تاریخ انتشار : ۲۲ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۹:۴۸  ، 
شناسه خبر : ۳۷۷۴۳
مقاله‌ای از جورجو آگامبن
ترجمه: صالح نجفی مقدمه: مقاله زیر ترجمه درسگفتاری است که آگامین اخیرا ایراد کرده است و به مفهوم جنبش (Movement) می‌پردازد. از جورجو آگامبن و درباره او پیشتر در همین صفحه نوشته‌هایی را خوانده‌اید. آگامبن فیلسوف سیاسی، زبان شناس و محقق صاحب نام ایتالیایی است که پروژه سه جلدی او با نام «هوموساکر» تاثیر عمیقی بر مباحثات اخیر در زمینه‌هایی چون مفهوم حاکمیت، حقوق بشر و سرشت قانون نهاده است.

تاملات من در اینجا نتیجه احساس مبهم کسالت و پرسش‌هایی است که چندی پیش در جریان سمیناری همراه با آنتونیو نگری و لوکا کاسارینی1 و دیگران در شهر ونیز از خود پرسیدم. در این سمینار یک کلمه بود که پی در پی مطرح می‌شد و شرکت‌کنندگان درباره‌اش بحث می‌کردند: جنبش (movement) جنبش کلمه‌ای است که در سنت ما پیشینه‌ای طولانی دارد و چنان می‌نماید که در بحث‌ها و مداخله‌های نگری دارای بیشترین بسامد است. در کتاب پر آوازه‌اش2 نیز هر جا که ضرورت تعریف مفهوم «انبوهه» (multitude) احساس می‌شود، بنا به تدابیر نظری سر و کله واژه جنبش پیدا می‌شود، مثلا هنگامی که باید حساب مفهوم «انبوهه» را از گزینش کاذب میان حاکمیت و وضعیت بی‌سروری [= آنارشی، یا وضع جامعه‌ای که در آن نشانی از دولت و قانون و دیگر سازمان‌های قدرت و زور نباشد] جدا کرد. احساس کسالت من از این واقعیت سرچشمه گرفت که برای اولین بار دریافتم آنانی که مدام از این کلمه استفاده می‌کنند هیچ‌گاه زحمت تعریف آن را به خود نمی‌دهند. در گذشته، من در کنش فکری خویش از قاعده‌ای ضمنی پیروی می‌کردم: این ضابطه که « وقتی می‌بینی جنبش در جایی هست وانمود کن آنجا نیست و وقتی آنجا نیست وانمود کن هست ». اما راست این بود که معنای این واژه بر من روشن نبود. جنبش جزء واژه‌هایی است که بر حسب ظاهر همه آنها را می‌فهمند ولی هیچ‌کس نمی‌تواند تعریف‌شان کند. مثلا می‌توان پرسید: این کلمه از کجا آمده است؟ چرا یک حرکت قاطع یا سرنوشت‌ساز سیاسی را جنبش می‌نامند؟ پرسش‌های من نتیجه تشخیص این مهم‌اند که دیگر نمی‌توان این مفهوم را تعریف‌ ناشده به حال خود رها کرد، ما باید درباره «جنبش» فکر کنیم چرا که این مفهوم جزء عناصر نیندیشیده تفکر ما است، وانگهی مادام که این مفهوم را تعریف ناشده و نیندیشیده به کار بندیم با این خطر رو در روییم که به گزینش‌ها و راهبردهایمان لطمه زند. این را صرفا وسواسی فیلولوژیک [ یعنی مربوط به حوزه زبان شناسی تاریخی ] و ناشی از این واقعیت نپندارید که اصطلاح‌شناسی اساسا کنشی شعری است و بنابراین وجه مولد زاینده تفکر است، همچنین تنها بدین منظور خیال تعریف مفهوم جنبش را ندارم که تعریف مفاهیم کار من یا عادت من است. راستش را بخواهید من فکر می‌کنم به کار گرفتن مفاهیم بدون نقادی آنها علت بسیاری شکست‌ها و ناکامی‌ها می‌تواند باشد. از این روی است که می‌خواهم نخستین گام‌های پژوهشی را بردارم که درصدد است این کلمه را تعریف کند، پس به ذکر چند نکته اساسی به قصد تعیین مسیر پژوهش در آینده بسنده خواهم کرد.
