تاریخ انتشار : ۱۳ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۰:۴۸  ، 
شناسه خبر : ۳۸۴۷۵

گفتگو با دکتر غلامحسین الهام/سخنگوی دولت

* در فضای سیاسی کنونی کشور از یک دوگانه اصول‌گرا اصلاح‌طلب صحبت می‌شود، آیا این دو اصطلاح همان بنیادگراfundamentalist  و اصلاح‌طلب (Reformist) است؟

** با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، غرب نوعی تهاجم فرهنگی و روانی را با اصطلاح‌سازی و ایجاد مفاهیم غیرارزشی و جدید برای مبانی ارزشی و اصولی سازمان داد. بنابراین به نظام جمهوری اسلامی، لقب نظام بنیادگرا و انقلاب را fundamentalist و یا بنیادگرا خواند.

بنیادگرایی یک مفهوم ایستا، مخالف با تحولات زمانه و اگر بخواهیم معادل با مفاهیم خودمان بسازیم، بهترین مترادف واژۀ متحجّر است.

آن‌ها می‌خواستند با این اصطلاح‌سازی، بنیادهای فکری و ایدئولوژیک اسلامی را مفاهیمی کهنه و غیرقابل قبول تعریف کنند و انقلابیون مسلمان را مردانی انعطاف‌ناپذیر، منجمد و متحجر بشناسانند.

این اصطلاح در دورانی که اصلاح‌طلبان (Reformist) در ایران روی کار آمدند و اصطلاح نظام ایدئولوژیک جایگزین آن شد، در دوره بعد از امام یک مفاهیم جدیدی غیراصیل وارد ادبیات سیاسی شد و به تدریج مسیر استحاله انقلاب با توسعه اقتصادی و بعد توسعه سیاست کلید خورد، اصلاح‌طلبان هم طرف مقابلشان را با یک نگرش ضدایدئولوژیک، محافظه‌کار خواندند و در واقع همان بار غیرارزشی بنیادگرایی یا آدم‌های ایدئولوژیک را بر انقلابیون اصیل بار کردند. آن‌ها نظام‌های ایدئولوژیک را نظام‌هایی برافتاده و تفکرات ایدئولوژیک را همانند تفکرات سوسیالیستی و کمونیستی و به دور از تشخیص و به دور نیازمندی‌های زمانه و عقلانیت تعریف کردند.

به نظر من اصلاح‌طلبان با مدعیان بنیادگرایی، در این نکته مشترک بودند که هر دو اسلام را یک نظام ایدئولوژیک و جمهوری اسلامی را به عنوان یک ساختار سیاسی ایدئولوژیک تخطئه کنند.

 آن‌ها هر مفهومی که بار اسلامی و ایدئولوژیک داشت به یک مفهوم غیرارزشی تبدیل کردند.

اصلاح‌طلبان در راستای پیشبرد مبانی فکری‌شان، و برای این که مفاهیم ارزشی تأثیری بر تفکرات نسل جدید نداشته باشد، ایدئولوژی را در تقابل با عقلانیت قرار می‌دادند، به عنوان مثال در اواخر دوران دفاع مقدس، مقالاتی در برخی مجلات نوشته می‌شد با این مفهوم که «عصر ایدئولوژیک و انقلابی‌گری» گذشت و «عصر خردگرایی» شروع شده است. این تفکر خطرناک پس از رحلت امام(ره) تقویت شد.

با این مفهوم‌سازی می‌خواستند دو مقطع قبل و بعد از رحلت امام(ره) را در مقابل هم قرار دهند. دوران حیات امام خمینی را مقطع ایدئولوژیک و دوران پس از ایشان را دوره عقلانیت نامیدند.

این مفهوم‌سازی یک پشت صحنه داشت و آن هم اعتقاد ترویج‌کنندگانش به تعارض «اسلام با عقل و خرد مدرن» بود.

در واقع این دوگانه‌سازی و مفهوم‌سازی یکی از بخش‌های اصلی اعتقادات فرهنگ اصلاح‌طلبان و جریان توسعه اقتصادی است که پس از رحلت امام خمینی(ره) روی کار آمد.

