تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۳۸۲۸۶

فرانسیس فوکویاما
ترجمه: دانیال شاه‌زمانیان

راه‌حل این مسئله ستیزه‌جویی اسلامی که ریشه در مسئله هویت دارد به رویکردی دوجانبه نیاز دارد که از یک سو مستلزم تغییر رفتار مهاجران و فرزندان آنان باشد و از سوی دیگر مستلزم تغییر رفتار شهروندان کشورهای غربی. اولین جنبه به این معنی است که بپذیریم الگوی کهنه چندفرهنگی بودن در کشورهایی مانند انگلستان و هلند شکست خورده است و این سیاست فرهنگی باید با تلاش‌هایی پرانرژی‌تر برای جامعه‌پذیر کردن جمعیت‌های غیرغربی با ارزش‌های لیبرال جایگزین شود. الگوی کهنه چندفرهنگی بودن جوامع، بر پایه به رسمیت شناختن گروه‌های مختلف و حقوق این گروه‌ها استوار شده است. فراتر از این احساس گمراه‌کننده که چنین الگویی را به معنای احترام به تفاوت‌های فرهنگی به حساب می‌آورد، این الگو باعث می‌شود که اقتدار زیادی برای تعیین شیوه رفتاری اعضا به اجتماع فرهنگی سپرده شود. از همین رو امکان ندارد که لیبرالیسم بر پایه حقوق گروهی استوار شود چرا که همه گروه‌ها از ارزش‌های لیبرال دفاع نمی‌کنند. جنبش روشنگری در اروپا که لیبرال دموکراسی معاصر از آن ریشه گرفته است از نظر فرهنگی نمی‌تواند خنثی باشد چرا که جوامع لیبرال به ارزش‌های به خصوصی درباره ارزش و شٲن برابر افراد قائل‌اند. فرهنگ‌هایی که این پیش‌فرض بنیادین را نمی‌پذیرند در لیبرال دموکراسی‌های معاصر شایسته جایگاهی برابر با دیگر گروه‌ها نیستند. اعضای اجتماعات مهاجران و نوادگان آنها شایسته این هستند که منفرداً و به عنوان افرادی برابر در نظر گرفته شوند نه به عنوان اعضای اجتماعی با فرهنگی متفاوت.
چند فرهنگی بودن، به شیوه‌ای که در کانادا، ایالات متحده و اروپا درک می‌شود به یک معنی تنها یک «سرگرمی‌ در انتهای تاریخ» است. به همین خاطر تفاوت فرهنگی تنها به نوعی فانتزی در تکثرگرایی لیبرال شناخته می‌شود که باعث شده رستوران‌های اقوام مختلف، لباس‌های رنگارنگ و نشانه‌هایی از سنت‌های تاریخی جوامعی که به نحوی رخوت‌افزا هماهنگ و همگن به نظر می‌آیند در کنار هم جمع شوند. تفاوت فرهنگی چیزی است که تا حدی که منجر به نقض حقوق افراد و یا نظم اجتماعی لیبرال نباشد در فضای خصوصی افراد اعمال می‌شود.
با وجود مدارس مذهبی کاتولیک و پروتستانی نمی‌توان به مخالفت با مدارس اسلامی ‌مورد حمایت دولت در این کشورها برخاست. در آلمان، مالیات را از طرف کلیسای پروتستان و کاتولیک جمع آوری می‌کنند و در آمدهای بودجه را میان مدارس مرتبط با این کلیسا‌ها توزیع می‌کنند. این روند میراث زمانی است که در اواخر قرن نوزدهم به تازگی دولت آلمان با سیاست بیسمارک متحد شده بود و تلاش می‌کرد تا کلیسای کاتولیک را به عنوان قدرت سیاسی مستقل از دولت، مطیع خود سازد اما تنها توانست تا حدودی این قدرت را در خود جذب کند. حتی فرانسه، با وجود سنت قوی جمهوری خواهی در این کشور، در این مورد چندان موفق نبوده است. پس از تلاش‌های ضدمذهب در انقلاب فرانسه، پیمان دولت ناپلئون با روحانیون مذهبی در سال ۱۸۰۵ نقش دین در آموزش را احیا کرد و شیوه‌ای کورپوراتیستی در رابطه میان دولت و کلیسا برقرار ساخت. برای مثال رابطه دولت فرانسه با اجتماع یهودیان، با تشکیل انجمنی از یهودیان که نماینده کلیمیان در فرانسه باشند تنظیم می‌شد و همین روش الگویی است که اخیرا نیکولا سارکوزی از آن پیروی می‌کند و در تلاش است تا نماینده مقتدری برای مسلمانان بیابد تا از جانب مسلمانان سخن بگوید و بتواند اجتماع مسلمانان را کنترل کند. حتی بر قانون سال ۱۹۰۵ که در تقدیس اصل لائیسیته به تصویب رسید استثنائاتی وارد شده است که برای مثال حمایت دولت فرانسه از مدارس مرتبط با کلیسا نمونه‌ای از آن است.
