آندره فونتن ـ نویسنده شهیر فرانسوی و ستوننویس روزنامه لوموند به مدت 25 سال ـ در کتابی با عنوان «یک بستر و دو رؤیا» به تبیینی واقعبینانه و تحلیلی دقیق از مهمترین تحولات روندهای دوران جنگ سرد 2 ابرقدرت پیشین پرداخته و با استفاده از یک ضربالمثل چینی، چنین نتیجهگیری میکند که «غولها (منظور امپریالیسم آمریکا و کمونیسم شوروی) گرچه در یک بستر میخوابند ولی رؤیاهای متفاوتی میبینند». وی در همین کتاب ـ که عمدتا متمرکز و معطوف به اقدامات و تحریکات 2 ابرقدرت جهت بسترسازی و رؤیاپردازی برای سلطه بر جهان در صحنه عمل و نظر است ـ فصل مبسوطی را به سیاست خارجی فرانسه در این دوران اختصاص میدهد؛ فصلی که فونتن نام آن را «مزاحم دنیا» گذاشت!
تمسک این نویسنده فرانسوی به استعاره «مزاحم دنیا»، اشاره به مجموعهای از رفتارها و فعل و انفعالات در صحنه سیاست خارجی فرانسه بود که در دوره پس از جنگ جهانی دوم و مشخصا از نیمه دوم دهه 1950 میلادی آغاز شد و نقطه اوج آن در دهه 1960 و دوره ریاست جمهوری قهرمان ملی فرانسه ـ یعنی ژنرال دوگل ـ قرار داشت. رویکرد و رفتار نظام سیاسی فرانسه به رهبری دوگل در این دوره، تبدیل به یک مکتب فلسفه سیاسی خاص به نام «گلیسم» شد که تاکنون نیز در قالب یک حزب و جریان سیاسی قدرتمند و تاثیرگذار در جامعه و سیاست این کشور، به ایفای نقش پرداخته است. هسته مرکزی و نقطه کانونی تفکر و اندیشه گلیسم بر «تاکید شووینیستی بر ملت و ملیت فرانسوی و تلاش برای احیا و ارتقای موقعیت برتر فرانسه در صحنه جهانی از طریق رقابت با 2 ابرقدرت» استوار بوده و هر چند به مرور زمان با تغییر و تحولات کیفی در نظام بینالملل و فروپاشی نظام دوقطبی و پایان جنگ سرد، این تفکر نیز دچار دگردیسی شد اما جوهره این تفکر تاکنون پایدار ماندهاست. فرانسه که انتظار میرفت به عنوان عضو شکست خورده جبهه ائتلافی غرب در جنگ جهانی دوم، سیاست انطباقی تمامعیاری را با بلوک غرب به رهبری آمریکا از خود نشان دهد و در بلوکبندی قدرت در جبهه غرب و نهادهای سیاسی امنیتی آن ـ از جمله ناتو ـ قرار داشت، بیشتری اصطکاک و رقابتها را نه با اتحاد جماهیر شوروی که با ایالات متحده آمریکا داشت. بنابراین از دید واشنگتن، ساز ناهمساز فرانسه با مجموعه غرب کوک نبود و رفتارهای فرانسه و تکروی این کشور مضر و مخل ائتلاف غرب در مقابل بلوک شرق تلقی میشد و بدین سبب این کشور توسط آمریکاییها «مزاحم دنیا» لقب گرفت.
