تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۳۸۱۳۳

دکتر محمدرضا راشد محصل
واژه فرهنگ از ریشه باستانی Sanj (ثنج یا ثنگهه) اوستایی با پیشوند far(فر) یا fra (فرا) گرفته شده است. صورت سنسکریت آن pra (پر) و لاتینی آن pro(پرو) است. ریشه اصلی کلمه در معنی کشیدن، بیرون کشیدن و مانند آن است. از این ریشه در فارسی نو، واژه‌های «هختن»، «آهختن» و مانند آن را داریم. تبدیل «sanj» یا «Sanga» به هنگ hang برابر قاعده تبدیل «ث» فارسی باستان به «هـ» در فارسی نو صورت گرفته که در کلماتی مانند میژه (مهر)، چیژ(چهر) و جز آن است.
در میان چهار صد و اندی واژه فارسی باستان که گویش جنوبی ایران است، ریشه واژه هنگ دیده نمی‌شود، اما در اوستایی که لهجه شمالی است، این ریشه وجود دارد.
پیشوند «فر» یا «فرا»ی باستانی هم معانی مختلفی از جمله به سوی، جانب و مانند آن دارد.
البته، فرهنگ در مفهوم عام و کلی، گستره‌ای بسیار پهناور دارد که تمام شؤون زندگی انسان را در برمی‌گیرد. بدین سبب به سادگی نمی‌توان آن را تعریف کرد یا حتی تصورات افراد را از مفهوم آن یکسان دانست. ممکن است یکی تمدن را در شمار فرهنگ بیاورد و دیگری تمدن را تجزیه کند و آنچه را بر وسایل و وسایط پیشرفت دلالت دارد و جنبه مادی می‌گیرد، تمدن بداند و فرهنگ را صرفاً با معنویات انسانی پیوند دهد. اما باید گفت که منظور از «فرهنگ» بیشتر جنبه کیفی دارد و باورها، آیینها و رسمهایی را شامل می‌شود که در طی قرنها شکل گرفته و اینک عاطفه جمعی قوم یا اقوامی‌به شمار می‌آید و به عنوان سنتهای ملی مورد احترام آنان است و این جزیی از تمدن است که بیشتر به جنبه‌های کمی‌توجه دارد و با پیشرفتهای اغلب ظاهری و صوری سازگار است یا نتیجه آن به شمار می‌آید.
در فارسی نو، کلمه «فرهنگ» بیشتر به معنای تعلیم و تربیت، عقل، دانش، خوب، نیک و جز آن به کار رفته است.
ترکیبهای تازه‌ای با کلمه «فرهنگ» ساخته شده که رواج آنها برابر با فارسی جویی و اشتیاق به فارسی نویسی است. از جمله: فرهنگ آموز، فرهنگستان، فرهنگ پرور، فرهنگ جو، فرهنگدان، فرهنگ دوست، فرهنگ پذیر، فرهنگنامه و... در زبانهای اروپایی کلمه culture که ابتدا در معنی کشت و کار بوده، در نیمه دوم قرن نوزدهم بر مفهوم فرهنگ اطلاق شده و این توسع معنی، پس از انتشار کتاب «تاریخ کلی فرهنگ بشریت» از فرد ریک کلم، (f.kelemm) رواج یافته است.
در تعریف فرهنگ، سخن بسیار گفته‌اند. در یک تعریف اجمالی«روش زندگی کردن» است که در طی زمان شکل می‌گیرد، پذیرفته می‌شود و به عنوان میراث معنوی یک قوم تحت نام ادب اجتماعی، اعتقاد، آداب و رسوم و ... عاطفه جمعی قوم یا اقوامی‌را به خود وابسته می‌کند. فرهنگ نه به سادگی شکل می‌گیرد و نه می‌توان عناصر آن را به جایی معین و محدود منحصر کرد، بلکه حاصل تلاش میلیونها انسان در طی قرنها در سرزمینهای مختلف است که مورد پذیرش قرار گرفته و برخی از آنها در شمار سنتهای اعتقادی درآمده است. از این رو، همه ارزشهای مادی و معنوی را که در جریان عمل اجتماعی شکل بگیرد و محصول کوششهای جمعی باشد، در برمی‌گیرد. به عبارت کلی، همه جلوه‌های مختلف زندگی از آداب و رسوم، سنتها و رفتارهای اجتماعی گرفته تا دقیقه‌های هنری، لحظات تاریخی و باورهای اجتماعی، مذهبی و سیاسی یک قوم در شمار فرهنگ آن قوم است.
