تاریخ انتشار : ۰۵ آبان ۱۳۸۷ - ۱۰:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۳۹۲۳۷
دکتر ابراهیم متقی مقدمه: هرگاه ساختار نظام بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل با تغییر و دگرگونی روبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رو شود، طبیعی است که نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های امنیتی سیاست بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل نیز با تغییراتی همراه خواهد شد. در دوران جنگ سرد، اصلی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین ابزارهای امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساز را قدرت نظامی تشکیل میداد. هم اکنون می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها متنوعی را ملاحظه کرد که به موجب آن مطلوبیت و همچنین کارآمدی "قدرت نظامی" برای امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی کاهش یافته است،‌ زمانی که آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به رغم قدرت نظامی گسترده خود نتوانستند موضوعات امنیتی عراق پس از اشغال را بازسازی و ترمیم کنند،‌ مطلوبیت و همچنین کارآمدی قدرت نظامی در امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل بیش از گذشته با چالش روبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رو شد. هم اکنون موضوعات متنوع امنیتی در روابط سیاسی کشورهای مختلف مورد پیگیری قرار میگیرد اما شواهد نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد که بازیگران منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و قدرت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های بزرگ نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانند از ابزارهای نظامی برای حل مشکلات امنیتی ایجاد شده استفاده کنند؛ بنابراین نظامی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گری رابطه مستقیم و تعیین‌کننده خود با مدیریت امنیت منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی را از دست داده است. اگرچه هم اکنون نیز ابزارهای نظامی نقش مؤثر و تعیین‌کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای در مدیریت بحران‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی دارد اما این امر را نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان به عنوان اصلی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین عامل کنترل محیط امنیتی دانست. در چنین شرایطی،‌ شاهد تغییر در جهت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری مطالعات امنیتی هستیم. نظریه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازانی همانند "تدگار" بر ضرورت مطالعه نقش عوامل روانی در ظهور و افول بحرانهای داخلی و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی تأکید داشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. وی بر این اعتقاد است که امنیت دارای ماهیت و جهت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری روانی است. به عبارت دیگر، نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان در کنترل فضای روانی بازیگران داخلی و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی دانست. برخی دیگر از نظریه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازان روابط بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل همانند "جسی ماتیوز" نگرش دیگری را براساس برجسته‌سازی موضوعات قومیتی، زیست محیطی و همچنین فرهنگی ارائه کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند؛ به این ترتیب، شاخص‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های زیست محیطی به همراه تحولات ژئوپلتیک و "تغییرات دموگرافیک" را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان در زمره موضوعات امنیتی دانست. حتی "ساموئل هانتینگتون" در مطالعات خود به این جمع‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بندی رسیده است که اکثر ستیزش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل در مکان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی انجام گرفته است که در آن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از تغییرات اجتماعی، فرهنگی و جمعیتی را ملاحظه کرد. وی بین کنترل فرهنگ، کنترل جمعیت و همچنین امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل رابطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای مستقیم برقرار کرده است. "آندره لینکلتر" در زمره پیرامون مکتب انتقادی برای امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی قرار داد. وی مخالف متمایزسازی جوامع و نظام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سیاسی است. به عبارت دیگر، نگرش "لینکلتر" در نقطه مقابل "ژاک دریدا" قرار دارد. وی که در زمره نظریه‌پردازان پست مدرن است، عامل اصلی امنیت و ناامنی را "سرشت درون‌گرایانه" (inclusive) متفاوت جوامع و گروه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سیاسی مختلف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند. "لینکلتر" براین اعتقاد است که باید رویکردهای سیاسی و سیاست بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل از فضای "خودی – بیگانه" و "درونی – بیرونی" خارج شود. هرگاه بتوان نیروهای مختلف در سیاست بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل را براساس "حیات اخلاقی" به یکدیگر گره زد، در آن شرایط امکان امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی فراهم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود زیرا وی براین اعتقاد است که امنیت کشورها تحت تأثیر عوامل و مؤلفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های درونی آنان قرار دارد، در حالی که رئالیستها بر این اعتقاد بودند که تهدیدات ماهیت بیرونی داشته و باید در فضای برون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرایانه (Exclusive) به امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی مبادرت کرد. هر یک از رهیافت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های جدید روابط بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل تلاش دارند تا امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی را براساس شکلی خاص از سیاست بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل سازماندهی و پیگیری کنند. در این مقاله تلاش خواهد شد رهیافتهای جدید امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل که مربوط به دوران بعد از جنگ سرد است، به گونه گذرا، مورد بررسی قرار گیرد. این امر در شرایطی سازماندهی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که امکان تطبیق بحران‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های موجود با تئوری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های جدید بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی وجود داشته باشد.