جنگ فرانسه به همراه انگلیس و اسرائیل با مصر در سال 1958 بر سر ملی شدن کانال سوئز بهر غم مخالفت آمریکا با آن و اتخاذ سیاست نگاه به شرق و همزیستی با اتحاد جماهیر شوروی برخلاف روند تشدید جنگ سرد در پی بحران موشکی کوبا و نقش مستقیم فرانسه در اشاعه توانمندی هستهای به کشورهای اسرائیل، آفریقای جنوبی و عراق در سالهای دهه 1960 و 1970، از جمله موارد تزاحم و اصطکاک فرانسه و آمریکا در این دوران محسوب میشود. با وجود این، اوج تنش و اختلاف 2 کشور، بر سر سیاستهای نظامی و نحوه مدیریت سازمان پیمان آتلانتیک شمالی بروز و ظهور یافت که نهایتا منجر به خروج فرانسه از شاخه نظامی ناتو اعلام سیاست هستهای مستقل توسط پاریس در سال 1967 شد. این همه در دوره حاکمیت مطلق گلیستها به رهبری ژنرال دوگل در فرانسه رخ داد و در حالی انسجام و یکپارچگی بلوک غرب را به مخاطره انداخت که تنش میان 2 ابرقدرت به اوج خود رسیده بود و آمریکا و شوروی، مستقیما درگیری منازعات و بحرانهای منطقهای از جمله در منازعه خاورمیانه و جنگ ویتنام بودند. ولی در نقطه مقابل، جهان کمونیسم و ابرقدرت شوروی در اوج اقتدار و انسجام خود بودند.
این رقابت و زورآزمایی میان فرانسه و آمریکا در عصر طلایی گلیستها در درون بلوک غرب و در نظام بینالمللی، با شدت و ضعفها و فراز و فرودهایی در طول 40 سال اخیر تداوم داشته و دو کشور بهرغم اتحاد استراتژیک، درگیر رقابتهای سیاسی، اقتصادی، تکنولوژیک و حتی امنیتی بودهاند. این در حالی است که برخی محققین معتقدند به دلیل اشتراکات فرهنگی، اندیشهای و تاریخی میان 2 ملت فرانسه و آمریکا، کشور فرانسه بیش از هر کشور اروپایی دیگری ـ حتی انگلیس ـ ظرفیت و امکان همپیمانی با آمریکا را داراست. گفته میشود توماس جفرسون ـ رئیسجمهوری آمریکا ـ که در فاصله سالهای 1784ـ1789 سفیر آمریکا در پاریس بوده و از نزدیک وقایع منجر به انقلاب فرانسه را مشاهده و تجربه کرده است، این کشور را به عنوان انتخاب اول (پس از موطن خود) برای اقلامت و زندگی برگزیده بود و علت آن را الهامبخش بودن انقلاب فرانسه برای آرمان مهاجران آمریکایی جهت رهایی از یوغ استعمار بریتانیا و همچنین تاثیر شگرفت این انقلاب بر تحولات سیاسی و فکری اواخر قرن 18 در آمریکا میداند. چارلز کوپچان ـ استاد دانشگاه جورج تاون و مدیر مطالعات اروپایی شورای روابط خارجی آمریکا ـ نیز با اشاره به روابط تاریخی دو کشور گفته است: «ایالات متحده و فرانسه باید نزدیکترین همپیمانان باشند و در حقیقت، در گذشته این چنین نیز بوده است. دو کشور از دیدگاه آنچه ملت توصیف میشود، به هم شباهت دارند... آنها خود را بنیانگذاران مردمسالاری لیبرال میدانند». وی معتقد است بخشی از روابط سرد و حتی «روابط رقابتجویانه صریح» این دو کشور به این خاطر است که آنان بر سر جایگاه رهبری به اصطلاح دنیای آزاد با یکدیگر رقیب بودهاند. کوپچان گفتهاست شارل دوگل همپیمان آمریکا در جنگ جهانی دوم بود ولی بهرغم این همپیمانی، دوگل با پافشاری و تاکید بیش از حد بر ملیگرایی و منافع ملی فرانسه، مبتکر به چالش کشیدن آمریکا در دوره پس از جنگ بود؛ به گونهای که از آن زمان تاکنون این دو اغلب به «بازی کودکانه چشم و همچشمی» مشغول بودهاند؛ به طوری که حتی اگر اشتراک منافعی هم داشتهاند، این بیاعتمادی و بدگمانی مانع از همکاری آنها میشد.
