چهلوچهار سال پیش جان اف کندی چند ماه پیش از ترور شدناش به برلین تقسیم شده آن زمان سفر کرد و چندین سخنرانی تاریخی ایراد نمود. جمله معروف او ("ich bin ein Berliner" من یک برلینی هستم) را همه به یاد میآورند که پس از ادای آن، فریاد حضار در تایید این رئیسجمهوری جوان که کشورش روزی مردم آن سوی دیوار برلین را آزاد میکرد، به اوج رسید. اما جمله دیگری هم وجود دارد، آخرین جملهای که او در برلین ادا کرد. وی این جمله را در جریان سخنرانیاش در سالن کنگره و به عنوان هدیهای از طرف آمریکا به برلین بیان کرد: "شاید آمریکاییها بسیار دور باشند، اما امروز ما میخواهیم اینجا باشیم. وقتی من امشب برلین را ترک کنم، من اینجا را ترک میکنم، اما ایالات متحده میماند."
اما ماجرا اینگونه پیش نرفت. در طول چند دهه بعد ایالات متحده مکرراً مورد لطف و عنایت اروپا قرار گرفته و یا از چشم آنها افتاده است. شاید تاریکترین روزهای واشنگتن در آمریکا پس از جنگ ویتنام، حمله به عراق در سال 2003 و پیامدهای شوم و ناگوار آن باشد. همانطور که فرمول به یاد ماندنی "دونالد رامزفلد" وزیر دفاع سابق آمریکا نشان میداد، عراق قاره اروپا را به دو نیم کرد: اروپای جدید و اروپای قدیم. میلیونها تظاهرکننده بلوارهای شهرهای اروپایی را پر کردند. دولتها در بریتانیا، اسپانیا، ایتالیا و دیگر کشورهای اروپایی به خاطر ارتباطشان با جورج بوش سقوط کردند یا متحمل خسارت شدند. در سالن کنگره برلین، در آستانه جنگ بغداد، هنرمندانی از خاورمیانه یک نمایشگاه ضدجنگ را با عنوان "سردرگمی" برپا کردند. اما اکنون اوضاع دوباره عوض شده است. از اسپانیا تا روسیه، دولتهای اروپایی در حال بازسازی پلها به سوی آمریکا هستند. نکته جالب توجه اینکه، سران سیاسی اروپا در حالی سیاست طرفداری از آمریکا را در پیش گرفتهاند که مردم در خیابانها همانقدر ضدآمریکایی هستند که از زمان حمله نیروهای متحد به عراق بودهاند. رهبران اروپا با قبول کردن این خطر آشکار و عمل کردن خلاف میل عامه مردم، میخواهند نشان دهند تا چه میزان مصمم به دفن کردن ضدآمریکاییگرایی هستند.
لحظهای تاریخی در اوایل سپتامبر 2007 شاهد این مدعاست. نیکولا سارکوزی، رئیسجمهوری فرانسه، در پاریس که زمانی پایتخت ضدآمریکایی محسوب میشد، مستقر شده است. وی در حالی که برای جمعی از وزرای کشورهای دیگر در پاریس (عملاً رهبران نسل جدید اروپا) صحبت میکرد، گفت: "من جزو کسانی هستم که معتقدند دوستی میان ایالات متحده و فرانسه امروز همانقدر مهم است که در طول دو سدۀ اخیر مهم بوده است." سارکوزی و آنگلا مرکل ـ صدراعظم آلمان ـ از پیشروان آمریکاییگرایی جدید هستند. رفتار این دو چنان است که گویا صدراعظم سابق گرهارد شرودر و رئیسجمهوری ژاک شیراک به عصر دیگری تعلق داشتند. سارکوزی تلاش میکند تا اتحادی را میان آمریکا و فرانسه احیا کند که به روزگار جنگ استقلال آمریکا بازمیگردد و مرکل به عنوان رهبر بزرگترین کشور صادرکننده دنیا، میخواهد قهرمان آنچه مقامات رسمی دولت وی، برپایی یک بازار مشترک بزرگتر به همراه آمریکا مینامند، باشد.
