تاریخ انتشار : ۰۶ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۶:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۳۸۴۹۹

حاتم قادری

1ـ اولین کتابی که از دکتر شریعتی خواندم، «آری این چنین بود برادر» نام داشت. به خوبی به یاد دارم که این کتاب چه تاثیر پرشوری بر ذهن و قلب من که محصل دبیرستان بودم و هنوز تا ورود به دانشگاه باید یک سال، یا چیزی بیش از آن در انتظار بمانم، برپا کرد: بیش از 30 سال پیش. از آن پس خواندن کتاب‌های دکتر که بعضاً به شکل غیرقانونی و مخفیانه توزیع می‌شد، از مهمترین علایق من بود. گاه از دکتر و افکار وی در ترسیم چهره «اسلام واقعی» با برخی از دوستان هم‌کلاس گفت‌وگو می‌کردم. مدرسه‌ای که در آن تحصیل می‌کردم، مدرسه‌ای «مذهبی» بود ولی محافظه‌کاری حاکم بر آن، اجازه نمی‌داد که این گفت‌وگوها، آشکارا صورت گیرد. یکی از دوستانی که با او در باب کتاب‌های دکتر شریعتی گفت‌وگو می‌کردم، اقدام به عضویت کتابخانه حسینیه ارشاد کرد، اما دریغا که همین امر با بسته شدن حسینیه توام بود. با وجود گذر سالیان همچنان چشمان اشکبار آن دوست را پیش روی خود، می‌بینم. سرگذشت این دوست هم در نوع خود جالب بود. خانواده وی عمیقاً درگیر مبارزات انقلابی بودند، یکی از برادرانش در سازمان مجاهدین در رده‌های بالا جای داشت، برادری که از طرف ساواک دستگیر و به شدت شکنجه شده بود. پس از انقلاب این خانواده بین موافقان حزب‌اللهی جمهوری اسلامی ایران و طرفداران سازمان شکاف برداشت. خود دوست من از گروه اول بود. چیزی نگذشت که راه به دانشگاه پیدا کردم. همچنان تب خواندن آثار شریعتی در من با قوت تمام باقی بود. تک‌خوان نبودم. از افراد و نحله‌های مختلف می‌خواندم ولی شریعتی جایگاهی والا در قلب و ذهن من داشت. یادم است که در فضای اساتید و دکترهای آن روز در دانشکده و گروه تحصیلی خود، از روی علاقه از عنوان «دکتر» تنها برای شریعتی استفاده می‌کردم و زمانی که اندکی پس از انقلاب دکتر منوچهر فرهنگ که در جریان گفت‌وگو یا بهتر بگویم جدالی، او را هم چون دیگران آقای فرهنگ خطاب کردم و وی با رنجش پاسخ داد: «ببین، این عنوان دکتری را ساواک به من نداده، خود گرفته‌ام» من ماندم و شرمساری یک تعصب خام. آن سال‌ها، برخلاف اکنون که جز عکسی از همسرم و یکی دو طرح کاریکاتور از خود، تصویر دیگری در اتاق کار پیش چشم ندارم، عکس‌های دکتر شریعتی و آیت‌الله خمینی تنها عکس‌های اتاق دانشجویی‌ام بود. به هر حال در این بیش از 30 سال بارها آثار شریعتی را خوانده و در باب زوایا و عرصه‌های گوناگون آنها فکر کرده‌ام. در سالیان دورتر مجموعه کتاب‌های اسلام‌شناسانه وی مرا از داشتن چنین دین مترقی و پاسخگوی شرایط و مقتضیات زمان، که می‌توانست همتای همه ایسم‌های برجسته جلوه کند سرشار غرور می‌ساخت. نقد وی از سنت‌گرایان و متحجران لبخند شادی بر لبانم می‌آورد و کویریات او دلم را با تنهایی و غم شکوهمند، نوازش داد. حال نیز هرگاه فرصتی یا ضرورتی دست دهد، به گوشه‌هایی از آثار او سر می‌زنم، ولی بدون آن لبریزی احساس و اقناع عقل. بی‌احساس نیستم، ولی خوب، برخی چیزها دگرگون شده است.