حال سؤال اساسی این است که آیا روی کار آمدن نیکلا سارکوزی به عنوان رئیسجمهور فرانسه ـ که خود متعتقل به همان جریان و مکتب گلیستی است ـ تحولی را در این نگرش 50 ساله فرانسه در قبال اروپا و آمریکا به وجود آورده است؟ برای پاسخ به این پرسش، لازم است ابتدا به بررسی 2 جریان قدرتمند «کانتیننتال» و «آتلانتیکگرایی» در اروپای پس از جنگ جهانی دوم بپردازیم.
گرایش کانتیننتال یا آتلانتیکی
با پایان جنگ جهانی دوم و به واسطه نقش و حضور تعیینکننده ایالات متحده آمریکا در خاتمه بخشیدن به این جنگ، سرنوشت و حیات سیاسی، امنیتی، اقتصادی و حتی اجتماعی اروپا بهگونهای چشمگیر و برجسته با این کشور عجین شد و سطح تعامل و تضارب میان دو سوی آتلانتیک به شکل بیسابقهای ارتقا یافت و این دو قاره به بخش جداییناپذیری از مجموعه غرب تبدیل شدند و شدیدا سرشت و سرنوشت اروپا و آمریکا در هم تنیده و به هم پیوسته شد. از دل این تحول تاریخی و بنیادین، 2 جریان فکری و سیاسی قدرتمند شکل گرفت که در تمام دوران 60 ساله اخیر، به 2 رویکرد غالب در میان رهبران، جوامع، احزاب و جریانات سیاسی و حتی رسانههای اروپا تبدیل شد. این دو گرایش و رویکرد، به اصطلاح گرایش اروپامحور و اروپاگرا (کانتیننتال) و گرایش آمریکاگرا و معتقد به اتحاد دو سوی اقیانوس (آتلانتیکی) هستند. برای شناخت بهتر این دو مفهوم و اهمیتی که در تحلیل مناسبات اروپا و آمریکا و نهایتا درک چرایی سیاست خارجی جدید فرانسه در دوره سارکوزی دارد، اشاره به ریشهها و مبانی این دو مفهوم مناسب است.
از زمان کشف قاره آمریکا در سال 1492 میلادی توسط کریستف کلمب پرتغال، مراودات و مبادلات انسانی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، نظامی و در یک کلام تمدنی میان دو سوی آتلانتیک به تدریج شکل گرفت و مفهومی نوین تحت عنوان «مناسبات یوروآتلانتیک» وارد ادبیات سیاسی جهان شد. بیتردید به دلایل متعدد، مناسبات دو سوی آتلانتیک میان اروپا و آمریکا، مناسباتی منحصر به فرد و نمونه در قیاس با سطح و کیفیت تعامل میان دیگر حوزههای جغرافیایی است که دامنه تأثیرات آن منحصر و محدود به 2 حوزه اروپا و آمریکا نشده بلکه روابط ترانس آتلانتیکی، شکلدهنده تمدن نوین غرب و بخش مهمی از تاریخ معاصر جهان است.
شاید هیچ رابطهای میان 2 کشور یا 2 حوزه جغرافیایی را در طول تاریخ نتوان یافت که به اندازه مناسبات دو سوی آتلانتیک میان اروپا و آمریکا، واجد موارد اشتراک و موضوعات مشترک باشد. قلمروهایی همچون حوزه مشترک تمدنی، سیاست خارجی و امنیتی مشابه و نزدیک به هم، مناسبات و مراودات بسیار عظیم و گسترده اقتصادی ـ تجاری، علمی ـ تکنولوژیک و اجتماعی ـ فرهنگی و پیوستگی جغرافیایی و همبستگی تاریخی، از جمله مهمترین حوزههایی است که اشتراکات و موارد مشترک فیمابین دو سوی آتلانتیک دور آن بیبدیل یا کم نظیر است؛ حتی برخی اندیشهورزان سیاسی چنان نسبت وثیقی میان اروپا و آمریکا قائلاند که در مقام تمثیل، امپریالیسم آمریکایی را دنباله تمدن اروپایی میدانند؛ همانگونه که امپراتوری روم باستان دنباله تمدن غنی یونانی بود. حال اگر این جمله گرانسنگ اشپینگلر ـ تاریخشناس بزرگ معاصر ـ را که «فرهنگهای غنی در اوج خود، به خلق تمدنی بزرگ میانجامند و تمدنها در اوج خود باعث مرگ فرهنگها میشوند» در خصوص رابطه تمدنی اروپا و آمریکا به سنگ محک بزنیم، به نتایج تاملانگیز و عبرتآموزی میرسیم.