«فرهنگ» در ساخت و شکل گیری خود به تحرک و پویایی نیاز دارد؛ چه اگر قومی ‌به آنچه دارد قانع باشد و به بهتری و پیشرفت نیندیشد، هرگز سرمایه معنوی خود را نه افزونی خواهد بخشید و نه گسترش خواهد داد و اصولاً تمدن بشری و بشریت در همین پویایی است، زیرا انسان در یک تعریف، موجود فرهنگی است و موجود فرهنگی کسی است که به آنچه برآورنده حوایج اولیه اوست اکتفا نمی‌کند و طالب عمق و زیبایی نیز است.(1)
گذشته از این، تکامل اجتماعی و حتی امتیاز انسان بر دیگر جانداران به سبب فرهنگ و گسترش بخشیدن آن است و گرنه حیوانات هم در رفتار غریزی و حتی برخی از اعمال تجربی همانند انسانها هستند. به علاوه، یک فرهنگ پویا خود به انسانها انگیزه می‌دهد تا سیر تکاملی داشته باشند. هم انزواطلبی و خودخواهی را نفی می‌کند و هم بجای لذت‌جویی محض، عهده‌دار پاسداری و نگهبانی زندگی و بزرگداشت خلاقیت است. پویایی از سویی دیگر ایجاب می‌کند که فرهنگ هم مانند موجودی زنده، پیوسته در تغییر و تکامل باشد. این تغییرها گر چه متناسب با نیازها و آرزوهای مردمی ‌است که‌ دارنده و پذیرنده آن هستند، اما بی‌شک انگیزه‌های خاصی نیز دارد. اگر این روح تغییرپذیری و سازش نباشد، اولاً فرهنگ به صورت مجموعه‌ای از سنتهای جزمی ‌در می‌آید که باید صدها سال به یک حال بماند و طبعاً پاسخگوی نیازهای مادی و معنوی و عاطفی پذیرندگان خویش نباشد؛ ثانیاً شکوفایی همیشگی و خرمی‌را که نتیجه تأثیر و تأثرهاست از دست می‌دهد و طبعاً از برآوردن نیازهای افراد اجتماع عاجز می‌ماند و تضعیف می‌شود و حتی از میان می‌رود. البته، تغییرات مثبت فرهنگی مرحله به مرحله و کند انجام می‌گیرد، در حالی که سیر قهقرایی بویژه اگر با ذهنیات عامه آمیخته باشد، بسیار سریع است؛ مانند سنگی که از بلندی به حرکت درآید، لحظه به لحظه سرعت می‌گیرد و در مسیر خود همه چیز را از میان برمی‌دارد.
در این سقوط، آنچه می‌تواند آهنگ آن را کند کند، سنتهای پایداری است که پشتوانه و تکیه‌گاه عمده یک قوم در ادامه حیات و بازسازی فرهنگ است. پذیرش یک فرهنگ یا وام گیری فرهنگی، جریانی خود به خودی نیست که با تبلیغ و بزرگنمایی بتوان آن را بر ملتی تحمیل کرد؛ بلکه ملتی که دارای فرهنگ ریشه دار است، به سادگی آن را فراموش نمی‌کند، جریانهای فرهنگی با زندگی‌اش پیوند دارد، تارهای احساسی و عاطفی او را می‌لرزاند و مانع از آن است که رسمی‌ جدید یا اعتقادی نو بتواند به سادگی جای آن را بگیرد.
به علاوه، نه سنت جایگزین وجود سنت پیشین را تحمل می‌کند و نه جوششهای روحی و عاطفی فرد می‌گذارد تا یک رسم پذیرفته شده فرهنگی فراموش شود و رسمی‌نو جای آن را بگیرد. از اینها گذشته، فرهنگ جنبه مادی ندارد که بتوان آن را زود فراموش کرد یا دگرگون نمود. با عواطف و احساسات جمعی مردم پیوند خورده است و انگیزه‌های زیادی برای دوام و بقای آن وجود دارد. اگر رسمی ‌بخواهد مطلوب واقع شود و پذیرش اجتماعی یابد، باید از انگیزه‌های قوی‌تری برخوردار باشد تا بتواند خود را توجیه کند و بقبولاند.
