تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۹  ، 
شناسه خبر : ۳۹۱۳۶

مراد فرهادپور: نشریه نامه، شماره پنجاه و دوم: ملت‌ها پدیده‌های طبیعی نیستند، حتی اقوام و قبایل نیز به واقع «غیرطبیعی‌اند». اگر از دیدگاهی متکی بر نظریه تکامل و زیست‌شناسی و جانورشناسی به پدیده جوامع یا تشکل‌های انسانی بنگریم، بهترین و مناسب‌ترین نوع حیات جمعی برای آدمیان، یک دسته یا گروه ۲۰ تا ۳۰ نفره است که از طریق شکار پستانداران بزرگ و جمع‌آوری میوه‌ها و گیاهان خوردنی زندگی می‌کنند و سایر امور، نظیر مراقبت از کودکان یا دفاع از محل سکونت و شکارگاه را نیز به صورت گروهی و با حداقلی از تقسیم کار به انجام می‌رسانند.
تقسیم نوع بشر به قبایل، اقوام و ملت‌ها نه فقط امری طبیعی نیست بلکه اساساً امری متعلق به حوزه نمادین است. شکل دیگر بیان همین حکم آن است که بگوییم: ملت وجود ندارد؛ آن هم نه فقط به این مفهوم که «جامعه وجود ندارد» زیرا به قول لاکلائو و موفه جامعه در مقام یک «کلیت ارگانیکِ یکپارچه» محصول آنتاگونیسم موجود میان گروه‌ها، بخش‌ها و اجزایی است که هر یک خود را معادل کل جامعه می‌داند و این هژمونی سیاسی یا دعوی پیروزمندانه یکی از آن اجزا است که به جامعه وحدت می‌بخشد و اصولاً «وجود» آن را ممکن می‌سازد بلکه نکته مهمتر آن است که «ملت» در مقام امری نمادین و نه طبیعی، بر ساخته خود ما است و «موجود» دانستن آن به همان مفهومی ‌که پدیده‌های طبیعی وجود دارند، کاملاً خطا است.
پدیده‌های نمادین نظیر ملت، به رغم نزدیکی‌شان به ما، با هیچ تلسکوپ یا میکروسکوپی دیده نمی‌شوند و فاقد آن انسجامی‌اند که مبنای صلابت و سختی و یکپارچگیِ طبیعت است. معنای این سخن هنگامی روشن می‌شود که خاستگاه ملت و طریقه معکوسِ ساخته شدنِ آن را مورد بررسی قرار دهیم. همه ملت‌ها و شاید حتی همه قبایل، نسبت به خاستگاه (Origin) خود بسیار حساس‌اند و آن را در قالب حکایات اسطوره‌ای (یا ترکیبی از اسطوره و تاریخ) توصیف می‌کنند، و تولد خویش را در هیئت آئین‌ها و مناسک خاصِ خود تکرار می‌کنند و آن را جشن می‌گیرند.
وجود این رسم جهانشمول به واقع گویای آن است که «ملت» ساخته دست ما در حال و آینده است، نه مخلوق یا میراث نیاکان ما در گذشته. هر ملتی محصول و معلولِ مکانیسم غریبی است که می‌توان آن را «علیت رو به پس» (Retroactive) یا علیتی معطوف به گذشته نامید. از طریق چنین علیتی، گذشته حقیقتاً توسط حال، خلق، دگرگون و دستکاری می‌شود. نامگذاری بر یک قوم، ملت یا سرزمین مهمترین بخش این فرآیند است و نزاع‌های سیاسی امروزی بر سر تعیین نام رسمی ‌و «واقعی» یک منطقه جغرافیایی ـ نظیر نزاع بر سر نام «خلیج فارس» و اهمیت و حساسیت آن برای مردم و دولت‌ها خود گواهی است بر واقعی و موثر بودن این علیت رو به پس.
خلق و ابداع نام ملت‌ها، همچون هر نام دیگری، امری دل بخواهی و حادث و فاقد هر گونه پیوند ضروری با محتوا و ماهیت صاحب نام یا همان به اصطلاح «خصایص و صفات» ملت‌ها است. خسیس بودن اسکاتلندی‌ها، رمانتیک بودن فرانسوی‌ها، بدگمان بودن ایرانی‌ها و... همگی نه فقط موهوماتی ناسیونالیستی و برچسب‌هایی ایدئولوژیک بلکه مواد یا محتواهایی برای پر کردن تهی بودن اصولی هر نامی‌اند. البته این تلاش برای پر کردن نام فقط به «دیگران» محدود نمی‌شود زیرا هر ملتی در عین حال می‌کوشد تا نام خویش را با محتواها یا مواد و مضامین اسطوره ای پر کند و صفاتی چون «دموکرات بودن»، «مهمان نوازی»، «بخشندگی» یا «شجاعت و قدرت» را جزیی از ذات و سرشت طبیعی خویش معرفی کند.