مناسبات دو سوی آتلانتیک در طول تاریخ و گستره جغرافیا، در بسیاری زمینهها واجد صفت «ترین» است؛ بیشترین مبادلات و نقل و انتقال انسانی در طول تاریخ، بیشتری حجم سرمایهگذاری و تجارت، بالاترین میزان ارتباطات (اینترنتی، هوایی، دریایی، تلفنی و ...) با وجود این بزرگترین غارتگران و استغمارگران قاره جدید یعنی قاره آمریکا ـ اروپاییان بودند (انگلیس، فرانسه، اسپانیا)، بزرگترین جنگهای عالمگیر در قاره اروپا و با حضور آمریکا شکل گرفته و بیشترین رقابت در عرصه تجاری میان اروپا و آمریکا به چشم میخورد. اما شاید بتوان بزرگترین تفاوت و تمایز میان دو سوی آتلانتیک را در یکپارچگی هویتی کشور آمریکا به عنوان کشوری واحد و نبود هویتی واحد و یکپارچه در قاره اروپا دانست. در واقع، وجود طیف وسیعی از کشورهای کوچک و بزرگ، قوی و ضعیف، آتلانتیکی یا اروپاگرا، دارای پیشه تاریخی سراسر مخاصمهآلود و دارای زبانها، قومیتها و مذاهب مختلف در میان کشورهای اروپایی، از مهمترنی زمینهها و دلایل وجود تمایزات و تفاوتهای دو سوی آتلانتیک است. مناسبات دو سوی آتلانتیک با پیشینهای 5 قرنی، به مدت 50 سال الگویی منحصر به فرد از تعامل درون تمدن غرب را ارائه کرد که تاثیرات و تبعات بسیار وسیع و فراگیری در سراسر جهان و مناسبات بینالمللی و نظام جهانی (سیاست بینالمللی، اقتصاد و تجارت جهانی و اتحاد نظامی در قالب ناتو) به دنبال داشت. فروپاشی شوروی و بلوک شرق سابق و پایان نظام دوقطبی مبتنی بر جنگ سرد و ابرقدرت، تاثیر شگرفی بر مفاهیم و مناسبات قدرت در دور سوی آتلانتیک بر جای گذارده و بنیان آن را دچار تزلزل جدی کردهاست. بزرگترین چالش فراروی دنیای غرب، بازتعریف مجدد مناسبات فراآتلانتیکی، رفع موانع و پر کردن شکافهای موجود در این مناسبات است.
از جمله مهمترین چالشهای قرن 21، تنظیم روابط فراآتلانتیکی است. مناسبات عمیق و گسترده اروپا و آمریکا به دلیل قرار گرفتن در یک حوزه مشترک ارزشی، فرهنگی و تمدنی، به ظاهر در عرصههای مختلف از استحکام و چشماندازی خللناپذیر برخوردار است؛ هرچند در دوران پس از جنگ سرد و با بروز تحولات بزرگ در 15 سال اخیر از جمله واقعه 11 سپتامبر، روی کار آمدن نومحافظهکاران در آمریکا، اشغال عراق و بحرانهای قبل و بعد از آن در مناسبات دنیای غرب و سرانجام تشدید و تقویت روند همگرایی در اروپا،بنیان به ظاهر مستحکم مناسبات فراآتلانتیکی دچار تزلزل شده است. اروپا در قرن بیست و یکم همزمان 2 رویکرد متمایز با ویژگی «همکاری و رقابت براساس منافع حیاتی و ارزشهای مشترک» را در رابطه با آمریکا در پیش خواهد گرفت این راهکار، حضور مستقل اتحادیه در صحنه بینالمللی را هدف قرار داده و توسط اکثریت اعضای کنونی و آتی اتحادیه و نهادهای اتحادیه اروپایی پشتیبانی میشود. ایجاد هماهنگی عمیق بین دو سوی آتلانتیک در موضوعات حساس استراتژیک واجد منافع مشترک، از مهمترین چالشهای فراروی اروپا و آمریکا در دهه اول قرن جاری و پس از آن است.