ابتدا، تعدادی اطلاعات نه چندان مهم تاریخی: مفهوم جنبش [یا همان حرکت] که در علم و فلسفه تاریخی طولانی دارد، در سیاست تازه در قرن نوزده بود که معنایی دارای موضوعیت حقوقی و قانونی یافت. یکی از نخستین نمودهای آن در عرصه سیاست به انقلاب ژوئیه 1830 فرانسه باز می‌گردد که عاملان تحول خود را «هواخواهان جنبش» (partie du movement) و مخالفان خویش را «هواخواهان نظم [موجود]» (partie du L'order) نامیدند. تنها در کارهای لورنس فن شتاین4، متفکری که هم بر مارکس تاثیر نهاد هم بر اشمیت، این مفهوم دقت و صلابت بیشتری پیدا کرد و رفته رفته کاربردی استراتژیک یافت. فن شتاین در کتاب خود با عنوان «تاریخ جنبش اجتماعی در فرانسه» (1850) مفهوم جنبش را به صورت برابر نهاد دیالکتیکی مفهوم «دولت» به کار بست. دولت عنصر ایستا و حقوقی جامعه است و حال آنکه جنبش جلوه‌گاه نیروهای پویای جامعه است [جالب توجه است که دولت (state) از «status» لاتین ریشه گرفته است و آن از مصدر «sto» به معنای ایستادن و بدین ترتیب، در لفظ هم دولت و ایستایی با هم گره خورده‌اند. م.[ پس جنبش همواره اجتماعی است و در مقام ستیز و مقابله با دولت جای دارد و بدین قرار جنبش نمایانگر تقدم پویای جامعه بر نهادهای قضایی و دولتی است. با این همه، فن شتاین تعریفی از جنبش به دست نمی‌دهد: او به جنبش خصلتی پویا نسبت می‌دهد و از کارکرد ویژه آن یاد می‌کند اما نه تعریفی از آن پیش می‌نهد و نه جایگاه آنرا روشن می‌نماید.
سرنخ تاریخی جالب توجهی در تاریخ جنبش‌ها در کتاب آرنت راجع به رژیم‌های یکه‌تاز («سرچشمه‌های توتالیتاریسم») یافت می‌شود. او نیز جنبش را تعریف نمی‌کند اما نشان می‌دهد که بلافاصله قبل و بعد از جنگ اول جهانی جنبش‌ها در اروپا در تقابلی استراتژیک با حزب‌ها که پای در دوره‌ای بحرانی می‌گذاشتند، تحولی استثنایی و بی‌نظیر را از سر گذراندند.
در این دوره شاهد غلیان بی‌سابقه مفهوم و پدیده جنبش‌ایم، واژه‌ای که هم در سخن پراکنی‌های «راست»‌ها به کار می‌رود هم در گفتار «چپ»‌ها: فاشیسم و نازیسم همواره در وهله اول خود را به عنوان جنبش معرفی می‌کنند و تنها در گام‌های بعدی است که از حزب بودن خود دم می‌زنند.
از اینها گذشته، واژه جنبش مرزهای قلمرو سیاست را در می‌نوردد و پای در حوزه‌های دگر می‌گذارد: وقتی فروید در 1914 [مقارن با آغاز جنگ اول جهانی] بر آن می‌شود تا کتابی در توصیف مواضع خویش بنگارد، از قسمتی «جنبش روانکاوی» نام می‌برد. در اینجا هم اثری از هیچ‌گونه تعریف مفهوم به چشم نمی‌آید، اما در پاره‌ای لحظه‌ها و برهه‌های تاریخ پاره‌ای کلمات رمزی آشکارا خود را تحمیل می‌کنند و کسی را یارای ایستادگی در برابر آنها نیست و بدینسان است که افراد یا گروه‌هایی با آرا و عقاید متضاد آن کلمات را می‌پذیرند بی که نیازی به تعریف آنها احساس کنند. از سیر پژوهش من لحظه مشکل آفرین و دستپاچه کننده، لحظه‌ای که بی‌بصیرتی نسبت به این مفهوم از پرده برون می‌آید، لحظه‌ای بود که دریافتم یگانه کسی که در جهت تعریف مفهوم جنبش کوشیده و گام‌هایی برداشته حقوقدانی بوده که داغ عضویت در حزب نازی را بر جبین دارد: کارل اشمیت.