1. تبیین رهیافت انتقادی در امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل
مطالعات امنیتی رئالیستی عوامل ساختاری را مرجع تعیین‌کننده رفتار کشورها می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند، در حالی که "رهیافت امنیت انتقادی" معتقد است که اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و تعاملات میان آنها، نیروهای محرکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای هستند که جهان را شکل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بخشند. آنان معتقدند جهانی که ما در آن وجود داریم، چیزی نیست که خود را به انسانها تحمیل کرده باشد، بلکه این انسان‌ها و اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها هستند که جهان را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازند. بنابراین لازم است که امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی را از طریق قالب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ادراکی مشترک و همچنین هنجارهای همگون سازماندهی کرد.
نظریه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازان مکتب انتقادی در زمره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ گروه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند که دارای رویکرد بین رشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بوده و در نتیجه تلاش دارند تا قدرت نظامی و محوریت دولت در روابط بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل را با موضوعات دیگری همانند هنجارهای اجتماعی و انگاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های اخلاقی – فلسفی هماهنگ کنند. مطالعات امنیتی – انتقادی با بذل توجه به دو مفهوم گسترش و توسعه (در مفهوم امنیت)، تمرکز بیشتر خود بر مفهوم گسترش را به معنای اضافه کردن مسائل غیرنظامی به دستورالعمل امنیتی در نظر گرفته است. اکنون نیز تحولات جهانی به شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای مشابه، نیاز به ارائه تعریف گسترده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تری از امنیت ملی را مطرح ساخته و مسئله منابع محیط زیست و جمعیت را در خود منظور می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. به این ترتیب نظریه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازان مکتب انتقادی را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان اصلی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین نحله فکری دانست که طی سال‌های گذشته به نقد سیاست امنیتی آمریکا در عراق می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازند. آنان بر این اعتقادند که بدون وجود زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های تعامل بینا ذهنی، نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان در جنگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های نظامی به پیروزی رسید نیروهای نظامی به تنهایی عامل شکنندگی امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، به این ترتیب، توانایی جامعه برای تداوم بخشیدن به ویژگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سیاسی و فرهنگی، ضامن امنیت ملی به شمار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید. این تداوم، بخشی براساس برداشت سنتی از امنیت، با سرکوب داخلی یا دفاع نظامی خارج قابل حصول است اما با توجه به تغییر نگرش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها در‌ برداشت سنتی از امنیت، این مسئله با مشروعیت کارآمدی سیاسی و اقتصادی به عنوان رویکرد نرم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افزار امنیتی ارتباط تنگاتنگی برقرار ساخته است. نظریه‌پردازان امنیت انتقادی ضمن تردید در موفقیت الگوهای سنتی در به کارگیری نیروهای نظامی برای امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی در حوزه داخلی، منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی بر این اعتقاد هستند که هماهنگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی نگرش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها از طریق "اجتماع اخلاقی" عامل اصلی امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.
2. رویکرد نئورئالیسم و رابطه آن با بحران‌های منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای
به موازات نظریات ارائه شده در رهیافت انتقادی، رویکرد دیگری نیز ایجاد شده که دارای نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های افراطی، رادیکال و تعارضی است نئورئالیسم تهاجمی در زمره این رویکردها قرار دارد.
