*امام (ره) در هیئت یک فقیه شیعی، فیلسوف و عارف، رهبری انقلابی را بر عهده گرفت که در نهایت پس از پیروزی، نظام سیاسیای از آن پدید آمد که «جمهوری اسلامی» نامیده شد یا آنچه امروزه از آن تعبیر به مردمسالاری دینی در وجه نظری آن میکنند. پس شاید بتوان گفت 3 عامل فقه (سیاسی)، عرفان ابنعربی و فلسفه صدرایی نقش موثری در تفکر وی داشتهاند؛ اما در کنار این 3، فضای گفتمانیای را که وی در آن میزیست و بر وفق آن عمل میکرد و نیز تأثیر و وجود اندیشه و گفتمانهای روشنفکری مختلف و نیز در نهایت اقبال تودههای مردم را به وی نباید از نظر دور داشت. اگر به مجموع این عوامل نگاه کنیم، شاید بتوانیم نگاه سیاسی یا فلسفه سیاسیای را که امام به آن معتقد بود، دریابیم. به نظر شما آیا برآورد این عوامل و فضاهای مختلف به فلسفه سیاسی خاصی نزد وی دامن زده یا آنکه چنان ربط دقیق منطقیای را نمیتوان بین این عوامل قائل شد. به بیان دیگر؛ آیا اما از فلسفه سیاسی منسجمی پیروی میکردند و یا امروزه که از متن زندگی ایشان فاصله گرفتهایم، میتوانیم از مجموع مسائل و عوامل پراکنده، فلسفه سیاسی خاصی را بیرون بکشیم؟
**پیش از پاسخ به این پرسش، باید بگویم که کلیه برداشتهایی که در اینجا از آرای امام(ره) عرضه میکنم، لزوما برداشتهای من از آنهاست و این به معنای آن نیست که این برداشتها همان برداشتهای امام(ره) است. چون هر کس از یک پدیده برداشتهای مختلفی میتواند داشته باشد. ما حق داریم برداشت خودمان را، حق بدانیم؛ اما اینکه برداشت ما همان حرف و برداشت گوینده و یا نویسنده باشد، باید از نظر علمی احتمال داده شود که همواره فاصلهای بین آنها (برداشت ما و مراد گوینده یا نویسنده) وجود دارد.
از این رو معتقدم که چند نکته را باید از هم تفکیک کنیم؛ یکی رفتار سیاسی امام(ره) و دیگری رفتار مدیریتی ولایی ایشان، به این معنا که رفتار مدیریتی و ولایی امام(ره) لزوماً به معنای رفتار سیاسی ایشان نبوده است. از اینرو، چه بسا مومنینی بودهاند که با امام(ره) به انحاء مختلف در ارتباط بودهاند که از نظر سیاسی با ایشان اختلاف نظر داشتهاند. به نظرم، آنچه که در فلسفه سیاسی امام(ره) حتی در نگاه فقهی ایشان غلبه دارد، عقلگرایی است. درست است که امام در بحث ولایت فقیه به حدیث «عمربن حنظله» استناد میکنند؛ یعنی مبنایی فقهی را برای نظریهشان در نظر میگیرند؛ اما باز در همان بحث ولایت فقیه این نکته را مدنظر دارند که نوعی بداهت عقلی برای آن قایلند.
*اینکه صرف تصور (ولایت فقیه) موجب تصدیقاش است.
**بله! یعنی آن چیزی که نکته اتکای امام برای اثبات ولایت فقیه است، یک دسته مقدمات عقلانی است. به همین دلیل، مسئله ولایت فقیه از نظر امام(ره) از جانب همه عقلای عالم میتواند مورد قبول واقع شود.