به منظور کسب برداشت صحیحتری از ماهیت مناسبات اروپا و آمریکا و مختصات و شاخصهای 2 جریان عمده اروپاگرایی و آتلانتیکگرایی، جدول صفحه قبل در قالب موارد اشتراک و اختلاف این دو گرایش طراحی شده است:
سیاست خارجی فرانسه در عصر سارکوزی:
حرکت به سوی آتلانتیکگرایی
نقد سیاست خارجی کشورها، در فاصله کمی پس از روی کار آمدن دولتهایشان، قدرت شتابزده و غیرعلمی تلقی میشود؛ با وجود این، رسانهها و افکار عمومی مردم ـ به ویژه در غرب ـ توجه خاصی به «100 روز نخست» شروع به کار دولتها از خود نشان میدهند و معمولا دولتمردان و رهبران نیز در آغازین ایام دوران مسئولیت و ریاست، حداکثر تلاش خود را برای عرضه ابتکارات و توانمندیهایشان در عرصه مدیریت کشور، در هر 2 سطح سیاست داخلی و خارجی، به نمایش میگذارند. به هر تقدیر، حدود 6 ماه از زمان پیروزی و روی کار آمدن نیکلا سارکوزی به عنوان بیست و سومین رئیسجمهور فرانسه و ششمین رئیس کشور در دوره جمهوری پنجم فرانسه میگذرد و این مدت (گرچه نه به قدر کافی) زمان کمی برای شناسایی خطوط اصلی و رویکرد کلان سیاست خارجی فرانسه در عصر سارکوزی نیست. آنچه در این مدت کوتاه میتوان دریافت و استنباط کرد، مؤید این نکته است که «چشمها را باید شست و فرانسهای دیگر باید دید؛ چراکه کشتیبان را سیاستی دیگر افتاده است !» به عبارت روشنتر، میتوان ادعا کرد که با روی کار آمدن سارکوزی فرانسه تازه از قرن بیستم و الزامات و شرایط خاص دوران پس از جنگ جهانی دوم خارج و وارد قرن بیست و یکم شده است. بنابراین تاریخ معاصر فرانسه را میتوان به 2 دوره «عصر سارکوزی» و «عصر ماقبل سارکوزی» تقسیمبندی کرد. آنچه مسلم است اینکه پایههای سیاست خارجی فرانسه در دوره پس از جنگ جهانی دوم بر راهبرد و رویکرد کلان کانتیننتال یا اروپامحور در مقابل آتلانتیکگرایی استوار بود. در واقع دغدغه اصلی کشورهای اروپایی عضو بلوک غرب در مقطع 50 ساله پس از جنگ جهانی دوم، انتخاب بین 2 رویکرد کانتیننتال و آتلانتیکی و از آن مهمتر و دشوارتر ایجاد توازن و تعادل میان این دو بود اکثر کشورهای مذکور در حالتی سیال و انفعالی میان این دو انتخاب قرار داشتند ولی 2 کشور فرانسه و انگلستان از ابتدا انتخاب استراتژیک خود را انجام دادند و بدین ترتیب اساس سیاست خارجی انگلستان بر اتحاد استراتژیک با آمریکا (آتلانتیکگرایی) استوار شده و در نقطه مقابل، فرانسه سیاستی مبتنی بر اروپامحوری (کانتیننتال) در پیش گرفت. البته سیاست این دو به مرور زمان و به فراخور شرایط داخلی، محیطی و بینالمللی دچار تغییر و تحولاتی شد ولی اساس آن تاکنون پابرجا و استوار باقی ماندهاست. نقطه کانونی و محور اصلی در هر دو رویکرد، «ایالات متحده آمریکا و تعیین نسبت خود با آن» است اما بسته به نوع نگرش و رویکرد نسبت به آمریکا، طیف وسیعی از موضوعات جهانی و منطقهای اعم از مفهوم امنیتی، ساختار نظام بینالملل، روابط با سایر قدرتهای جهانی و منطقهای، نحوه تعامل با بازیگران بینالمللی و نوع و شکل برخورد با بحرانهای منطقهای و جهانی، تحتالشعاع همین عنصر کلیدی ـ یعنی روابط با آمریکا ـ قرار میگرفت. بنابراین برای ارزیابی تحول در سیاست