تاریخ انتشار : ۲۱ مهر ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۳۸۰۸۶
سمت‌گیری‌های کلی سیاست خارجی آمریکا

حمید سرداری
سطح درگیری یک کشور در زمینه های موضوعی بین المللی گوناگون دست کم، یکی از نمودهای سمت گیری کلی آن در برابر بقیه جهان به شمار می رود. سمت گیری عبارت از ایستارها و تعهدات کلی یک حکومت در برابر محیط خارجی و استراتژی اصلی آن برای تحقق هدف های داخلی و خارجی و رویارویی با تهدیدهای همیشگی است. استراتژی یا سمت گیری یک حکومت به ندرت در یک تصمیم گیری نمایان می گردد، بلکه از سلسله تصمیم های متوالی معلوم می گردد که در تلا ش برای انطباق هدف ها، ارزش ها و منافع با شرایط و ویژگی های محیط داخلی و خارجی اتخاذ شده اند.
1- انزواگرایی
مشخصات سمت گیری «انزواگرایی» سیاسی و نظامی عبارتند از: سطح پایین درگیری در بیشتر زمینه های موضوعی مطرح در نظام بین المللی قلت مراودات دیپلماتیک یا تجاری با دیگر جوامع و واحدهای سیاسی و تلا ش برای بستن دروازه های کشور بر روی شکل های گوناگون نفوذ خارجی.
موقعیت جغرافیایی آمریکا، ساختار نظام بین المللی در قرن نوزدهم، ایستارها و نیازهای داخلی، بزرگترین عوامل در پذیرش چنین سمت گیری از سوی ایالا ت متحده آمریکا در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شد. به لحاظ جغرافیایی دو اقیانوس پهناور اطلس و آرام جدا کننده آمریکا از اروپا و آسیا (بر قدیم) هستند. اگر حافظ روسیه در گذشته «ژنرال ژانویه و ژنرال فوریه» (1) بوده اند، به درستی می توان گفت دیوار دفاعی طبیعی ایالا ت متحد آمریکا «ژنرال اطلس و ژنرال آرام» بوده است. با وجود همه پیشرفت های فن آوری، هواپیماهای مافوق صوت و دور پرواز، موشک های قاره پیما و حملا ت تروریستی یازدهم سپتامبر 2001 هنوز هم واقع شدن ایالا ت متحده آمریکا در میان دو اقیانوس پهناور آرام و اطلس و نداشتن همسایه ای نیرومند و دردسرساز، موجب شده است آمریکا همچنان خود را یک کشور جزیره ای به شمار آورد.
آمریکا در سال‌های پس از استقلا ل نیازمند ایجاد زیرساخت های اقتصادی نیرومند، منسجم و کارآمد بود تا بتواند زمینه ها و پایه های لا زم جهت ایجاد یک کشور و جامعه نیرومند را فراهم آورد. لذا این کشور براساس «دکترین مونروئه» از مداخله در امور اروپا خودداری کرد و در مقابل به کشورهای اروپایی نیز اخطار داد که در امور قاره آمریکا (شمالی و جنوبی) دخالت نکنند. این دکترین به مدت یک قرن چراغ راه سیاستمداران و نظریه پردازان ایالا ت متحده آمریکا بود و در سایه این رهنمود، اقتصاد، فرهنگ و جامعه آمریکا به سرعت گام های پیشرفت را برداشت، به گونه ای که در پایان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در همه شاخص های تولیدی و اقتصادی از اروپا پیش افتاد.
ایالات متحده آمریکا در سال های میان 1917-1800، دارای سمت گیری انزواگرایی در سیاست خارجی خود بود و اهداف سیاست خارجی خود را براساس این سمت گیری کلی تدوین کرده بود. البته در مورد اینکه پایان دوره انزواگرایی آمریکا در سال 1917 (ورود به جنگ جهانی نخست) یا در سال 1941 (ورود به جنگ جهانی دوم) بوده است، میان صاحب نظران اختلا ف وجود دارد. با توجه به اینکه پس از پایان جنگ جهانی نخست و عدم عضویت آمریکا در جامعه ملل، آمریکا از دخالت در مسائل مطرح در اروپا خودداری کرد و نامزدهای حزب جمهوریخواه طی سه دوره پی درپی با شعار انزواگرایی در سیاست خارجی به قدرت رسیدند، لذا بسیاری را عقیده بر این است که نقطه قطعی پایان انزواگرایی آمریکا در سیاست خارجی، سال 1941 و ورود آن کشور به جنگ جهانی دوم است.