در 1933 [مقارن با سقوط جمهوری وایمار و به قدرت رسیدن هیتلر ] در جستاری با عنوان «دولت، جنبش، مردم» و با عنوان فرعی «ارکان سه گانه وحدت سیاسی»، اشمیت می‌کوشد کارکرد اساسی و سیاسی مفهوم جنبش را معین نماید. چیزی که خاطر را می‌آزارد و آدم را دستپاچه می‌کند این است که اشمیت در این مقاله سعی می‌کند ساختار قانونی و قانون سالار حکومت نازی‌ها را توضیح دهد. من فرضیه وی را به اختصار باز خواهم نمود، با این فرض که می‌دانم این رابطه بی قید و بند با متفکری عضو حزب نازی نیازمند توضیح است. بر وفق نظر اشمیت، وحدت سیاسی حکومت نازی‌ها استوار بر سه رکن یا عنصر اساسی است: دولت، جنبش و مردم. چفت و بست قانونی رایش سوم از پیوند و تمایز این سه عنصر مایه می‌گیرد. رکن اول دولت است که بعد ایستای سیاست است: دم و دستگاه ادارات و وزارت، از طرف دیگر مردم را داریم که حواس‌تان باشد رکن غیر سیاسی‌ای است که در سایه و در ذیل حمایت جنبش می‌بالد. جنبش عنصر سیاسی واقعی است، رکن سیاسی پویایی که در نسبت با حزب ناسیونال سوسیالیسم و سمت و سوی حزب قالب معین خود را پیدا می‌کند، اما از دید اشمیت، پیشوا (Fuhrer) تنها یکی از مظاهر مجسم جنبش است و نه چیزی بیش از آن. به عقیده اشمیت این ساخت سه پاره در دم و دستگاه قانونی دولت شوروی هم حضور دارد.
نخستین نکته‌ای که باید گوشزد کنم این است که اولویت مفهوم جنبش از نقش غیر سیاسی شدن مردم نشات می‌گیرد (یادتان باشد که مردم آن عنصر یا رکن غیر سیاسی است که در سایه و در ذیل حمایت جنبش می‌بالد) پس هنگامی که مفهوم دموکراتیک مردم به منزله پیکره‌ای سیاسی در محاق می‌رود، «جنبش» به مفهوم تعیین کننده و محوری سیاست بدل می‌شود. جنبش‌ها هنگامی سر بر می‌آورند که دموکراسی به آخر خط می‌رسد. اصولا هیچ جنبش دموکراتیکی در کار نیست (اگر مراد از دموکراسی چیزی باشد که بنا به سنت مردم را پیکره سیاسی مقوم دموکراسی می‌داند). بر پایه این مقدمات سنت‌های انقلاب چپ با نازیسم و فاشیسم هم داستان‌اند. تصادفی نیست که آن دسته متفکران زمانه ما که می‌کوشند به پیکره‌های سیاسی تازه بیندیشند، کسانی چون تونی نگری را می‌گویم، از مردم فاصله می‌گیرند. از دید من این قضیه مهم و با معنا است که دور و بر عیسی هیچ‌گاه اثری از «لائوس» یا «دموس» (واژگان فنی برای مردم) دیده نمی‌شود. آنچه هست «اکلوس» (oclos) است و بس (توده، انبوهه، یا خلایق). مفهوم جنبش متضمن افول مفهوم کلی مردم در مقام پیکره سیاسی قوام بخش [= سازنده دموکراسی] است.
دومین دلالت ضمنی این مفهوم اشمیتی از جنبش آن است که مردم عنصری غیر سیاسی است که رشدش در گرو حمایت جنبش است، یعنی بدون جنبش قوام و دوام رشد مردم منتفی است [اشمیت از واژه wachsen استفاده می‌کند که در آلمانی دلالت بر رشد به مفهوم زیست شناختی کلمه دارد] متناظر با این مردم غیر سیاسی باید از حوزه غیر سیاسی انگاشتن مردم، ابتنای ضمنی و پنهان آن را بر خصلت زیست – سیاسی آن [گره خوردن سیاست با زندگی در مفهوم مردم] تشخیص دهیم، حقیقتی که اشمیت هرگز جرات تصریح به آن را ندارد. مردم اینک دیگر پیکره سیاسی سازنده دموکراسی نیست بلکه به «جمعیت» [محض] قلب ماهیت یافته: موجودیتی که در ذیل مقولات جمعیت‌نگاری و زیست‌شناسی جای می‌گیرد و فی نفسه غیر سیای است. موجودیتی که باید از آن حمایت کرد و زیر بالش گرفت و پرورشش داد. طی قرن 19 آن هنگام که مردم موجودیت سیاسی خود را از کف داد و به جمعیت‌هایی بدل شد که تحت مقولات جمعیت شناسی و زیست شناسی قرار می‌گرفتند، جنبش به قالب یک ضرورت درآمد. این نکته‌ای است که باید از آن آگاه باشیم: ما در عصری زندگی می‌کنیم که استحاله یافتن مردم به جمعیت رخدادی مسلم است، ما در برابر تحولی ایستاده‌ایم که روی داده و به انجام رسیده است. مردم به معنایی که فوکو در نظر داشت موجودیتی زیست – سیاسی است و از همین روی مفهوم جنبش را ضروری می‌سازد. اگر می‌خواهیم همچون تونی (نگری) از منظری متفاوت به مفهوم زیست – سیاست فکر کنیم، اگر اینک به سیاسی شدن درونی حوزه زیست سیاسی می‌اندیشیم، حوزه‌ای که از پیش سر تا پا سیاسی شده و نیازی به سیاسی شدن از طریق جنبش ندارد، آنگاه باید در مفهوم جنبش نیز از نو بیندیشیم.