خارجی فرانسه در عصر سارکوزی، توجه و تمرکز بر رویکرد دولت جدید فرانسه نسبت به آمریکا، میتواند تا حد قابل توجهی روشنگر و راهگشا باشد. چارلز کوپچان ـ استاد دانشگاه جورج تان آمریکا ـ در این خصوص میگوید: «سارکوزی ممکن است (میتواند) رهبری باشد که دوران رقابت و چشم و همچشمی فرانسه و آمریکا را پایان بخشد و صفحه روابط دو کشور را ورق زند». وی بر این باور است که ظهور سارکوزی بر این روابط میان کشورهای دو سوی اقیانوس اطلس یک تحول مثبت است. هماکنون در قلب اروپا 2 رهبر (سارکوزی و مرکل) را میتوان نام برد که معتقد به همکاری سیاسی، اقتصادی و دفاعی میان اروپا و آمریکا هستند. سارکوزی خود اظهارنظر صریح و جالبی در خصوص آمریکا دارد که مؤید گرایش قوی آتلانتیکی وی است. وی در سفری به آمریکا در آوریل سال 2004 عنوان کرد: «بسیاری از فرانسویها مرا سارکوزی آمریکایی خطاب میکنند. این مسئله باعث غرور من است؛ چراکه من مرد عمل هستم و آنچه میگویم عملی میکنم. آری بسیاری از ارزشهای آمریکایی را میپذیرم.»
اظهاراتی از این دست از سوی سارکوزی قبل و بعد از ریاست جمهوری وی کم نیست وی در جایی خطاب به دولتمردان نومحافظهکار آمریکا گفته است: «ما به دوستان آمریکاییمان این پیام را میفرستیم که فرانسه تحت هر شرایطی در کنار آمریکا خواهد ماند.» این در حالی است که اسلاف وی همواره رویکردی انتقادی و رقابتجویانه در قبال آمریکا داشتند و ژاک شیراک صریحا از دکترین حمله پیشدستانه، شعار جنگ جهانی با ترور، راهبرد یکجانبهگرایی آمریکا و سمبل آن ـ یعنی حمله و اشغال عراق بدون مجوز سازمان ملل ـ انتقاد میکرد.
رویکرد جدید فرانسه نسبت به تعامل فعال با آن سوی آتلانتیک و تبدیل فرانسه به شریک استراتژیک آمریکا، وجه دیگری را نیز به همراه دارد و آن اتخاذ سیاستی انتقادی در قبال مسکو است. این در حالی است که ایجاد و اتخاذ سیاستی متعادل و متوازن از سوی فرانسه در قبال مسکو و واشنگتن به اصلی در سیاست خارجی این کشور در 60 سال اخیر بدل شده بود. ماجرای انتقادات صریح و زبان تند سارکوزی نسبت به روسیه در قضایای چچن، انرژی و حقوق بشر، نقل محافل مطبوعاتی و رسانهای در ماههای اخیر بوده است. وی در خلال تبلیغات انتخاباتی نیز برخورد خوبی با روسیه نداشت و تا حد امکان سعی داشت خود را از سیاستهای شیراک در قبال روسیه دور نگه دارد؛ آن هم در شرایطی که شیراک بزرگترین مدافع روسیه در اروپا و مبتکر تشکیل مثلث فرانسه ـ روسیه ـ آلمان بود؛ مثلثی که با روی کار آمدن سارکوزی در فرانسه و مرکل در آلمان فرو پاشید. سارکوزی در پاسخ به انتخاب متحد آینده فرانسه گفته بود: «اگر از من بپرسید که با توجه به سیاست روسیه در قبال چچن، به این کشور نزدیک خواهید شد یا آمریکا، من آمریکا را انتخاب خواهم کرد». نحوه برخورد صریح و انتقادآمیز فرانسه نسبت به روسیه، متقابلا واکنش روسها را به همراه داشت. مطبوعات روسیه با لحنی گزنده و غیردیپلماتیک به تمسخر سارکوزی پرداخته و نوشتند: «سارکوزی کفشهای پاشنه بلند میپوشد تا جثه کوتاهش را جبران کند». این کنایهای تند به فرانسه دوره سارکوزی است تا حد خود را نگاه دارد و وارد بازی غولها نشود.