2ـ شریعتی چه در مقام روشنفکری دینی یا الهام‌بخش و تاثیرگذار بر جنبش‌های اجتماعی منجر به انقلاب اسلامی، اهمیت بسیار دارد. بعید است که در سالیان آینده، اثری در فهم روشنفکری دینی شیعی، ایران یا افراد موثر بر روند فرهنگی ـ اجتماعی انقلاب اسلامی، از سوی پژوهشگران ایرانی یا غیرایرانی منتشر شود و هیچ اشاره‌ای به شریعتی نشود. حضور شریعتی در اوج فعالیت خود یا حتی پس از مرگش و در این دهه‌های گذشته به گونه‌ای است که مخالفان افراطی نیز ناگزیر از «طرح» و سپس نفی وی شده‌اند. اما آنچه که من می‌خواهم در این نوشته، به اجمال بیاورم این است که چه چیزهایی در نگرش و ارزیابی مجدد به شریعتی، برای دست‌ کم، خودم، دگرگون شده و چرا؟ ـ قصد خود زندگینامه‌نویسی ندارم، همین‌طور تلاشی برای ارائه آرای شریعتی و بیان تفصیلی آنها. بلکه می‌خواهم برخی نکات را که به جهت نظری و دیدگاهی در دگرگونی نگاه افرادی چون خودم در ارزیابی از شریعتی، پیش آمده، بیان کنم. از تاثیرگذاری و اهمیت شریعتی به قدر کافی صحبت شد. تلاش وی برای احیای اسلام و شیعی‌گری در افق روشنفکری دینی و پیوند آن با جنبش‌های اجتماعی موضوعات روشنی هستند ولی کامل نیستند. برخی حلقه‌ها باید به این معرفت ما افزوده شوند تا هم بخش‌های پیشین بهتر فهم شده و هم کل ماجرا در پرتو جدیدی نگریسته شود. احتمالاً اولین حلقه معرفتی مهم در فهم شریعتی، «تیپولوژی» شخصیتی وی است. پیش از این در برخی مواقع؛ به سهم خود، تلاشی برای فهم «تیپولوژی» شریعتی صورت داده‌ام که به شکل مکتوب، مهمترین آن با نام «شریعتی و رمانتیسم» در مجموعه آثار همایش شریعتی چاپ شده است.1 در اینجا فقط می‌خواهم تاکید کنم که شریعتی از آن گونه افرادی است که به شکل برجسته می‌توان آنها را «رمانتیک» نامید. نمی‌خواهم شخصیت شریعتی را در «رمانتیک» بودن وی خلاصه کنم، از این تیپولوژی، تنها وجه غالب را در نظر دارم. اگر این وجه تسمیه و معرفت در تشخیص تیپولوژی شریعتی درست باشد، آنگاه می‌توان در پیوند با جنبش‌های اجتماعی، به ویژه جنبش‌های جوانان شهری منجر به انقلاب اسلامی، یادآور شد که شریعتی، نمونه‌ای تاریخی و بسیار مناسب برای نمایندگی این گستره از اجتماع بود. به بیان دیگر در کنار مولفه‌های موثر بر نفوذ اندیشه شریعتی، در افراد و جنبش‌های معترض در نقد روند سیاست و فرهنگ حاکم بر جامعه از سوی نظام پهلوی و سیاست و مدرنیزاسیون آنها از یک سو و انجماد و تحجر برخی دینداران از دیگر سو، باید به این «فرضیه» در تشخیص خاستگاه و «تیپولوژی» گروه‌های اجتماعی‌ای که در وهله اول مخاطب شریعتی بودند، هم توجه بسیار کرد. گروه‌های اصلی مخاطب شریعتی، در وهله اول علائم و ویژگی‌های «خرده‌بورژوازی رمانتیک» را از خود ظاهر می‌ساختند.

