دولت آیزنهاور
دولتهای آمریکا هر یک موضعی متفاوت در مواجهه با مساله فلسطین اتخاذ کردهاند. سیاست دولت آمریکا در زمان ریاست جمهوری آیزنهاور بر محور حفاظت از منافع راهبردی آمریکا قرار داشت که بر دفاع از اروپای غربی و رشد این منطقه و مهار کمونیسم استوار بود. تحقق این اهداف نیازمند ادامه جریان نفت از خاورمیانه و ایجاد ثبات در دولتهای عرب حامی غرب بود. در چنین وضعیتی اگر اقدامات یا دشمنی «اسرائیل» این اهداف را تهدید میکرد (همان گونه که در خلال جنگ کانال سوئز در سال1956 اتفاق افتاد) دولت آیزنهاور از انتقاد از «اسرائیل» تردید نمیکرد. با این وصف، چنین وضعیتی هیچ کمک قابل توجهی به فلسطینیان نمیکرد، زیرا این ملت تنها یک گروه آواره محسوب میشد که البته حق داشتن آرمان ملی یا حق تعیین سرنوشت ندارد.
دولت کندی و جانسون
توجه به فلسطینیان در زمان حکومت کندی در جانسون نیز فقط در حد توجه به گروهی آواره بود و در همین سطح هم تلاشهای کندی برای حل و فصل «مشکل آوارگان» موفقیتی در پی نداشت، زیرا مصالح دیگر آمریکا در منطقه از اهمیت بیشتری برخوردار بود. دولت جانسون نیز توجه چندانی به فلسطینیان نشان نداد با این تفاوت که اگر هم توجهی میشد در حدی نبود که آنان طرف تأثیرگذار در تحولات سیاسی فلسطین قلمداد شوند و تنها اقدامی که کرده بودند تحریک حوادث منتهی به جنگ 1967 بود و درسال 1968 نیز تلاشی بیثمر برای حل مشکل آوارگان صورت گرفت- در تلاشهای صورت گرفته هم تحولات اصلی مربوط به ساختار حکومتی فلسطینیان و پایبندی به تحقق آرمانهای ملی به ویژه با افزایش قدرت سازمان آزادیبخش نادیده انگاشته شد. این وضع نشان میدهد که جانسون اهمیت چندانی به سیاستهای خارجی نمیداد یا آنکه بیشتر به موضوع ویتنام مشغول بود و علاوه بر آن خود جانسون و شماری از مشاوران بلندپایهاش به صورت گسترده از «اسرائیل» حمایت میکردند.
دولت های نیکسون و فورد
نیکسون در دوره سیاست جمهوری خود با اطلاع کافی از وضعیت منطقه عربی و منازعه عربی – اسرائیلی وارد دولت شد، اما او هم از وضع فلسطینیان هیچ آگاهی نداشت. نیکسون هیچ دینی به یهودیان آمریکایی به خاطر موفقیت سیاسیاش نداشت و در پی آن بود که راه حلی برای منازعه عربی – اسراییلی بیابد، اما در نهایت با شکست مواجه شد. ناکامی نیکسون در این جهت به چهار عامل بازمیگردد:
1- تعیین دو شخصیت رقیب در کنار خود به نامهای ویلیام راجرز به عنوان وزیر امور خارجه و هنری کسینجر به عنوان مشاور امنیت ملی.
2- اشتباه وی در قلمداد کردن مشکل خاورمیانه در چارچوب منازعه جهانی با اتحاد جماهیر شوروی
3- ناتوانی سیاسی ناشی از رسوایی واترگیت
4- هواداری گسترده کسینجر از «اسرائیل». این امر در نهایت به تدوین سیاستهای خاصی منجر شد که مشروط کردن به رسمیت شناختن سازمان آزادیبخش یا مذاکره، با آن به رسمیت شناختن حق موجودیت اسراییل از جانب این سازمان و پذیرش قطعنامههای 242 و 338 از آن جملهاند و این شروط بیست سال پس از آن محقق شد.
