محمد قوچانی
سفر پوتین به تهران نه غیرمنتظره بود و نه خارقالعاده که رسانههای غربی آن را غیرمنتظره جلوه دادند و رسانههای ایرانی خارقالعاده. کافی بود روزنامهنگاران به تاریخنویسان رجوع میکردند و قرارداد منعقده در سنپترزبورگ در 12 سپتامبر 1723 مطابق با 28 ذیالقعده 1135 (همان روزهایی که شاهسلطان حسین صفوی تاخ خود را بر سر محمود افغان مینهاد) را میدیدند که نوشته بود: «علیحضرت امپراتور سراسر روسیه وعده میدهد تا جاودان همیشه دوست دوستان شاه و دولت ایران باشد و دشمن دشمنان شاه و دولت ایران» (نفیسی: 345) از آن پیمان بیش از سیصد سال میگذرد و در بیشتر این سیصد سال ایران زیر سایه همسایه خود بوده است نه فقط دولتمردان ایران که روشنفکران ایران بیش از همه رشک به همسایه بردهاند و از او تقلید کردهاند و آن را آرزو کردهاند چرا که این جلال و جبروت همسایه بود که آنان را متوجه جلال و جبروت جهان جدیدی ساخت که از پس از تاریخ ویران ایران بر میآمد. گرچه ایران سالها پیش از روسیه امپراتوری بود اما سرانجام این همسایگی با روسیه بود که چشم ایرانیان را باز کرد.
در هزار سال غیبت ایران از نقشه جغرافیا امیرنشینهای مسکو و کیف به هم پیوستند و سرزمین روسیه را ایجاد کردند. ایران که احیا شد در کنار خود نه روم که روس را دید. همسایگان تاریخی ایران در جغرافیای جهان جز روم باستان و چین باستان «دولت» نبودند. نه اعراب، دولتی مستقر داشتند و نه اقوام زردپوست آسیایمیانه دولتی توانستند برپا کنند. جهان باستان در شرق به چین باستان میرسید و در غرب به روم باستان. هندیان و عربان و ترکان پاره پاره بودند و بیدولت واحد و ایران باستان در میانه شرق و غرب همه دولتهای تاریخی آشور و بابل را بلعیده بود. در شمال ایران نیز روسیهای واحد وجود نداشت. امیرنشینهایی بودند که بر کیف و مسکو حکومت میکردند. در قرون میانه همزمان با احیای ایران با دولت صفویه، دولت عثمانی با فتح قسطنطنیه و تغییر نام آن به اسلامبول بر جای روم باستان نشست و مغولان ادب شده و آداب دیده امپراتوری گورگانی هند را برپا کردند و چینیان نیز زار و نزار به حیات تاریخی خود ادامه میدادند.
در شمال ایران اما امپراتوری تازهای سر بر آورد که نه شرقی و نه غربی، نه آسیایی و نه اروپایی بود. اما دولت بود و دولتمداری مدرن را به ایرانیان که خود بنیانگذار اولین امپراتوری جهان بودند آموختند. سنگ بنای امپراتوری روسیه در سال 1462 گذاشته شد. سالی که ایوان سوم امیر مسکو شد در حالی که قلمرو دولتش از ایالت ویرجینای غربی در آمریکای امروز کوچکتر بود. در آن زمان مغولان، آسیا و اوراسیا را در مینوردیدند و امپراتوری اسلامی را واژگون میکردند. از خاکستر هجوم این قوم بیفرهنگ امپراتوری بر آمد؛ اول امپراتوری ایران احیا شد و دیگر امپراتوری روسیه ایجاد شد. در سال 1480 مسکو از سلطه مغول رها شد و ایوان سوم، ایوان کبیر نامیده شد و خود را تزار نامید که باز تولید لقب سزار بود که در روم باستان به امپراتور اطلاق میشد (استریکلر: 25) در این زمان همه چیز برای ایجاد یک امپراتوری مهیا بود.