سایت بیبیسی در تحلیلی، از روی کار آمدن سارکوزی در فرانسه و تاثیر آن بر سیاست خارجی این کشور نوشت: «به نظر میرسد سارکوزی درصدد است تا مناسبات فرانسه با جهان خارج را نه بر مبنای ایدههای روشنفکرانه ـ که در فرانسه به طور سنتی قوی و حاکم است ـ بلکه براساس واقعیات جهان امروز پایهگذاری کند. بر این مبنا، نخستین کشوری که ظاهرا سارکوزی در نظر دارد روابط کشورش را با آن بهبود بخشد، آمریکاست؛ کشوری که در اغلب سالهای پس از جنگ جهانی دوم، روابط نه چندان گرمی با فرانسه داشته و از همین رو سارکوزی در نطق پیروزی خود به صراحت تاکید کرد که آمریکا میتواند روی دوستی فرانسه حساب کند. تغییر در مناسبات فرانسه و آمریکا، به طور طبیعی بر نگرش دولت جدید فرانسه نسبت به طیف وسیعی از موضوعات از جمله خاورمیانه، تاثیر خواهد گذاشت».
رویکرد جدید آتلانتیکی فرانسه و نشانههای همکاریگرایانه نوگلیستهای فرانسوی با نومحافظهکاران آمریکایی ـ به ویژه در قبال موضوعات و مسائل خاورمیانه ـ را میتوان در همین مدت کوتاه 6 ماهه از زمان روی کار آمدن دولت سارکوزی، مشاهده کرد. در این میان مسئله سوریه، عراق، لبنان، مناقشه اسرائیل و فلسطین و موضوع ایران، مؤلفههایی از تقویت همراهی و همکاری پاریس و واشنگتن را به نمایش گذارده است. چنین است که سارکوزی به ساختارشکنی در دوستی با آمریکا و دگردیسی در دیپلماسی سنتی رهبران این کشور از دوگل تا شیراک متهم میشود.
در تحلیل این دگردیسی و تحول در رویکرد، نگرش و سیاست سنتی فرانسه در قبال آمریکا و تقویت چشمگیری آتلانتیکگرایی در میان رهبران جدید نوگلیست فرانسه، میتوان به طیف وسیعی، از خامی و بیتجربگی سارکوزی در سیاست خارجی و تعلق آن به طیف رهبران غیرسنتی فرانسه گرفته تا تغییر و تحول کیفی در ساختار و مناسبات نظام بینالملل در قرن بیست و یکم و الزامات ناشی از آن، اشاره کرد. اما آنچه مسلم است اینکه به زعم رهبران نوین فرانسه، در مقابله با چالشهای فراگیر جهانی و تهدیدات گسترده و پیچیده موجود، دیگر تکیه صرف بر توان ملی و تمرکز بر همرایی اروپایی کافی نیست و باید به جای رقابت و رویارویی با آمریکا در کنار آن قرار گرفت تا در این آشفتهبازار بینظمی بینالمللی و یارگیری قدرتهای بزرگ، از قافله رقابت برای کسب هرچه بیشتر منافع عقب نماند.