دوران جیمی کارتر
جیمی کارتر که در سال 1975 بر سر کار آمد خواهان سازشی فراگیر بود منازعات میان فلسطینیان و عربها از یک سو و اسراییل از سوی دیگر بود. به همین سبب دولت وی تماسها و گفت و گوهای غیر مستقیمی با سازمان آزادیبخش برقرار کرد و در نهایت به توافقات کمپ دیوید و تحولات مرتبط با آن منتهی شد که البته بر مبنای برنامههایی به اجرا درآمد که هنری کسینچر طراحی کرده بود. علت شکست در تحقق یک سازش سیاسی (منطبق با اهداف آمریکا) که فلسطینیان نیز در آن نقش داشته باشند، به تلاشهای گسترده لابی اسراییلی و نیروی هوادار «اسرائیل» در محافل رسمی کاخ سفید و کنگره و رسانهها و افکار عمومی آمریکا باز میگردد.
دولت ریگان
بیشترین مشغولیت ریگان در دوره ریاست جمهوریاش موضوع مناقشه با اتحاد جماهیر شوروی بود. او در موضوع خاورمیانه «اسرائیل» را یکی از حامیان ارزشمند آمریکا میدانست و سازمان آزادیبخش فلسطین را گروهی تروریستی معرفی میکرد. براین اساس بود که دولت ریگان سریعا «اسرائیل» را به عنوان هم پیمان راهبردی خود معرفی کرد و دولت آمریکا به قضیه فلسطین علاقه چندانی نشان نمیداد. آمریکا اصرار داشت تا ملک حسین پادشاه فقید اردن به نمایندگی از فلسطینیان در مذاکرات شرکت کند. پس از آنکه سازمان آزادیبخش اسراییل را به رسمیت شناخت و مبارزه مسلحانه را با همان خواست لغوی (به اصطلاح تروریسم) آمریکا کنار نهاد و دو قطعنامه242 و 338 شورای امنیت را پذیرفت، آمریکا مذاکره با سازمان آزادیبخش را آغاز کرد، اما انتفاضه آغاز گردید و واقعیتهای سیاست آمریکا در قبال قضیه فلسطین کاملا آشکار شد.
دولت بوش پدر
بوش پدر در سال 1988 میلادی به مدت چهار سال به ریاست جمهوری آمریکا رسد. در دولت وی سیاست آمریکا آن گونه که انتظار میرفت، از تعادل و توازن جندانی در قبال قضیه فلسطین برخوردار نبود. دولت بوش نیز بسان دولتهای پیشین آمریکا، همچنان خواستههای ملت فلسطین و حقوق این ملت را نادیده میگرفت. علاوه بر آن، روابط آمریکا و اسراییل به جایی نرسید که از مشارکت گسترده و هماهنگی کامل میان سیاستهای دو طرف، کاسته شود. آنچه که در مدت ریاست جمهوری بوش پدر در آمریکا میان دولت وی و اسراییل اتفاق افتاد، فقط گاهی در شیوه خطاب دو طرف بود که گاهی انتقاداتی در میان بود و در غیر آن، دولت آمریکا همچنان اسراییل را هم پیمان اصلی خود در منطقه میدانست و همکاری و هماهنگی گستردهای در عرصههای نظامی و اطلاعاتی با آن داشت. دولت کلینتون
کلینتون از سال 1992 وارد کاخ سفید شد و تا سال2000 میلادی در مقام ریاست جمهوری آمریکا باقی ماند. هر چند کلینتون نیز از طرفداران و حامیان بزرگ اسراییل به شمار میآمد، اما توجه اساسی و راهبردی دولت آمریکا در زمانی که او وارد کاخ سفید شد، عمدتا متوجه تحولاتی بود که در منطقه خلیج فارس رخ میداد و دولتمردان آمریکا در فکر چگونگی حفظ منابع این کشور در این منطقه و برنامههای خود در این زمینه بودند. جنگ سالهای1990 و 1991 در منطقه قدرت نظامی عراق را کاملا نابود کرد و این وضع به آمریکا امکان داد تا بتواند یکه تاز منطقه گردد. دولت کلینتون به سمت سازش میان فلسطینیان (و عربها) و اسراییلیها - البته مبتنی بر نگرش آمریکایی آن – گام برداشت تا آنکه قضیه فلسطین مشکلی برای آمریکا در منطقه ایجاد نکند. به نظر میرسد که انتصاب افراد طرفدار «اسرائیل» در