نژاد اسلاو و مذهب ارتدوکس و خاک پهناور همه زمینههای لازم برای اتحاد همه روسها را فراهم آورد و ایران برای اولین بار با آقا بالاسری به نام روسیه روبهرو شد. روسها در این سالها تحولاتی را از سر گذراندند که بعدا آینهای برای تاریخ جدید ایران شد. مشهورترین تزار روسیه پترکبیر بنیانگذار غربزدگی در جهان است. پتر در سال 1694 امپراتور روسیه شد و چون روزگاری را در هلند گذراند و زندگی ارویاییها را دید سیاست غربی شدن روسیه را در پیش گرفت. نمادینترین اصلاحی که او در روسیه سنتی انجام داد تا غربی شود اصلاح در سر و صورت روسها بود. پتر در سال 1698 اشراف روسیه را فرا خواند و «پس از عبور از میان آنها و تبادل تعارفات ناگهانی یک تیغ سلمانی بلند و تیز آورد و شروع به تراشیدن ریش آنها کرد... پتر به زودی فرمانی صادر کرد که همه روسها به جز روحانیان و دهقانان میبایست ریش خود را میتراشیدند.» (همان:40)
اما مهمترین نمود غربزدگی پتر کبیر ساختن سنپترزبورگ بود. او که در هلند عاشق بندر و کشتی شده بود و گویا خود زمانی را در کارگاه کشتیسازی به صورت ناشناس گذرانده بود، از مسکو که نهاد روسیه کهن بود دل کند و بر ساحل سرد روسیه نزدیک به قطب شمال ایستاد و دستور داد شهری تازه بسازند. بندری که به افتخار او سنپترزبورگ نام گرفت. سنپترزبورگ احتمالا تنها شهر جهان است که نه در اثر تراکم جمعیت، تبدیل روستا به شهر، تبدیل مرکز تجارت به محل زندگی، تبدیل کنار دریا و رودنشینی به زندگی شهری یا هر فرآیند طبیعی شهرسازی که بر اثر دستور فرمان یک فرمانروا ساخته شده است: «ساختن شهر سنپترزبورگ احتمالا مهیجترین مورد در تاریخ کلیدی آن صوری از مدرنیزاسیون است که به شیوهای جبارانه از بالا برنامهریزی، تحمیل و اجرا شدند.» (مارشال برمن:214) از پترکبیر یادگارهای متعددی بر جا مانده است اما برای ایرانیان از او به جز یک همسایه مقتدر وصیتنامهای نیز بر جای مانده که گرچه مورخانی مانند سعید نفیسی آن را ساختگی میدانند اما به هر حال در ضمیر تاریخی عامه ایرانیان واقعیت دارد.
سعید نفیسی معتقد است: «هیچ دلیل متقضی درباره این اسناد نیست... چون این سند در آغاز قرن نوزدهم میلادی انتشار یافته و بیش از آن ذکری از آن در جایی نکردهاند، پیداست که در همان زمان آن را ساختهاند.» اما در عین حال این جمله از پتر درباره ایران در ذهن ایرانیان بر جای مانده که: «گرجستان و قفقاز رگ حساس ایران است همین که نوک نیشتر استیلای روسیه به آن رگ برسد فورا خون ضعف از دل ایران بیرون خواهد رفت و چنان ناتوان خواهد شد که هیچ پزشک حاذقی نتواند آن را بهبود بخشد.» سپس به فرمانروایان روسیه توصیه کرد که: «بیدرنگ گرجستان و قفقاز را بگیرید