می‌دانم که اصطلاح «خرده‌بورژوا» رنگ و بوی تفاسیر مارکسیستی دارد، ولی بگذارید در این نوشته با تساهل بیشتری با این اصطلاح برخورد کنم. منظور از خرده‌بورژوازی رمانتیک، گروه‌هایی بودند که به جهت اجتماعی ـ اقتصادی، خاستگاه متوسط یا پایین داشتند و به جهت سنی، جوان یا شاید باز با تسامح بتوان گفت در گستره زمانی 18 ـ 17 تا 35 سال و به جهت آموزش، بیشتر محصل، طلبه و دانشجو بودند. این سه مولفه، یعنی خاستگاه اجتماعی، گستره سنی و شرایط تحصیلاتی، در فضای در حال تحول جامعه ایران، یعنی مدرنیزاسیون شتاب‌زده غربی، فساد حاکم بر «دستگاه»، فاصله دولت با مردم، افزایش گروه‌های شهرنشین، رشد و گسترش آموزش دانشگاهی و... عناصری هستند که در فهم فرضیه «خرده‌بورژوازی رمانتیک» مخاطب شریعتی ما را یاری می‌رساند. این وضعیت، شرایطی پارادوکسیکال (تناقض‌نما) در جامعه و در میان مخاطبان اصلی شریعتی ایجاد کرده بود. نقد مدرنیزاسیون سطحی‌ شاه، اما نه در جهت اصلاح و تعمیق آن، گریز از سنت در کنار دلتنگی (نوستالژی) برای گذشته، درجه بالای تحولات اجتماعی بدون آنکه  اطمینان و امنیتی در جای‌گیری‌های اجتماعی ـ اقتصادی، به همراه داشته باشد و... برخی از زوایای این تناقض‌نمایی هستند. باید اضافه کنم که وضعیت پدیداری خرده‌بورژوازی ـ با رگه‌های رمانتیسم ـ خاص جامعه ما نبود. مواردی از این نوع جوامع البته با حفظ اختلافات بومی، در دیگر کشورها از زمان انقلاب فرانسه به این سو، قابل مشاهده هستند.

وقت آن رسیده است که از این دو فرضیه، یک جمع‌بندی منطقی به دست داده شود. اگر این دو فرضیه یعنی رمانتیک بودن شریعتی از یک سو و «خرده‌بورژوا رمانتیک» بودن مخاطبان اصلی شریعتی از دیگر سو، درست بوده باشد، پس لاجرم شریعتی، در وهله اول، روشنفکری دینی و یک ایدئولوگ برای این استعداد اجتماعی زمانه‌اش بود.

3ـ موضوع ایدئولوژی، دین و ایدئولوگ بودن شریعتی، از دیگر موضوعاتی است که بیشتر نظر پژوهشگران داخلی را به خود جلب کرده است و علت آن هم، حساسیت این موضوع برای حیات سیاسی ـ اجتماعی ایران است. در این راستا، برخی بر این باورند که شریعتی از دین یک ایدئولوژی ایجاد کرد و گروهی نیز اعتقاد دارند که دین، خود یک ایدئولوژی است و شریعتی تنها آن را آشکار ساخت. بدیهی است که دفاع یا نقد ایدئولوژی آن هم در کسوت و پوشش یک دین، تنش زیادی را به وجود می‌آورد. در اینجا نمی‌خواهم بر روی این موضوعات، پژوهشی، هر چند مختصر ارائه کنم. آنچه که بیشتر مایل به بیان آن هستم، این است که «تیپولوژی» شریعتی تناسبی برای «وفاداری» به یک ایدئولوژی را از خود نشان نمی‌دهد یا به بیان دیگر، شریعتی با توجه به خصلت رمانتیکی خود نمی‌توانست در قالب یک ایدئولوژی رفتار کند و از حیات خود خرسند باشد.

این گزاره به چه معنی است؟ با توجه به علائق و دلمشغولی‌های شگرف و عمیق شریعتی به دین و از میان ادیان به اسلام و در درون‌ اسلام شیعی‌گری، سخت بتوان از نسبت عدم «وفاداری» گفت‌وگو کرد. این مشکل و پارادوکس وقتی روی نشان می‌دهد که فرض بر آن بگیریم که ایدئولوژی دینی تمامیت یک دین است. یعنی یک اینهمانی حداکثری بین ایدئولوژی و دین برقرار کنیم. چنین باوری با توجه به روحیه و منش عرفان‌گرا و خلوت‌گزینی‌های شبانه و نیایش‌های تنهایی، نزد شریعتی از اعتبار لازم برخوردار نیست.