*مقدمات عقلانی نظریه ولایت فقیه چیست؟
**در درجه اول نیاز انسان به اجتماع. به این معنا که آحاد بشر به طور منفرد قادر به ادامه زیست نیستند. بنابراین مدنی بالطبع بودن انسان یک ضرورت [عقلی] است. دوم؛ وقتی اجتماع شکل میگیرد، لازمهاش تن دادن به نوعی حکومت است. به این معنا که زیست اجتماعی بدون نظم و قاعدهای که شالوده حکومت است، ممکن نیست. اینها مقدمات عقلانی نظریه امام(ره) است. مطلب مهم دیگر این است که حاکمان یا باید از میان جاهلان برگزیده شوند و یا(از میان) عالمان، طبیعتاً عقل جانب عالمان را میگیرد. نکته بعدی این است که منبع اخذ قوانین چیست؟ در واقع آیا عالمانی که کار حکومت را به سامان میرسانند، باید عالمان به حقوق باشند؟ با توجه به اینکه بحث شهروندی و حاکمیت، بحث حقوقیاند، طبیعتاً افرادی که علم و حقوق؛ یعنی احکام روابط مابین انسانها را داشته باشند، الویت دارند. با عنایت به این مهم، در یک جامعه اسلامی هم، عالمان به حقوق، فقهاء هستند؛ زیرا این جامعه براساس شریعت (اسلامی) شکل گرفته است. نتیجه منطقی نکتهای که ذکر شده این است که ما در جامعه اسلامی نیازمند به حاکمی عادل و عالم به حقوق هستیم. در واقع حقوقدان جامعه اسلامی فقیه است و لذا حاکمیت فقها یا ولایت یا حکومت فقیه اثبات عقلانی میشود. میبینیم که در اینجا شاهد یک فرآیند عقلانی هستیم.
*این ولایت در نظریه امام از چه نوعی است؟
**به نظر امام(ره) در این زمینه هم نگاهی عقلانی دارند. علتش هم این است که هنگامی که به صدر اسلام نگاه میکنیم، متوجه میشویم که پیامبر(ص) ولایت مطلقه داشته است؛ «النبی اولی بالمومنین بانفسهم». برخی میگویند که این نوع ولایت برای معصوم بوده اما برای فقیه نیست. امام(ره) میفرمایند که اتفاقاً به دلیل اینکه آنها (معصوم) موید من عندالله بودهاند، قدرت نفوذ بیشتری برای حکومت داشتهاند؛ اما برای ولی فقیه که ارتباط با وحی وجود ندارد، برای اعمال حاکمیت اطلاق ضرورت دارد. تنها به این دلیل که باید انفاذ کلام هم داشته باشد. از اینرو، مشروعیت ولی فقیه باید به گونهای باشد که در ادامه مشروعیت خدا، نبی و ائمه قرار گیرد؛ زیرا حاکمیت فردی که معصوم نیست، از جهت اعمال نفوذ بر مردم دشوارتر است. بنابراین، برای آنکه ولی فقیه بتواند نفوذ حکم داشته باشد، باید بر قدرت او افزوده شود.
*حال که این قدرت مطلقه است و در واقع مشروط و از سویی مقید به زمان خاصی هم نیست، چه ساز و کاری باید در درون آن تعبیه شود که به استبداد منجر نشود؟
**حضرت امام(ره) شروطی را برای ولی فقیه برمیشمارند که مهمترین آنها عدالت و عادل بودن فقیه است. برخی افراد گمان کردهاند که مسئله ایجاد قید زمانی در ولی فقیه میتواند از خطرات (استبداد مذهبی) بکاهد. در حالی که فردی که برای مدت معینی مسئولیتی را برعهده میگیرد، تقریباً در آن دوران یک حاشیه امنیتی پیدا میکند. در واقع اعمال او مورد امضای مردم است. مردم به او فرصت برای عمل دادهاند. با این حال، درست است که برای ولی فقیه این قید زمانی وجود ندارد؛ اما به محض آنکه او (ولی فقیه) عدالت را از دست بدهد، خود به خود از ولایت ساقط است. جالب اینجاست که نیاز ندارد که مردم این را بفهمند. اگر خود ولی فقیه، احساس کند که عدالت را از دست داده، خود به خود ولایت وی اسقاط میشود، ولو آنکه تمام مردم او را به ظاهر تأیید کنند. چون ولی فقیه، جدای از بحث مدیریتی، فردی است که تهذیب لازم را برای احراز این مقام (ولایت) داشته است.