و پادشاه ایران را دست نشانده و فرمانبردار خود بکنید.» (نفیسی:312 -310) وصیتنامه پتر کبیر حتی اگر جعلی هم باشد در عالم واقع دروغ از کار در نیامد: هنوز از سقوط شاه سلطان حسین و عهدنامه سنپترزبورگ سدهای نگذشته بود که در جنگهای ایران و روس گرجستان و قفقاز از ایران جدا شد. اما مهمتر از این جدایی بند چهارم عهدنامه گلستان بود که دولت ایران را برای بیش از صد سال زیر سایه دولت روسیه قرار داد و با وجود جنبشهای آزادیخواهانهای مانند انقلاب مشروطه دربار قاجار تحت نفوذ روسیه باقیماند. در فصل چهارم عهدنامه گلستان (که فرجام جنگهای ایران و روسیه از 1218 تا 1228) بود آمده است: «اعلیحضرت خورشید رایت امپراتور والا شوکت ممالک روسیه برای اظهار دوستی و اتحاد خود نسبت به اعلیحضرت قدر قدرت پادشاه اعظم ممالک ایران به جهت اثبات این معنی که بنا بر همجواریت طالب و راغب است که در ممالک شاهانه ایران مراتب استقلال و اختیار پادشاهی را در بنای اکیده مشاهده و ملاحظه نمایند فهذا از خود و از عوض ولیعهدان عظام اقرار مینمایند که هر یک از فرزندان عظام ایشان که به ولیعهدی دولت ایران تعیین میشود هرگاه محتاج به اعانت یا امدادی از دولت علیه روسیه باشند مضایقت ننمایند تا از خارج کسی نتواند دخل و تصرف در مملکت ایران نماید و به امداد و اعانت دولت روس دولت ایران مستقر و مستحکم شود و اگر در سر امور داخله مملکت ایران فیمابین شاهزادگان مناقشتی روی نماید دولت علیه روس را در آن میانه کاری نیست تا پادشاه وقت خواهش نماید.» (نفیسی: 303) گر چه در عهدنامه گلستان سرزمینهایی از ایران از دست رفت اما از آن مهمتر استقلال ایران بود که چنین بر باد رفت. عباس میرزا را ولیعهد ناکام و اصلاحطلب ایرانی خواندهاند اما عهدنامه گلستان این ولیعهد ناکام و دربار او در تبریز را چنان مستظهر به پشتیبانی روسیه ساخت که نمیتوان از آن اظهار تاسف نکرد.
از این پس اصلاحطلبی دولتی در ایران پیرو مکتب روسی شد. مکتب سنپترزبورگ که شهری بر ساخته و مدرنیتهای آمرانه بود. شگفتآور است که روسها که خود متجاوز به خاک ایران بودند از بیم آنکه «از خارج کسی نتواند دخل و تصرف در مملکت ایران نماید» پدر خوانده ایران شدند! عباس میرزا از آنکه شاه عباس قاجار شود مرد و معلوم نشد که او با این تحتالحمایگی چه خواهد کرد اما مدرنیسم دولتی به حیات خود ادامه داد و در صورتهای متضادی از امیرکبیر تا ناصرالدین شاه ظاهر شد و سرانجام به رضاشاه رسید که فرزند خلف سنت سنپترزبورگ بود و با برداشتن عمامه و تراشیدن ریش قصد تجدد در ایران کرد. روسها تا زمانی که روسیه، روسیه بود امپراتوری هنوز کمونیستی نشده بود دربار ایران را در چنگ خود داشتند.