ولی مهمتر از نپذیرفتن گزاره اینهمانی حداکثری بین دین و ایدئولوژی، باید بر نکته‌ای بسیار مهم در عمق و گستره رمانتیکی شریعتی تاکید کرد. شریعتی از جنم بسیار مساعدی برای عمق هر چه بیشتر و گستره هر چه افزون‌تری از حال و هوای رمانتیکی برخوردار بود. رمانتیک‌ها هم مانند هر گروهی از انسان‌ها، طیف پیچیده‌ای به تناسب گستردگی و عمق خود نشان می‌دهند. می‌توان به جهت روانشناسی، مدعی شد که طرفداران ایدئولوژی، از هر سنخی که باشند، وقتی پای ایمان و دلدادگی به میان آید از روحیه رمانتیکی برخوردارند. اما کسانی که در رده دنباله‌روان و مبلغان یک جنبش اجتماعی با خاستگاه‌های روانی رمانتیک برمی‌آیند، با توجه به دو عامل ارزیابی یعنی عمق و گستردگی از وضعیت رمانتیکی چندان توانمند بهره‌مند نیستند. به بیان بهتر جان آنها در سطح و در عمق خیلی زود لبریز می‌شود. اما کسانی که از این عمق و گستردگی به مفهوم وسیع‌ و عمیق آن برخوردارند، نمی‌توانند در حد هواداران ساده یک ایدئولوژی ظاهر شوند. آنها ایدئولوژی‌سازی می‌کنند ولی همواره این آمادگی را دارند که خود، به عنوان اولین شورندگان بر ایدئولوژی ظاهر شوند. حال برای برخی این فرصت دست می‌دهد و برای تعدادی دیگر، خیر و به نظر می‌آید که شریعتی جزء این گروه اخیر است.

می‌‌توان چنین تخیل کرد که پیش از شریعتی، همین باورها و عناصر فکری موجود در آثار شریعتی از سوی کس و یا کسانی نه تنها به اوج خود رسیده و از مقبولیت و پیروی گسترده در اجتماع هم برخوردار می‌شد، آنگاه در چنین حالتی شریعتی در کجا جای می‌گرفت؟ می‌توان تصور کرد که شریعتی در این مجموعه ذوب می‌شد؟ به باور من خیر. شریعتی بدون توجه به گوهر خلاقیت و پردازش، شریعتی، نمی‌شد. شریعتی غیرخلاق و مطیع، تصویری مضحک و تاسف‌انگیز از شریعتی واقعی است. رمانتیکی‌هایی با طریقت شریعتی، به پردازش ایدئولوژی دست می‌یازند ولی خود از نزدیک در آن جای نمی‌گیرند. رمانتیک‌هایی مانند شریعتی، معبود دارند ولی با معبود‌های خود، جاودانه امکان «زیست نزدیک» ندارند. در یک کلام خسته و دل‌زده‌ و جویای معبودان دیگر می‌شوند. بت‌سازند و بت‌شکن. و چرا حال که بحث به اینجا رسید، اضافه نکنم که مایه بت‌سازی و بت‌شکنی را از درون خود می‌گیرند و تنها توجیه و بهانه‌ها را از عالم بیرون می‌جویند. شریعتی نمی‌توانست با «ابوذر سوسیالیست خداپرست» تمام عمر به سر برد. «ابوذر» را از این رو مثال می‌آورم که جزء اولین معبودان شریعتی در احیای اندیشه اسلامی ـ شیعی آنگونه که شریعتی می‌فهمید یا می‌خواست باشد، جای دارد.