طی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، ایالا ت متحده آمریکا به ویژه در سیاست خارجی خود در رابطه با منطقه اقیانوس آرام و شرق دور (چین و ژاپن) نه تنها از جهت گیری انزواگرایی پیروی نکرد بلکه با پیشنهاد «سیاست درهای باز» در چین، اهدافی کاملا متفاوت از چارچوب کلی سیاست خارجی خود در پیش گرفت.
پس از آنکه ایالات متحده آمریکا، اسپانیا را در سال 1898 شکست داد، آن کشور را از کوبا، فیلیپین، گوام و پرتوریکو بیرون راند. به این ترتیب آمریکا به صورت رقیبی برای اروپا درآمد و به عنوان یک امپراتوری تازه خود را نمایان ساخت. «هنری کابوت لا ج» نماینده ماساچوست درسنا، موضوع امپراتوری و قدرت جهانی آمریکا را در مجلس سنا مطرح کرد و خواستار حضور بیشتر آمریکا در عرصه های بازرگانی و سیاست بین الملل شد. «جان هی» وزیر امور خارجه وقت آمریکا منافع آمریکا در منطقه اقیانوس آرام را بسیار با اهمیت خواند و آن را با منافع اروپائیان در منطقه مقایسه کرد. آمریکا به تدریج بر میزان نفوذ و حضور خود در منطقه اقیانوس آرام به ویژه چین افزود. بازرگان ها و مبلغان مذهبی آمریکا به سرعت در چین به فعالیت پرداختند.
نزدیکی آمریکا به چین از طریق بنادر اقیانوس آرام، بر مزیت نسبی آمریکا در گسترش روابط سیاسی، بازرگانی و فرهنگی با چین افزوده بود، اما جنبش بوکسورها در سال 1899 در چین که پاسخ ملی گرایان آن کشور به نفوذ روزافزون قدرت های امپریالیستی در آن کشور بود، موجب بروز ناامنی در زمینه های سرمایه گذاری خارجی و مانع حضور جدی قدرت های خارجی در چین شد.
در سال 1900 وزیر خارجه وقت آمریکا با صدور دو یادداشت، سایر قدرت های آن روز جهان را به اتخاذ سیاست درهای باز تشویق کرد. این سیاست با استقبال سردی از سوی سایر قدرت ها مواجه شد.
بنابراین سمت گیری سیاست خارجی آمریکا در قرن نوزدهم متوجه نیم کره غربی بود و در این راستا، آمریکایی ها نقش ملی حفاظت قاره ای از تهاجم و توسعه طلبی فزاینده کشورهای اروپایی را به عهده گرفتند. به عبارت دیگر هدف اصلی آمریکا «حفظ وضع موجود» بود. این سیاست ایجاب می کرد که ایالات متحده آمریکا قدرت ملی خود را برای تامین اهداف سیاست خارجی افزایش دهد. یکی از هدف های مهم سیاستمداران آمریکایی در قرن نوزدهم «سرنوشت آشکار» قاره آمریکای شمالی بود. این عبارت در سال 1845 فراگیر شد و بیانگر این اعتقاد بود که قلمرو ایالا ت متحده آمریکا نهایتا باید شامل همه سرزمین های واقع در میان اقیانوس اطلس و آرام باشد. زمینه این هدف با خرید لوئیزیانا از فرانسه در زمان توماس جفرسون فراهم شده بود.