آنان در نهضت مشروطیت آشکارا در خدمت سلطنت مطلقه بلکه آموزگار سلاطین مستبد بودند چنانکه برجستهترین کارگزاران محمدعلی شاه علیه مشروطه روسی بودند. گرچه نام کلنل لیاخوف به دلیل به توپ بستن مجلس اول ایران در تاریخ روابط ایران و روس برجستهتر از هر نام دیگری است اما پشت صحنه او روس دیگری قرار داشت که از لیاخوف مخوفتر و برجستهتر بود: «حال و رفتار محمدعلی میرزا خود انگیزه دیگری برای بیداری و بیزاری مردم میبود. این مرد که پادشاه کشور خواستی بود گرایش بسیاری به روسیان از خود نشان میداد و یک جوان بسیار زیرک روسی به نام شاپشال به عنوان آموزنده زبان روسی در نزد او میزیست که خود آموزنده همه کارهای روسی بود. گرایش او به روسیان تا آنجا رسید که پیکرهای [عکسی] با رخت قزاقی از خود برداشته بیباکانه آن را به دست مردم داد.» (کسروی: 160) نام شاپشال در جای جای تاریخ مشروطه ایران به عنوان یکی از مخالفان مشروطه و طراحان حمله به مجلس ذکر شده است. روزنامه صوراسرافیل به عنوان مهمترین تربیون مشروطه خواهان ایران او را به دشمن با مشروطه متهم میکرد و او را جهود (یهودی) میخواند. روسها که بنا به سنت عباس میرزایی و عهدنامه گلستان در دربار ولیعهد قاجار (تبریز) نفود داشتند نقش اساسی در ستیز با آزادیخواهی ایرانیان داشتند: «روسیان که در دربار ولیعهدی دست میداشتند رشته اندیشه و سهشهای این در دست آنان میبود که به دستیاری شاپشال او را به هر راهی میگردانیدند و چون دولت روس با جنبش توده چه در کشور خود و چه در ایران سخت دشمن میبود از این رو در این هنگام محمدعلی میرزا را به خود نگذارده دشمنیاش را با مشروطه بیشتر میگردانید.» (کسروی:599)
مشروطه خواهان خواستار عزل شاپشال و راندن او از دربار شدند، اما محمدعلی شاه چنین نکرد که هیچ در اقدامی نمادین: «ناگهان کالسکه شش اسبه شاهی از در الماسی بیروت شتافت. شاه درون کالسکه نشسته لیاخوف و شاپشال با شمشیرهای آخته به دست در چپ و راست و سوارگان قزاق در پس و پیش با شتاب روانه گردیدند.» (همان: 602) سرانجام به هنگام به توپ بستن مجلس مشروط این شاپشال بود که در باغ شاه بر سر میرزا جهانگیرخان، مدیر روزنامه صوراسرافیل رسید و بر سر او فریاد کشید که چه کسی گفته من جهودزادهام؟: «ما را نزد لیاخوف بردند که میخواست ماها را ببیند خود سخنی نگفت ولی شاپشال که پهلویش میبود به میرزا جهانگیرخان شماتت کرده گفت من جهودزادهام؟ سپس سرکردهای که ما را برده بود راپورت گفتار مرا در قزاقخانه به لیاخوف داد و چون ما را بر گردانید بیگمان بودیم هر سه را خواهند کشت.» (همان: 682) با وجود این ظاهرا عمر دولتهای قاجاری و تزاری به پایان رسیده بود. در فاصله کوتاهی هر دو دولت سقوط کردند و دولتهای تازهای در ایران و روسیه بر سر کار آمدند اما مکتب سنپترزبورگ از رونق نیفتاد و سنتهای آن در دولتهای بعدی و حتی روشنفکران ایرانی و روسی ادامه یافت. مدرنیسم آمرانه رضا پهلوی و سوسیالیسم آمرانه لنین هر دو روایتهایی بر گرفته از میراث پتر کبیر بود که با دستور یک فرد میخواست روسیه را مدرن کند. اما شکل پیچیدهتر مکتب سنپترزبورگ با سقوط تزارها و قاجارها در روشنفکران ایران و روسیه تجسد پیدا کرد.
محققان بسیاری به این نکته مبهم اشاره کردهاند که سنت روشنفکری روسیه و سنت روشنفکری اروپا ماهیتی متفاوت داشتهاند. ظرافت طبع در این باره به جایی رسیده است که به کاوشهای زبان شناختی و باستانشناسی واژهها پرداختهاند. در تاریخ روشنفکری روسیه نوشتهاند که با شکست این دولت در نبرد کریمه از ترکیه و اتحاد آن با فرانسه و انگلیس مجادلات روشنفکری درباره علل شکست روسیه بالا گرفت و گروهی از روشنفکران متولد شدند که بر خلاف روشنفکران اروپایی مخالف سرمایهداری بودند.