بنابراین ملت‌ها به راستی «وجود» ندارند بلکه خلق و ابداع می‌شوند ـ حتی در تقابل با پدیده‌هایی چون «گرانش» یا «بدجنسی» یا «کارکرد اجتماعی» که هر چند دیده یا حتی درک نمی‌شوند اما بی‌تردید وجود دارند و جزیی از «واقعیت» یا طبیعت محسوب می‌شوند ـ این امر بدان معنا نیست که مثلاً ملت (آلمان و نه «ملت» در کل) از فیزیک و روانشناسی و جامعه شناسی و قوانین آنها مستقل و مبرا است؛ لیکن آن پدیده ای که تحت عنوان «آلمان» (در حوزه نمادین لاکانی) ابداع و برساخته شده است، محصول ضروری و ارگانیک این‌گونه قوانین و امور نیست و ربطی ماهوی با آنها ندارد. (هر چند که همین امور از قبیل «شجاع و قدرتمند بودن» می‌توانند بخش مهمی‌از آن حکایات اسطوره‌ای و مناسک و جشن‌های تکراری در ارتباط با خاستگاه نام «Deutschland» را تشکیل دهند.)
افزایش تعداد اعضا و نقش آن در قدرت جنگی یک قبیله یا جمع بشری، یا مسائل از این دست اموری بدیهی‌اند؛ با این حال «به وجود آمدن» یک ملت در عرصه تاریخ واقعی را نمی‌توان به فشار طبیعت در مبارزه برای بقا نسبت داد. از این لحاظ همه نظریه‌های قرارداد اجتماعی (حتی مورد غریب و خاص نظریه‌ هابز) که مبتنی بر گذر از «وضعیت طبیعی» به تمدن یا «وضعیت اجتماعی‌اند متناقض دور مبتنی بر مصادره به مطلوب‌اند. پیش‌فرض ضروری بستن این به اصطلاح «قرارداد» و ورود به «وضعیت اجتماعی» مبتنی بر قانون، وجود آدمیانی است که پیشاپیش مرحله حیوانی و طبیعی را پشت سر گذارده‌اند و با مفاهیم «حق» و «قانون» آشنایند.
به بیان دیگر، تمییز دادن و جدا ساختن «وضعیت طبیعی» از «وضعیت اجتماعی» یا طبیعت از قانون، به صورتی صریح و قطعی ناممکن است. بدین‌سان ظهور جامعه یا ملت مستلزم آن است که آدمی‌یک پا در طبیعت و یک پا در قانون داشته باشد، یا مستلزم وجود منطقه‌ای بینابینی که نه درون قانون و جامعه است و نه در بیرون آن و یا نهایتاً مستلزم آمیزش دو حوزه طبیعت و فرهنگ، آن هم به نحوی که توحش غریزی و طبیعی در عین جدا ماندن از حوزه قانون در بطن جامعه انسانی نیز جای گیرد.
با توجه به همین نکات و نارسایی‌ها بود که نظریه‌پردازی چون کارل اشمیت کوشید تا با تاکید نهادن بر استقلال امر سیاسی و متصل ساختن ملت به دولت، نظر دیگری درباره ظهور ملت و ملت‌ها عرضه کند که هیچ ربطی به تکامل طبیعی یا قرارداد اجتماعی ندارد. در ادامه این نوشته به معدودی از جوانب نظریه اشمیت خواهیم پرداخت. اما پیش از آن باید مسئله ظهور ملت به مثابه حادثه‌ای تاریخی طرح شود. اگر ملت حقیقتاً محصول نوعی «علیت رو به پس» است، در این صورت پس از اسطوره زدایی از خاستگاه و «سرشت اهورایی »اش، چیزی باقی نمی‌ماند مگر حادثه‌ای صرفاً زمینی و تاریخی، نظیر تغییر مسیر طایفه یا گروهی خاص به هنگام مهاجرت اقوام، یا سکنی گزیدن در کنار رودخانه‌ای پرآب که رد شدن از آن دشوار می‌نماید.
تبدیل این حوادث ساده و تصادفی ـ که صرف‌نظر از اهمیت سرنوشت سازشان، ممکن است در زمان و مکان خاص خود جداً قهرمانانه و دراماتیک هم بوده باشند ـ به اسطوره‌هایی چون خاستگاه آغازین، ماهیت آسمانی یا رسالت و هویت اصیل و راستین این یا آن ملت، خود معرف تعلق و نیاز آدمی‌به «واقعیت پدیداری» یا همان حوزه و نظام نمادین است که نام و نام‌گذاری، وجه مشخصه آن محسوب می‌شود. [...]