براساس چنین تحلیلی، زمینه برای انجام مذاکرات فراهم شد و در سال 1979 موافقتنامه سالت - 2 به امضاء رسید. چنین موافقتنامهای را میتوان نشانهای از اجراییسازی تنشزدایی دانست. آمریکا سیاست دفاعی خود در قالب موافقتنامههای تسلیحاتی را مقدمهای برای کاهش قدرت راهبردی شوروی میدانست. این امر به مفهوم ایجاد شرایط پیچیدهای بود که مسکو، محدودیتهایی را برای ساختار قدرت خود مورد پذیرش قرار میداد.
الگوی یادشده توانست آمریکا را از شرایط بحرانی اواخر دهه 1970 خارج نموده و به این ترتیب، وارد فضای جدیدی کند که بیشترین ثبات و تعادل امنیتی را برای آمریکا به وجود آورد. در دهه 1970، تأسیسات نظامی آمریکایی مبادرت به تولید ابزارهای جدیدی نمودند که ماهیت غیرراهبردی داشت. این سلاحها آمریکا را قادر میساخت تا در جنگهای منطقهای، نقش مؤثرتری ایفا کند.
راهبردپردازان آمریکایی در دهه 1950، سیاست دفاعی خود را بر مبنای حداقلسازی هزینههای دفاع راهبردی و حداکثرسازی فرآیندهای تولید قدرت متعارف طراحی نمودند. این امر نشان میدهد که آمریکا ارزشهای دفاعی جدیدی را مورد استفاده قرار میداد تا بتواند با استفاده از آنها در جنگهای منطقهای آینده به پیروزی برسد.«رقابت راهبردی» با اتحاد شوروی، ارزشهای سنتی آمریکا را تحت تأثیر قرار داد. زمانی که روحیه ملی نظامیان تابعی از رقابتهای ابزاری گردید، در آن شرایط توانمندیهای ابزاری بدون نشانههای فرهنگ دفاعی - راهبردی، به ناکامیهای متعددی برای سیاست دفاعی آن کشور منجر شد.
در دهه 1970 و در روند کاهش رقابتهای ابزاری در روابط آمریکا - شوروی، بار دیگر بر ضرورت بازسازی روحیه سازمانی، دوستی، انضباط و وفاداری سازمانی بین نظامیان آمریکا تأکید شد. راهبردپردازان آمریکایی به این جمعبندی رسیدند که در دهه 1970، زمینه ظهور جدالهای منطقهای وجود خواهد داشت و این امر مخاطرات امنیتی بیشتری را برای آمریکا به وجود میآورد. بنابراین، سیاست دفاعی جدید واشنگتن بر حداکثرسازی همکاری راهبردی با مسکو قرار گرفت و این روند جدید، ایالات متحده را ناچار به کاهش «فرآیندهای درگیرسازی» نمود. به عبارتی، اجراییسازی سیاست محدودسازی در نقطه مقابل روندهای دفاعی معطوف به درگیرسازی بود. بنابراین آمریکا ترجیح داد تا قابلیتهای خود را به گونهای ارتقاء دهد که اولاً روحیه عملیاتی را در بین نظامیان آن کشور حفظ کند، ثانیاً ، تهدیدات ابزاری و راهبردی آمریکا را کاهش دهد و در نهایت اینکه خود را برای اقدامات نظامی و تحرک عملیاتی در آینده نظام بینالملل آماده سازد. طبعاً در این روند، قابلیتهای نظامی آمریکا برای مقابله با تهدیدات متنوع و فراگیر سازماندهی گردید. این تهدیدات پیش از آنکه از سوی کشوری همانند شوروی شکل گیرد، ناشی از ظهور جنبش مقاومت در بین بازیگران کوچک در حوزههای منطقهای بوده است. بازیگران جدید بیش از آنکه دارای توانمندی ابزاری باشند، از قدرت هویت برخوردار بودند. این بازیگران، رقابت امنیتی و راهبردی واشنگتن با مسکو را تحت تأثیر قرار دادند. از طرفی، مذاکرات کنترل تسلیحات توانست محدودیتهای ابزاری و رفتاری را برای شوروی نیز به وجود آورد.8
5) سیاست دفاعی آمریکا در دوران جنگ سرد دوم جهانی (89 - 1979)
دهه 1980 نقطه عطفی در سیاست دفاعی آمریکا میباشد. به قدرت رسیدن محافظهکاران سنتی را میتوان واکنشی نسبت به شرایط سیاسی و روندهای راهبردی آمریکا در دوران کارتر دانست. رونالد ریگان تلاش نمود تا اقتدار پراکنده شده آمریکا در حوزههای دفاعی و راهبردی را بازسازی نماید. این امر از طریق حداکثرسازی تعارض راهبردی با اتحاد شوروی حاصل گردید.