مقصود از روشنفکران اروپایی در این زمان گروهی از متفکران لیبرال بود که پیامبران انقلاب روسیه فرانسه یا عصر روشنگری بودند و مالکیت را همتای آزادی و برابری گرامی میداشتند اما «اکثر روشنفکران روسی در نفرت... از سرمایهداری و ارزیابی از زندگی دهقانان» اشتراک نظر داشتند (استریکلر: 72) بنا به روایتی روشنفکران روس در آن زمان به سه گروه تقسیم میشدند: غربگرایان، اسلاوگرایان و هیچ انگاران. ویژگی مشترک این سه گروه اما با همه تفاوتها نفرت آنها از سرمایهداری و لیبرالیسم بود. اسلاوگرایان یا ملیگرایان معتقد بودند: «اروپای غربی چیزی ندارد که به روسیه بیاموزد. به گفته آنها دموکراسی و آزادی با فرهنگ روسیه بیگانه بود.» (همان) هیچ انگاران معتقدند بودند که «نه اروپای غربی و نه گذشته دور روسیه نمیتوانند چراغ راه آینده باشند.» (همان) و غربگرایان ضمن آنکه «اعتقاد داشتند روسیه میتواند از اروپای غربی چیزهای زیادی بیاموزد» اما مخالف نظام اقتصادی اروپای غربی یعنی سرمایهداری بودند و «از شکلی از سوسیالیسم حمایت میکردند، نظامی اقتصادی که در آن زمین، کارخانهها و بنگاهها کسانی تعلق داشته باشد که در آنها کار میکنند.» (همان) جنبش روشنفکری در روسیه سنتی نیز داشت و آن سنت نارودنیکها یا پوپولیستهای روسی بود.
در واقع اگر چه گفتهاند روسیه به جهت صنعتی نبودن و فقدان طبقه کارگر آماده انقلاب کمونیستی نبود اما همین گرایشهای روشنفکری به سوی سوسیالیسم و پوپولیسم آن را آماده حرکت لنینیستی میساخت و سرانجام کار تراز را ساخت. بر اساس این تاریخ، روشنفکران روس بیش از اینکه انتکلتوئل (Intellectuel) باشند اینتلی جنتسیا Intelligentsia هستند. یعنی بیش از آنکه روشنفکر باشند مبارز هستند: «این واژه... بیانگر لایهای اجتماعی در روسیه تزاری... (بود) که نسبت به سرنوشت و آینده هموطنان خود احساس مسئولیت میکردند و مدعی در اختیار داشتن ابزار فکری و خطوط اصلی برنامهای اجتماعی و سیاسی برای راهنمایی ملت خود به سوی زندگی بهتر و انسانیتری بودند. دقت کنیم که اینتلی جنتسیا و روشنفکر یکی و هم معنا نیستند به گمان بسیاری از نظریهپردازان علوم اجتماعی در فرهنگها و کشورهای فراوانی (چون انگلستان امروز) روشنفکرانی وجود دارند.» (بابک احمدی: 27) آیزایا برلین نیز درباره تفاوت میان قرائت روسی در روشنفکری و قرائت اروپایی از آن تعاملات درخشانی دارد. او به پوپولیستهای روسی یا همان ناردونیکها اشاره میکند که هدفهای اصلی آنها عدالت اجتماعی بود. نارودنیکها ستایشگر روستاییان روسیه بودند». و میگفتند که سازمان اجتماعی آنها ـ که آن را غالبا به گزاف میستودند ـ همان شالوده طبیعی است که آینده جامعه روسیه باید بر آن بنا شود... ناردونیکها عقیده داشتند که پدید آمدن صنایع بزرگ و مرکزی یک امر طبیعی نیست و ناگزیر همه کسانی که در چنگال آن اسیر میشوند مرتبه و صفات انسانی خود را از دست میدهند: سرمایهداری شر بزرگی است که هم تن را تباه میکند و هم روان را. این شر بزرگ یک امر ناگزیر نیست... وضعیت در مغرب زمین هر چه باشد در روسیه هنوز میتوان با بلای عظمت جنگید و بر آن پیروز شد... نارودنیکها در این اعتقاد استوار بودند که راه رستگاری در سیاست یا احزاب سیاسی نیست. به نظر آنها... احزاب لیبرال و رهبرانشان نه منافع اساسی ستمکشان کشورهای خود را شناختهاند نه برای پیش بردن این منافع هیچ کار جدی صورت دادهاند.» (برلین 320 ـ 318)