مسأله دیگر این که گر چه توجه به فرهنگ و کوشش در جهت گسترش و اعتلای آن به ایمان، آگاهی و تا حدی رفاه وابسته است و با رفاه، دل راحت و ذهن آماده، ساده تر می‌توان به این موارد پرداخت و (من لامعاش له لا معاد له) اما این هم بدان معنی نیست که هر کس در رفاه بسر نبرد، به فرهنگ بی توجه است، زیرا چه بسیار مرفهانی که غرور ثروت و قدرت آنان را به سراشیبی سقوط و خودخواهی کشانده است؛ نه هویتی احساس می‌کنند و نه شخصیتی و طبعاً نه تفکر سالم دارند و نه استقلال اندیشه و (ما الحیوة الدنیا الا متاع الغرور ـ الحدید20) در مقابل، چه بسیار گرسنگان که صورت را با سیلی سرخ دارند، اما از فرهنگی والا برخوردارند.
برخی بر این باورند که فرهنگ پذیری پدیده‌ای است که اساساً ناظر بر آن دسته از تحولات فرهنگی است که پس از استقرار روابط میان جوامع مختلف به وجود می‌آید. این سخن اگر چه درست است، اما کامل نیست؛ معمولاً برخورد میان ملتها، سبب وامگیری فرهنگ و گاه فرهنگ‌پذیری است؛ اما اولاً این برخوردها محدود به استقرار روابط نیست، بلکه هر نوع برخورد مؤثر با انگیزه خاص، چه رسمی ‌و چه غیره رسمی، چه صلح‌آمیز و چه قهرآلود و چه تجاری و چه فرهنگی و... می‌تواند با انگیزه‌هایی که ایجاد می‌کند یا به سبب آن ایجاد می‌شود، موجب وامگیری فرهنگی یا حتی فرهنگ پذیری شود. ضرب آهنگ نادرست فرهنگمداران خودی هم در این انگیزه‌ها مؤثر است.
اگر به روش درست در اندیشه برجسته‌سازی عناصر مثبت فرهنگی و سنتهای پایدار اجتماعی برآییم، آهنگ سقوط و وامگیری کند خواهد شد، در غیر آن صورت بازتابهای عاطفی افراد وامگیری را تشدید خواهد کرد، چنانکه پس از مشروطیت تعداد دانشجویان یا مسافرانی که با عنوانهای رسمی ‌یا غیررسمی ‌به اروپا رفتند، انگشت شمار بود، اما همین افراد در بازگشت با جلوه‌های تازه‌ای که نشان دادند به صورتی نسبتاً سریع ـ مستقیم و غیرمستقیم ـ سبب پذیرش برخی آداب و رسوم فرنگ و رواج آن در جامعه ایران شدند. علاوه بر این ارتباطهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی همراه با صدور کالاهای خاص، مسایل تازه فرهنگی را در جامعه دریافت کننده پدید می‌آورد که اغلب با سنتها و آداب فرهنگی کهن هم در تضاد است؛ اما صدور کالاها و دریافت آن برای رفع نیاز اغلب سلطه فرهنگی را هم به دنبال دارد. وامگیری و فرهنگ‌پذیری مراحل خاصی دارد که پس از تماس و ارتباط دو جامعه، مرحله به مرحله انجام می‌شود؛ بدین ترتیب که ابتدا رسوم و آداب رایج دو جامعه مقایسه و ارزشیابی می‌شود. در این مقایسه، جاذبه‌ها و انگیزه‌های فرهنگ دهنده در پذیرش کامل یا قبول جزیی از آن نقش عمده دارند. گاه نیازهای اقتصادی، اجتماعی و حتی زبانی سبب می‌شود که ملتی جزیی از فرهنگ ملت دیگر را بپذیرد یا قبول آن را برای استفاده کامل از مصنوعات آن قوم لازم بشمارد.
سومین مرحله، سازش دادن و متناسب کردن جزء پذیرفته شده با فرهنگ بومی‌است که در این مرحله، باید متناسب با ذهنیات افراد پذیرنده باشد. از این رو، گاه در رسمی ‌کهن و بومی ‌ادغام می‌شود و گاه جای آن را می‌گیرد.
آخرین مرحله، همانند شدن یا یگانگی است؛ همان که گاه «ایرانیزه شدن» می‌گوییم. در این همانندی برخی واکنشها و مقاومتهایی که فرهنگ بومی‌ در مقابل جزء وارداتی نشان می‌دهد یا ناسازگاریهایی که این جزء با فرهنگ بومی‌ دارد، از میان می‌رود.
فرهنگ‌پذیری اگر جنبه کلی داشته باشد، ساختهای بومی‌ و سنتی را ویران و ساخت تازه‌ای را جایگزین می‌کند که چه بسا با زندگی اجتماعی، محیط فکری، اعتقادی و طبیعی قومی ‌مناسب نیست. این است که باید فرهنگ‌پذیری کامل را برخلاف وامگیری فرهنگی، نشان از خودبیگانگی، ناآگاهی و عدم اعتقاد دانست.
انسان از خودبیگانه در حقیقت تماشاگر طبیعت و محیط پیرامون خویش است. او واقعیتها را در هر شکل که باشد می‌پذیرد و با بی تفاوتی به همه آنچه به او تکلیف می‌شود، گردن می‌نهد. افراد ناآگاه نیز اگر چه به تصور خود از فرهنگ خاص بهره‌ورند، اما همانند از خود بیگانگان بیراهه می‌روند، جز آن که آنان بی‌تفاوت نیستند، بلکه آنچه را به گمان خود فرهنگ می‌پندارند، معیار قضاوت قرار می‌دهند و ارزش هر رسم و ادبی را بر اساس فرهنگ تصوری خویش می‌سنجند. از نظر اجتماعی، خطر اینان کمتر از افراد از خودبیگانه نیست.
اعتلای فرهنگ و حفظ آن بی‌داشتن اعتقاد و بی‌انجام تلاش و کوشش ممکن نیست. کسی می‌تواند فرهنگ خویش را نگاه دارد، بدان خدمت کند و آن را گسترش دهد که اعتقاد داشته باشد، گزیده‌ها را انتخاب کند و استقلال فکر و همت و اراده کار داشته باشد؛ هر چند به صرف گفتن و از طریق القای مطالب نه می‌توان استعدادهای فرهنگی را شکوفا کرد و نه در اعتلای فرهنگ کوشید.
اعتلای فرهنگی با خودخواهی و غرور جهالت‌آمیز در تضاد است. به عبارت ساده، بی‌اعتقادی، بی‌ایمانی، و تن‌آسایی از عوامل عمده‌ای هستند که سد پیشرفت جامعه می‌شوند و فرهنگ را به سراشیبی سقوط می‌کشانند.
غیر از اینها، موقعیتهای طبیعی، محرومیتهای منطقه‌ای از امکانات مختلف، مهاجرت درس‌خوانده‌ها و اندیشه وران، به تنزل فرهنگ می‌انجامد و آهنگ ضعف و سقوط را شدت می‌بخشد.
برای جبران و حتی از میان بردن این جنبه‌های منفی، باید بر ویژگیهای فرهنگی و ظرفیتهای همه زمانی ـ بی‌آن که به مفاخره جویی و غرور بینجامد ـ تکیه کرد، زیرا هویت هر انسان و هر جامعه‌ای به گذشته او برمی‌گردد و جلوه‌های آشکار آن را در حماسه‌ها و فرهنگهای محلی می‌توان یافت. در این راستا، قوم ایرانی را کاستی نیست، چه هزاران سال تلاش را برای اثبات موجودیت و به دست آوردن استقلال، و چند هزار سال زندگی تاریخی این ملت را دستمایه‌هایی داده است که امروز می‌تواند در کمال سرفرازی، خود را در محلی بیابد که اگر نه جایگاه راستین اوست، گوشه‌هایی از زندگی پرشکوه تاریخی او را گواهی می‌دهد؛ گذشته‌ای که شناساندن آن، می‌تواند دست‌آموزه‌ای در جهت پرورش استعدادها و رسیدن به جایگاه واقعی فکری و فرهنگی ایران در دنیای امروز باشد و این شکوفایی به اندیشه آزاد و همت و اراده نیازمند است و بسی امید که ما را از آنها نصیبی باشد.