محافظهکاران آمریکایی بر این اعتقاد بودند که اشغال افغانستان توسط نیروهای نظامی شوروی به عنوان زنگ خطر و تهدیدی جدی محسوب میشود. بنابراین روندهایی را مورد پیگیری قرار دادند که به موجب آن زمینههای جدال جدید بین آمریکا - شوروی در زمینههای دفاعی و راهبردی فراهم شد. سیاست دفاعی آمریکا در دوران ریاست جمهوری رونالد ریگان را میتوان واکنشی نسبت به شرایطی دانست که اهداف و منافع آمریکا در فضای کنترل انقلابی قرار گرفته بود. از سوی دیگر انگیزشهای تهاجمی مسکو نیز به گونه مشهودی ارتقاء یافته و در نتیجه زمینه تحرک راهبردی را برای نیروهای نظامی شوروی در حوزههای پیرامونی فراهم میکرد. به عبارتی، میتوان نشانههایی از تغییر قاعده بازی در نظام دوقطبی را ملاحظه نمود. اتحاد شوروی در صدد برآمده بود تا موازنه راهبردی را از طریق کنترل حوزههای جغرافیایی جدیدی که دارای منابع ژئوپلیتیکی بودند، بر هم زند. واکنش آمریکا نسبت به چنین روندی را میتوان زمینهساز جنگ سرد دوم جهانی دانست.
شواهد نشان میدهد که سیاست دفاعی آمریکا در دوران جنگ سرد دوم جهانی را «بازدارندگی گسترده» تشکیل میداد. راهبردپردازان آمریکایی بر این باور بودند که باید از «توازن راهبردی» عبور نمود. چرا که صرفاً در چنین شرایطی است که آمریکا قادر خواهد شد تا به پیروزی مؤثر دست یابد. نشانههای بازدارندگی گسترده در سیاست دفاعی آمریکا را میتوان در رویکرد «دونالد اسنو» ملاحظه نمود. وی در این رابطه تأکید دارد که:
«ایالات متحده در اوایل ژانویه 1980 نگران آینده متحدین راهبردی خود بود. اما این امر از طریق به کارگیری الگوهای واکنش محدود امکانپذیر نبود. برای مقابله با تهدیدات گسترده، آمریکا باید واکنش شدید و همه جانبه نشان دهد. بنابراین ابتکار دفاع راهبردی را میتوان واکنشی نسبت به فضای تغییر یابنده محیطی دانست. اگر آمریکا میتوانست به اهداف راهبردی خود نایل شود، به بازدارندگی یکجانبه نایل میشد. این امر برای مسکو به منزله شکست زودهنگام بود. اما عدم موفقیت طرح دفاعی ریگان، روند رقابتهای ژئوپلیتیکی و راهبردی آمریکا - شوروی را تا سال 1989 به تأخیر انداخت».(9)
اگرچه طرح ابتکار دفاع راهبردی در داخل آمریکا مورد انتقاد برخی از محافل نظامی و راهبردی قرار گرفته بود، اما این امر را نمیتوان به منزله نادیده گرفتن جدالهای شدید آمریکا و اتحاد شوروی در این گونه محافل دانست. تمامی تحلیلگران سیاست دفاعی آمریکا بر این اعتقاد بودند که باید روشی به کار گرفته شود که به موجب آن الگوهای دفاعی به رفتارهای تهاجمی ارتقاء یابد. از سوی دیگر فضای سیاست دفاعی آمریکا در دوره ریگان با آنچه که در زمان ریاست جمهوری آیزنهاور و نیکسون وجود داشت، متفاوت به نظر میرسید. بنابراین شکل جدیدی از سیاست دفاعی در آمریکا مورد توجه و پذیرش قرار گرفت که مبتنی بر دفاع فعال بود.
از اواسط دهه 1980 تغییراتی در شاخصهای سیاست دفاعی آمریکا شکل گرفت. به قدرت رسیدن «گورباچف» به عنوان دبیرکل حزب کمونیست اتحاد شوروی، فضای جدیدی را در روابط آمریکا و شوروی ایجاد نمود. آمریکاییها توانستند در فضای جدید علاوه بر تحرک نیروهای متعارف خود در حوزههای پیرامونی، به ابتکارات جدیدی از جمله انجام گفتوگوهای کاهش سلاحهای راهبردی (استارت) دست یابند. این امر به موازات گفتوگو درباره نیروهای میانبرد هستهای انجام پذیرفت. به این ترتیب، نگرانی راهبردی آمریکا نسبت به اتحاد شوروی کاهش یافت. این روند، بهترین مطلوبیت دفاعی - راهبردی را برای ایالات متحده ایجاد کرد، زیرا در چنین فضایی آمریکاییها توانستند نیروهای متعارف خود را در ساختار دفاعی جدیدی به نام فرماندهی مرکزی نیروهای آمریکا متمرکز نمایند. این امر موفقیت مؤثری برای سیاست دفاعی دو شاخهای (راهبردی - متعارف) آمریکا ایجاد نمود.