این کار دشوار تعریف ضرورت دارد زیرا اگر قرائت اشمیت را پی‌گیریم و ادامه دهیم به پرسش‌های سردر‌گم کننده مخاطره‌آمیزی بر می‌خوریم: تا جایی که رکن سیاسی تعیین کننده (یعنی عنصر خود آیین و مستقل) جنبش است و مردم عنصر غیر سیاسی است، جنبش تنها از این طریق وجود خود را می‌تواند سیاسی قلمداد کند که به پیکره غیر سیاسی مردم وقفه یا درنگی درونی نسبت دهد که امکان سیاسی شدن آن را فراهم سازد [ آگامین برای بیان این وقفه یا درنگ از کلمه caesura استفاده می‌کند که در اصل، اصطلاحی ادبی است به معنای «سکته ملیح» در میان مصراع شهر] این وقفه یا درنگ در اشمیت آن چیزی است که او هویت یا وحدت نوع (species)‌ یعنی نژادپرستی می‌خواند. در این نقطه است که اشمیت به اوج هم هویتی یا یگانگی با نژادپرستی و بالاترین حد هم سویی با نازیسم می‌رسد. در این حرفی نیست اما باید تصدیق کنیم که این انتخاب، مجبور شدن به شناسایی یک وقفه یا درنگ در پیکره غیر سیاسی مردم، ‌ جزء تبعات بلافصل تصور او از کارکرد ویژه جنبش است. اگر جنبش عنصر سیاسی و دارای موجودیت مستقل و خود آیین است، سیاست خود را از کجا می‌تواند بیرون بکشد؟ سیاست جنبش تنها می‌تواند بر پایه توانایی آن در شناسایی یک دشمن در درون مردم بنا گردد، و در مورد اشمیت این دشمن عنصری از جامعه است که از نژادی بیگانه است. جایی که جنبش هست همواره وقفه یا درنگی هست که در میان مردم شکاف می‌اندازد و مردم را تقسیم می‌کند و در این مورد هویت دشمن را تعیین می‌کند.
از این روی است که فکر می‌کنم باید در مفهوم جنبش و نسبت آن با مردم و «انبوهه» باز اندیشی کنیم.
در اشمیت می‌بینیم عناصری که از جنبش حذف و بیرون گذاشته می‌شوند به صورت چیزی که باید درباره‌اش تصمیم گرفت و تکلیفش را مشخص کرد باز می‌گردند، یعنی عنصر سیاسی باید تکلیف عناصر غیر سیاسی را روشن کند. این عنصر غیر سیاسی ممکن است نژادی باشد ولی در عین حال ممکن است قسمی مدیریت حکومت بر جمعیت‌ها باشد، چنان که امروزه شاهدیم.
