محمدعلی صمدی
ملی شدن کانل سوئز
حدود 2 هفته پس از ترور "مصطفی حافظ" بود که "جمال عبدالناصر" فرمان ملی شدن "کانال سوئز" را صادر کرد. این واقعه پس از آن اتفاق افتاد که آخرین تلاشهای دولت مصر برای دریافت وام پیشنهادی "ایالات متحده آمریکا" جهت ساختن سدی عظیم بر روی رود نیل، با ناکامی مواجه شد. ناصر طی یک سخنرانی آتشین در 26 ژوئیه 1956 آمریکا را مخاطب قرار داد و گفت: "آمریکا درست در زمانی که پیشنهاد کمک خود را برای ساختن سد العالی پس میگیرد، به کمکهای خود به اسراییل که مجموع آنها تقریباً بالغ بر سه میلیارد دلار میشود ادامه میدهد."
وی سپس "فرمان ملی شدن کانال سوئز" را قرائت کرد و سخنرانی خود را با این فریاد بلند به پایان برد: "ما هم سد العالی را خواهیم ساخت و هم حقوق غارت شدهمان را پس خواهیم گرفت."
"ملی کردن کانال سوئز" موجی خروشان از شادی و غرور در مصر و سراسر جهان عرب به راه انداخت، زیرا "کانال سوئز"، یادگاری بزرگ از دوران استعمار و نشانه بارز آن ایام بود و این موضوع که یک رهبر عربی برای اولین بار (برخلاف همیشه) منافع استعمارگران را به نفع اعراب منطقه مصادره میکرد، مایه سربلندی فراوانی بود. استقبال مردمی از این تصمیم "عبدالناصر" به حدی بود که سران همه کشورهای عربی (به جز عراق) علیرغم سرسپردگی آشکارشان به انگلیس و فرانسه، مجبور شدند علناً از مصر حمایت کنند. علاوه بر انگلستان، که خود را مالک رسمی کانال سوئز میدانست، فرانسه نیز از جانب "جمال عبدالناصر" متوجه ضررهای فراوانی شده بود. فرانسه دارای بیشترین سهم در "شرکت کانال سوئز" بود. همچنین در همان ایام "الجزایر" که مستعمره فرانسه بود، در آتش انقلاب مردمی بزرگی میسوخت و دولت "عبدالناصر"، انقلابیون الجزایر را مورد حمایت مادی و معنوی قرار میداد. از سوی دیگر رژیم صهیونیستی هم از جانب مصر احساس فشار و تهدید میکرد، چرا که اولاً تنها راه دریایی این رژیم به "دریای سرخ" در تهدید دائمی توپخانه ارتش مصر (واقع در منطقه شرمالشیخ) قرار داشت و در برخی مقاطع، ورودی این راه دریایی که "تنگه تیران" نام داشت، رسماً توسط مصر بر روی کشتیهای اسراییلی یا هر کشتی دیگری که به مقصد اسراییل حرکت میکرد مسدود میشد و فشار اقتصادی فراوانی به رژیم نوپای صهیونیستی وارد میکرد. ثانیاً، عملیاتهای چریکی مبارزان عرب از طریق مرزهای غزه (که پیش از این بیان شد) جنوب سرزمینهای اشغالی فلسطین را برای توسعه شهرنشینی صهیونیستها بسیار ناامن کرده بود. با وجود چنین فضایی، تردیدها برای آغاز جنگ بزرگ با مصر، زیاد طول نکشید. جنگی که طی آن "اسراییل" توانست بیمحابا فلسفه وجودی خود را به تمامی اعراب نشان دهد.
