"... مرا به پاسگاه پلیس... نزد افسر جوانی بردند. او با لحنی تند به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی... هر کاری میخواهی بکن، من آمادهام، زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم..."
این جملات بخشی از خاطرات امام شهید حضرت آیتالله العظمی سیدعلی حسینی خامنهای است درباره نخستین دستگیری ایشان در اولین محرم نهضت امام در سال ۱۳۴۲ که به امر امام خمینی به بیرجند رفته و به روشنگری و افشاگری پرداختند تا اینکه در روز تاسوعای آن محرم دستگیر شدند.
امام خامنهای پس از روزهای پرشور و خونبار نیمه خرداد ۱۳۴۲ از زندان بیرجند به مشهد فرستاده شدند. خودشان توضیح دادهاند:
"... روز پانزدهم محرم مرا تحت الحفظ به همراه ۳ مامور پلیس به مشهد فرستادند... ماموران پلیس محافظ، حالت ترس و هراس داشتند. وقتی به مشهد رسیدیم، مرا به یکی از مرکز پلیس تحویل دادند که شب سختی را در آنجا گذراندم... صبح هم مرا به ساختمان ساواک تحویل دادند و از آنجا به زندان اردوگاه مشهد فرستادند ... "
من خود را برای مرگ آماده کردهام و از آن نمیترسم!
آقای خامنهای پس از آزادی به زاهدان رفته و در آن دیار به انجام وظائف انقلابی اقدام ورزیدند. این در شرایطی بود که حضرت امام در حبس و حصر به سر میبردند و رژیم شاه به شدت در تعقیب یاران ایشان و طلاب انقلابی و مبارز بود.
سلسله سخنرانیهای حجت الاسلام خامنهای در ماه رمضان و در مسجد آقای کفعمی در زاهدان باعث شد تا در نیمه این ماه توسط رییس پلیس شهر، احضار شوند. در آن احضار پس از آنکه با تهدید رییس شهربانی مواجه گردیدند، همان جملهای که در دستگیری اول خطاب به رییس شهربانی بیرجند اظهار داشته بودند را تکرار کردند که "من خود را برای مرگ آماده کردهام و از آن نمیترسم! "
همان شب ایشان را دستگیر کرده و صبح زود به مقر ساواک منتقل نمودند. پس از بازجوییهای خشن و مکرر، عصر همان روز به فرودگاه برده و به همراه دو مامور با هواپیما به به تهران اعزام کردند. آیت الله خامنهای درباره آن لحظات در هواپیما، فرمودهاند:
"... در هواپیمایی که مرا به صورت تحت الحفظ به تهران میبرد، به مسائل مختلفی میاندیشیدم؛ به آینده این نهضت اسلامی که برپا شده ... به برپا کننده نهضت، امام خمینی ... به پدری که برای ادامه معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید بینایی اش را داشت از دست میداد،. به آیندهای که در انتظار من بود و. "
آقای خامنهای را از جلوی پلکان هواپیما، سوار اتومبیل ساواک کرده و در یک شب سرد و برفی به زندان قزل قلعه بردند. آیت الله خامنهای نقل کردهاند:
"... در قلعه که در آهنی بزرگ و مهیبی بود و با زنجیرهای آهنی بسته شده بود، باز شد. بعد از این در، در راهروی تنگی که در دو طرف آن، سلولها در کنار هم قرار داشت، مرا وارد یکی از این سلولها (به ابعاد دو در دو) کردند... "
آقای خامنهای روزهای سختی را در زندان قزل قلعه سپری نمودند، اما پس از آزادی پرتوانتر و استوارتر در میدان مبارزه نهضت امام حضور یافته و نخستین اقدامشان، ملاقات حضرت امام در خانهای بود در قیطریه که در آن در حصر به سر میبردند.
پس از یک سال تعقیب و گریز
آیت الله سید علی خامنهای پس از تبعید حضرت امام، در تشکیلات انقلابی مدرسین حوزه علمیه قم حضور فعال داشتند، سلسله جلساتی برای تدریس معارف اسلامی مرتبط با نهضت اسلامی برای جوانان برگزار کردند، یک موسسه چاپ و نشر تاسیس نمودند که در آن علاوه بر انتشار برخی کتب اسلامی حاوی مضامین انقلابی به انتشار اولین کتاب خودشان یعنی ترجمه اثر معروف سید قطب به نام "آینده در قلمرو اسلام" پرداختند.
کشف تشکیلات مدرسین انقلابی و دستگیری جمعی از روحانیون و علمای حوزه قم و همچنین چاپ کتاب "آینده در قلمرو اسلام" باعث شد تا از فروردین ۱۳۴۵، ساواک در تعقیب آقای خامنهای باشد و ایشان هم با آگاهی به این موضوع، نهایت مخفی کاری را به عمل آورده تا از دسترس ساواک و مزدوران رژیم شاه دور بمانند. این تعقیب و گریز تا ۱۴ فروردین ۱۳۴۶ به طول انجامید تا اینکه در همین روز و پس از مراسم خاکسپاری حاج شیخ مجتبی قزوینی و در میانه راه منزل پدری، توسط ماموران ساواک محاصره شده و برای سومین بار دستگیر شدند.
آیت الله خامنهای بدون محاکمه و طی روال قانونی، مدتها در سلولهای انفرادی حبس شدند. در این دوران، ایام رنج آوری برایشان گذشت. به گونهای که پس از مدتها و ملاقات با خانواده، پسر دو ساله شان، پدر را نشناخت.