در مقابل این تفکرات که روز به روز از اصول انقلاب فاصله می‌گرفت، کسانی که اصالت اسلامی انقلاب را باور داشتند و نظام اسلامی را به عنوان معنای واقعی کلمه، نظام ایدئولوژیک می‌دانستند، تخریب جریان مقابل را بر مفاهیم اسلامی بر نمی‌تافتند، آن‌ها بر حرکت عدالت‌محور انقلاب اسلامی تاکید داشتند، مقاومت و مبارزه‌ای اعتقادی را با اصلاح‌طلبان شروع کردند، هر چند که چه این جریان را به حاشیه رانده بودند و حداقل در تصمیم‌گیری‌های مؤثر سیاسی فرهنگی و اقتصادی دخالت نمی‌دادند.

در واقع آنچه رهبر انقلاب در اوایل دهه 70 به عنوان «تهاجم فرهنگی» مطرح کردند، ریشه‌هایش را باید در این مفهوم‌سازی دید. انواع فسادهایی که پس از تهاجم فرهنگی به وجود آمد تن‌ها جلوه‌هایی از انحراف مبنایی بود که در جامعه تحت پوشش اصلاح‌طلبی یا توسعه اقتصادی و سیاسی در حال انجام بود. ریشه اصلی تهاجم فرهنگی در استحاله نگاه‌ها و مبانی انقلاب اسلامی بود.

پس از شروع این روند، پاسداران حقیقی تفکر انقلاب اسلامی به اصول‌گرایان تعبیر شدند و به صحنه آمدند.

* آیا اصول‌گرایان در دوران ابتدایی انقلاب هم حضور داشتند؟

** بله، بحث اصول‌گرایی در چند مقطع تاریخ انقلاب اسلامی تجزیه و تحلیل می‌شود. در ابتدای انقلاب، جریانات فعال سیاسی به سه گروه تقسیم می‌شدند. یک جریان چپ‌گرای مارکسیستی بود، که در قالب گروه‌ها و جمعیت‌های مختلف و به صورت سازمان‌یافته در جامعه حضور داشتند. البته این جریان طیف‌بندی خاص خودش را نیز داشت. هر چند که وابستگی آن‌ها به بلوک شرق و شوروی انکارناشدنی بود.

جریان دیگر،  جریان راست بود. در این جریان بخشی طیف لائیک بود و بخشی دیگر می‌توانست مذهبی تلقی شود با این توضیح که مذهب را یک امر شخصی، غیرحکومتی تغریف می‌کرد. جریان راست در حکومت‌داری پراگماتیست بود و نقش دین در مذهب را انکار می‌کرد. به تعبیر دیگر راستی‌ها در دیدگاه سیاسی سکولار بودند. به هر حال ما این دو طیف را در حوزه جریان راست تقسیم‌بندی می‌کردیم.

این دو جریان «راست» و «چپ» استاندارد بودند و با تعاریف غربی به خوبی جفت‌وجور می‌شدند.

جریان سوم، جریان معتقد به اسلام ناب یا همان اسلامی معرفی شده از سوی امام خمینی(ره) بود. این جریان در نگاه سیاسی‌اش به دنبال مکتب امام بود. اگر بخواهیم امروز این جریان را نام‌گذاری کنیم، «اصول‌گرایی» بهترین واژه است. منت‌ها این اصلاح آن روز رایج نبود و این جریان «خط امام» نام‌گذاری می‌شد. دیدگاه‌های این جریان، در آن زمان روشن بود و بارها خط امام با جریان‌های راست و چپ درگیر می‌شد. نمونه بارز درگیری جریان خط امام در ابتدای انقلاب، در مباحث شهید بهشتی و حسن نزیه، رئیس کانون وکلای وقت که رئیس شرکت ملی نفت هم بود، بروز کرد.

وقتی که نزیه گفت: «اسلام نمی‌تواند حکومت‌داری کند و نباید...»، شهید بهشتی محکم و استوار در مقابل این تفکر انحرافی ایستاد. شهید آیت‌الله بهشتی به عنوان نماد اصیل خط امام.

وقتی در ابتدای انقلاب، جریان راست و لیبرال روی کار آمد، اعضای «خط امام» شورای انقلاب با آن‌ها در تضاد بودند. بخش اعظم جامعه روحانیت مبارز شورای انقلاب همچون شهید آیت‌الله مطهری که متاسفانه در ابتدای کار به شهادت رسیدند، شهید آیت‌الله بهشتی، آیت‌الله خامنه‌ای و آیت‌الله مهدوی‌کنی، در مقابل تفکرات لیبرالی قرار گرفتند. از ابتدای انقلاب این درگیری و مقاومت وجود داشت تا روز 25 خرداد 1360.