هر یک از دیدگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های واقع‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرایی ساختارگرا در مورد شیوه و روش ایجاد امنیت با بهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری از توانمندی‌های سخت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افزاری و نرم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افزاری راهکار متفاوتی را تجویز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. در دیدگاه "واقع‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرایی تهاجمی"،‌ ایجاد هژمونی به عنوان روشی مناسب برقرار امنیت مورد تأکید قرار دارد، در حالی که تمرکز دیدگاه "واقع‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرایی تدافعی" بر ایجاد موازنه قوا معطوف است. در آنچه در سیاست دولت بوش مشاهده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های رهیافت نئورئالیستی در امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل را ملاحظه کرد به طول کلی،‌ محافظه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کاران آمریکایی در حوزه رئالیسم قرار دارند، در حالی که محافظه کاران جدید دارای نگرش تهاجمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر بوده و تلاش دارند تا امنیت آمریکا را از طریق اقدامات پیش دستانه تأمین کنند. تحلیل شرایط فعلی مبین این واقعیت است که از میان گزینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های موجود (قدرتهای درجه دوم) بعید است کشوری بتواند به هژمون تبدیل شده و دارای سلطه جهانی شود. بنابراین این "موازنه قدرت" بدیلی است که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان با استفاده از آن امنیت را برقرار کرد. از سوی دیگر، در مقطع کنونی، در عرصه بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل، نظام تک قطبی یک جانبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرا حاکم است که در آن برقراری "موازنه سختی سنتی" علیه تنها ابرقدرت امکان‌پذیر نیست. در چنین بستری به عقیده برخی صاحب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نظران، راهکار وجود فراروی قدرتهای دیگر،‌ کار ببست "موازنه نرم" است. حتی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان نظریه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازانی را مورد ملاحظه قرار داد که موازنه نرم (Soft Balancing) را راهکاری برای محدودسازی مداخلات نظامی و رفتاری استراتژیک آمریکا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند. در عین حال نظریه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازان رئالیسم تهاجمی تلاش دارند تا موفقیت آمریکا را از طریق اقداماتی همانند یکجانبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرایی، قدرت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرایی، امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی و همچنین کاربرد قدرت تنظیم کنند. افرادی همانند کنث والتزیر این اعتقادند که برای امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی نیازمند به فکر خلاق و "اقدامات ابتکاری" است. تحقق این امر از طریق شناخت تهدیدات بالقوه امکان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذیر است. نئورئالیست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها تمایل چندانی به پیگیری موضوعات امنیت ملی و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی از طریق بازدارندگی ندارند؛ آنان بر ضرورت غلبه بر بازدارندگی از طریق کاربرد نیروی نظامی تأکید دارند.
3. رویکرد نئولیبرالیسم و امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل
رهیافت نئولیبرال از درون اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های رئالیستی شکل گرفته است. به عبارت دیگر نئولیبرال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها تلاش دارند تا امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل را از طریق حداکثرسازی قدرت نهادهای بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی به ویژه نهادهای اقتصادی ایجاد کنند. برای تحقق این امر، موازنه نرم به هر تلاش غیرمستقیم و غیرنظامی، برای کاهش توانایی قدرت برتر و افزایش قدرت خود، به منظور کاهش سلطه قدرت برتر، اطلاق می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. به نظر "والت"، موازنه نرم شامل هماهنگی آگاهانه اقدامات دیپلماتیک به منظور نیل به نتایجی برخلاف ترجیحات قدرت محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود؛ نتایجی که بدون حمایت متقابل موازنه کنندگان به دست نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید. نئولیبرالها بر این اعتقادند که نباید برای حل هرگونه بحران و مخاطره امنیتی از ابزارهای نظامی استفاده کرد. به طور کلی، هم اکنون نئولیبرال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های آمریکایی همانند "جوزف نای" در زمره اصلی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین منتقدان حمله نظامی آمریکا به عراق هستند. آنان براین اعتقادند که آمریکا نه تنها به منافع استراتژیک خود نایل نشده بلکه حداقل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های لازم را برای اعتبار استراتژیک از دست داده است. در این روند، موازنه نرم درای دو شکل درونی و بیرونی است؛ در شکل بیرونی بر تلاشهای دیپلماتیک در نهادهای بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی تأکید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، در حالی که در شکل درونی به بسیج منابع داخلی و نیز تلاشهای