حرّیت و آزادی با اباحه مسلکی دوتاست. گروهی هستند که از آزادی دم میزنند تا اباحه مسلکی و لاابالیگری کنند. اختیار و آزادی، جوهره انسان است و فقدان آن به مسخ آدمی منجر میشود اما این به آن معنا نیست که به نام آزادی بتوان هر میل و ارادهای را جامه عمل پوشاند. انسان دارای حریت و آزادی ظاهرا با انسان اباحه مسلک در آزادی نظر و عمل شبیه یکدیگر اما اولی با وجود برخورداری از «حق» آزادی و اختیار، برای خود «حد» و «چهارچوب» قائل است در حالی که دومی برای خویش هیچ محدوده و تکلیف و مرز و مانعی قائل نیست.
اولی به قانون و قواعد اخلاقی و عقلانی با جمیع لوازم آن- حق و حد در کنار هم- متعهد است و دومی فقط حق برخورداری را میفهمد و منکر لوزام و قواعد و مرزهای آن است. هر دو در پی بهرهگیری از ظرفیتها و تواناییها با بهره جستن از اراده آزاد هستند اما اولی برای غیر از خود نیز حق و حرمت قائل است و دومی جز خود نمیبیند و نمیپسندد و نمیخواهد. اولی «تعریف» دارد و در «منطق» میگنجد و دومی هیچ ثبات و حد و رسمی ندارد و فاقد هر گونه منطق روشن است الا این که هر چه اقتضای منفعت و لذت عینی او بود، همان را بپذیرد و پیش ببرد هر چند که ناقض منافع جمع و دیگران یا ناقض اخلاقیات و وجدانیات و متناقض با ادعاها و شعارها باشد. ... تا آنجا که میتوان «حق آزادی» دیگران را هم منکر شد و زیر پا گذاشت، با توجیه یا عریان و بدون توجیه.
مرور تاریخ بشر و سرگذشت جوامع، شاهدی بر این ادعاست که حریت و آزادی آزادهوار، همواره مایه قوام و دوام و اتحاد و انسجام جامعه بوده و این جنس از آزادی نه نتها به از هم پاشی اتحاد و انسجام ملتها منجر نشده بلکه طلیعه رشد و بالندگی و تفاهم و تعالی بوده است در حالی که تکوین آزادی ولنگار و افساز گسیخته و مجال و قدرت یافتن انسانهای اباحی، انحطاط و از هم گسیختگی و اختلاف و انهدام ملتها و تمدنها را به ارمغان آورده است.
مقصود از این نوشتار پرداختن به این موضوع نیست که چرا فلان روزنامه توقیف شد و باید توقیف میشد یا نه، یا فلان حزب باید فعالیت کند یا خیر، یا فلان شخص که بازداشت شده، مستحق آن بوده و مقدمات قانونی در این ادقام لحاظ شده یا نه. بلکه هدف آن است که نسبت آزادی و قملرو آن را با موضوع «وحدت و امنیت ملی» بسنجیم.
صورت مسئله این است که گروههایی در سیمای مظلوم و محروم، مینالند و فضاسازی میکنند که خلایق چه نشستهاید، حق قانونی داشتن حزب و تشکل و تریبون و روزنامه از ما دریغ شده و جماعتی اقتدارگر و انحصارطلب و ضدآزادی با اراده تک صدایی کردن فضای افکار عمومی، محدودیتهای خلاف قانون اساسی و قانون مطبوعات و قانون احزاب و... ایجاد کردهاند.
با تاکید دوباره بر این که موضوع نوشتار حاضر، «مصادیق» نیست، میگوییم این گروه راست میگویند و دروغ. کلمه حقی میگویند و اراده باطل دارند. مغالطه میکنند. «لااله» را میگویند اما نه برای نفی «اله»ها، که راغبند «الله» را هم نفی کنند پس هیچگاه «الا الله» را نمیگویند و زیر بارش نمیروند. برای اثبات حق آزادی، به قانون اساسی و قوانین عادی استناد و مشروعیت این حق را از آنجا اثبات میکنند اما همان قانون را فقط در اصل اثبات حق قبول دارند نه آنجا که همین قانون، تکلیفآفرین میشود قلمرو حق و لزوم پایبندی به حقوق دیگران و احکام و شرایع الهی را مورد تاکید قرار میدهد.
آنها آزادند به هر حریمی تعریض کنند اما کسی حق ندارد بپرسد با چه مجوز و تا کجا؟ و حقوق دیگران چه میشود؟ از نظر آنها هیچ حوزه مصون و مقدسی وجود ندارد و میشود هر حقی را منکر شد یا ضایع کرد اما خود آنها باید از تقدس و مصونیت کامل برخوردار باشند و نباید کسی معترضشان شود. گردن کلفتهای اتو کشیدهای هستند قانوندان. اما دانستن نه برای الزام و اطاعت بلکه برای نقض یا دور زدن آن. مظلومنمایی و صدا کلفت کردن همزمان را بلدند. سیرمانی ندارند. هاضمههاشان بزرگ است و هوسها و توقعاتشان سیریناپذیرتر. باج میخواهند به نام حق. و اگر بگیرند، آخر کار نیست که تازه اول معرکه است برای امتیازخواهی و تبعیضهای بیشتر. و حزب و روزنامه و دفتر و دستکهای اینچنینی که باشد، میشود «مسجد ضرار». مکانی مقدسنما و حرمتدار که در آن میتوان از نظارت گریخت و تمنیات خویش پیش برد.