در ادامه این روند به تدریج نقشه جغرافیای سیاسی آمریکا توسعه یافت به گونه ای که در سال 1845 از طریق قطعنامه مشترک کنگره ایالا ت متحده سرزمین تگزاس به ایالا ت متحد ملحق گردید. منطقه «اورگن» نیز که مورد اختلا ف با انگلستان بود در سال 1846 به آمریکا پیوست. در سال 1848 ایالا ت متحد آمریکا پس از شکست مکزیک و انعقاد پیمان «گوادالوپ ایدالگو» بخش وسیعی از سرزمین های منطقه غرب تگزاس از جمله کالیفرنیا، به اضافه همه یا بخشی از ایالت های امروزی نوادا، یوتا، آریزونا و ایومینگ، کلرادو و نیومکزیکو را در اختیار گرفت. در سال 1867 نیز آلا سکا که امروزه بزرگترین ایالت آمریکا به شمار می رود به مبلغ هفت میلیون دلا ر از روسیه خریداری شد.
خرید و تصرف مناطق یاد شده حوزه سیاست خارجی و مسوولیت نهادها و ساختارهای تامین کننده امنیت در ایالات متحد آمریکا را افزایش داد. ارتش در راستای ایجاد ثبات، نقش ویژه ای را عهده دار شد و این امر را با نوعی رسالت ایدئولوژیک توام کرد. تجربه نشان داده است که برای بهره گیری از نیروی نظامی در ایالا ت متحده وجود یک دشمن خطرناک و ضرورت مقابله با آن به عنوان یک وظیفه ملی و مبتنی بر سنت های آمریکا یک اصل ضروری است. روند فوق تحول و دگرگونی لا زم را در سمت گیری سیاست خارجی آمریکا ایجاد کرد. افزایش قدرت تولید صنعتی موجب افزایش شاخص های قدرت ملی شد که تغییر ایستارهای سیاستمداران آمریکا در رابطه با سیاست خارجی آن کشور را به دنبال داشت. شکل گیری اهداف نوین، دگرگونی محیط بین المللی و به ویژه اروپا، ظهور آلمان و ایتالیا به عنوان قدرت های جدید در نهایت موجب تغییر سمت گیری سیاست خارجی آمریکا از انزواگرایی به جهان گرایی و مداخله گرایی شد.
2- سمت‌گیری (مداخله‌گرایانه)
توسعه و پیشرفت داخلی در آمریکا و تحول در قابلیت های ملی آن کشور در دهه های پایانی قرن نوزدهم، زمینه های لا زم برای اتخاذ سمت گیری جهان گرایانه را در ایالا ت متحد آمریکا فراهم آورد. توسعه داخلی در ایالا ت متحد آمریکا به گونه ای چشمگیر بود که ابزارهای قدرت ملی آن کشور را در عرض سه دهه در حدود سه برابر افزایش داد. در دهه های 1870 و 1880 صادرات آمریکا در حدود 200 درصد و جمعیت آن کشور نیز در حدود 20 درصد افزایش یافت. جمعیت کل آمریکا در طی سال های 1860 تا 1890 در حدود 100 درصد افزایش پیدا کرد. روند بالا قابلیت های آمریکا را به گونه ای بالا برد که نخبگان آن کشور برای خود رسالت فراگیرتری قائل می شدند.
برخی از تاریخ نگاران بر این اعتقادند که رشد ساختارهای داخلی در ایالا ت متحده آمریکا را می توان مهمترین عامل تغییر سمت گیری سیاست خارجی و دگرگونی اهداف خارجی آن کشور دانست. زیرا به هر اندازه که شاخص های قدرت ملی از تراکم بیشتری برخوردار شوند به همان اندازه مسوولیت و تحرک بیشتری در نخبگان ایجاد خواهد کرد. این روند در کشورهایی که برای خود رسالت تاریخی قائل هستند از نمود و عینیت بالا تری برخوردار است. بر این اساس می توان میان شاخص های قدرت ملی و چگونگی سمت گیری سیاست خارجی ایالا ت متحده آمریکا نوعی رابطه را تشخیص داد و بر مبنای آن، تحولا ت شکل گرفته در رفتار و عملکرد آن کشور را ارزیابی کرد.