*آیا با این تفصیلات معتقدید که امام(ره) نظریه منسجمی داشتهاند که در پیش و پس از انقلاب تغییری در آن حاصل نشده است؟
**در اینکه امام یک نظریه مبنایی منسجمی داشتند، تردیدی وجود ندارد؛ اما اینکه تغییری در آن حاصل نشده، درست نیست. نظریات امام(ره) در بستر عمل به مرور شکوفا شدند و اشکال جدیدی به خود گرفتند. این اشکال جدید مبنائاً متفاوت از صورت اولیهاش نیست؛ اما در مرحله اجرا توسعه بسیاری یافت.
*آیا مقصودتان عصری شدن تفکر امام است؟
**عصری شدن معنی دیگری هم میتواند داشته باشد؛ یعنی مسائل مستحدثه و نیازهای روز آنچنان قدرتمند شوند که در جایی هویت آن دیدگاه نخستین را به گونهای استحاله کند که عملاً جز نیازهای روز و پاسخ به آنها چیزی نداشته باشیم.
*امروزه دو دیدگاهی که برگرفته از آثار امام(ره) است، بعضاً به عنوان نظریات متضاد و مخالف هم، در فضای سیاسی ایران حضور جدی دارند؛ یعنی نظریهای که هر دو؛ یعنی مشروعیت و مقبولیت را از جانب خداوند میداند و نظریه دیگری که مشروعیت را الهی میداند و مقبولیت را مردمی و شرط کافی. جالب است که طرفداران هر دو دیدگاه به آثار امام ارجاع و نقل قول میدهند. اگر مطابق نظر شما آرای امام(ره) از یک ثبات مبنایی برخوردار است، چگونه میتوان از این آرای متضاد را از آن اخذ کرد؟
**باید دیدگاه امام را به صورت یک پکیج دید؛ یعنی قول، فعل و تقریر امام را به صورت مرتبط دید. درست مثل همان چیزی که درباره سنت پیامبر(ص) ابراز میداریم. امام سخنان، اعمال و تقریراتی دارند؛ یعنی ممکن است که در جایی سکوت ایشان معنی داشته باشد. از یک طرف در آثار امام خداگرایی و اتکا به مبانی الهی به شدت تمام وجود دارد. اما تردیدی ندارد که مشروعیت حکومت (الهی) از جانب خداست. چون ادامه حکومت پیامبر(ص) و ائمه معصومین است. از طرف دیگر؛ اما نقش بسیار بالایی برای مردم قائل است؛ چه در ارکان حکومت و چه در انتخا رئیس جمهور و... حتی مطرح میکنند؛ به واسطهای که مردم مرا قبول دارند، (آقای بازرگان) شما را منصوب میکنم. بنابراین ولی فقیه از جنبه مشروعیت موید من عندالله است؛ اما اعمال حاکمیت وی به واسطه مقبولیت مردمی است. این سخن امیرالمومنین را فراموش نکنیم که فرمودند: «لا رأی لمن یطاع»؛ کسی را که (مردم) نپذیرند، قابل اطاعت نیست. در حرکات و اقدامات امام هم این مسئله وجود دارد.