کشورهای واقع در اروپای مرکزی و شرقی نیز چنان آمریکاییگرایی بیحدوحصری را از خود نشان میدهند که مسکو، ارباب قدیمی آنها بیقرار شده است. روابط با واشنگتن حتی در اسپانیای تحت رهبری نخستوزیر خوزه لوییز رودریگز زاپاترو که اولین ابتکار سیاست خارجیاش، بیرون کشیدن نیروهای اسپانیایی از عراق بود، رو به گرمی نهاده است به طور مثال همکاری آنها بر سر مسئله مقابله با تروریسم. درک کردن دلایلی که در پشت افول ضدآمریکاییگرایی قرار دارند، مشکل نیست. اولین دلیل، کنار رفتن بوش از قدرت تا چند ماه دیگر است، تا جایی که حافظه قد میدهد، هیچ یک از رئیسجمهوران آمریکا به اندازه بوش مورد انتقاد سخت اروپا قرار نگرفتند. دومین دلیل، کمرنگ شدن قضیه عراق است ـ البته نه به عنوان یک فاجعه، بلکه به عنوان مسئلهای دو جانبه که رهبران را به جان هم انداخته است. برنارد کوشنر، وزیر امور خارجه فرانسه به نیوزویک گفت: "ما داریم این صفحه [از تاریخ] را ورق میزنیم و روحیهای جدید به دست میآوریم."
اما نکته دیگر، اشتها برای برقراری همکاریهای اقتصادی با آمریکاست، آن هم در زمانی که چین و هند در حال پیشروی هستند. از دیگر مسائل نیز میتوان به افزایش واهمه اروپاییان از تروریسم القاعده، احیای احزاب راست میانه در اروپا و تفوق ضرورتهای سیاسی ـ اقتصادی ایدئولوژی اشاره کرد، خواه این توفق از نوع نومحافظهکاری آمریکایی باشد و یا سوسیالیسم کهنه اروپایی.
در کنار اینها، علاقه شدیدی به خصوص در میان کشورهای بلوک شرق سابق وجود دارد تا از حمایت آمریکا در برابر روسیه ولادیمیر پوتین که با قدرتنمایی خود به شایعاتی درباره جنگ سرد جدید دامن زده است، برخوردار شوند.
و در نهایت، اکنون اروپاییها هرچند با اکراه، این نکته را پذیرفتهاند که نمیتوان بدون همکاری واشنگتن با چالشهای بزرگ بینالمللی، از دارفور گرفته تا تغییرات آبوهوایی برخوردار کرد.
آمریکا نیز به نوبه خود به ترمیم برخی روابط پرداخته است. "هنینگ ریکه" از شورای روابط خارجی آلمان به این نکته اشاره میکند که از هنگامی که شکست سنگین عراق، رویکرد "یا به روش ما یا به هیچ روی" آمریکا را به مسائل جهان خدشهدار کرد، دولت بوش قدمهایی کوچک، اما مهم را در زمینه مسئله تغییرات آبوهوایی برداشته است و نوید قدمهای بعدی پس از بوش، که شاید توسط یک رئیسجمهوری دموکرات برداشته شود، برای اروپا دلگرمکننده است. تمایل رو به رشد واشنگتن (لااقل تا امروز) به همکاری با دولتهای اروپایی بر سر موضوعاتی چون مساله هستهای ایران و مناقشه خاورمیانه، مورد استقبال دولتهای اروپایی قرار گفته است. "الکس بیگام" از مرکز سیاست خارجی لندن این بحث را مطرح میکند که پیامد جنگ عراق این درس را به ایالات متحده آموخته است که اتحاد یک جانبه کارگر نیست و اتحاد چند جانبه میتواند موثرتر باشد. وزارت امور خارجه ایالات متحده که پیش و پس از حمله به عراق توسط پنتاگون "نومحافظهکار" رامزفلد به حاشیه رانده شد، در طول دو سال اخیر، تلاشی مشترک را برای ترمیم روابط با اروپا آغاز کرده است. کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه که با وجود نزدیک بودن به رئیسجمهوری، کمتر زیر سایه پیامدهای جنگ عراق بوده است، سفرهای گستردهای را به سرتاسر اروپا انجام داد (در حدود 128 هزار کیلومتر در سال 2007) تا حمایت رهبران اروپا را مجدداً جلب کند.