گروهی از شریعتی پس از مرگش به عنوان «ابوذر زمان» یاد کردند. گروهی نیز از این «نماد» برای طالقانی استفاده کردند. اما تا جایی که به چارچوب و بحث این نوشته برمی‌گردد، شریعتی در صورت ادامه حیات از توصیف خود به عنوان «ابوذر زمان» در ابتدا دلشاد می‌شد و در انتها محزون و دل‌خسته. رمانتیک‌های بزرگ در ایدئولوژی، حتی ایدئولوژی‌های خودساخته، جای نمی‌گیرند.2

4ـ با این حساب باید پرسید که نفوذ رمانتیسم و نگاه رمانتیکی چه تاثیراتی بر اندیشه اسلامی ـ شیعی شریعتی و گسترش آن در ساحت‌های سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی دارد؟ پاسخ به چنین پرسشی، زوایای بسیاری را بازتاب می‌دهد که طبعاً نمی‌توان به یکایک آنها در این نوشته پرداخت. تنها به برجسته کردن برخی نکات و روندها در تلاش برای پاسخ به چنین پرسشی سعی می‌شود.

امروز با اتکا بر آرا و روش‌هایی که ما را در فهم متون از جمله متون دینی یا شخصیت‌های تاریخی ـ مذهبی و... یاری می‌رساند، به خصوص در جایی که پای هرمنوتیک و تکثر قرائت‌ها و... به میان می‌آید، سخت‌ بتوان از تاکیدات «حاق و ناب» سخن به میان آورد. انسان‌ها با توجه به خاستگاه‌ها و جایگاه‌های اجتماعی، فرهنگی و علمی زمانه‌شان از یک‌سو و توانایی‌شان در به کارگیری روش‌ها و آرا در فهم متون و اشخاص و... تفاسیر خود را از دین عرضه می‌دارند. بگذارید که بحث یکسره‌نظری و رهیافت‌های معطوف به معرفت مطلق یا نسبی را در این نوشته به یک سو نهیم، چرا که هدف پرداختن به شریعتی و تاثیر الهامات رمانتیکی وی بر فهمش از اسلام و شیعه و... است.

رمانتیک‌ها برخی ویژگی‌ها دارند که در برداشت آنها از ادیان تاثیر مستقیم دارد. عنصر «حس‌گرایی» و تحلیل نزد رمانتیک‌ها که به نوبه خود عقل‌گرایی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد با استفاده از «سبک» که معمولاً جهت‌دارانه آتشین و بعضاً گزنده است، روی به شخصیت‌هایی مورد نظر هم چون اسوه‌های انسانی و همچنین تفسیر تاریخ و طبیعت با بار ارزشی و بعضاً روح‌مندانه می‌آورد. از این عناصر نباید محو و انهدام دیگر عناصر از جمله عقل را مراد کرد بلکه وضع غالب «سوگیری» منظور است.

با توجه به این عنصر باید گفت که نگاه و سویه شریعتی به اسلام و تشیع آکنده از الهامات رمانتیکی است. «رهنما» در تک‌نگاری خود نشان می‌دهد که چگونه از همان ابتدای امر شریعتی ترجمه کتاب «ابوذر غفاری» جوده‌السحار را با تخیلات و نگاه خود درهم آمیخت.3 در اصل گویی که شریعتی ابوذر غفاری جوده‌السحار را دستمایه‌ای برای پردازش ابوذر و به کارگیری نیروی زاینده و خلاق خود در چهره‌پردازی وی قرار داد و البته این تنها موردی نیست که شریعتی این چنین رفتار کرد. شریعتی همچون یک رمانتیک اصیل و بزرگ موادی را از دل مجموعه «داده‌های» در دست انتخاب می‌کرد و همچون مجسمه‌سازان افسانه‌ای آمده در اساطیر یونان یا دنیای ادبیات بر آنها روح می‌دمید و زنده‌شان می‌کرد. رمانتیک‌های بزرگی چون شریعتی، همچون پرومته، که در این جهان تقرر یافته، به بند کشیده‌ شده‌اند. همچون خدایان می‌آفرینند و چون از غرور اسطوره‌ای خدایان به دورند، آفریده‌های خود را «حاق و ناب» و ملهم از حقیقت و واقعیت می‌انگارند. به عنوان مثال شریعتی چندان به پژوهش‌های «ابراهیم‌شناسانه» که حاصل مطالعات انتقادی تاریخی است، نظر ندارد؛ برای او ابراهیم بت‌شکنی است که به مقام «اسوگی» برکشانده می‌شود. از این دست مثال‌ها در باب شخصیت‌های پردازش شده شریعتی چه در چارچوب فرهنگ و تاریخ اسلام یا بیرون آن بسیار می‌توان آورد. جا دارد که علاقه‌مندان به شریعتی و پژوهشگران از این موضع به چهره‌های روح‌یافته وی بنگرند. ممکن است که از روی جدال با این فرضیه به کتاب «سلمان پاک» اشاره کرد که در آن انبوهی از داده‌های جغرافیایی و لغت‌شناسی و...‌ آمده است. در پاسخ می‌توان چنین طرح کرد که چنین آثاری در میان مجموعه‌ آثار شریعتی بسیار اندک است و مهمتر از آن این اثر ترجمه‌ای با توجه به معدود داده‌های در دست بیشتر به کار پژوهش برای یافتن چهره‌ای محو در «سپیده‌‌دم» اسلام می‌آید و نمی‌توان از آن در تایید اصالت شخصیت‌پردازی شریعتی از سلمان در دیگر آثار وی استفاده کرد.