از پایان جنگ داخلی در سال 1865 تا آغاز جنگ آمریکا و اسپانیا در 1898، تولید گندم آمریکا 256 درصد، ذرت 222 درصد، شکر تصفیه شده 460 درصد، زغال سنگ 800 درصد، ریل های فولا دی 523 درصد و طول شبکه راه آهن بیش از 567 درصد افزایش یافته بود. در صنایع نوین آهنگ توسعه بسیار سریع تر بود، به این ترتیب که تولید نفت خام از 3 میلیون بشکه در سال 1865 به 55 میلیون بشکه در 1898 و تولید فولا د شمش و ریخته گری از کمتر از 20 هزار تن به حدود 9 میلیون تن افزایش یافت. این رشد چیزی نبود که با جنگ آمریکا و اسپانیا متوقف گردد و برعکس، جهش شتاب وار آن در اوایل قرن بیستم نیز ادامه یافت.
ایالات متحده آمریکا که به شتابان به صورت بزرگترین تولید کننده مصنوعات کارخانه ای جهان در می آمد، صادرات کالا های خود به بازارهای جهانی را آغاز کرد و با وضع تعرفه های گمرکی سنگین از ورود کالا های دیگر کشورها به مقدار بسیار زیادی کاست. صادرات فرآورده های کشاورزی آمریکا با توجه به کاهش هزینه حمل آن در داخل آمریکا، افزایش چشم گیری یافت. پیامدهای این تحول بازرگانی که البته اقتصادی بود، رفته رفته بر سیاست خارجی آمریکا تاثیر گذاشت. قابلیت تولید بسیار زیاد کارخانه ها و کشتزارهای آمریکا موجب پدید آمدن این وحشت فراگیر شد که مبادا بازار داخلی آن به رغم وسعت و دامنه بسیار زیاد آن، اشباع شود و از جذب حجم گسترده کالا های تولید شده در داخل آمریکا ناتوان گردد.
همین هراس گروه های ذی نفع نیرومند، کشاورزان غرب میانه (میدوست) و صاحبان کارخانه های فولا دشهر پیتسبورگ را واداشت تا دولت آمریکا را برای گشودن یا دست کم گشوده نگه داشتن بازارها در سرزمین های آن سوی دریاها، سخت تحت فشار قرار دهند. حمایت از سیاست درهای باز در چین و اظهار علا قه شدید برای تبدیل ایالا ت متحده آمریکا به قدرت اقتصادی مسلط در آمریکای لاتین تنها دو نمونه از تلا ش هایی بود که آمریکا برای افزایش سهم خود در بازرگانی جهانی صورت داد. بین سال های 1860 تا 1914، ایالا ت متحده آمریکا صادرات خود را بیش از هفت برابر کرد و از 324 میلیون دلا ر به 2/365 میلیارد دلا ر رسانید. واردات آمریکا در همین مدت تنها پنج برابر افزایش یافت. کسری موازنه پرداخت های اروپا در برابر آمریکا به اندازه ای بود که تنها انتقال سرمایه از اروپا به آمریکا آن را جبران می کرد. مجموع سرمایه گذاری مستقیم و غیرمستقیم اروپا در آمریکا تا سال 1914 به 7 میلیارد دلا ر سید.
این رشد قدرت صنعتی و بازرگانی خارجی آمریکا طبعا بر سمت گیری سیاست خارجی آمریکا تاثیر مهمی برجای گذاشت و به تدریج از اواخر قرن نوزدهم دگرگونی در سمت گیری انزواگرایی آغاز شد. شرکت آمریکا در کنفرانس برلین راجع به آفریقای غربی در سال های 1885- 1884، اتخاذ سیاست های درهای باز در چین، جدال با بریتانیا بر سر مرزهای ونزوئلا ، درخواست آمریکا برای کنترل انحصاری کانال پاناما و تجدیدنظر در مرزهای آلا سکا به رغم اعتراض های کانادا، همه و همه نشانه هایی بود دال بر اینکه ایالا ت متحده آمریکا خواهان برتری مطلق در نیمکره غربی و نفوذ تدریجی در سایر مناطق است.