*آیا صرف مقبولیت مردم از وضعیت خودشان میتواند شرط لازم تداوم حکومت باشد؟ به بیان دیگر؛ آیا عنصر رضایت مردمی امروزه در فلسفه سیاسی خیلی در آن چون و چرا میشود، میتواند ملاک دقیق و مناسبی برای ادامه حکومت باشد؟ فرضاً شاید مردمی به واسطه هراس از مخدوش شدن امنیت (مالی، جانی) خود و یا بر اثر ناآگاهی، حکومتی را قبول داشته باشند؟ ساز و کار این مقبولیت در نظریه امام چه جایگاهی دارد؟
**زمانی میخواهیم مقبولیت را احراز کنیم و زمانی دیگر، منفوریت را. این دو با هم متفاوتند. مقبولیت همواره با رضایت همراه بوده است. در واقع مشارکت مردم خود نشان از مقبولیت دارد. به همین دلیل، امام و مقام معظم رهبری همواره بر روی مشارکت مردمی تأکید داشتهاند. واقعیت این است که خیلی مرز روشنی بین این دو وجود ندارد. به این مفهوم که نمیتوان خط مشخصی کشید و گفت که حد و مرز مقبولیت است. لذا زمانی هست که مقبولیتی که مردم ابراز میکنند، خیلی شفاف است. این شکل ایدهآل در هیچ کجا وجود ندارد؛ یعنی همه مردم از همه امور راضی باشند، یا اینکه همه در همه امور نفرت داشته باشند. اگر این گونه (نفرت مطلق) وجود داشته باشد، انقلاب صورت میگیرد. بنابراین، سقفی برای منفوریت وجود دارد که میتواند کف مقبولیت قرار گیرد؛ یعنی نظامی که توسط مردم سرنگون شد، به حدی از منفوریت رسیده که دیگر جایی برای بقا ندارد. در اینجاست که انقلاب مشروع میشود. اما در باب مقبولیت، دو نکته وجود دارد؛ یکی در باب احراز آن و دیگری، نحوه اجرای آن. آیا به هر قیمتی میتوان مقبولیت ایجاد کرد؟ معیار آن چیست؟ مکانیسم قابل قبول برای احراز مقبولیت، همین دمکراسی است. به این معنا که مردم مشارکت فعالانه در امور سیاسی دارند. این به نظرم، مکانیسم بدی نیست، عقلانی است. در باب نحوه اجرای مقبولیت در میان مردم 4 دیدگاه وجود دارد: 1- تأمین همه خواستهها و نیازهای مردم؛ یعنی مردم را سرگرم امور روزمره کنیم، بدون آنکه به سعادت آنها اندیشید. نخستین زمانی که این وضعیت در تاریخ پیش میآید، هنگامی است که حکیم رواقی؛ «سنکا» میمیرد و آنگاه پسرش در جای وی مینشیند در این وضعیت، نزاعی مابین حکیمان پیرو سنکا و حکیمان حاضر در سنا و پسر او رخ میدهد. پسر سنکا پس از مدتی، مقبولیت مردمی کسب میکند و سنا را به طویله بدل میکند. هنگامی که فرمول این قضیه را از وی میخواهند، او میگوید؛ مردم به 2 چیز احتیاج دارند که اگر آنها را تأمین کنید، حکومت ضمانت پیدا میکند. آن دو چیز عبارتند از: نان و سرگرمی. او میگوید مردم را از نظر نان و احتیاجات روزمره تأمین کنید و در واقع سر آنها را گرم کنید، تا حکومتتان تداوم پیدا کند. چیزی که رد غرب تحت عنوان دولت رفاه و... مطرح میشو. در واقع امروزه واژه سعادت (happiness) در غرب از «happy» در معنای شادی گرفته شده است، نه لزوماً از معنای فلسفی آن (نیک زیستی = eudaimonia). حال، این سؤال پیش میآید که آیا حکومت اسلامی و نظام دینی میتواند مردم را چنان با نیازهای روزمره سرگرم کند تا بلکه بماند؟ پاسخ خیر است. در اینجا تفاوت میان حکومت دینی و یا حکومت مبتنی بر حکمت و حکومتهای پوپولیستی به خوبی عیان میشود. به این معنا که تفاوت فاحشی میان بقای حکومتهای مبتنی بر حکمت و حکومتها مبتنی بر مادیت و پوپولیستی وجود دارد. در حکومتهای مبتنی بر حکمت، سعادت تنها به معنای شاد بودن نیست؛ بلکه سعادت یک استراتژی است. بنابراین در این حکومت تلاش میشود تا حکومت کردن مبتنی بر ارزشهای قدرتمندتر از نیازهای روزمره باشد و نوعی هدایتگری و ارشاد در آن وجود داشته باشد. حتی افلاطون و لئواشتراوس بر این مسئله تأکید دارند که باید مردم را به سوی فضایل هدایت کرد. هر چند ممکن است ارزشهای مورد اشاره آنها با ارزشهای ما متفاوت باشد؛ اما یک اصل مشترک مابین همه اینها وجود دارد و آن، اینکه حکومت ضمن اینکه نیازهای روزمره مردم را برمیآورد و رضایت نسبی آنها را به دست میآورد؛ باید از طریق یک دسته تکالیفی که بر دوش مردم است، آنها را به سمت تعالی ببرد.