همین باورهای روشنفکری بود که پوپولیسم روسی را جاده صافکن کمونیسم روسی (لنینیسم) ساخت و ولادیمیر لنین به مدد آن توانست در مارکسیسم غربی تجدید نظر و با عبور از قواعد مارکس تولد سوسیالیسم در روسیه ماقبل صنعتی را تسریع کند. نکته شگفتآور اما اینکه ایرانیان در این مدت هنوز سر در پیمان گلستان داشتند و دل روانه روسیان میکردند. پس از عمری روسیگرایی دولتمردان و درباریان قاجار اکنون روشنفکران و مخالفان سلطنت در ایران نیز از ویژگیهای مدرنیته روسی و سنت سنپترزبورگی پیروی میکردند:
اول ـ غربزدگی آن و قائل بودن به اینکه نه تنها تجدد اروپایی تنها شکل تجدد است و تجدد عهد با سنت بلکه جهانشمول است و قابل توسعه به همه جای جهان.
دوم ـ آمریت آن و پذیرفتن این باور که یک نیروی قاهره یعنی دولت باید جامعه را مدرن کند، روزنامه و کارخانه و خیابان و شهر بسازد و الگوی زندگی را مشخص کند. گر چه برخی روشنفکران ایرانی به قواعد برخاستن دولت از دل جامعه اعتقاد داشتند اما حتی آنان نیز شرط اصلاح جامعه را به دست آوردن دولت میدانستند.
سوم ـ ستیز با سرمایهداری در عین غربزدگی. تلاش برای پیدا کردن معادلها و بدیلهای سرمایهداری اروپایی با سرمایهداری شرقی و سعی در هدم و نابودی آن، عبور از مالکیت و فرو کاستن آن به ضد ارزشی سخیف.
رگههای مکتب روسی تجدد یعنی تجدد آمرانه، جبری، قهری، غربی و دولتی در سراسر تاریخ معاصر ایران دیده میشود چه در عهد تزارهای سفید و چه در عصر تزارهای سرخ. چه زمانی که شاپشال پشت صحنه دربار ایران بود و چه زمانی که لنین قهرمان روشنفکران ایران. روسها در این سالها حتی زمانی که علیه تزارها شورش کردند به آموزههای پترکبیر وفادار ماندند و گاه مصداق این قاعده شدند که «به شکار بگویند بدو و به تازی بگویند بگیر». یعنی هم دولتمردان ایران در بیرون از مدرنیسم آمرانه پیرو مکتب روسی بودند و هم روشنفکران ایران در دفاع از سوسیالیسم آمرانه. حتی زمانی که اسلام گرایان در ایران به قدرت رسیدند و با چپ گرایان ظاهرا مرزبندی کردند و حزب توده را منحل کردند تحت تاثیر نارودنیکها بودند بدون آنکه خود بدانند.«نارودنیکها... بر آن بودند که هسته جامعه عدل و برابری در کمونهای روستایی روسی وجود دارد یعنی در اوبشچینا که به صورت واحدهای اشتراکی به نام میر سازمان یافته بودند... رهبران جنبش مردمی عقیده داشتند که این شکل تعاون یک نظام اجتماعی آزاد و دموکراتیک را در روسیه ممکن میسازد.» (برلین: 319) این اتفاق در ایران دهه 60 با تاسیس تعاونیها و تثبیت آنها به عنوان یک بخش از اقتصاد ایران در برابر حقیر ساختن بخش خصوصی ایران رخ داد. پوپولیسم ایرانی نیز مانند پوپولیسم روسی در هر دو حوزه دولتمداری و روشنفکری جلوهگر شد.