ستمی که این فرقه بر ملت و کشور میکنند، لاتعدّ و لاتحصی است. مگر میشود جفایی که اینان بر یک ملت میکنند در عداد و حساب و کتاب آورد؟ اگر چه از آزادی دم میزنند و خود را مدافع و حامی آن معرفی میکنند اما اول دشمن آزادیاند. چه، هم حق دیگران را دریغ میکنند و هم موجب بدگمانی به گوهر قیمتی آزادی میشوند. آنها با خیانت خویش راه نقد را میبندند تا آنجا که صاحبنظران دلسوز و خبره مجبور میشوند در فضای سیاهنمایی و باجخواهی جماعت مذکور، کام در کشند و به خاطر مصلحت، نقد مصلحانه را مسکوت بگذارند.
عملکرد این جماعت بوده که باعث شده متاسفانه حزب و روزنامه در جامعه جا نیفتد و شهروندان با نوعی نگاه بدبینانه به مطبوعات و احزاب بنگرند گویی که کار ویژه اینها فقط اخاذی و هوچیگری و باجبگیری و زورگیری است. جفا از این بزرگتر که اهل نقد و نظر در حاشیه میمانند و سفلگان، عیار و معیار آزادی و نقادی میشوند؟! و کدام ستم، از این گستردهتر که با وجود چنین جماعتی، الفت و اتحاد ملی خدشه بر دارد و دشمن خیال کند که ملت مورد تهاجم، یکی نیست و دچار اختلاف و تفرقه است. ملت ما که به برکت تمدن دیرین، میراث دینی گرانسنگ و انقلاب احیاگر اسلامی، ملت یکدل و متحدی است اما جماعتی چندان لاابالی و خودمحور، وقتی به خاطر دستمالی حاضرند قیصریهای را به آتش بکشند و به خاطر تسویه حسابهای سیاسی و انتخاباتی یا گشودن عقدههای ناکام، به سیاستهای کلی نظام در عرصه سیاست خارجی خدشه وارد سازند، و آیا توقع جز این است که دشمن زخم خورده، طمع نکند؟
بیتردید همین جماعتی که مدعی خیرخواه ملت و کشورند و ادعا میکنند نگران آنند که دولت و نظام، کشور را در کام خطر و تهدید میکشانند، بزرگترین تهدید علیه امنیت و اقتدار ملی هستند. همینها هستند که با سوءاستفاده از آزادی و القای ترس در قبال تهدیدهای دشمن و ارعاب مردم، به دشمن ناامید روحیه میدهند که گویی فشارهای بیحاصل، ثمر داده است.
تصور این فرقه آن است که سیاه نشان دادن اوضاع داخلی و خارجی و اهرم قرار دادن فشار دشمنان میتوانند راحتتر امتیاز بگیرند (فشار از بیرون و چانهزنی در داخل ) اما اجحاف به همین حد محدود نمیماند چرا که تعامل با دشمن، دو سویه میشود یعنی دشمن هم امیدوار میشود که از طریق درونی کردن بحران میتواند در صفوف ملت و حاکمیت رخنه کند. اینجاست که دشمن قسم خورده خارجی با جریان فرصتطلب و اباحه مسلک داخلی به هم میرسند و منافعشان منطبق میشود. از اینجا به بعد دیگر نباید صرفا درباره آزادی بیان و ابعاد حقوقی و مطبوعاتی و سیاسی آن سخن گفت یا از جرم مطبوعاتی و سیاسی سخن راند. خاطیان حرفهای و همیشگی این عرصه وارد قلمرو امنیت ملی شده و نقش ستون پنجمی و جاسوسی دشمن را ایفا میکنند. آنها پای بیگانه را به کشور گشوده، جنگ روانی او را موثر ساخته و روحیه او را بازسازی میکنند و در حق یک ملت پس از 2 سده استبدادزدگی و استعمارگزیدگی، توانسته بند بردگی از جان خویش بگشاید و به آزادی برسد، کدام خیانت از این بزرگتر؟
نقد، حق مطبوعات و فعالیت سیاسی و انتخاباتی، حق احزاب است. آنها حق دارد به عملکردها اشکال کنند اما حق ندارند قوانین، قواعد اخلاقی و انسانی یا مصالح کلان یک ملت را زیر پا بگذارند و در تنگنای عرصه بلافند که ملت چه نشستهاید آزادی به مسلخ رفت، استبدا برگشت و روزگار ملک و ملت سیاه شد.
ای کاش برخی مدعیان راستین آزادی به عمق فاجعهای که در پیوند با اباحه مسلکان نهفته است پی میبردند و جفای رفته بر ملت از این ناحیه را بازخوانی میکردند تا دوباره فضا گرگ و میش نشود و حق به دست یاران سادهدل آن مظلوم نیفتد. و از دشمن نباید ترسید اما از این دوستان سادهدل و احیاناً صاحب برخی تعلقات، چرا.