روز 25 خرداد 1360 را باید روز «شکست سکولاریسم لیبرال‌ها» نام‌گذاری کرد. در این روز اتحادی که میان «راست مذهبی» و «راست غربی» در معارضه با «اسلامیت حکومت» که نمودش در «لایحه قصاص» بود، شکل گرفت. 25 خرداد روز قیام ملی علیه سکولاریسم بود. آن بخش از روحانیت که در این روز در حمایت از قیام ملی وارد صحنه شد، «روحانیت مبارز» است و این قید «مبارزه» نشان‌دهنده اعتقاد روحانیت به دین حداکثری و دخالت دین در عرصه سیاست است.

در این برهه از انقلاب ما در خط امام «چپ و راست» نداریم و سه جریان اصلی همان چپ‌های مارکیست، راست‌های لیبرال و اصول‌گرایان خط امام هستند.

پس از شکست لیبرال‌ها در حوزه سیاست، که در دو مقطع اتفاق افتاد، یعنی برافتادن دولت موقت و نهضت آزادی در 13 آبان 58 و شکست فکری جبهه ملی و نهضت آزادی در 25 خرداد 1360 که متعاقب آن بنی‌صدر هم ساقط شد، سبب شد تا غرب برای همیشه پایگاه سیاسی جریان راست را از دست بدهد. حذف جریان راست نشان داد که لیبرال‌ها ظرفیت حضور در حاکمیت نظام جمهوری اسلامی را ندارد. از سوی دیگر حذف جریان راست لیبرال، فرصت خوبی برای ساختن حکومت براساس مفاهیم اسلام ناب بود. البته در میان جریان راست و چپ، یک جریان التقاطی هم وجود داشت. این جریان با یک خاستگاه غربی و با بنیادهای فکری مارکسیستی و بک لعاب اسلامی برای پوشش وارد صحنه سیاست شده بود. جدای از تعداد زیادی سمپات جاهل، بنیان‌گذاران و تئورسین‌های این جریان همگی تفکرات مارکسیستی داشتند و برای فریب مردم از پوشش اسلامی استفاده می‌کردند که مردم هم بهترین نام‌گذاری را برای این جریان کردند و آن‌ها را «منافق» نامیدند. این جریان به سرعت وارد فاز تروریستی شد و ماهیت فساد سیاسی و فکری‌اش را نشان داد.

به هر حال پس از حذف جریان‌های چپ، راست و التقاط از صحنه، فرصت خوبی برای سازندگی کشور براساس تفکرات اسلام ناب به وجود آمد، اما بلافاصله جریان خط امام با چالش‌هایی در عرصه اقتصاد روبه‌رو شد.

در عرصه اقتصاد، بهره‌گیری از مبانی دینی و اجتهاد اسلامی ایران برای حل معضلات که جامعه مطرح شد. در این زمینه، یک جریان که مظهرش امام خمینی(ره) بود، عقیده داشتند شیوه اجتهادی سنتی اسلامی می‌توان به نیازهای جامعه پاسخ‌گو بود. یعنی در چارچوب عدالت اسلامی با فقه غنی اسلامی می‌توان نیازهای مختلف جامعه خصوصا مشکلات اقتصاد کشور را پاسخ داد، ضمن این که با اختیاراتی که طبق نظریه ولایت مطلقه فقیه برای حاکم اسلامی قائل می‌شدند، در چارچوب مصالح واقعی اسلامی که عدالت اساسش هست، مشکلات جامعه قابل حل می‌شود. از سوی دیگر امام فقه را فلسفه عملی حکومت توصیف می‌کرد و ایشان یک استغناء مکتبی برای مسائل زمان قائل بودند.

از سوی دگر عده‌ای شیوه و سبک دیگری را دنبال کردند که نشان‌دهنده تأثیرات زمانه بر عقاید آن‌ها بود. آن‌ها اصطلاح فقه پویا را مطرح کردند و تعبیر فقه پویا در برابر فقه جواهری و سنتی قرار گرفت. این در حالی بود که اجتهاد، پویایی‌دار او خود فقه سنتی، بی‌نیاز از تصرفات و اضافات خارجی، پویاست.