راه‌حل مشکل جامعه پذیر کردن مهاجران جنبه دیگری دارد که به انتظارات و رفتارهای اجتماع اکثریت در کشورهای اروپایی مربوط می‌شود. هویت ملی ناپدید نشده است و این هویت اغلب با روش‌هایی توصیف می‌شود که از دسترس تازه واردانی که زمینه قومی‌و دینی بومیان را ندارند دور است. در گام نخست قوانین قبول تابعیت و شهروندی باید بر پایه‌ای غیرقومی ‌بنا نهاده شوند و شرایط آن برای تازه واردان چندان شاق و دشوار نباشد.
بسیاری از اروپایی‌ها ادعا می‌کنند که ممکن نیست «دیگ درهم جوش» هویت آمریکایی در اروپا به اجرا گذاشته شود. این نکته هم شاید درست باشد اما اگر چنین باشد جامعه اروپا دچار انفجاری اجتماعی خواهد شد. به هر حال برای ساختن هویت‌های ملی سوابقی اروپایی وجود دارد که بر اساس پایه‌های قومی ‌و دینی استوارند اما همین پایه‌ها نیز ممکن است بسته تر یا آزادتر باشند. یکی از بهترین مثال‌ها برای این مورد سنت جمهوری‌خواهی در فرانسه است که در شکل کلاسیک خود از پذیرفتن هویت‌های جداگانه گروهی خودداری کرد و قدرت دولت را برای همگن کردن جامعه فرانسه به کار گرفت. با رشد تروریسم و خشونت داخلی مجادله عمیقی درباره این که چرا این شیوه برای جامعه پذیرکردن مهاجران در فرانسه شکست خورده است درگرفت. یک دلیل ممکن است این باشد که فرانسوی‌ها خودشان مفهوم قدیمی‌شهروندی را با طرفداری از رویکرد چندفرهنگی بودن کنار گذاشته اند. زندگی آمریکایی پر از جشن‌ها و آدابی شبه دینی است که برای بزرگداشت نهادهای دموکراتیک سیاسی برگزار می‌شوند: جشن برافراشتن پرچم آمریکا، سوگند قبول تابعیت، سپاسگزاری و جشن چهارم جولای همه نمونه‌هایی از این جشن‌های شبه دینی هستند. اما برخلاف این روش، اروپایی‌ها زندگی سیاسی خود را تا حدود زیادی آداب‌زدایی کرده‌اند. هیچ کشور اروپایی برای قبول تابعیت مراسمی‌برگزار نمی‌کند که قابل مقایسه با ایالات متحده باشد و حتی علاوه بر این اروپایی‌ها نسبت به نمایش‌های وطن دوستانه آمریکایی‌ها معترض و بدگمان هستند. اما این جشن‌ها در جذب و یکسان کردن مهاجران جدید در زندگی اجتماعی و سیاسی آمریکا نقش مهمی ‌بازی می‌کنند.