«اتفاق مثلث» ضد ناصر
در تاریخ 21 اکتبر سال 1956، هواپیمایی فرانسوی، "دیوید بن گوریون" نخستوزیر، "موشه دایان" رئیس ستاد کل ارتش و "شیمون پرز" مدیرکل وزارت دفاع رژیم صهیونیستی را از فلسطین اشغالی به پاریس برد. این مقامات صهیونیستی در جلسهای مشترک با نخستوزیر، وزیر دفاع، وزیر امورخارجه و شخصیتهای سیاسی و نظامی دیگری از فرانسه، طرح تهاجمی بر ضد مصر را سازمان داده و با یکدیگر هماهنگ کردند. همچنین وزیر امور خارجه انگلستان و گروهی از مشاوران و معاونان وی نیز در این جلسه حاضر بودند. این اولین بار پس از سال 1948 بود که انگلستان آشکارا تظاهر به دوستی خود با اعراب را کنار گذاشته و علیه یک کشور عربی با صهیونیستها متحد میشد، صهیونیستهایی که 8 سال پیش ضربات تروریستی سنگینی را بر "حکومت قیومیت انگلستان بر فلسطین" و نظامیان انگلیسی وارد کرده بودند. در پایان جلسه مشترک میان سران فرانسه، انگلستان و رژیم صهیونیستی، مقرّر شد که نظامیان این رژیم در 29 اکتبر، به سوی کانال سوئز پیشروی کند. مطابق با توافقات، در آن هنگام انگلستان و فرانسه یک اولتیماتوم 12 ساعته صادر خواهند کرد که حاوی درخواست توقف درگیری طرفین و عقبنشینی نیروهای مصر و اسراییل از دو طرف کانال سوئز به میزان 12 کیلومتر باشد. اگر مصر از عقب کشیدن نیروهایش از منطقه کانال خودداری کرد (که قطعاً چنین میکرد) این کار به منزله اعلام جنگ این کشور به انگلستان و فرانسه قلمداد شود و به این ترتیب ارتشهای این دو کشور نیز وارد جنگ با مصر خواهند شد و اداره "کانال سوئز" را به دست خواهند گرفت و به احتمال قریب به یقین، حصول به چنین نتیجه ای، سقوط حکومت «عبدالناصر» را نیز به دنبال خواهد داشت.
کشتار «کفر قاسم»
رژیم صهیونیستی، در زمان باقی مانده تا موعد مقرّر برای آغاز حمله به مصر، علاوه بر تجهیز و آمادهسازی ماشین جنگی خود، عملیاتی انحرافی را نیز آغاز کرد و با انجام تحرکات وسیع در مرزهای شرقی خود، این توهم را ایجاد کرد که قصد حمله به "اردن" را دارد. این عملیات انحرافی تا روز آغاز جنگ با دقت دنبال شد و در غافل کردن دولت مصر از مرزهایش با فلسطین اشغالی کاملاً موفق بود.
آخرین مرحله این عملیات انحرافی، فاجعهای در نزدیکی مرز اردن به وجود آورد. درست در همان روزی که جنگ آغاز شد، "گاردهای مرزی اسرائیل" در نواحی مرزی اردن حکومت نظامی اعلام کردند. یکی از روستاهای مرزی "کفرقاسم" نام داشت. کدخدای این روستا، تنها سی دقیقه پیش از آغاز حکومت نظامی توسط "گارد مرزی" از ماجرا مطلع شده بود و برای او امکان نداشت که بتواند خبر برقراری حکومت نظامی را به روستائیانی که هنگام غروب آفتاب به خانه خود باز میگشتند برساند. وقتی که فرمانده نیروهای اسرائیلی مستقر در "کفر قاسم" از مافوق خود، برای این مسأله کسب تکلیف کرد، ژنرال اسرائیلی پاسخ داد: "من از ابراز احساسات خوشم نمیآید... این دیگر از بدشانسی خود آن هاست" اتفاقاً نظامیان صهیونیست به هیچوجه احساساتی نشدند و بین ساعت 17 تا 18، در کمال خونسردی 47 روستایی را به قتل رساندند. روستائیان دستهدسته یا به تنهایی از سر کار خود بازمیگشتند. بعضی پیاده بودند و بیشترشان دوچرخه، گاری یا کامیون داشتند. در میان آنان چندین زن و کودک نیز به چشم میخورد. سربازان "گارد مرزی"، طبق فرامین مافوق خود، تنها از آنان میپرسیدند که آیا اهل "کفر قاسم" هستند یا نه. اگر جواب مثبت بود، روستائیان بیخبر از همهجا، به جرم "نقض قوانین حکومت نظامی" جابهجا تیرباران میشدند.