نقطه عطف سیاست خارجی آمریکا و آشکار شدن تحول تدریجی از انزواگرایی به جهان گرایی و مداخله گرایی، با جنگ اسپانیا و آمریکا در سال 1898 نمایان شد. به موجب این جنگ پرتوریکو، گوام، فیلیپین و جزایر هاوایی به ایالا ت متحد ملحق گردید. روند فوق نشان داد که ایالا ت متحده آمریکا به فراتر از آیین مونروئه و نیم کره غربی می اندیشد. زیرا جزایر فیلیپین در آسیا واقع شده بود و جزایر هاوایی نیز در مرکز اقیانوس آرام، هزاران کیلومتر با سرزمین اصلی آمریکا فاصله داشت. پس از جنگ آمریکا و اسپانیا، تداوم افزایش قدرت اقتصادی و سیاسی آمریکا، وابستگی بیش از حد اقتصادهای اروپایی به آمریکا و سرانجام تهدیدات امنیتی در خلال جنگ جهانی نخست، موجب شد سمت گیری سیاست خارجی آمریکا به سوی جهانگرایی و مداخله تغییر کند، اما گام اصلی پس از جنگ جهانی دوم برداشته شد.
با آغاز جنگ جهانی نخست و توسعه تدریجی آن و تهدید امنیت آمریکا، این کشور سرانجام در سال 1917 رسما وارد جنگ شد. پس از پایان جنگ، ویلسون رئیس جمهور آمریکا با صدور بیانیه ای که شامل چهارده ماده بود، آرمان های ایالات متحده آمریکا به منظور حفظ صلح و امنیت جهانی و جلوگیری از بروز دوباره جنگ را به آگاهی جهان رسانید. اما به دلیل فراهم نبودن شرایط داخلی آمریکا و از آنجایی که اکثر مردم خواستار ادامه سمت گیری انزواگرایی و عدم مداخله در امور اروپا و جهان بودند لذا این نخستین گام با شکست مواجه شد و با به قدرت رسیدن حزب جمهوری خواه در سه انتخابات پی درپی در دهه 1920 سیاست مداخله گرایی به طور موقت به کناری نهاده شد.
ایالات متحده آمریکا دردهه های 1920 و 1930 سمت گیری انزواگرایی را ادامه داد که حاصل آن عدم عضویت در جامعه ملل و رها کردن کنفرانس صلح ورسای بود، اصرار بر انزواگرایی را تشدید کرد. در دهه 1930 با انتخاب فرانکلین روزولت در سه انتخابات پی درپی و اجرای «سیاست نوین» از سوی وی برای ایجاد اشتغال و خارج نمودن اقتصاد آمریکا از رکود، توجه ملت و حکومت آمریکا را بیش از پیش به درون معطوف کرد، اما آغاز جنگ جهانی دوم و حمله ژاپن به آمریکا در سال 1941 برای همیشه سمت گیری انزواگرایی را در آمریکا به حافظه تاریخ سپرد. سمت گیری جهان گرایی پس از جنگ جهانی دوم تاکنون دارای دو مرحله بوده است. مرحله یکم از پایان جنگ جهانی دوم تا فروپاشی شوروی پیشین ادامه یافت. در این مرحله آمریکا از طریق فعالیت در سازمان ملل متحد و ایجاد اتحادها و ائتلاف هایی با هم پیمان های خود، اردوگاه شرق یا کمونیسم را محاصره و محدود کرد و سپس از کار انداخت. مرحله دوم از فروپاشی شوروی آغاز شده و هم اکنون نیز ادامه داد. در این مرحله به نظر استراتژیست ها و سیاستمداران، ایالات متحده آمریکا بر میزان مداخلات خود در امور جهانی افزوده و مدافع جهانی شدن اقتصاد، فرهنگ و سیاست تحت عنوان هایی نظیر جهانی شدن سرمایه و سرمایه داری، گسترش دموکراسی و حقوق بشر و در نهایت فرهنگ غربی به معنای کلی آن است که حاصل آن مداخلات نامشروع این کشور در کلیه امور جهان بدون توجه به نقش سازمان ملل متحد است.