته از معیارهای سنتی راهبرد کلان قدرت بزرگ ـ نشأت میگیرد؛ به عبارت دیگر، توزیع قدرت در نظام بینالمللی و جغرافیایی. از این رو، آمریکا برای کاهش نگرانیهای دیگران از قدرتش باید دست به تمرین خویشتنداری بزند (که متفاوت از انتخاب برای تحدید توسط دیگران با اتخاذ یک رهیافت چند جانبه برای استراتژی کلانش است). کمتر احتمال دارد آمریکایی که برای مهار خودش عقلانیت و خردمندی داشته باشد، قبل از آنکه به لحاظ هژمونی دوباره توسعه یابد، واهمهای به دل راه بدهد.
اگر آمریکا در انتخاب راهبرد موازنه غیرساحلی مبتنی بر چندقطبی و خویشتنداری ایدئولوژیک و نظامی شکست بخورد، احتمالا در نقطهای مجبور به حمایت از برتری و سلطهاش میشود که بهطور بالقوه راهبرد خطرناکی است. حفظ هژمونی آمریکا بازیای است که دیگر به زحتمش نمیارزد؛ بهویژه که برتری آمریکا ممکن است هنوز در مراحل اولیه زوال و نابودی باشد. در این نکته تناقضی وجود دارد؛ از سویی تلاش آمریکا برای حفظ و تداوم برتریاش با تحریک تلاشهای شدید بیشتر قدرتهای دیگر برای تشکیل موازنه در برابر آمریکا ادامه مییابد و از سوی دیگر، این برتری آمریکا با گسترش امپراتوریاش و درگیری در جنگهای غیرضروری از بین خواهد رفت. آمریکا به جای پذیرفتن این ریسکها، باید به لحاظ استراتژیک از قدرت خود بکاهد و در مزایا و برتریهای متعلق به قدرتهای بزرگ جزیرهای در نظامهای چندقطبی سرمایهگذاری کند. در واقع، موازنه غیرساحلی یکجانبهگرایی، راهبرد کلان آینده آمریکاست.