اما پویایی که برخی مطرح می‌کردند نوعی اقتباس و التقاط در فقه بود و می‌خواستند دست‌آوردهای عصر جدید و نظریات شخصی‌شان را به فقه تحمیل کنند و همان را که می‌خواهند استنباط کنند. در واقع به قول یکی از متفکران معاصر می‌خواستند به جای این که عصر و زمانه را دینی کنند، دین را «عصری» می‌خواستند و این آسیب بزرگی به دین بود. البته امام هوشمندانه مراقبت کاملی نسبت به بروز این نظریه داشتند.

از سوی دیگر فقه اما صف‌بندی جدی با تحجر و بنیادگرایی داشت. به هر حال سیره عمومی امام خمینی‌(ره) در حکومت‌داری و نظریه «ولایت مطلقه فقیه» پایه اصلی تئوریک جریان اصولگرا است.

* جناح راست داخل حاکمیت که از سال‌های 63 ـ 62 نمودهایی را با استعفای برخی وزرای دولت امیرحسین موسوی نشان داد، چه نسبتی با این پایه تئوریک در همان دهه 60 داشت؟

** در واقع خاستگاه دوگانگی (چپ و راست) حل معضلات اقتصادی زمان بود و رویکردی که غالب شد، رویکرد رفع محرومیت از جامعه، کمک به طبقات ضعیف و جلوگیری از انباشت ثروت بود و جناح چپ بر این موج می‌رفت.

 از سال‌های اولیه دهه 60 راست و چپ در درون جریان اصولگرا متولد شدند و از همان ابتدا با چالش‌های فراوانی روبه‌رو شدند مثل اجازه قانونگذاری مجلس اول برمبنای احکام ثانویه، چالش‌هایی که بین وزارت کار و مجلس دوم به وجود آمد، نمودهای بارزی از این چالش‌ها بود که این چالش به نظریه روشن «ولایت مطلقه فقیه» امام خمینی(ره) منتهی شد.

به هر حال اما با توجه به نظریه سیاسی‌شان که به هیچ‌وجه «اسلام من‌های حکومت» را نمی‌پذیرفتند، با نگاه دقیق‌شان مسائل را به صورت مبنایی حل می‌کردند. قوت فکری، جایگاه رفیع مرجعیت امام، مقام معنوی و تنزه اخلاقی ایشان، مجموعا فق‌های بزرگ را هم در برابر اصالت اسلامی نظریات ایشان، به تمکین وامی‌داشت. این مسأله سبب شد تا به تعبیر آن روز (البته من به این تعبیرات صحه نمی‌گذارم) نگاه‌های فقهی راست‌گرایانه، منزوی شوند.

از سوی دیگر جریان مقابل، که چپ نام گرفته بود، بر روی تفاوت نگاه جناح راست و امام خمینی(ره) تبلیغات وسیعی می‌کرد. البته جناح چپ از تئوری فقه پویا دفاع می‌کرد و امام این مسئله را رد می‌کرد اما گزاره‌هایی که در جامعه مؤثر بود رضایت جناح چپ را در برداشت.

این دوگانه به جایی رسید که جامعه روحانیت مبارز به را به دو گروه «یت و یون» تجزیه کرد. به این معنا که دو جریان روحانی با قوت فقهی متفاوت به وجود آمد. در بدنه هم برخی گروه‌های سیاسی، تحت پوشش این دو جریان قرار گرفتند ولی مردم اصولاً نگاه‌شان به امام بود و هست.

* به همین خاطر بود که پس از سال 68، تقریباً یک جابه‌جایی در بدنه اجتماعی این دو جریان به وجود آمد؟

** بله، مردم با توجه به نگاه فرهنگی و چارچوبی که امام با تطبیق سیاست و دین ایجاد کرده بود، راه خودشان را پیدا می‌کردند و بلافاصله پس از رحلت امام، مردم با رهبری بیعت کردند.