همچنین ممکن است که از آشنایی شریعتی و استفاده وی از منابع کلاسیک اسلامی در خدشه‌دار کردن فرضیه بالا آمده استفاده شود. در این راستا باید توجه داشت که منظور از پردازش «روح‌دمی» شریعتی به معنی چشم‌پوشی بر داده‌ها یا گسست از آثار کلاسیک یا شارحان معاصر در زمینه‌های مورد نظر نیست. بلکه نحوه استفاده از این داده‌هاست که اهمیت دارد. به نظرم این نکته که می‌خواهم اشاره کنم چندان مرهوم جلوه نکند که حساسیت‌های دینی ـ اجتماعی از یک ‌سو و ضعف سنت پژوهش انتقادی از دیگر سو مانع آن شده که «ما» ـ ایرانیان شیعه ـ دست به مطالعات انتقادی و شخصیت‌ها یا حوادث تاریخی و تحولات سیاسی ـ اجتماعی صدر اسلام بزنیم. و این امر طبیعی هم است. لذا در نهایت ابتدا انتخاب صورت می‌گیرد و سپس داده‌ها به کار گرفته می‌شوند. و زمانی هم که بخواهیم از روش انتقادی در فهم و درک تاریخ و تاریخ‌سازان و... بهره گیریم، بیشتر مایل برآنیم که از این روش در انتقاد اعتقادات دیگران بهره‌ جوییم و نه اعتقادات مختار خودمان. حال مهم نیست که این دیگران کافران یا ستیهندگان با حضرت رسول باشند یا سنی‌های صف‌زده در مقابل جبهه شیعه یا فرقه‌ها و نحله‌های درونی در قرائت شیعه که به هر دلیلی در چشم ما بدتاب و محرف و منحرف می‌آیند. مهم  آن است که پژوهش انتقادی با اعتقادات دیگران مجاز است و نه خودمان. ما مبعودان خود را آرایش می‌کنیم و نه نقد. بد نیست، شریعتی‌ای با همین تب و تاب و استعداد به پردازش و به کارگیری داده‌های گوناگون و... را تخیل کنید، اما این بار سنی! و باز برای پیشبرد امر تخیلی‌مان، این دو شریعتی یکی شیعی و یکی سنی را در یک کالج در غرب یا در سکونتگاهی در کویر با هم محشور سازید.

آیا آنچه که در این بخش آمد به معنی نفی و رد هر چه که شریعتی گفته یا نوشته، است؟ ابداً. در صورت پژوهش انتقادی، طبعاً برخی از آرای شریعتی در باب فهم اسلام شخصیت‌های آن و مفاهیم‌اش، از استحکام نسبی قابل توجهی برخوردار می‌شوند. ولی تعدادی از آنها نیز فرو می‌ریزند. شاید این حکم اضطراب و بی‌قراری علاقه‌مندان شریعتی را از این فرضیه‌ها فرونشاند و این گروه با خیالی آسوده بگویند خوب که چی؟ ما که نگفتیم شریعتی خداست یا هیچ اشتباهی در آرا و آثارش راه ندارد.

من چندان پاسخی برای این افراد ندارم، چون اینها یا «ذوب» در شریعتی هستند یا چندان عنایتی به محورها و نکات اصلی بحث این نوشته ندارند. شاید هم این بی‌عنایتی به نحوه طرح موضوع از سوی من برمی‌گردد. به هر حال می‌خواهم بگویم که این نوع واکنش پاسخ بایسته‌ای نیست.