آمریکا توسط کلینتون به او این امکان را داد که برای پیشبرد مذاکرات فلسطینی - «اسرائیلی» و مذاکرات عربی و «اسرائیلی» مانور بیشتری بدهد. هواداران «اسرائیل» در آن زمان تمایل داشتند که روزنهای در روابط منطقه به نفع آنان گشوده شود و به همین سبب از مذاکرات حمایت میکردند. اندکی پیش از آن «اسرائیل» و جنبش فتح به نمایندگی از سازمان آزادیبخش به توافق «اعلام اصول» در اسلو پایتخت نروژ دست یافته بودند، پس از امضای این توافق، کلینتون از آن حمایت کرد، اما هیچ دلیلی مبنی براینکه دولت کلینتون از طرفداری خود از اسراییل کاسته باشد، وجود ندارد. تعامل سیاستگذاران آمریکا با فلسطینیان در چارچوبهای غیرسیاسی صورت میپذیرفت و گاه به گونهای رفتار میکردند که انگار فلسطینیان وجود ندارند یا از جایگاه سیاسی چندانی برخوردار نیستند، اما آنان گاهی میتوانند مشکلاتی ایجاد کنند این نگرشها موجب شد که مقامات آمریکایی قضیه فلسطین را به چند بخش کوچک تقسیم کنند و سپس با آنها براساس ماهیت اقتصادی و انسانی – و نه سیاسی و یا ملی – تعامل کنند. در چنین شرایطی بود که زمامداران آمریکا عموما (به ویژه در طول جنگ سرد) همه تحولات منطقه را در چارچوب جنگ جهانی میان آمریکا (غرب) و اتحاد جماهیر شوروی سابق (شرق) میدیدند و قضیه منطقهای موجودیت «اسرائیل» در اراضی عربی (منازعه عربی – اسراییلی) مهم نمیدانستند و اشغال اراضی فلسطینی توسط «اسرائیل» (منازعه «اسرائیلی» - فلسطینی) را بخش کوچک این قضیه کم اهمیت (از دید آنان) میپنداشتند. به همین سبب تلاش بیشتر تا همین اواخر بر حمایت از کشورهای قدرتمند و دوست غرب در منطقه و حل قضیه فلسطین از طریق مذاکرات میان «اسرائیل» و تک تک کشورهای عربی استوار بود. بر همین اساس هر کاری که به فعالیت دولتی فلسطینیان - «تروریسم» تلقی میشود و حتی سازمان آزادیبخش فلسطین نیز از داشتن یک مرکز به نمایندگی از فلسطینیان محروم بود و یک سازمان تروریستی لقب گرفته بود.
در دسامبر سال 1987 انتفاضه فلسطینیان آغاز شد. ملت فلسطین در کرانه باختری و نوار غزه به مقابله با اسراییل برخواستند و تحقق خواستههای خود را مطالبه میکردند. یک سال بعد سازمان آزادیبخش فلسطین آنچه را که از پانزده سال پیش از آن مخفیانه بیان میکرد، آشکار ساخت و اسراییل را به رسمیت شناخت و قطعنامههای242 و 338 شورای امنیت را پذیرفت و مقاومت را کنار نهاد. در پی این اقدام، آمریکا نیز مذاکرات خود را با این سازمان آغاز کرد. اندکی بعد از تعلیق این مذاکرات در ژوئیه سال 1990 مشخص شد که این مذاکرات تنها یک گفت و گوی ساده بود که تنها درباره مسائل بیاهمیت و دست دوم و اجرایی صورت پذیرفت. علت از سرگیری گفت و گوها میان آمریکا و فتح در سپتامبر 1993 فقط بدان سبب بود که وضعیت موجود، آمریکا را به اتخاذ روشها و سیاستهای جدیدی ناچار ساخت و این دولت به سمت پذیرش موجودیت فلسطینیان و توجه به اهمیت آنان سوق یافت تا آنکه مقدمه سازشی باشد که در جهت ایجاد صلح و ثبات در منطقه و جهان – بر اساس نگرش آمریکا – باید به آن تن داد. از آنجا که وضعیت نامشخص بود و مذاکرات ادامه داشت، آمریکا به شدت در تلاش بود تا از ناتوانی فلسطینیان در این زمان حساس بهره بگیرد تا مانع از تحقق اهداف آنان گردد. اگر خواستههای فلسطینیان محقق میشد، میتوانست زمینهساز منازعات دیگری در آینده باشد.
دوره دوم ریاست جمهوری کلینتون
مهمترین ویژگی دوره دوم زمامداری کلینتون (1996 تا 2000) درخواست وی از طرفهای اسراییلی فلسطینی برای حضور در کمپ دیوید در تابستان 2000 بود. این اقدام کلینتون هم دارای اهداف شخصی و هم به سبب باز شدن درهای سیاست آمریکا به صورت کامل به روی اسراییل بود. اما دیری نپایید که با آغاز انتفاضهالاقصی همه آن تلاشهای اسراییلی و آمریکایی بر باد رفت.
ریاست جمهوری بوش
ابعاد سیاستهای خارجی آمریکا درباره قضیه فلسطین و عراق با به قدرت رسیدن بوش کوچک آشکارتر گردید. حزب جمهوری خواه اندکی پس از پیروزی جلساتی را برای تدوین سیاستهای خو برگزار کرد که یکی از مهمترین نتایج آن، توجه به قضیه فلسطین و نگرش دولت جدید بوش در قبال مسائل منطقه بود. مقامات جمهوری خواه بر این باور بودند که بحران خاورمیانه هنوز به مرحله بلوغ نرسیده است تا لازمه حل آن احساس شود و بحران «فلسطین» نیز اصلا به بلوغ نمیرسد، زیرا مسائل بسیاری در آن دخالت دارد که به همین دلیل یافتن راه حل برای آن امکانپذیر نیست و این گونه بحرانها باید با توجه به چند نکته ذیل حل شود:
- نادیده انگاشتن بحران و قطع ارتباط آن با خارج جهت جلوگیری از توسعه آن
- تخلیه عوامل بحران زا در هر چند مدت، جهت جلوگیری از انفجار آن در محل
- وانهادن بحران به دست زمان جهت به فراموشی سپرده شدن آن و در چنین شرایطی است که بحران خود به خود حل میشود و از بین میرود.
دولت بوش در مقایسه با دیگر زمامداران آمریکا برای فلسطینیان بدتر بود و به اسراییل بسیار نزدیک بود. بوش به صورت کامل همان سیاستهایی را در پیش گرفت که شارون خواهان آن بود. دولت آمریکا با بهانه قرار دادن و توجیه «دفاع از خود» در کنار اسراییل قرار گرفت. بزرگترین اقدام در دولت بوش هدیهای بود که وی در آوریل 2004 به شارون داد. او این هدیه را زمانی به شارون داد که او قصد کرد طرح عقبنشینی یکجانبه خود از نوار غزه را به اجرا بگذارد. این طرح نیازمند تغییر مواضع رسمی گذشته دولت آمریکا درباره قضیه حل نهایی بحران فلسطین بود. ایالات متحده در تصمیم خود درباره شهرکهای اشغالی، وضعیت این شهرکها را مدنظر قرار داد. این بدان معنا بود که آمریکا احداث شهرکهای اشغالی بزرگ در کرانه باختری را به رسمیت شناخته بود و از درخواست خود برای عقبنشینی اسراییل به مرزهای اشغالی 1967 عدول میکرد. در این طرح هر چند درباره موضوع حق بازگشت مطلبی ذکر شده بود، اما ایالات متحده آن را فقط به بازگشت آوارگان به اراضی دولت فلسطینی که در آینده تشکیل میشد، محدود کرد. از مسائل عجیب این قضیه آن بود که دولت آمریکا با شارون و رژیم وی درباره حقوق فلسطینیان گفت و گو کرد، انگار که این موضوع هیچ ارتباطی به خود فلسطینیان یا هیچ عرب و مسلمانی ندارد. این امر نشان دهنده میزان هماهنگی و همکاری نومحافظهکاران ساکن کاخ سفید و اسراییل دارد.