اما آن جریان‌هایی که با عینک سیاسی به وقایع نگاه می‌کنند، به قضیه رهبری و ولایت فقیه هم مصداقی و جناحی پرداختند و ولایت پس از امام را نپذیرفتند و نگاه آن‌ها به رهبری تحت تأثیر نگاه سیاسی‌شان قرار داشت. نتیجه این رفتارها غلط، رویگردانی مردم از جریان چپ بود و در انتخابات مجلس چهارم برخلاف مجلس سوم، چپ‌ها شکست سختی خوردند.

در سال‌های ابتدایی دهه 70 مردم به آن‌هایی که تا دیروز طرفداران داغ ولایت فقیه بودند و امروز جز مخالفین بود، پشت گردند. اما قشرهای زیادی از جامعه هنوز تصورش از جریان چپ، یک جریان «حامی مستضعفین»، «مخالف فقر و محرومیت» و «دشمن سرمایه‌داری غربی» بود. در حوزه سیاست خارجی هم تصور از چپ‌ها، حرکت رادیکال ضدغرب بود.

به هر حال بخش بزرگی از جریان چپ، وارد دولت آقای هاشمی‌رفسنجانی شدند و به صورت عجیبی دیدگاه‌های جناح چپ، بسیار راستگرایانه شد. طیفی که با آقای هاشمی‌رفسنجانی روی کار آمدند، نوعاً از جناح چپ بودند. حتی آقای هاشمی‌رفسنجانی در طیف جریان راست بود ولی در مقطع ریاست مجلس دیدگاه‌های چپ او غلبه داشت. تعلق صنفی و سنتی آقای هاشمی‌رفسنجانی به روحانیت مبارز بود ولی شیوه‌های رفتاری و تیمی که او را همراهی می‌کردند با روحانیون مبارز گره خورده بود. لذا آقای هاشمی‌رفسنجانی در میان این دو طیف قابل تحلیل بود!

اما در روال کاری دولت سازندگی، سیاست‌های توسعه اقتصادی کاملاً از دیدگاه‌های قبل آقای هاشمی‌رفسنجانی که از جمله در خطبه عدالت اجتماعی در نماز جمعه تهران مطرح می‌شد، تغییر جهت داد و طیفی که با آقای هاشمی‌رفسنجانی کار می‌کرد، هم به تبعیت راست‌گرایی غربی را در دستور کار قرار داد. به این ترتیب جریان حاکم در حوزه فکری نیز به تدریج به سوی نوعی سکولاریسم سیر کرد اما طیفی که اکنون اصول‌گرا خوانده می‌شود، سعی می‌کرد فاصله‌هایش را با این جریان نوظهور تکنوکرات حفظ کند، اما در عرصه عمل، به خصوص اقتصادی حضوری نداشت، نه نقاد جدی‌ای بود و نه حضوری داشت.

انفعال نیروهای چپ و گرایش به سوی اقتصاد غربی به تدریج به رویکردهای سیاسی نیز گسترش یافت. لذا پایان دوره سازندگی یا توسعه اقتصادی جای خود را به گفتمان اصلاح‌طلبی با گرایش غالب توسعه سیاسی یا تغییر ساختار سیاسی کشور از پیوستگی دین و سیاست به نظام عرفی لائیک داد؛ که حاملین این گفتمان غالبا از طیف چپ سابق تشکیل می‌شدند.

* آیا جریان راست همان اصولگرایی است؟

** از جهاتی ممکن است جریان راست مشرکاتی با اصول‌گرایی داشته باشد. ولی نمی‌توان اصول‌گرایی ناب را که شاخصش امام(ره) و مقام معظم رهبری است را با راست یک‌سان دانست.

اصول‌گرایی یک مجموعه جامع و لایتجزی است و باید این گفتمان را همین‌گونه دید. واقعاً مجموعه رهنمودهای امام و رهبر انقلاب، چه رهنمودهای سیاسی، چه اقتصادی و چه فرهنگی همگی در یک مجموعه واحد هستند و «نو من ببعض و نفکر ببعض» ندارد.

* بسیاری از افرادی که در صدر جناح راست بودند، امروزه داعیه اصول‌گرایی دارند. تفاوت جناح راست و اصول‌گرایان در کجاست؟

** مهم‌ترین تفاوت جناح راست و اصول‌گرایان در حوزه اقتصاد است. اقتصاد مورد نظر اصول‌گرایان یک اقتصاد عدالت‌محور اسلامی است و این اقتصاد با اقتصاد آزاد سرمایه‌داری منافات دارد. اقتصاد اصول‌گرایان نه دولتی است و نه سرمایه‌داری. اقتصاد اصول‌گرایان، یک اقتصاد مردمی بر پایه عدالت است.