6) سیاست دفاعی آمریکا در دهه 1990
پایان جنگ سرد زمینهساز تغییرات بنیادین و همهجانبه در سیاست دفاعی آمریکا بود. در شرایط جدید، «راهبرد بازدارندگی» مطلوبیت و کارکرد خود را از دست داد. زیرا در فضای بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، دولت روسیه هیچگونه تمایلی برای انجام اقدامات تهدید کننده برای آمریکا نداشت. علیرغم اینکه تهدیدات اتحاد شوروی به گونه مشهودی کاهش یافت، اما واقعیتهای موجود سیاست دفاعی و امنیتی آمریکا بیانگر آن است که این کشور با شکل جدیدی از تهدیدات روبهرو گردیده بود. تهدیدات جدید از منطقهای ظهور یافت که آن را میتوان حوزه پیرامونی نظام بینالملل دانست.
به طور کلی همانگونه که راهبردپردازان و تحلیلگران امنیتی برآن تأکید دارند، نظم جدید از حوزه جغرافیای پیرامونی ظهور مییابد. جیمز روزنا چنین فرآیندی را به عنوان «نظم آشوبزده» تلقی میکند. در فضای دفاعی و امنیتی که نظم آشوبزده ظهور مییابد، بازیگران کوچک و غیرمؤثر، از قابلیت ویژهای برخوردار شده و میتوانند در برابر قواعد جاری و سلسله مراتب قدرت در نظام بینالملل مقاومت نمایند. در چنین فضایی، مناسبات مرجعیت و اقتدار در کنش بازیگران تغییر خواهد یافت. قدرتهای بزرگ نمیتوانند از طریق روندهای سنتی به مطلوبیتهای مورد نظر خود نائل گردند. بنابراین میتوان شرایط و فضایی را مورد ملاحظه قرارداد که به موجب آن سیاست دفاعی آمریکا برای مقابله با تهدیدات نوظهور سازماندهی شود. روزنا در این باره بیان میدارد:
«نظم جهانی از دل ویرانههای جنگ سرد آرام سر برمیآورد. این امر با شکل خطی یا با ابعاد مشخص انجام نمیگیرد، نظم جدید، ذره ذره در حاشیه پا میگیرد. نظمی است که هم مقوم چند پارچگی است و هم مؤید همگرایی. لذا چنین وضعیتی این نتیجه را حاصل میسازد که آشوب حاکم بر جهان عمیقاً غیرخطی است و به شکل ناموزون و غیریکدست سربرمیآورد»(10)
بدون توجه به شرایط و فضای جدید دفاعی - راهبردی در نظام بینالملل، دولت بوش طرح برنامهریزی دفاعی را با عنوان راهنمایی سیاست دفاعی آمریکا در می 1990 منتشر نمود. در راهنمای سیاست دفاعی آمریکا بر ضرورت رقابت راهبردی قدرتهای بزرگ تأکید شده بود. این امر با واکنش بسیاری از نمایندگان دموکرات در کنگره روبهرو شد. محور اصلی اعتراض آنان را باید تغییرات ساختاری در نظام بینالملل دانست. بنابراین، متمرکزسازی قابلیت دفاعی و راهبردی ایالات متحده در کشورهای اروپایی مطلوبیت چندانی نداشت.
زمانی که صدام حسین در آگوست 1990 به کویت حمله نظامی نمود، مطلوبیت سیاست دفاعی جورجبوش بیش از گذشته مورد تردید قرار گرفت. آمریکا میبایست با چنین تهدیداتی مقابله نماید. بنابراین اجرای چنین روندی نیازمند فعالسازی واحدهای دفاعی و راهبردی منطقهای میباشد. حضور مؤثر نیروی دفاعی آمریکا در جنگ دوم خیلجفارس که در ژانویه - فوریه 1991 به انجام رسید، بیانگر تغییر سریع در راهنمای سیاست دفاعی آمریکا محسوب میشود. در چنین فضایی، کالین پاول، رئیس ستاد متشرک وقت ارتش آمریکا که بعداً وزیر امور خارجه شد، طرح جدیدی را به عنوان راهنمای سیاست دفاعی آمریکا برای دوران بعد از جنگ سرد منتشر نمود. وی در تبیین طرح خود که آن را در نشریه امور خارجی منتشر نمود، بیان داشت که:
«سیاست دفاعی آمریکا در دوران جدید باید از فضای جنگ سرد خارج شود. در این دوران نمیتوان ایده اصلی سیاست دفاعی آمریکا را تفوق نظامی در برابر قدرتهای بزرگ دانست. اگرچه قدرتهای بزرگ میتوانند سایر بازیگران را به مقاومت در برابر اهداف آمریکا تشویق نمایند، اما شواهد نشان میدهد که «الگوی نیروپایه» کارکرد مؤثر خود را از دست داده است.
بنابراین هنگامی که آمریکا با تهدید معلوم، مشخص و جامع اتحاد شوروی روبهرو بود، میتوانست در برابر آن برنامهریزی نیرو پایه نماید. در حالی که آمریکا در شرایط موجود باید برای تهدیدات پراکنده و متنوع برنامهریزی نماید.» (11) ادامه دارد...