5ـ شریعتی با توجه به روح رمانتیکی که داشت یا بهره‌گیری از داده‌های مکاتب فلسفی ـ اجتماعی که در غرب با آنها آشنا شده بود و با استعداد در سبک سخن‌پرداری و بهتر از آن نوشتن، توانست که برای مخاطبان و تشنگان بحران ناشی از دوران‌گذار به خصوص پیامدهای مدرنیزاسیون سطحی نظام شاه پیام‌آور بزرگی باشد. بیان او اقناع کننده بود و «روح‌دمی» به مفاهیم و شخصیت‌ها، جوانان را لبریز از «حس داشتن و رفتن» می‌کرد.

با این حال تاملی و نگاهی بر اصالت اندیشه‌های عرضه شده از سوی شریعتی، هر چند به کوتاهی، شایان اهمیت است. به نظر می‌آید شریعتی در گرفتن ایده، پروراندن آن و سپس عرضه مجدد به شنونده و خواننده‌اش از قوه ادراک و هاضمه بسیار قوی برخوردار بود. به بیان دیگر سخت بتوان در میان مجموعه آثار و نظریات شریعتی محورهایی را یافت که در ابتدا به ساکن از سوی خود وی کشف، تحلیل و پردازش شده باشند. شریعتی در 1312 به دنیا آمد و 20 ساله بود که کودتای 28 مرداد صورت گرفت. در این مدت وی با  جریان‌های مختلف فکری ـ اجتماعی بسیاری برخورد و آشنایی پیدا کرد. نهضت ملی شدن نفت، حزب توده، سوسیالیست‌های خداپرست، انجمن‌های اسلامی، نقادی‌های کسروی نسبت به مذهب، تعالیم پدرش محمدتقی شریعتی، وجود برخی نوآوری‌ها در اصلاح دینی، از شریعتی سنگلجی در زمان رضاشاه گرفته تا سرچشمه‌های دورتر، همچون اقبال و سیدجمال‌الدین و ... همگی بخشی از میراث و یافته‌هایی بود که شریعتی می‌توانست از آنها مستقیم برداشت کند. در کنار این مجموعه باید از آثار علمای اسلامی مانند کاشف‌الغطاء یا آشنایی با ایده‌ها و چهره‌هایی چون مترلینگ و بعدها در سفر تحصیلی به اروپا و فرانسه، ماسینیون و گورویچ و در قلب آموزه‌های ایدئولوژیکی، اجتماعی و ادبی قرار گرفتن، یاد کرد.

همه این منابع، چه آنهایی که در موضع دفاع از دین، اما این بار روشنفکرانه، جای می‌گرفتند و چه آنهایی که نقد دین می‌کردند یا از آموزه‌های سکولاریستی دفاع می‌نمودند، مستقیم یا غیرمستقیم در خدمت روح رمانتیک و عصیانگر شریعتی قرار گرفتند.

در استعداد نگاه‌ورزی شریعتی به ایده‌ها و پرورش آنها، هیچ شک و تردیدی وجود ندارد و اتفاقاً این توان شریعتی و تبدیل وی به یک چهره و اسطوره، مبارزه فرهنگی، ایدئولوژی با نهادهای سلطنت یا مدرنیزاسیون سطحی در پیش گرفته شده از سوی حکومت، مانع از بررسی و نقد نوآوری‌های «ابتدا به ساکن» شریعتی در باب دین و ایده‌های دینی شد. این درست است که کسی در خلأ نمی‌اندیشد و هر کس جدای از آشنایی با متن (Text) یا بافتار (Context) زمانه خود نیز پیوند برقرار می‌کند و به مناسبت علائق و توان فرد با آنها در رابطه کنش و واکنش قرار می‌گیرد. ولی به هنگام یک ارزیابی شتابزده از سهم شریعتی در این تاملات، اندیشه‌ورزی‌ها و کنش و واکنش‌ها، باید دو نکته را از هم تفکیک کرد. الف: تا جایی که به گرفتن ایده، پردازش ایده و سپس عرضه ایده برمی‌گردد، نقش و سهم شریعتی بی‌چون و چرا است اما ب: تا جایی که به نوآوری‌های خردورزانه به فهم دین، حضور دین در اجتماع و ساحت‌های مختلف اندیشه و رفتار و تاثیرات دینی، به معنی عمیق و بنیانی آن برمی‌گردد، شریعتی از سهم کمتری برخوردار است.