شاخص تفاوت نظام اقتصادی مهم‌ترین نمود تفاوت اصول‌گرایان و جناح راست است.

در حوزه سیاست هم اصول‌گرایان با راست‌گرایان متفاوت‌اند. آنجا هم بحث محافظه‌کاری بر سر عدالت مطرح است. ما بقیه مسائل را هم باید عدالت بسنجیم و فکر نکنیم که حرکت جامعه خود به خود منجر به عدالت می‌شود.

در حوزه سیاست، همچنین اصول‌گرایان معتقدند باید روح انقلابی حکومت را حفظ کرد و «ماندن» در نظر اصول‌گرایان اصالت ندارد. برای ماندن نباید سازش کرد.

در سیاست خارجی، عدم کنار آمدن با مستکبران، پایه اصلی اعتقادات اصول‌گرایان است و این فرمایش امام که «تا ظلم و ستم هست، مبارزه هست، و تا مبارزه هست، ما هستیم» پایه فکری اصول‌گرایان است.

* جریان اصول‌گرایی رأس و سر دارد؟ این رأس کیست؟

** بدون تعارف، رأس جریان اصول‌گرایی، رهبر انقلابی است.

* رأس جریان اصول‌گرایی در مقابل اصلاح‌طلب کیست؟

** رأس اصول‌گرایی در برابر هر جریان منحرف از چارچوب و اصول انقلاب اسلامی، رهبری است. البته زاویه این انحراف تفاوت دارد. منت‌ها پس از رهبری، با توجه به چینش سیاسی جامعه، در حوزه مدیریت اجرایی و سیاسی آقای احمدی‌نژاد در ظل رهبری، رأس جریان اصول‌گرا به حساب می‌آید. در واقع رابطه آقای احمدی‌نژاد به عنوان فردی اصول‌گرا که با شعارهای اصول‌گرایی مورد توجه و اعتماد مردم قرار گرفته است و نفر دوم جمهوری اسلامی به حساب می‌آید، در طول رهبر انقلاب اسلامی قرار دارد. در واقع هدایت سیاسی جریان اصول‌گرا با رئیس‌جمهور به اعتبار شخصیت حقوقی ایشان است.

اما در حوزه فرهنگی، من معتقدم، حوزه علمیه قم با همان تعاریفی که امام خمینی برای تعریف کرده بود و به دور از تحجر و روشن‌فکری غربی، هدایت‌گر فرهنگی جریان اصول‌گرا است.

به هر حال اگر طیف‌های مختلف جریان اصول‌گرا بخواهند در عرصه سیاست توفیقی داشته باشند، باید به جایگاه رئیس‌جمهور احترام بگذارند و خودشان را با آقای احمدی‌نژاد هماهنگ و منطبق کنند. همان‌گونه که عملاً اصلاح‌طلبان آقای خاتمی را رأس جریان خود می‌دانند.

آقای خاتمی برای اصلاح‌طلبان نمادی بود که توانستند با این نماد مجلس ششم را تسخیر کنند. وقتی که مجلس را از دست دادند، همه چیزشان را از دست دادند و جریان اصلاح‌طلبان تبدیل به یک جریان محتضر شد که انتظار رفتن را می‌کشید! امروز هم اگر جریان اصول‌گرا بخواهد با قدرت وارد صحنه شود باید این محور را حفظ کند. به هر حال مردم نماد جریان اصول‌گرایی را آقای احمدی‌نژاد می‌دانند و ایشان هم یک اصول‌گرای تمام‌‌عیار است. جریان اصول‌گرا می‌تواند با محوریت آقای احمدی‌نژاد قوام خودش را مستحکم‌تر کند.