با بالا رفتن آمار کشته شدگان، سرانجام دستور توقف تیربارانها صادر شد.
تهاجم مثلث
درست مصادف با تیرباران روستائیان بیخبر "کفر قاسم" ارتش "رژیم صهیونیستی" وارد خاک مصر شد و پس از تصرف به سوی کانال "سوئز" پیشروی کرد.
روز 30 اکتبر، انگلستان و فرانسه اولتیماتوم خود را خطاب به مصر و اسراییل صادر کردند. این در حالی بود که "ارتش رژیم صهیونیستی"، هنوز تا رسیدن به منطقه مقرّر شده (12 کیلومتری «کانال سوئز») راه زیادی در پیش داشت، "عبدالناصر" حاضر به عقبنشینی از خاک خود، آن هم به سبب یک اولتیماتوم دروغین نشد و کانال را بست. با این حال انگلستان و فرانسه در 31 اکتبر (یک هفته پس از حمله "رژیم صهیونیستی")، چتربازان خود را بر فراز منطقه سوئز پیاده کردند و رسماً وارد جنگ شدند.
زمانی که در دوم نوامبر 1956(چهار روز بعداز آغاز پیشروی "رژیم صهیونیستی")، سازمان ملل متحد آتشبس میان مصر و اسراییل را تقاضا کرد، تقریباً تمامی "صحرای سینا" و «نوار غزه» به تصرف "ارتش دفاعی اسراییل" و بندر مصری "پورت سعید" و "شهر سوئز" به تصرف نظامیان انگلیسی و فرانسوی در آمده بود.
به دنبال حمله هوایی گسترده به "قاهره"، تنها چندگام تا سقوط این شهر و سرنگونی "عبدالناصر" باقی مانده بود. البته مصریان پس از خروج از شوک غافلگیری، مقاومت سرسختانهای از خود نشان دادند و "عبدالناصر" نیز شخصاً لباس رزم پوشید و سلاح به دست گرفت. همچنین تعداد قابل توجهی از رزمندگان جهان عرب، برای دفاع از "قاهره" مهیا و به سوی مصر رهسپار شدند.
شرایط خاص دوران "جنگ سرد" و هراس متجاوزان از "شکلگیری مقاومت مسلّحانه مردمی" و در نتیجه "طولانی شدن بحران در مجاورت مهمترین شاهراه تجارت جهانی نفت" و از همه مهمتر، "مخالفت آمریکا با عملکرد فرانسه و انگلستان"، مانع از آن شد که "مثاث ضد ناصر اسراییل، انگلستان و فرانسه" بتوانند به تجاوزات خود تا رسیدن به اهداف نهایی ادامه دهند. در نتیجه، استعمارگران پیر، انگلیس و فرانسه، از دعاوی خود کوتاه آمدند و به استقرار "نیروهای سازمان ملل" در "صحرای سینا" بسنده نموده و نیروهای خود را در 22 دسامبر سال 1956 از مصر خارج کردند؛ اما "رژیم صهیونیستی " که در ظاهر به تضمین کشتیرانی در "تنگه تیران" رضایت داده بود، تخلیه "صحرای سینا" و "نوار غزه" را تا 22 مارس سال 1957 به تأخیر انداخت.
این جنگ که باید آن را اولین جنگ "ارتش دفاع ملی اسراییل" محسوب کرد،به اعتراف منابع صهیونیستی برای این ارتش، تنها 190 کشته در پی داشت.