سیاسی، اقتصادی و نظامی یک دولت با هدف افزایش توانایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش جهت مقابله با تهدیدات مطرح شده از سوی قدرت برتر، تأکید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. "جوزف نای" بر این اعتقاد است که محافظه کاران آمریکایی به جای بهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری از "قدرت نرم" در عراق مبادرت به استفاده از قدرت سخت کرده و در نتیجه آن به "فرایندهای بیرونی" برای امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی بیش از ضرورتهای داخلی توجه داشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. علت اصلی مخالفت جامعه آمریکا با حمله آن کشور به عراق را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان ناشی از عدم به کارگیری الگوهای روانی در ساختار اجتماعی دانست. از سوی دیگر،‌ آنان بر ضرورت موازنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرایی به جای یکجانبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرایی تأکید دارند. موازنه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند ماهیت درونی یا بیرونی داشته باشد. هدف از موازنه درونی، توسعه و تقویت موقعیت خود و نیز کاربست شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های منظم و غیرمنظم به منظور تقلیل دادن سطح نفوذ قدرت برتر است و شامل هر کوششی جهت ارتقای توانایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خود برای منحرف کردن قدرت برتر از مسیر اصلی پیگیری اهدافش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. برای مثال، تلاش کشورهای رقیب ایالات متحده برای دستیابی به فناوریهای سطح بالا یا ضربه زدن به واشنگتن از طریق جنگ نرم و جنگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های رایانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای یا دستیابی به فناوری نظامی غیر متعارف در این چارچوب قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند. هرگونه "موازنه درونی" می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های لازم برای افزایش حمایت گروه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سیاسی در حالی که "موازنه بیرونی" نیز قادر است بین منافع آمریکا و همچنین سایر بازیگران بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی پیوند و هماهنگی ایجاد کند. بدون چنین نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی، قدرت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی در ساختار نظام بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل و در برخورد با بحران‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی کار دشواری است.
یکی دیگر از سازوکارهای موازنه نرم، در زمره سازوکارهای مقیدسازی قدرت برتر، نهادها و سازمانهای بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی، امکان اقدام متقابل را برای همه دولتهای عضو فراهم آورده و منافع همکاری را به طور یکسان توزیع می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. این سازمانها به اقدامات دولتها مشروعیت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بخشند. امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی براساس رویکرد "موازنه نرم" را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان در زمره اهداف نظریه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پردازان انتقادی از سیاست خارجی آمریکا دانست. به عبارت دیگر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان در رویکرد تبلیغاتی برخی از کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا همانند "باراک اوباما" و "هیلاری کلینتون" قالبهای تبلیغاتی را براساس رهیافتهای نئولیبرال مورد ملاحظه قرار داد. آنان بر ضرورت ارتقای فرهنگ و ارزشهای سیاسی آمریکا در نظام بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی تأکید دارند. قدرت نرم در هر کشور از 3 منبع نشأت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد؛‌ فرهنگ (بخشهایی که برای دیگران جذب است)، ارزشهای سیاسی (زمانی که در داخل و خارج مطابق انتظار باشد) و سیاستهای خارجی (زمانی که مشروع و اخلاقی تلقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود). زمامدارانی که خود را با رهیافتهای نئولیبرال هماهنگی سازند، تلاش دارند تا نظم بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی را از طریق همکاریهای متنوع پیگیری کنند. به عبارت دیگر، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی را ملاحظه کرد مبنی بر اینکه از یک سو میزان مداخلات آمریکا کاهش یافته و از طرف دیگر، مطلوبیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های امنیتی آن افزایش خواهد یافت. بسیاری از متفکران از جمله جوزف نای، مفهوم قدرت نرم و قدرت اطلاعاتی را به مثابه جزء مهم مؤلفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های قدرت آمریکا تلقی کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. وی ضمن اذعان به عوامل مهم قدرت آفرینی کشورها در ابعاد عادی و ملموس مانند قدرت نظامی و ظرفیت اقتصادی، به مبانی نامحسوس و غیراجباری قدرت مانند وابستگی متقابل فراملی و جریان آزاد اطلاعات و بنای اقتصادها بر این پایه اشاره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. هم اکنون طیف گسترده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای در آمریکا تلاش دارند تا امنیت ملی و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی را در قالب نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های نئولیبرال پیگیری کنند.
4. امنیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی از طریق دیپلماسی عمومی
اصلی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین نشانه دیپلماسی عمومی، ارتباطات استراتژیک است که در آن مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از موضوعات معمولی بسط می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابد که شباهت بسیاری به مبارزات معمولی بسط می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابد که شباهت بسیاری با مبارزات سیاسی یا تبلیغاتی دارد. در این مبارزات، رویدادها و ارتباطات نمادین به منظور مشخص ساختن موضوعات اساسی یا پیشبرد سیاست مدنظر دولت برنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ریزی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. کاربرد تئوریهای دیپلماسی عمومی در شرایطی ارتقاء یافت که به موجب آن آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها نیاز بیشتری برای ارتباط با گروههای اجتماعی کشورهای هدف پیدا کرده و تلاش داشتند که علاوه بر قدرت نظامی از ابزارهای ارتباطی و فعالیتهای دانشگاهی استفاده کنند. یکی دیگر از ابعاد دیپلماسی عمومی، گسترش روابط پایدار با افراد کلیدی طی سالیان طولانی از طریق اعطای بورسیه، تبادلات فرهنگی – دانشگاهی – آموزشی، برگزاری سینارها و کنفرانس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و دسترسی به کانالهای ارتباطی است. این الگوی رفتاری را آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها طی سالهای گذشته از طریق رسانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های عمومی، نهادهای فرهنگی، مراکز دانشگاهی و مبادلات پردامنه سیاسی – اقتصادی پیگیری کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. برخی تحلیل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گران دیپلماسی عمومی بر ضرورت کنترل فرهنگ تأکید دارند. آنان در زمره گروههایی قرار گرفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که عامل اصلی تعارض امنیتی آمریکا را کم توجهی به موضوعات فرهنگی و اجتماعی کشورهای رقیب دانسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند؛‌ بنابراین تلاش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود تا از طریق دیپلماسی عمومی ارتباطات فرهنگی گسترش یابد. هر یک از ابعاد دیپلماسی عمومی ارتباطات فرهنگی گسترش یابد. هر یک از ابعاد دیپلماسی عمومی نقش مهمی در ایجاد تصویری جذاب از یک کشور ایفا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند؛ همین امر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازهای نویدبخشی در زمینه کسب نتایج مطلوب ترسیم کند نهادهای مربوط به دیپلماسی عمومی آمریکا طی سالهای دهه 1990 از رشد قابل توجهی برخوردار شد. در این ارتباط، مادلین آلبرایت تلاش داشت تا به جای بهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری از ابزارهای نظامی، روندهایی را در دستور کار قرار دهد که مطلوبیتهای بیشتری برای آمریکا ایجاد کرده و هزینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های کمتری به وجود آورد. از سوی دیگر "آژانس تبلیغات آمریکایی" نیز دیپلماسی عمومی را این گونه معرفی کرده است: "این دیپلماسی از طریق درک توده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های مردم بیگانه، دادن پیام برای آنان، فعالیت به منظور تأثیرگذاری بر آنها و توسعه گفت و گو میان شهروندان و نهادهای آمریکایی از یک سو و نهادهای بیگانه از سوی دیگر، باعث تقویت منافع ملی ایالات متحده است." اگر چه الگوی رفتاری آمریکا در سازمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهی نهادهای تبلیغاتی، رسانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و فرهنگی موفقیت چندانی نداشته است اما واقعیتهای سیاسی موجود بیانگر آن است که نه تنها هزینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های بخش دیپلماسی عمومی آمریکا در حال افزایش است بلکه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی را ملاحظه کرد که به موجب آن چنین عرصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای در گسترش است. در عصر اطلاعات، قدرت از جنس نرم بیش از جنس سخت (به معنای توانایی نظامی و اقتصادی) متقاعد کننده و جاذبه آفرین است. در چنین شرایطی بهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری از جریانهای اطلاعاتی به منظور انتقال ارزشها و فرهنگ هر واحد سیاسی و در نتیجه تأمین منافع ملی آن واحد، ضروری به نظر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد. اگر بر این امر تأکید داشته باشید که در دوران موجود ابزارهای رسانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نقش مؤثری در گسترش ارتباطات کشورهای مختلف ایجاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، طبیعی است که در چنین شرایطی امکان بهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری از نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و ابزارهای ارتباط بین فرهنگی در قالب تئوری دیپلماسی عمومی از اهمیت و مطلوبیت بیشتری برخوردار خواهد شد. دیپلماسی عمومی، افکار عمومی را هدف قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد و از لحاظ پیامدها و نتایج از همان اهمیت ارتباطات دیپلماتیک پنهان و سنتی