مهم‌تر از این امور، نقش دولت‌های رفاه و سیاست‌های اقتصادی در به وجود آمدن این مشکل است. اروپایی‌ها مصرانه به دولت‌های رفاه پس از جنگ جهانی دوم وفادار مانده اند و ایالات متحده را به دلیل الگوی عامدانه و بی‌ترحم اجتماعی‌اش تقبیح می‌کنند. اما دولت‌های رفاه اجتماعی در کشورهای اروپایی به توانایی جوامع اروپایی برای جذب فرهنگی مهاجران مختلف آسیبی جدی وارد می‌آورند. انعطاف پذیری بازار کار در آمریکا به این معنی است که مشاغلی ساده برای مهاجران وجود دارد و به همین خاطر بسیاری از خارجی‌ها برای کار به آمریکا می‌آیند. در اروپا ترکیب قوانین انعطاف‌ناپذیر کار و کمک‌های سخاوتمندانه دولت رفاه به این معنی است که مهاجران نه برای کار بلکه برای رفاه به کشورهای اروپایی مهاجرت می‌کنند. اروپایی‌ها ادعا می‌کنند که دولت ایالات متحده که به مهاجران فقیر کمکی سخاوتمندانه ارائه نمی‌کند در حقیقت شٲن انسانی فقرا را به تاراج می‌برد. اما مطمئنا خلاف چنین ادعایی درست‌تر است چراکه شٲن و کرامت فرد بر پایه کار او به دست می‌آید و همکاری فرد با اجتماع او را به اجتماع بزرگتر پیوند می‌دهد. در اغلب اجتماعات مسلمان در اروپا، که نیمی ‌از جمعیت‌شان تحت پوشش سیستم دریافت اعانه قرار گرفته‌اند، احساس بیگانگی و ناامیدی به وفور مشاهده می‌شود. اروپایی‌ها به دلیل حواشی زیادی که این مسائل مهم را در چنبره خود گرفته‌اند نمی‌توانند به درستی و با صداقت به مشکل جذب و جامعه‌پذیری مهاجران اشاره کنند چه مهاجران به جامعه‌ای که آنها را پذیرفته بدهکار باشند و چه جامعه‌پذیرنده به مهاجران بدهکار باشد.
احزاب راست میانه که باید به طرح چنین مباحثی مبادرت ورزند از سوی احزاب چپ به نژادپرستی و ملی گرایی منسوخ شده، متهم می‌شوند. اما بیش از این، احزاب راست میانه از این می‌ترسند که اگر احزاب اصلی از کنار این موضوعات بی‌تفاوت بگذرند احزاب راست افراطی داعیه دار حرکتی ارتجاعی به گذشته می‌شوند. متاسفانه شروع این قبیل مباحث در هلند، بلژیک و فرانسه موجب بروز خشونت‌های زیادی شده است. معضل مهاجرت و هویت، در نهایت با مشکلات زیادی که ارزش زدایی پست مدرن‌ها به وجود آورد به نقطه ای مشترک رسید. رشد نسبی گرایی در میان پست مدرن‌ها این امکان را از میان برد که ارزش‌های مثبت را به درستی ارزیابی کنند و به همین خاطر نسبت به باورهای مشترکی که برای شهروندی لازم است بی‌توجهی به خرج دادند. جوامع پست مدرن به خصوص جوامع اروپایی، به این احساس رسیدند که هویت قبلی خود را که با دین و ملیت تعریف شده بود پشت سر گذاشته‌اند و به نقطه‌ای فراتر دست یافته‌اند. اما افراد پست مدرن، جدای از افتخارشان به تفاوت و رواداری بی‌حد و مرز، درک کردند که برای توافق بر سر ماهیت زندگی مطلوبی که آرزویش را داشتند مشکل پیدا کرده‌اند. مهاجرت ما را مجبور کرده تا درباره پرسشی که از جانب‌ هانتینگتون مطرح شد بیندیشیم: «ما که هستیم» به سادگی می‌توان بر سر موضوعاتی مانند فوتبال به عنوان امور مربوط به فرهنگ عمومی‌ توافق کرد. اما بسیار دشوار است که بگوییم کدام مرحله در تاریخ ملی مهم تر است. اگر لازم است که جوامع پست مدرن کنونی مباحث جدی‌تری را درباره «هویت» مطرح کنند ناچارند که به تبلیغ ارزش‌های مثبتی که به عضو بودن در جامعه بزرگتر معنی می‌بخشند بپردازند. اگر این کار را نکنیم، در واقع، به دست مردمی‌ که به قطع و یقین می‌دانند که چه کسانی هستند مضمحل خواهیم شد.