ادعای دغدغهمندی برای مردم، بدون توجه به امنیت مردم، یک تناقض بنیادین است. نمیشود از حقوق شهروندی سخن گفت اما در برابر تهدیدی که اصل زندگی شهروندان را هدف گرفته، سکوت کرد.
رنگ سبز در ادبیات سیاسی ایران در دو دهه اخیر نماد جریانی شده است که شاید از همه چیز گذشتهاند. درد این طیف را شاید بتوان درد خود خودشان به معنای وقاعی کلمه تعبیر کرد. اساساً سبزیها گویا از بخشی از جامعه هیچگاه نمایندگی نمیکنند؛ آنها از خود خودشان فقط نمایندگی میکنند. مطالبات به ظاهر فریبنده این طیف از جریانات سیاسی در دو دهه اخیر عمدتاً حول آزادی میچرخید. آزادی از هر چیزی؛ امروز هم شاید با قاطعیت میتوان گفت که جریان سبز به ریاست میر حسین موسوی تقلای آزاد شدن از ایران را دارد. بله درست است این طیف از ایران عبور کرده است، از مردم ایران، از تاریخ ایران؛ از تمدن ایرانی به راحتی عبور کرده است و معلوم نیست که اصلاً معنای حیات و فعالیت این جریان اصلاً چه بوده است و الان چیست. بهتر است بگوییم در بزنگاههای تاریخی، همیشه یک شاخص ساده برای سنجش افراد وجود دارد: «کجا ایستادهاند؟» نه آنچه در گذشته گفتهاند، نه آنچه در آینده خواهند گفت؛ بلکه همین اکنون، همین لحظهای که سرنوشت یک ملت در معرض تهدید است. تاریخ، آدمها را در همین نقطه قضاوت میکند. و سؤال بزرگ این است که جریان سبز در این ورطه حساس کجا ایستاده است و چه موضعی گرفته است؟
در روزهایی که ایران با تهدید مستقیم و حملات آشکار دشمنانش روبهرو شد و نبرد شجاعانه و بی بدیل رمضان را شکلی به مانند دفاع مقدس ملی به خود بخشید، صحنهای شکل گرفت که کمتر کسی تصورش را میکرد؛ نوعی همگرایی ملی، فراتر از مرزبندیهای سیاسی. از بدنه اجتماعی تا چهرههای فرهنگی و حتی برخی منتقدان جدی حاکمیت، یک اصل را فریاد زدند: «دفاع از ایران». این همان لحظهای بود که «ایران» دوباره به عنوان دال مرکزی هویت جمعی خود را نشان داد و عملاً نشان داد که ایران، حلقه به همگراییدن همگان، از چپ تا راست و شامل همه طبقات و شئون مختلف جامعه ایرانی است.
اما در همین صحنه، شاهد سکوتهایی هم بودیم؛ سکوتهایی که آگاهانه از سوی برخی جریانات و افراد انتخاب شدند تا تجاوز نظامی به ایران را رد نکنند و با سکوت خود شاید علامت رضایت نسبی را هم از این تجاوز اعلام کردند. سکوتهایی که از هزاران موضعگیری، رساتر و معنادارتر به نظر میرسید. یکی از برجستهترین این سکوتها، سکوت میرحسین موسوی رئیس جریان سبزیها میباشد که عملاً نشان داد که جریان سبز و میرحسین موسوی امروز از ایران و ملت ایران هم عبور کرده است و دیگر در میان ایرانیان هم جایگاهی ندارد.
کسی که سالها خود را در قامت یک چهره سیاسی دغدغهمند، منتقد و حتی مطالبهگر معرفی کرده بود، در یکی از حساسترین مقاطع امنیت ملی، ترجیح داد هیچ نگوید. نه محکومیتی، نه موضعی، نه حتی یک اشاره حداقلی به تجاوز خارجی. این سکوت، بیش از هر چیز، یک پرسش جدی را در ذهن افکار عمومی ایجاد می کند: چگونه میشود کسی در موضوعات داخلی، تا این حد پرصدا باشد اما در برابر تهدید خارجی، به یکباره خاموش شود؟ خاموشی در برابر تجاوز ظالمانه و جنایتکارانه دو شرور عالم (نتانیاهو و ترامپ). جدای از این مسئله این است که این سکوت را نمیتوان بی طرفی یا نه رد و نه تأیید جنگ به حساب آورد. چرا که طبیعتاً و محققا بسیاری از بی طرفان هم جنایات جنگی را محکوم میکنند مثلاً از جنایت مدرسه میناب هر کسی که جرعهای شرافت در وجودش باقی مانده است، حرف می زند و اجازه نمیدهد که شهدای مدرسه شجره طیبه و شهدای مظلوم ناو دنا و همه شهدای مظلوم کودک و زن و غیر نظامی که در این جنگ ملت ایران تقدیم کردند، فراموش شوند اما میرحسین موسوی حتی یک بیانیه و یک موضع گیری رسانهای حداقل در این موارد هم از خود بروز نداد. مگر میشود کشوری در معرض حمله باشد و یک چهره سیاسی باسابقه، هیچ واکنشی نداشته باشد؟ آیا دفاع از ایران، حداقلیترین نقطه اشتراک برای همه جریانهای سیاسی نیست؟
آنچه این سکوت را مسئلهدارتر میکند، شکاف میان «ادعا» و «عمل» جریانات سیاسی معلوم الحال است.
نکته مهمتر، نسبت این سکوت با گذشته سیاسی موسوی است. کسی که در سالهای پیش، در قبال بسیاری از مسائل داخلی، با ادبیاتی تند و صریح موضعگیری میکرد، امروز در برابر یک مسئله بهمراتب کلانتر، سکوت اختیار کرده است. این دوگانه، برای افکار عمومی قابل هضم نیست. اگر عدالت، آزادی و حقوق مردم مهم است، آیا امنیت و تمامیت ارضی کشور پیشنیاز همه اینها نیست؟
در واقع، آنچه این سکوت را مسئلهدارتر میکند، شکاف میان «ادعا» و «عمل» جریانات سیاسی معلوم الحال است. ادعای دغدغهمندی برای مردم، بدون توجه به امنیت مردم، یک تناقض بنیادین است. نمیشود از حقوق شهروندی سخن گفت اما در برابر تهدیدی که اصل زندگی شهروندان را هدف گرفته، سکوت کرد. برخی ممکن است این سکوت را به حساب ملاحظات سیاسی یا شرایط خاص بگذارند؛ اما تجربه نشان داده که تاریخ، چندان با این توجیهات همراهی نمیکند. تاریخ، سادهتر از این حرفها قضاوت میکند: چه کسی در کنار مردم ایستاد و چه کسی نه. همین و بس.