"دانیل فراید" معاون وزیر امور خارجه آمریکا به نیوزویک گفت: "برنامه سفرهای فشرده خانم رایس و کمکهای استراتژیک به اروپا که این سفرها نشانگر آن است تاثیرات آشکاری داشتهاند. رایس این نکته را عنوان کرده است که: "ما، یعنی کشورهای دموکراتیک جهان، در کنار هم بهتر میتوانیم با مسائل و مشکلات برخورد کنیم تا هر یک به تنهایی." رایس همچنین این مسئله را روشن ساخت که شیوههای برخورد چند جانبه با مسائل، به طور مثال از طریق سازمان ملل و در صورت امکان با ناتو یا همکاری آمریکا با اروپا گزینههای در دست بررسی هستند، اما آخرین راهحل نیستند."
یکی از آن مسائل، روسیه احیا شده و گهگاه پرخاشجو است. البته شاخوشانه کشیدن اخیر روسیه، واکنشی به آمریکاییگرایی جدید و نیز موج جدید حرکت به سوی روابط نزدیکتر میان آمریکا و بقیه اروپاست. با وجود حرفهای پوتین درباره قدرت روسیه، نفوذ مسکو بر روی کشورهای شوروی سابق طی هفت سالی که وی بر سر قدرت بوده، به شدت کاهش یافته است. اتحادیه اروپا کشورهای حوزه دریای بالتیک را به عنوان اعضای جدید پذیرفته است. ناتو نه تنها کشورهای حوزه دریای بالتیک را ادغام کرده، بلکه درصدد ایجاد پیوندهایی با گرجستان، اوکراین و مولداوی است. انقلابهای رنگی به پشتوانه کمکهای آمریکا، دو رژیم حامی مسکو را در گرجستان (با انقلاب گل سرخ در سال 2003) و اوکراین (با انقلاب نارنجی در سال 2004) سرنگون کردند.
کرملین نیز در پاسخ، رفتار بیش از پیش خصمانهای را نسبت به اقمار پیشین خود در پیش گرفته است که از جمله آنها بازپرسی از اقلیت گرجی ساکن روسیه در اواخر سال 2006 (که به عملی برنامهریزی شده شباهت داشت) و به راه انداختن هجمه تبلیغاتی در سطح ملی به منظور بدنام کردن استونی درپی اقدام دولت استونی برای برداشتن مجسمه یادبود یک سرباز شوروی در آوریل 2007 است.
"میخائیل ساآکاشویلی" رئیسجمهوری گرجستان در جولای 2007 در گفتگویی با نیوزویک گفت: "روسیه از ابزاری که برای ترساندن دیگر همسایگانش به کار میبرد (یعنی افزایش قیمت گاز و به دنبال آن بستن بازار داخلی روسیه) علیه ما استفاده کرده است، اما در کمال تعجب همگان، این ابزار ما را تضعیف نکرد، بلکه قویتر ساخت. ما ـ همه همسایگان روسیه ـ مایملک روسیه نیستیم، بلکه نظامهایی زنده و در حال رشد هستیم. ما نسل جدیدیم."
برای این نسل جدید، اروپا در کنار آمریکا تنها معادلهای است که از نظر ژئوپولتیکی معنا میدهد. "مایک ویلیامز" از موسسه Royal United Services در لندن میگوید که دولتهای اروپای مرکزی و شرقی، به آمریکا به عنوان اصلیترین مدافعشان در برابر روسیه، به خصوص پس از جنگ سرد نگاه میکنند و به نظر آنها متحدان قبلی (یعنی اروپای غربی) بیش از حد نسبت به آمریکا بدبین هستند.
"آلکسی سرژ بیاک" از موسسه اروپایی دانشگاه "ساسکس" انگلیس به این نکته اشاره میکند که این کشورها که اکنون بسیاری از آنها عضو اتحادیه اروپا شدهاند، از احیای اتحاد آمریکا ـ اروپا استقبال میکنند. وی میافزاید: "دولتهای پساکمونیستی همواره از اینکه باید میان ایالات متحده و اروپا یکی را انتخاب کنند، ناراحت بودند. مثل این است که بخواهید میان مادر و پدر خود یکی را انتخاب کنید."