* به صورت صریح‌تر، نقش آقای احمدی‌نژاد را در جریان اصول‌گرایی چگونه ارزیابی می‌کنید؟

** آقای احمدی‌نژاد نماد جریان اصول‌گرایی است و مطالباتی که از او وجود دارد مطالبات اصول‌گرایانه است. او امروز شخص حقیقی احمدی‌نژاد نیست، او مأموریت خطیری در حفظ و مدیریت جریان اصولگرا دارد. هر کسی که در این جایگاه و مسئولیت قرار می‌گیرد، در واقع هویت فردی‌اش در مکتب و هویت اجتماعی و مأموریت اسلامی‌اش حل می‌شود. او باید با فداکاری به صحنه بیاید و جریان اصول‌گرایی را مدیریت کند و به شدت مراقبت کند. مراقبت از مدیران اصول‌گرا و حفظ اصول‌گرایی در چارچوب مدیریت کشور، یکی از مهم‌ترین مأموریت‌های احمدی‌نژاد است. هر مدیری که از چارچوب‌های اصول‌گرایانه خارج شود، احمدی‌نژاد باید جایگزینی برای او انتخاب کند. به علاوه فراموش نکنیم حکومت، ابزار تحقق آرمان‌هاست. آقای احمدی‌نژاد در دو شعار اصلی‌اش این مسئله را خوب درک کرده است. این دو شعار، یک تعالی است. یعنی حرکت به سوی تعالی انسان و معنای این شعار این است که حکومت از طریق هر راهی برای تعالی انسان‌هاست و دوم فرهنگ انتظار.

فرهنگ انتظار پویایی جریان اصول‌گرا را حفظ می‌کند. آن را به یک نقطه نورانی و مطلق، معدن عظیم قدرت و حکمت متصل می‌کند. بنابراین، به عبارت دیگر آقای احمدی‌نژاد پرچم‌دار جریان اصول‌گراست و رهبری میانی این جریان را برعهده دارد. باید به این جایگاه خطیر توجه کرد. و آقای احمدی‌نژاد تن‌ها جایگاه مدیر اجرایی کشور را برعهده ندارد بلکه محور جریان اصول‌گرایی است.

* نقش اصول‌گرایان در بهره‌برداری از احمدی‌نژاد به عنوان یک سرمایه اجتماعی چیست؟

** این را باید در محک تجربه ارزیابی کرد. اصول‌گرا ماندن کار بسیار سختی است.

* چند بار رئیس‌جمهور و شما به عنوان سخنگوی دولت اعلام کرده‌اید که دولت نهم یک دولت تنهاست. آیا این مسأله به معنای آن است که اصول‌گرایان، احمدی‌نژاد را تن‌ها گذاشته‌اند؟

** تنهایی دولت، در واقع تنهایی در حوزه حمایت رسانه‌ای است. هر جریانی برای تبلیغ حوزه به ابزار رسانه‌ای احتیاج دارد، اما اصول‌گرایان از این ابزار رسانه‌ای کم‌بهره هستند. البته تنهایی دولت نهم به معنای جدایی از مردم نیست. دولت نهم در اقیانوس ملت قرار دارد و در میان احزاب و گروه‌ها و برخی نحله‌ها که خود را نخبه می‌نامند، تنهاست.

دولت نهم با سختی‌های زیادی روبه‌رو خواهد شد و اصول‌گرا ماندن مستلزم قبول سختی‌ها در هر شرایطی است.

حکومت‌داری و در عین حال ساده‌زیستی و قناعت و با تلاش و رضایت از خود و دیگران مراقبت کردن، کار بسیار سخت و دشواری است.

باید دید چه کسانی تا آخر می‌ماند و چه کسی حاضرند با جریان عدالت‌خواه همراه شوند ولو علیه خودشان باشد.

در مسیر اصول‌گرایی قطعاً ریزش‌ها و رویش‌ها وجود دارد و سختی‌های راه این جریان را خالص خواهد کرد.

در این مسیر چهره‌های نابی ساخته خواهند شد و قطعاً ریزش‌های فراوانی هم خواهیم داشت.

از یاد نبریم که حکومت اصول‌گرایی امیرالمؤمنین، ناکام‌ترین حکومت‌هاست. حکومت امیرالمؤمنین در دوران کوتاهش با انواع و اقسام دشمنی‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی روبه‌رو می‌شود ولی در مبارزه با این دشمنی‌ها خم به ابرو نمی‌آورد!

حکومت امیرالمومنین الگوی ماندگار اصولگرایی در مقابل سیاست‌بازی است.