آزمون این حکم، در این مختصر محال است، ولی تصور می‌رود که اگر مجموعه اندیشه‌های شریعتی را بگیریم و با برخوردی تبارشناسانه به ریشه‌های تمامی یا بیشتر آنها، در فاصله زمانی، نه چندان دوری، دست یابیم آنگاه به این نظر برسیم که شریعتی اندیشمندی اوج‌نشین نبود، همانگونه که یک مبلغ و توزیع‌کننده ساده هم نبود. او کسی بود که این افکار و ایده‌های بعضاً شناور در فضا را دید، حس کرد، تصفیه‌شان کرد، پردازش‌شان نمود و با غسل در استعداد رمانتیکی خود، از نو حیاتشان بخشید. همه اینها شأن و شکوه بسیار دارد.

شریعتی از همان‌ نوجوانی تا به آخر و تا جایی که منابع موجود و نوشته‌های او نشان می‌دهد ـ و اگر نخواهیم به برخی گفته‌ها در تحول دینی وی در زندان یا اواخر عمر او توجهی نشان دهیم ـ به دین و شیعی‌گری، مومن و وفادار بود. درست است که گاه دچار بحران‌های روحی و معنایی خلقت می‌شد ولی این بحران‌ها زودگذر بودند و در برگشت به شرایط طبیعی، چالشی را با اعتقادات شریعتی برنمی‌انگیختند. شریعتی از مخاطبان مارکسیست، اگزیستانسیالیست و... خود می‌خواست منابع‌شان را نقد کنند تا بتوانند به حقانیت و زیبایی اعتقادات وی راه پیدا کنند ولی خود با معتقداتش چنین نمی‌کرد. او سخت سرگرم پیرایش و آرایش معبودهای خود بود و هر اندک «داده‌ای» را گزینشی در این جهت به کار می‌گرفت. قرار گرفتن وی در کوران جنبش‌های مبارزاتی اجتماعی، بر حس رمانتیکی او، تعهد اجتماعی و مبارزاتی را هم افزود و طبعاً، ترکیب این دو «کارستان» بود.

6ـ در این بخش می‌خواهم به یک نکته دیگر اشاره کنم و آنگاه به «کفریات» خود پایان دهم. در ابتدای نوشته آوردم که آغاز آشنایی‌ام با شریعتی، کتاب کوچک ولی مهم «آری این چنین بود برادر» بود. حال می‌خواهم اضافه کنم که بیشتر مانوس با خواندن هستم تا شنیدن. و نتیجه آنکه کمتر نوارها و سخنرانی‌های شریعتی را گوش داده‌ام ولی آن میزان از نوارهای او را که گوش داده‌ام، این «حس» را در من ایجاد کرد که «احساسات» او جلوی صحنه را از آن خود ساخته بود. شاید نوارهای شریعتی یا شنیدن سخنرانی‌های او به طور مستقیم، برای فرهنگ «ما» که بیشتر از راه گوش رابطه برقرار می‌کنیم، تاثیری جادویی داشت که من چندان با آن ارتباط برقرار نمی‌کنم، ولی به نظرم قلم شریعتی، چیز دیگری بود.

شریعتی در اوج درگذشت. شاید به نظر بسیاری از آدمیان این خود موهبتی بود. چه بسا برخی دیگر و شاید از همین کسان بر این باور باشند که اگر شریعتی می‌ماند، اوج مستدامی را تجربه می‌کرد. با نظر گروه اول بیشتر موافقم ولی بیش از آن دوست داشتم، شریعتی می‌ماند، دچار بحران معنایی ـ باوری همه سویه می‌شد و آنگاه با معبودان خود، روبه‌رو می‌شد و شریعتی، شریعتی را نقد می‌کرد.