بین سران کشورها برخوردار است. اطلاعات نقش مهمی در این رابطه ایفا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان گفت که اطلاعات، قدرت است. اگر قدرت نرم شامل شکل دادن به تصورات دیگر کشورها نیز باشد، در این صورت،‌ اطلاعات یک منبع مهم قدرت نرم محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. اگر کشورها بتوانند اطلاعات لازم برای تأثیرگذاری منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای را تولید کنند و اگر این گونه اطلاعات در چارچوب امنیت نرم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افزاری سازمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهی شود، طبیعی است که امکان تأثیرگذاری بر فرهنگ سیاسی و گروههای اجتماعی کشورهای رقیب وجود خواهد داشت. دیپلماسی عمومی نماد مقابله با نهادهایی محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که عامل تهدید برای منافع قدرتهای بزرگ تلقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. دیپلماسی عمومی دارای 3 بعد مختلف است؛ بعد اول، عبارت است از ارتباطات روزانه در قالب مطبوعات داخلی و خصوصاً مطبوعات خارجی که چارچوب و زمینه تصمیمات سیاست داخلی و خارجی را تبیین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. هر یک از ابعاد سه گانه یاد شده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند در روند هنجارسازی سیاسی و امنیتی ایفای نقش کند. استراتزیستهای حزب دموکرات آمریکا تلاش دارند تا شکل جدیدی از امنیت را از طریق حداکثرسازی ارتباطات و پیوندهایی بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی ایجاد کنند. نهادهایی که طی سالهای گذشته در آمریکا شکل گرفته است را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساز گسترش دیپلماسی عمومی در حوزه امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المللی دانست. شورای علوم دفاعی آمریکا، بعد از حوادث 11 سپتامبر، اعلام کرد: "اصول فعالیت کارآمد رسانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای، ذخیره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای حیاتی برای امنیت ملی به شمار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود و این اصول قادرند فرصتهای سیاسی بسازند،‌ از شدت خصومتها و کینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توزی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها (که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند منجر به جنگ شود) بکاهند، درگیری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را کنترل کنند و به آمریکا اجازه دهند که با خطرات غیرمتعارفی که منافع آن را تهدید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، تعامل داشته باشد. "زمانی که آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها با مخاطرات امنیتی زیادی در عراق روبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رو شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، زمینه برای بهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری از حوزه دیپلماسی عمومی در سایر حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های جغرافیایی نیز فراهم شده است. دیپلماسی عموی در روابط بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل دارای سابقه محدودی است اما به دلیل کاربرد و مطلوبیت اجرایی، اهمیت زیادی در امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل خواهد داشت. جنگ ایدئولوژیک به معنای مبارزه میان دو طرز فکر و روش و شیوه زندگی سیاسی است. در این نبرد، هدف تضعیف و تخریب ایدئولوژی رقیب از طریق ناکارآمد نشان دادن آن در عرصه هیأت سیاسی – اقتصادی و نظامی سیاسی برآمده از آن است؛ پس با شکست و ناکامی ایدئولوژی سیاسی رقیب، زمینه برای جایگزینی آن با ایدئولوژی لیبرالیسم سیاسی – اقتصادی فراهم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. طبعاً می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان راهبردهای مربوط به دیپلماسی عمومی را در زمره نظریات کاربردی امنیت بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل در عصر بحرانهای تصاعد یابند استراتژیک دانست. هرگاه قطارهای سیاسی با مخاطرات امنیتی روبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رو شوند، طبیعی است که از ابزارها و روندهایی استفاده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند که برای آنان هزینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های محدودتری داشته باشد. تغییر در جهت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری تبلیغاتی در رسانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های آمریکا دارای هزینه محدودی است اما خارج کردن نیروهای نظامی آن کشور از عراق را باید عامل اعتراضات و مخاطرات امنیتی بیشتری برای ساختار حکومتی آمریکا دانست، به همین دلیل است که در عصر موجود و در روند بحرانهای منطقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای ضرورت بهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیری از تئوری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های مربوط به "امنیت نرم"، ارتباطات و دیپالماسی عمومی افزایش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابد.