تاریخ انتشار : ۰۹ مهر ۱۳۸۷ - ۰۹:۱۵  ، 
شناسه خبر : ۳۶۵۷۴
کنفرانس صلح و استراتژی عادی‌سازی روابط اعراب و اسرائیل
سیدمحی‌الدین ساجدی زیر ذره‌بین: کنفرانس صلح خاورمیانه آخرین تلاش بوش برای حل مسئله اعراب و اسرائیل است. او در طول دوران ریاست‌جمهروی خود عملکردی ناموفق در حوزه سیاست خارجی بر جای گذاشته و به همین دلیل به شدت در تلاش است تا کنفرانس پاییزه خاورمیانه نتایجی ملموس و عینی برای سیاست خارجی آمریکا داشته باشد. از طرف دیگر به نظر می‌رسد مهم‌ترین هدف اجلاس صلح، عادی کردن روابط جهان عرب و اسرائیل باشد ولی به دلیل عدم محبوبیت در منطقه، چنین تلاش‌هایی نه‌تنها آمریکا را به اهداف خود نمی‌رساند بلکه موجب بروز احساسات ضدآمریکایی و ضداسرائیلی بیشتری در خاورمیانه خواهد شد.

چندی پیش در یکی از شبکه‌های خبری عربی، مصاحبه‌ای با مشاور سیاسی پادشاه مغرب را دیدم که وی در اثبات بیشنر و دورنگری (!) محمد پنجم ـ پادشاه قبلی ـ می‌گفت: «زمانی که او ولیعهد بود (50 سال پیش) و از طرف پدرش در جلسه اتحادیه عرب شرکت کرده بود، پیشنهاد داد که بهتر است دولت‌های عربی با «عضویت اسرائیل در اتحادیه عرب» موافقت کنند تا اسرائیل از حالت خصم به وضعیت یکی از دولت‌های دوست تبدیل شود و حالتی عادی به خود بگیرد.»

آن زمان هنوز اسرائیل به 10 سالگی هم نرسیده بود و مردم و دولت‌های عرب دستخوش تغییرات بودند ولی موجودیت اسرائیل را چندان پایدار نمی‌دیدند تا به عادی شدن آن در میان خود بیندیشند.

هر نوخاسته‌ای در عالم سیاست می‌داند که اسرائیل یک «استثنا» در منطقه خاورمیانه است با ویژگی‌های مربوط به خودش؛ دولت و موجودیتی که تنها برای کی قوم و نژاد پدید آمده و حضور دیگران را در خود برنمی‌تابد و برای همین است که بحث کوچاندن (ترانسفر) غیریهودیان از اسرائیل همیشه مطرح بوده و خواهد بود و رهبران اسرائیل اگر راجع به هر چیزی ناچار شوند روزی امتیازی بدهند، هیچ‌گاه با بازگشت آورگان فلسطینی به سرزمین آبا و اجدادی‌شان موافقت نمی‌کنند. همچنین اسرائیل هیچ سنخیت فرهنگی و اجتماعی با همسایگان خودش ندارد و اشتراک زبانی با محیط برایش فراهم نیست تا تبادل فرهنگ و افکار به راحتی صورت گیرد. بنیانگذاران اسرائیل، یهودیان نخبه غربی بودند که هنوز هم بازماندگان‌شان به گذشته سوسیالیستی اروپایی خود افتخار می‌کنند و خودشان هم معترفاند که نوعی تبعیض نژادی در اسرائیل در مورد یهودیان شرقی‌تبار اعمال می‌شود. چه رسد به اقلیت فلسطینی عرب‌تبار. این رهبران کشوری را پایه‌ریزی کردند که در عداد کشورها و دولت‌های غربی قرار دارد و از نظر اقتصادی و سیاسی هم با آنها مشابهت دارد. البته نمی‌توان منکر شد که همین تشابه با غرب سبب شده که برخی از نظام‌مندی‌ها هم در اسرائیل به حالتی عرفی و عمومی تبدیل شود و نظام پارلمانی و حزبی قوی‌ای در آن به وجود آید. یکی از علت‌های حمایت غربی‌ها از اسرائیل، همین نظام سیاسی و حزبی در کنار اقتصاد آزاد آن است که برای مردم در غرب مفهومی آشنا دارد.

به هر تقدیر، اسرائیل چون هنوز سنخیتی با محیط عربی و اسلامی پیرامون خود نیافته و همچنان «بیگانه» شمرده می‌شود و هم غاصب و هم اشغالگر، نمی‌تواند روابط عادی با دیگران برقرار کند و با اینکه حدود 30 سال است که با مصر صلح کرده نه توانسته رابطه عادی فرهنگی با مردم مصر برقرار کند و نه حتی توانسته صلح با دولت مصر را از حالت «سرد» خارج سازد و به مرحله تحرک و پویایی وارد کند.

به نظر می‌رسد آنچه در دستور کا رآمریکا و تا حدی همه دولت‌های غربی قرار دارد،‌عادی کردن اسرائیل در محیط خود باشد تا از حالت استثنا خارج شده و به «قاعده» تبدیل شود؛ یعنی نه تنها اسرائیل وضعیتی عادی در منطقه بیابد، بلکه در مرحله بالاتر به قاعده‌ای برای نظام‌های منطقه‌ای تبدیل شود و رهبری منطقه را به نوعی در دست بگیرد. اجلاس مادرید بزرگ‌ترین و مهم‌ترین گامی بود که آمریکا با همراهی دولت‌های غربی برای برقراری صلح در خاورمیانه برداشت.

دولت آمریکا در زمان ریاست‌جمهوری جورج بوش اول برای همراه کردن دولت‌های عربی با خودش در جنگ با صدام حسین و اخراج ارتش عراق از کویت، به این دولت‌ها ضمانت کتبی داد که حتما در راه برقراری صلح در خاورمیانه خواهد کوشید؛ و بدین ترتیب بود که اجلاس مادرید تشکیل شد و سپس مذاکرات دوجانبه بین اسرائیل و هر کدام از کشورهای سوریه، لبنان، اردن و فلسطین به راه افتاد. در کنار آن نیز کذاکرات چندجانبه‌ای آغاز شد که در آن دولت‌های اروپایی، ورسیه و ژاپن هم شرکت داشتند و هدف اصلی آن برطرف کردن موانع ارتباطی میان اسرائیل و دولت‌های عربی بود تا زمینه برای پیشبرد مذاکرات دوجانبه بیشتر فراهم آید. سوریه و لبنان از ادامه شرکت در نشست‌های چندجانبه خودداری ورزیدند و آن را عادی شدن رابطه با اسرائیل قبل از عقب‌نشینی اسرائیل از اراضی اشغالی عربی قلمداد کردند. همچنین در کنار این دو نوع مذاکره، چندین نشست اقتصادی نیز در دارالبیضای مغرب و پایتخت اردن برگزار شد تا بانک خاورمیانه جدیدی تشکیل شود که سرمایه مالی آن را دولت‌های ثروتمند عربی تأمین کنند و عقل اداری آن هم اسرائیلی باشد.

این تلاش‌ها در حالت جمعی راه به جایی نبرد، ولی زمینه را برای امضای قراردادهای اسلو میان اسرائیل و سازمان آزادیبخش فلسطین و اجرای طرح «ابتدا غزه و اریحا» و سپس قرارداد صلح «وادی عربه» میان اردن و اسرائیل مهیا ساخت و مذاکرات میان سوریه و اسرائیل نیز تا حد قابل ملاحظه‌ای پیش رفت. ولی به نتیجه نهایی نرسید؛ گرچه به «سابقه» و رویه‌ای ماندگار تبدیل شد.

سیاست نگاه به فلسطین و خاورمیانه در دوره ریاست جمهروی جورج بوش تغییری کلی یافت. وی به سلق خود ـ بی‌کلینتون ـ خرده می‌رفت که زیاده از حد به موضوع فلسطین پرداخته است و خاورمیانه را باید مشکلی وحد یا به هم پیوسته دید و نه جدا از هم. بدین ترتیب، خاورمیانه بزرگ و نوین و جدید و بزرگ‌تر و ... به اصطلاحات سیاسی افزوده شد. آمریکا ـ به ویژه بعد از حادثه 11سپتامبر ـ موضوع فلسطین را از اولویت‌های خود کنار گذاشت و حمله به افغانستان و سپس عراق به دلمشغولی اول مسئولان آمریکایی تبدیل شد. جورج بوش دوم البته بنیان نوینی را اعلام کرد و در طرح «نقشه راه» خود از کشور مستقل فلسطین سخن گفت و این طرح را به قطعنامه شورای امنیت تبدیل کرد و کمیته چهارجانبه‌ای (مرکب از آمریکا، روسیه، اتحادیه اروپا و سازمان ملل متحد) را پشتوانه اجرایی آن قرار داد. با این همه، بلندترین گامی که دولت وی در راه کاهش تنش در فلسطین برداشت، راه‌اندازی گذرگاه رفح میان مصر و غزه بود و نه چیز دیگر.

اینک تحلیل‌های مختلفی درباره انگیزه آمریکا در راه‌اندازی اجلاس صلح بین‌المللی در آناپولیس مطرح می‌شود و ابتدایی‌ترین آنها این است که دولت جورج بوش در هیچ‌کدام از اقداماتش در خاورمیانه موفق نبوده و باقی ماندن حزب‌الله و شکست اسرائیل در جنگ لبنان و ادامه بحران عراق و افزایش ناامنی و حضور طالبان در افغانستان، نمونه‌های بزرگی از شکست کلی دولت جورج بوش است. حال، جورج بوش سعی می‌کند در اواخر دوره ریاست‌جمهوری خود حداقل بتواند در پرونده فلسطین موفقیتی کسب کند؛ به ویژه که هم اسرائیل و هم ابومازن با مذاکرات مخالفتی ندارند و از متحدان و دوستان آمریکا شمرده می‌شوند و مهم‌تر اینکه اختلاف میان فلسطینیان در اوج خود است و بهترین موقعیت برای بهره‌گری و امتیازخواهی از آنان پدید آمده است. روشن است که هر نوع مذاکره به معنای کسب امتیاز برای اسرائیل است و این موضوع در جریان انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا برای حزب جمهوریخواه و جلب نظر لابی صهیونیستی در آمریکا مفید خواهد بود؛ خاصه که نظرسنجی‌ها همه نشان می‌دهد که احتمال پیروزی حزب جمهوریخواه در انتخابات آینده ضعیف است و نامزد این حزب بخت چندانی برای وارد شدن به کاخ سفید ندارد، مگر اینکه حادثه‌ای مهم روی دهد که امکان وقوعش در فلسطین بیشتر است.

البته هدف دیگری نیز برای توجیه اقدام دولت جورج بوش در راه‌اندازی اجلاس بین‌المللی صلح بیان می‌شود؛ اعلان رسمی و بین‌المللی تشکیل محوری جدید در خاورمیانه برای مقابله با ایران و خط‌مشی مقاومت. آمریکایی‌ها در طول یک سال گذشته عملا این محور را به راه انداخته و «جبهه اعتدال» را با شرکت 6 عضو شورای همکاری خلیج فارس و مصر و اردن و اسرائیل تشکیل داده‌اند. هنوز خبرهای مربوط به فروش 63 میلیارد دلار سلاح به اعضای این محور و تقویت «نظامی» آن در اذهان است و حال نوبت رسمیت یافتن جنبه «سیاسی» آن است و موضوع فلسطین تنها بهانه‌ای است برای گرد هم آوردن اعضای این محور و سازمان ملل متحد و دیگران. محور جدید نه دیگر با حماس و دولت غزه کاری خواهد داشت و نه از تنش‌زدایی در روابط با ایران استقبال می‌کند و نه دیگر مقاومت در لبنان را مقاومت کل جهان عرب می‌خواند.

با این حال، هدف مهم‌تر اجلاس پاییز، عادی کردن روابط میان جهان عرب و اسرائیل است. شرکت دادن عربستان سعودی در این اجلاس به معنای گشودن درهای خلیج فارس به روی اسرائیل است. در دهه گذشته و پس از عقد قراردادهای اسلو، چنین فرصتی برای اسرائیل پیش آمد و برخی اعضای شورای همکاری خلیج فارس همچون قطر و عمان، روابط بیشتر اقتصادی با اسرائیل برقرار کردند که به تدریج و بعد از آغاز انتفاضه مسجدالاقصی کمرنگ شد و اثر چندانی از آن باقی نماند. گرچه بارها ملاقات‌هایی میان مسئولان این‌گونه دولت‌ها با دولتیان اسرائیلی روی داده و می‌دهد، مانع اصلی، فقدان روابط میان سعودی و اسرائیل است. اخباری درباره روابط گرم برخی مسئولان سعودی با اسرائیلی‌ها، به ویژه بندر بن سلطان (دبیر پیشین شورای امنیت ملی سعودی)، در جریان حمله اسرائیل به لبنان در سال گذشته پخش شد که در سطح شایعات خبری باقی ماند. عربستان، به طور انکارناپذیری، نقش و جایگاه مهم اقتصادی و سیاسی و معنوی خود در منطقه و جهان اسلام را حفظ کرده ‌است. برقراری هر نوع ارتباط میان تل‌آویو و ریاض به حداقل مشابه‌سازی و استنساخ در بسیاری از کشورهای اسلامی خواهد انجامید. قرار است در اجلاس آناپولیس، 36 دولت (در کنار سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپا و گروه جی ـ 8) شرکت کنند که 15 تای آنها از دولت‌های اسلامی‌اند که شامل 12 دولت عربی می‌شوند.

با این همه، برخی تحلیل‌گران غربی عقیده دارند که آمریکا به چندین دلیل می‌کوشد که در بحران خاورمیانه نقشی امیدوارانه ایفا کند.

نخست اینکه ارتش اسرائیل شکست سختی در جنگ با لبنان متحمل شده و دیگر همچون گذشته مایه هراس در دل رهبران عرب نمی‌شود و کارایی پیشین خود را از دست داده و قدرت بازدارندگی آن به شدت لطمه دیده ‌است.

دوم اینکه لابی صهیونیستی در آمریکا هم اینک در معرض هجوم بی‌سابقه‌ای قرار دارد که با انتشار کتابی نوشته 3 استاد دانشگاه آمریکا راجع به این لابی در آمریکا شروع شد و با کتاب اخیر جیمی کارتر (فلسطین: صلح، نه تبعیض نژادی) ادامه یافت و برخی شخصیت‌های مهم آمریکایی هم آن را ادامه می‌دهند. این هجوم در حال گسترش است و به طور حتم در آینده به تضعیف لابی صهیونیستی و همچنین تضعیف کمک آمریکا به اسرائیل خواهد انجامید؛ به ویژه که لابی عربی در حال گسترش نفوذ خود د رآمریکاست. لابی صهیونیستی به شدت با صلح مخالف است ولی افکار عمومی در آمریکا بیشتر به سمت صلح در خاورمیانه تمایل دارد و تمایلات صلح‌خواهانه در اسرائیل نیز کم نیست.

سوم اینکه صلح بین فلسطینیان و اسرائیل، به عقیده این تحلیل‌گران، بساط را از زیر پای اسلامگرایان و مخصوصا شبکه القاعده می‌کشد و تأثیر مثبتی هم بر اوضاع عراق خواهد گذاشت و جایگاه آمریکا را در منطقه عربی و اسلامی بهبود می‌بخشد و از خطر تروریسم در داخل آمریکا یا بر ضد منافعش در سراسر جهان می‌کاهد.

چهارم اینکه جورج بوش دوم نمی‌خواهد که تاریخ از او به عنوان «مردم جنگ» یاد کند و می‌خواهد اثری هم چون «مرد صلح» از خود به جا بگذارد و همین امر به پیشبرد پرونده فلسطین و اسرائیل کمک می‌کند. این امر در مورد کاندولیزا رایس ـ وزیر خارجه آمریکا ـ هم صدق می‌کند که بسیار به حکم تاریخ درباره خود حساس است و ـ در عین حال ـ سرنوشت خود را به سرنوشت جورج بوش گره زده‌است. تاریخ همیشه به یاد خواهد داشت که واقعه 11 سپتامبر در زمان دبیری وی در شورای امنیت ملی آمریکا رخ داد. با اینکه رامسفلد و معاونانش از وزارت دفاع رفته‌اند و از نفوذ دیک چنی هم کاسته شده، جنگ‌های عراق و افغانستان سرنوشت مطلوبی نیافته است. همان‌گونه که بیل کلینتون سعی کرد در 3 ماه آخر دوره ریاست‌جمهوری‌اش برای فرار از رسوایی مونیکا لوینسکی صلحی میان فلسطینیان و اسرائیلی‌ها برقرار کند، جورج بوش و رایس هم به این صرفات افتاده‌اند که بکوشند از حکم منفی تاریخ درباره خود فرار کنند. البته این دو هنوز بیشتر از کلینتون زمان و مهلت دارن.

سرانجام اینکه تلاش‌های آمریکا برای صلح در خاورمیانه به تدریج توانسته منجر به کامیابی شود. در سال 1357 (1979 م) پیمان صلح کمپ دیوید میان مصر و اسرائیل به امضا رسید و در سال 1372 (1994 م) معاهده وادی عربی میان اردن و اسرائیل راه را برای گسترش روابط عربی و اسرائیلی هموار کرد.

به هر تقدیر و به‌رغم دید خوشبینانه این تحلیل‌گران غربی، شاید به دلایل محکم‌تری بتوان گفت که سیاست آمریکا به طور کلی در صلح خاورمیانه موفق نبوده و تنها به برقراری نوعی «صلح سرد» منجر شده که هیچ‌گاه به سطح مردمی سرایت نیافته است. با این حال نباید فراموش کرد که هر کدام از این قراردادها و پیمان‌ها به سابقه و رویه‌ای تبدیل خواهد شد که به تدریج مفهوم «عادی شدن روابط» را میان دولت‌های عربی و اسرائیل گسترش می‌دهد.

به بیان دیگر، هدف از اجلاس آناپولیس تحکیم همین رویه و سابقه است که در چهارچوب استراتژی عادی‌سازی روابط می‌گنجد. هم آمریکایی‌ها و هم اسرائیلی‌ها از هم‌اکنون سطح توقعات و خواسته‌ها را از اجلاس آذر ماه کاهش می‌دهند و می‌گویند که قرار نیست تحولی شگرف در پرونده فلسطین رخ دهد. مهم‌تر از بحث‌های رسمی میان هیأت‌ها سر موضوعات مطرح، مذاکرات پشت پرده میان نمایندگان هیأت‌هاست که به عادی‌سازی روابط کمک می‌کند.

اگر آمریکا هدف خود را کمک به عادی‌سازی روابط قرار داده باشد، نشست آناپولیس از این نظر شکست خورده نیست؛ گرچه گامی برای حل مشکلات فلسطین و مردمش برداشته نمی‌شود. با این حال، حتی اگر هدف عادی‌سازی هم تحقق یابد، باز هم نمی‌توان از کامیابی سخن گفت؛ چون مانع اصلی، فقدان مشروعیت مردمی است و تجربه‌ها از کمپ دیوید تا حال نشان داده که تقویت روابط میان اسرائیل و چند دولت عربی با استقبال و مقبولیت مردمی همراه نشده و حتی احساسات ضدآمریکایی و ضداسرائیلی افزایش بیشتری پیدا کرده‌ است.