روشنفکران ایرانی بیش از آنکه به عنوان پیامبران عقل به کار فرهنگی بپردازند و جامعه را آماده تحول کنند در مقام قهرمانان خلق ظاهر شدند و به کار چریکی پرداختند آنها نظریهای درباره ایران نداشتند برنامهای برای تسخیر دولت ارائه میکردند یعنی بیش از آنکه انتلکتوئل باشند اینتلی جنتسیا بودند بیش از آنکه روشنفکر باشند قهرمان بودند بیش از آنکه متفکر باشند شجاع بودند. بیش از آنکه به فکر فهم تاریخ باشند در پی تغییر آن بودند. به همین دلیل محصولات روشنفکری ایرانی هم نوعا بیش از آنکه ارزش ادبی، هنری یا نظری داشته باشد ارزش سیاسی داشت. آثار صمد بهرنگی نمونه مناسب اینگونه آثار روشنفکری ایرانی است.
سفر پوتین به ایران از آن جهت غیرمنتظره یا خارقالعاده نیست و از آن جهت حاوی اهمیتی تاریخی نیست که حداقل دو قرن است که ایران در سایه روسیه زندگی میکند. افکار روشنفکران و سیاستهای سیاستمداران ما همواره تابعی از تحولات روسیه بودهاند. ما از همان دریچهای به غرب نگاه کردهایم که روسها، چرا که روسیه اصلیترین مرز با اروپا بوده است. ما حتی در غربگراترین حکومتهای معاصر ایران (یعنی عصر پهلوی) هم حرمت روسها را فرو گذار نکردهایم و آنها حتی هنگام صدور انقلاب خود به ایران و زمانی که شبکههای مخفی حزب توده امکان کودتا علیه دولت ایران را داشتند رابطه خود را با ایران قطع نکردهاند. روابط دیپلماتیک ایران و روسیه در دویست سال گذشته هرگز قطع نشده و سفارت روسیه در ایران هرگز تعطیل نشده است حتی زمانی که فریاد مرگ بر شوروی سر داده میشد و روشنفکران نزدیک به شوروی بازداشت میشدند. نسبت ایران و روسیه نسبتی تاریخی است. روسها متاسفانه به هر دلیل پدرخوانده ایران جدیدند. پدرخوانده دولتمردان و ناپدری روشنفکران. آنان از دویست سال پیش رابطه ما با غرب را تنظیم کردهاند و واسطه ما با اروپا بودهاند. درست به همین دلیل است که در بحرانیترین شرایط سیاسی ولادیمیر پوتین به عنوان وارث پتر کبیر وارد ایران میشود و غرب را به هماوردی میخواند. روسها البته همواره اهل معامله بودهاند و ما نیز هیچ گاه در معامله با آنها برنده بیرون نیامدهایم. آنان همزمان با ما و دشمنان ما مذاکره میکنند و در بهترین شرایط ایران را تنها میگذارند در حالی که جیبهایشان از امتیازیهای ما پر است.
روزی قفقاز و آسیای میانه و امروز شاید خزر. اما ما نیز ظاهرا چارهای جز پناه بردن به این ناپدری نداریم. چه رویای محمدرضا پهلوی نقش بر آب بود آن زمان که گفته بود اگر قرار بود رهبران هر کشوری همسایگان خود را انتخاب کنند هرگز آرزوی همسایگی با روسیه را نمیکردم.