دفاعیات پرشور در دادگاه نظامی
آقای خامنهای در مهرماه ۱۳۴۹ برای چهارمین بار توسط ساواک دستگیر شدند. این بار ماموران ساواک به خانه پدری ایشان، هجوم برده و ایشان را دستگیر نمودند. پس از مدتی حبس در سلول و بازجوییهای خشونت بار، کار به دادگاه نظامی کشیده شده ولی با دفاعیات مستدل و محکم سید علی خامنهای ۳۱ ساله، حتی در دادگاه تجدید نظر هم نتوانستند حکمی برایشان صادر کنند!
هنوز از آزادی آقای خامنهای مدت زیادی نگذشته بود که در ششم مهرماه ۱۳۵۰، برای پنجمین بار دستگیر شدند. بازهم ساواکیها به منزل ریخته و آقا را با خودشان بردند. روزهای برگزاری جشنهای منحوس شاهنشاهی بود و رژیم شاه از آزاد بودن مخالفین سازش ناپذیری همچون سید علی خامنهای میهراسید. به ویژه آنکه ایشان در آن سالها با برگزاری کلاسهای متعدد و جلسات سخنرانی و ... در تشریح آرمانها و اهداف نهضت امام برای جوانان نقش عمدهای داشتند.
بازهم سلولهای انفرادی و این بار آقای خامنهای تحت شکنجههای وحشیانه مزدوران ساواک قرار گرفتند. ایشان درباره آن شکنجهها گفتهاند:
"... احساس کردم در حال بیهوش شدنم و هم اکنون از این جهان به جهان دیگر میروم... نمیتوانم همه جزییات شکنجه را بیان کنم، چون فراتر از آن است که در بیان بگنجد... دردآور و ناراحت کننده است... "
سختترین ایام در کمیته مشترک
ششمین دستگیری آیت الله خامنهای در دی ماه ۱۳۵۳ و پس از سخنرانیهای مسجد جاوید تهران و دستگیری دکتر مفتح و تعطیلی آن مسجد اتفاق افتاد. ایشان را به سلولهای زندان مخوف کمیته مشترک ضد خرابکاری منتقل کردند و ماههای متمادی زیر شکنجه قرار دادند. آقای خامنهای این دوران را سختترین ایام زندانهای خود بر شمردهاند.
هفتمین دستگیری آیت الله خامنهای در دی ماه ۱۳۵۶ و بعد از برگزاری مراسم مختلف برای گرامیداشت آیت الله حاج سید مصطفی خمینی بود که باز مزدوران ساواک با مسلسل و اسلحههای مختلف شبانه به منزل شان هجوم برده و در مقابل مقاومتشان، آقای خامنهای زیر ضربات اسلحهها و مشت و لگد قرار دادند. خودشان گفتهاند:
"... شش نفری به من حمله کردند و با خشونت و قساوت مرا به باد کتک گرفتند. در آن هنگام مصطفی که دوازده سال داشت، بیدار شد و از پشت شیشه نازکی که میان من و آنها حائل بود، با حیرت و شگفتی به صحنه کتک خوردن پدر مینگریست و فریاد میزد. ساواکیها بی رحمانه به کتک زدن من با مشت و لگد ادامه دادند و مخصوصا با نوک کفش خود به ساق پای من میزدند... "
آقا را به مرکز ساواک مشهد بردند سپس به ایرانشهر تبعید کردند. فعالیتهای انقلابی آقای خامنهای در ایرانشهر و تبدیل آن دیار به کانون انقلاب، باعث شد تا ایشان را در شهریور ۱۳۵۷ به جیرفت به عنوان تبعیدگاه دوم ببرند.
با اوج گیری نهضت امام و مبارزات مردم، سرانجام آیت الله خامنهای، آخرین زندان و تبعیدگاهشان را نیز پشت سر گذارده و به طور علنی در خط مقدم مبارزه و در کنار یاران امام، پیشاپیش صفوف مردم مسلمان قرار گرفتند تا پیروزی انقلاب و عضویت در شورای انقلاب و امام جمعه تهران و نمایندگی مجلس شورای اسلامی و نماینده حضرت امام خمینی در شورای عالی دفاع و.
تقدیر الهی سرنوشت دیگری رقم زد
... و بالاخره ۶ تیرماه ۱۳۶۰ و سخنرانی در مسیجد ابوذر تهران، به انفجار بمب توسط پس ماندههای گروهک تروریستی فرقان و منافقین انجامید:
"... آن وقتی که بمب منفجر شد... سه مرتبه به هوش آمدم... هر دفعه یک احساسی داشتم که آن حالات را من هیچ وقت یادم نمیرود.... در یکی از این حالات احساس کردم که من دارم میروم، یعنی دارم میمیرم. احساس کردم که مرگ در مقابل من است. "
وقتی آقا را به بیمارستان رساندند، پرشکان بسیاری در آنجا حاضر بودند. خون زیادی از محلهای رگهای قطع شده رفته بود تا اینکه فشار خون به نزدیکی صفر رسید و یکی از دکترها، دستکش از دستش درآورد و گفت: دیگر تمام شد....
اما مقدر این بود که سید علی حسینی خامنهای بماند و پس از آن با بیشترین رای اکثریت مردم در تاریخ انتخابات ریاست جمهوری، ۸ سال رییس جمهوری دوران دشوار و سخت دفاع مقدس باشند و سپس به عنوان نایب امام عصر، زمام رهبری انقلاب و نظام اسلامی را به کف بگیرند تا طی ۳۷ سال، جامعه اسلامی را از گردنههای صعب و باتلاقهای مهیب و طوفانهای سخت، عبور دهند.
از زمان نخستین دستگیری که علنا آرزوی شهادت کردند یعنی ۱۱ خرداد ۱۳۴۲، نزدیک به ۶۳ سال برای این اشتیاق سوختند و برای اسلام و انقلاب و ایران، تحمل کردند، تا ۹ اسفند ۱۴۰۴ که به این درجه رفیع نائل آمدند