روزهای اوج یک بت
در پی مذاکراتی که پس از برقراری آتش بس میان مصر و متجاوزان با وساطت "سازمان ملل متحد" برگزار شد، مصر متعهد شد که مرزهای خود را بر روی مبارزان عرب و فلسطینی برای نفوذ به خاک فلسطین اشغالی ببندد، به این ترتیب، فلسطینیان باید منطقه دیگری را برای ضربه زدن به اسراییل انتخاب میکردند. به صورت طبیعی، این منطقه نمیتوانست جای دیگری به جز "اردن" باشد. (همان گونه که در بخشهای پیشین ذکر شد، "کرانه باختری رود اردن" تا زمان "جنگ ژوئن سال "1967 به عنوان بخشی از "اردن" و تحت کنترل این کشور شناخته میشد.
جنگ سال 1956، بر محبوبیت "عبدالناصر" افزود؛ چرا که وی در تمام روزهای پرخطر جنگ، از مواضع استقلالطلبانه خود کوتاه نیامد و تا لحظه برقراری آتشبس، قاهره را ترک نکرد، در حالی که هر لحظه امکان فرود هزاران چترباز اشغالگر به این شهر و اسارت یا مرگ او وجود داشت. اینگونه شد که جنگ سال 1956، ناصر را به عنوان تنها کسی که میتواند فلسطین را از چنگ صهیونیستها آزاد کند معرف? و به "بت جهان عرب" تبدیل کرد. او تنها رهبر عربی بود که در تمامی موضعگیریهای خود، ابرقدرتهای غربی را به باد شدیدترین انتقادها میگرفت و در عمل نیز ضربات سیاسی سختی را به منافع آنها در خاورمیانه وارد کرده و در عین حال با سرسختی، نظام سیاسی مصر را یکپارچه و فعال نگاه داشته بود. یکی دیگر از نتایج مهم "جنگ سوئز" را باید جایگزینی آمریکا به جای دو استعمارگر بیاعتبار شده، یعنی فرانسه و انگلستان دانست. آمریکا که از ابتدا با آغاز و تداوم جنگ مخالفت کرده و خواهان تخلیه مصر از متجاوزان شده بود، با این "ژست هوشمندانه" توانست راه نفوذ خود را به منطقه هموارتر کند. در حقیقت "جنگ سوئز"، تیرخلاصی بود بر پیکر نیمه جان استعمار کهنه و آغازی بود بر استعمار نوین منطقه.
طنزی برای تاریخ
پس از فروکش کردن التهاب «جنگ سوئز»، با افشای آن چه در "کفر قاسم" اتفاق افتاده بود تحرکات مجامع بینالمللی، "دولت یهود" را مجبور کرد یازده افسر و سرباز "گارد مرزی" را به جرم کشتار در "کفر قاسم" محاکمه کند. این محاکمه به یکی از طنزهای تاریخی تبدیل شد. تمامی این متهمین از سوی ارتش به پنجاه درصد "اضافه حقوق" محکوم شدند!!
در مرحله بعد، دادگاه برای افسران فرمانده این کشتار (سرگرد "ساموئل ملینکی" و سروان "گاوریل داهان") به ترتیب 17 و 15 سال زندان مشخص کرد. سرتیپ "ایشیشکار شادمی" (همان فرمانده مخالف ابراز احساسات) نیز در دادگاه ویژه نظامی به خاطر یک "اشتباه فنی" گناهکار شناخته و توبیخ و جریمه شد. اما ماجرا به اینجا ختم نشد و دادگاه عالی نظامی تصمیم گرفت در این احکام "تند و شدید!!" تخفیف قائل شود. "سرگرد ملینکی" و "سروان داهان" پس از گذشت یک سال از دوران محکومیت خود آزاد شدند. "داهان" نه ماه پس از آزادی به سمت "افسر مسؤول امور اعراب" در شهر "رامالله" منصوب شد و "ملینکی" نیز با اعمال نفوذ ارتش، اجازه نامه افتتاح یک مرکز توریستی را در جنوب فلسطین اشغالی دریافت کرد. به این ترتیب، پرونده "کشتار کفر قاسم" نیز بسته شد و کابوس "کشتار کفر قاسم" به لیست بلند بالای قتل عام مسلمانان بیدفاع توسط اشغالگران صهیونیست افزوده شد.