واشنگتن از این جو مثبت نهایت استفاده را میبرد و در تلاش است تا سپر دفاع موشکی را در لهستان و جمهوری چک مستقر و در رومانی و بلغارستان مراکز مهم استراتژیک برپا کند. نارضایتی مسکو هیچ تاثیری در کاهش انگیزه کشورهای سابقاً وابسته به روسیه نداشته است. "میریک توپولانک" نخستوزیر چک در اواسط سپتامبر 2007 عنوان کرد که "حضور نظامی آمریکا یکی از ستونهای سیاست خارجی، امنیت و روابط فراقارهای کشور چک است."
در اروپای مرکزی و شرقی، مسائل نظامی در مرکز آمریکاییگرایی جدید قرار دارند، اما در اروپای غربی اینطور نیست. درست است که بریتانیا و ایالات متحده در مسائل نظامی و اطلاعاتی شدیداً نزدیک هستند (یکی از اولین تصمیمات بزرگ گوردون براون پس از تصدی پست نخستوزیری در ژوئن 2007 اعطای اجازه به آمریکا برای استفاده از یک پایگاه هوایی در "منویت هیل" در استان یورکشایر انگلیس به عنوان بخشی از سیستم جنجالبرانگیز دفاع موشکی بود.) اما فرانسه، تنها قدرت هستهای اروپای غربی (به جز انگلیس) روابطی نوسانی با ناتو دارد و آلمان همچنان یک قدرت نظامی مردد است. نه! آنچه در حقیقت اروپای غربی را به سمت آمریکا میکشاند، جذبه تاریخ، فرهنگ، اقتصاد و تجارت است.
اروپای غربی از جهتی دیگر نیز استثنایی است و آن این است که بخش عمده افکار عمومی اروپای غربی حتی با وجود حرکت رهبرانشان به سمتی دیگر، همچنان قویاً با آمریکا مخالف است. براساس نظرسنجی انجام شده توسط "Pew Center Global Attitudes Project" میزان محبوبیت آمریکا نزد افکار عمومی اروپاییها که در دوره پس از حملات 11 سپتامبر و در سال 2002 بسیار مثبت بود، در زمان حمله به عراق سقوطی شیرجه مانند داشت و از آن زمان تنها اندکی بهبود یافته است. به طور مثال در سال 2002، 60 درصد از مردم آلمان نظر مساعدی نسبت به آمریکا داشتند. این رقم در مارس 2003 به 25 درصد کاهش یافت و در بهار سال 2007 با اندکی افزایش به 30 درصد رسید.
این مسئله تاییدی بر مشکلات سیاسی موجود بر سر راه رهبرانی است که از پیوندهای نزدیکتر و عمیقتر با آمریکا حمایت میکنند. اسپانیا را در نظر بگیرید، این کشور تنها کشور بزرگ اروپایی است که حمایت افکار عمومی آن از ایالات متحده از سال 2003 تاکنون افزایش نیافته است. زاپاترو با توجه به تعهدی که در قبال وعدههای انتخاباتیاش داشت و نیز واقعیات سیاسی مرتبط با رایدهندگان اسپانیایی، در سال 2004 تمامی 1300 نیروی اسپانیایی را از خاک عراق بیرون کشید و خشم دولت بوش را برانگیخت. "خوزه ماریا آزناز" سلف زاپاترو یکی از راسخترین حامیان بوش بود و تاحدودی به همین علت حزب راست میانهروی وی از قدرت کنار گذاشته شد؛ امری که از قبل، خبر وقوع حادثه مشابهی را در سال 2006 برای "سیلویو برلوسکونی" در ایتالیا میداد.