اما پرسش‌های من:
آیا امروز همچنان باید مفهوم جنبش را به کار بندیم؟ اگر جنبش معرف قسمتی آستانه سیاسی شدن عنصر غیر‌سیاسی باشد، آیا ممکن است جنبشی به غیر از جنگ داخلی در کار باشد؟ یا به عبارت دیگر: از چه طریق می‌توانیم در مفهوم جنبش و نسبت به آن با زیست سیاست باز اندیشی کنیم؟
در این مقام، هیچ پاسخی برای این پرسش‌ها ارائه نخواهم کرد، این پروژه‌ای بلند مدت است با این حال پاره‌ای سرنخ‌ها را با شما در میان خواهم گذاشت:
مفهوم جنبش [= حرکت‌ها] در اندیشه ارسطو جایگاهی محوری دارد، ارسطو از کی‌نسیس (kinesis) [واژه یونانی به معنای حرکت و تغییر] بر حسب رابطه میان قوه و فعل (act'potenza) یا بالقوه و بالفعل سخن می‌گوید. ارسطو حرکت یا جنبش را به مثابه فعل یک بالقوه از آن جهت که بالقوه است تعریف می‌کند و نه به مثابه گذر [از قوه] به فعل. ارسطو در کتاب «متافیزیک» تصریح می‌کند که «حرکت هنگامی هست که خود فعلیت موجود است، نه زودتر و نه دیرتر از آن، مثلا مفرغ بالقوه مجسمه است ولی فعلیت مفرغ به عنوان مفرغ حرکت نیست بلکه فعلیت موجود بالقوه از آن جهت که بالقوه است، حرکت نامیده می‌شود. به تعبیر ارسطو، وقتی شیء ساخته شدنی (مثل مفرغ که قابل تبدیل به مجسمه است) از آن جهت که ما آن را ساخته شدنی می‌نامیم «بالفعل» موجود باشد در حال ساخته شدن است و این خود جریان ساخته شدن است که حرکت نامیده می‌شود. ابن سینا به تاسی از ارسطو حرکت را قسمی فعلیت یا به تعبیر خودش «کمال» می‌گیرد: «حرکت به خودی خود کمال و (act یا actuality) است یعنی بالفعل شدن، چه در برابر آن قوه‌ای است زیرا هر چیزی گاهی متحرک بالقوه است و گاهی متحرک بالفعل و به کمال و فعل و کمال (فعلیت) او همان حرکت است [نک: «فن سماع طبیعی» از کتاب «شفا» به تحریر محمد علی فروغی، امیرکبیر، ص 102م]
در وهله دوم، ارسطو می‌گوید که حرکت یا جنبش همواره اته لس (ateles) است یعنی فعلی ناتمام و بدون پایان است. در اینجا به اعتقاد من جرح و تعدیلی در دیدگاه وی لازم است، و شاید تونی در این موضوع استثنائاً با من هم‌داستان باشد: جنبش هر آینه ساختن یک بالقوه به مثابه بالقوه (یعنی از آن حیث که بالقوه است) می‌باشد. اما اگر این درست باشد، نمی‌توانیم جنبش را چیزی خارج یا مستقل از «انبوهه» در نظر بگیریم. جنبش هرگز نمی‌تواند سوژه یا فاعل یک تصمیم، سازمان‌دهی و جهت‌دهی به مردم باشد یا رکن سیاسی کردن انبوهه یا مردم باشد.
یکی دیگر از ابعاد جالب توجه در ارسطو این است که حرکت یا جنبش فعلی ناتمام است، بدون غایت و پایان (telos) و این یعنی جنبش تا هست با قسمی حرمان و احتیاج با نبود غایت و پایان پیوندی ذاتی دارد. جنبش همواره به ذات خویش همان رابطه با فقدان خود، با حرکت بی‌غایتی خود، است، به عبارت دیگر جنبش یا حرکت همان نبود ارگون (ergon، واژه یونانی به معنی انرژی) یا تلوس (telos، واژه یونانی به معنی غایت و مقصد) و اپرا (opera، واژه لاتینی به معنی کار).
نکته‌ای که من بر سر آن همواره با تونی اختلاف دارم تاکیدی است که او بر مقوله «تولیدگری» (productivity) می‌گذارد. در اینجا باید غیبت «اپرا» (= کار یا عمل) را به عنوان مقوله‌ای محوری احیا کنیم. این موضوع بیانگر محال بودن یک غایت (telos) و انرژی یا کار ویژه (ergon) برای سیاست است. جنبش همان نامعین بودن و ناکامل بودن هرگونه سیاست است. سیاست در همه حال با گنگی و ناتمامی همراه است. جنبش همواره پس مانده‌ای به جا می‌گذارد.
از این منظر شعاری را که من به عنوان قاعده‌ای برای خودم ذکر کردم می‌توان در دل هستی شناسی تازه‌ای از نو صورت بندی کرد: جنبش آن است که اگر هست چنان است که گویی نبوده است، جنبش خود را کم دارد (mance a se stesso) و اگر نیست، چنان است که گویی بوده است، جنبش از خود بیش است. جنبش یعنی آستانه گنگی و بی‌مرزی میان قسمی مازاد و قسمی نقصان که مرز هر سیاست را در ناتمامی سازنده و قوام بخش آن سیاست مشخص می‌کند.
Giorgio Agamben: Movement, published in ''makewords'' Spring 2005.