زاپاترو که غرق در سیاستهای داخلی است، مانند مرکل یا سارکوزی به سمت واشنگتن نرفته است. این واقعیت میتواند توضیحی بر این باشد که چرا اسپانیاییها همچنان بر روی مسیر ضدآمریکایی بودن درجا میزنند. روابط اسپانیا و آمریکا به خاطر پیوندهای قوی اسپانیا با کوبا پیچیدهتر نیز شده است. کاندولیزا رایس در سفری به مادرید در ژوئن 2007 با "میگل آنخل موراتینوس" وزیر امور خارجه این کشور دیدار کرد. موراتینوس و رایس تلاش کردند تا اختلافاتشان را کمرنگ جلوه دهند. تلاش آنها تقریبا موفقیتآمیز بود تا اینکه موراتینوس به دفاع از روابط کشورش با دولت "فیدل کاسترو" پرداخت و گفت که رایس نیز سرانجام به ارزش روش برخورد اسپانیا با کوبا پی خواهد برد. رایس چشمانش را گرداند و زیر لب به خبرنگاران آمریکایی همراهش گفت: "هیجان زده نشوید!"
با توجه به وضعیت افکار عمومی، آمریکا نمیتوانست حامیانی بهتر از مرکل و سارکوزی پیدا کند. به خصوص پس از آنکه اصلیترین متحد اروپایی بوش یعنی تونی بلر به خاطر روابط نزدیکش با بوش و سیاست ایالات متحده در قبال عراق، وادار به بازنشستگی شد.
مرکل، یک فیزیکدان اهل آلمان شرقی که در زمان سلطه شوروی در آلمان شرقی بزرگ شد و پس از فروپاشی دیوار برلین در سال 1989 فعالیت سیاسیاش را آغاز کرد، همانقدر به غرب مینگرد که به شرق. مرکل هنگامی که از "قدرت آزادی" سخن میگوید به طرز عجیبی به جان افکندی شباهت دارد. در مورد سارکوزی، روزنامههای گهگاه متملق فرانسوی او و خانوادهاش را با خانواده کندی مقایسه میکنند. سارکوزی هرگز حس تحسین خود را نسبت به آمریکا پنهان نکرده است. در سال 2006، وی در
Hall Daughtersof American Revolution
گفت: "هیچکس در فرانسه جرات ندارد حقیقت را انکار کند، آمریکا بزرگترین قدرت نظامی، اقتصادی و پولی دنیاست. اقتصاد شما شکوفاست، حیات علمیتان غنی است و تحقیقات در ایالات متحده چنان برنامهریزی شده است که بهترین محققان دنیا در دانشگاههای شما کار میکنند و به سرعت به وطنپرستان آمریکایی تبدیل میشوند!"
آسان میتوان تصور کرد که گوردون براون نیز دقیقاً چنین سخنانی را بر زبان بیاورد. اما بریتانیا که مدتهای مدید شانه به شانه آمریکا حرکت میکرد، اکنون یک استثناء به حساب میآید. براون چنان به سختی در تلاش است تا مانند بلر نباشد که پیامهای مبهمی برای واشنگتن میفرستد ـ به طور مثال از یکسو تصمیم "منویث هیل" را میگیرد و از سوی دیگر اینگونه عنوان میکند که او به آرامی در حال عقبنشینی از عراق است. شکی در این نیست که براون ذاتاً آمریکاییگراست. شاید محل گذراندن تعطیلات محک دقیقی نباشد، اما جالب است این نکته را در نظر بگیریم که در حالیکه سارکوزی تابستان امسال ناگهان در ایالت نیوهمپشایر آمریکا پیدایش شد (فاصله آن با استراحتگاه خانوادگی بوش در ایالت "مین" به اندازه سفری کوتاه با ماشین است)، براون همواره عادت داشت تا برای تعطیلات به "کیپ کاد" در ماساچوست آمریکا برود. اما این تابستان نه! براون برای تقویت انگلیسی بودن خود، تعطیلات به سواحل انگلستان رفت. هیچ کس براون را به ضدآمریکایی بودن متهم نمیکند. اما اینکه همتایان آلمانی و فرانسوی وی بیش از او آمریکاییگرا هستند، گویا نکته دیگری است: گرایش تازه قاره اروپا به آمریکا، امری واقعی به نظر میرسد.