حضرت امام(ره)، در عین حالی که پاسخ خاصی را به آن سؤال فلسفه سیاسی میدهند، که حاکمیت فقها و زعامت یک فقیه را دربرمیگیرد اما این پاسخ هرگز به این معنا نیست که در پس آن نگاه فقیه، هستی شناسی فلسفی و عرفانی جایی ندارد. اتفاقا امام حسب این هستیشناسی فلسفی به زعامت و حاکمیت فقیه میرسند. این جواب «ذهنی» قضیه است. اما امام معتقدند برای اینکه سؤال ذهنی جنبه عینی یابد، حتما باید وجه مقبولیت هم به امر ذهنی اضافه شود. بدین معنا که مشروعیت در نگاه امام(ره) حاوی دو مولفه حقانیت و مقبولیت است و آنجایی که قرار است حکم فقیه ثابت شود و حکم به ثبوت داده شود که «اثبات» جمع شود، امام یک سؤال ذهنی را با یک پاسخ عینی ختم نمیکنند. سؤال ذهنی «ذهنی» پاسخ داده میشود؛ اما وقتی که میخواهد استقرار و ثبات یابد حتما باید توجه به وجه ذهنی قضیه داشته باشیم و تو اما از ساحت عینی یعنی مقبولیت هم غافل نباشیم.
به نظر میرسد که امام در این باب، نگاه ملاصدرا را بسط دادهاند، یعنی اگر ملاصدرا به اجمال با عنصر اثبات مقبولیت برخورد کرده، امام این را بسط دادهاند و باید آن را در مفهوم زمان و مکان و توجه به شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و در توجه به «موضوع» و مفاهیم مرتبطی مانند حق و جامعه و مصلحت، پی بگیریم. شخصا معتقدم که توجه به مفاهیمی که امام بسط دادهاند، بیارتباط با هستیشناسی فلسفی ملاصدرا نیست و همان امری است که برای انسان یک سیالیت و اختیار و یک پویایی و پایایی و حرکت قائل است.
*پرسش مهم دیگری که در باب نسبت تلقی اما از عرفان و فلسفه سیاسی ایشان قابلیت طرح دارد، ربط دیالکتیکی میان عقلانیت سیاسی امام(ره) و عرفان ایشان است. امام(ره) بالاخره صبغه موسس بودن و تاسیس یک نظام سیاسی را هم داشتند. در این خصوص چگونه این عقلانیت سیاسی خاص (عطف به شرایط جامعه ایرانی) از بطن این عرفان برون تراوید؟
**این امر عمدتا به استدلال ایشان برای حاکمیت خدا و بالطبع حسب یک هستیشناسی فلسفی و یک ارتباط منطقی میان حاکمیت و فقاهت و نیز توجه به مصالح مردم برمیگردد. در واقع آن نیازها و موضوعات مستحدثه هم نقش داشتند. این مقوله در هر دو شکل که وجه عقلانی دارد، چرا که حضرت امام(ره) میفرمایند، تنها حکومتی که «حق» برمیتابد، حکومت خداست، یعنی کاملا استدلال کلامی – عقلی برای این امر اقامه میکنند و بعد علاوه بر این استدلال عقلی – کلامی به روایات و آیات هم برای استحکام نظری قضیه اشاره میکنند. به این سخن وی توجه کنید: «ولایت فقیه از موضوعاتی است که تصور آن موجب تصدیقش میشود و چندان احتیاج به برهان ندارد. به این معنا که هر کس که وقایع و احکام اسلامی، را حتی اجمالا دریافته باشد، چون به ولایت فقیه برسد و آن را به تصور آورد، بی درنگ تصدیق خواهد کرد و آن را ضروری و بدیهی خواهد شناخت.»
*حال ممکن است بپرسند که این به شرط آن است که فردی موضوع اسلام و احکام آن را بپذیرد و با آن آشنا شود و بلافاصله وقتی که با اسلام آشنا شد، ولایت فقیه را بدیهی بداند؛ اما اصل اسلام چه میشود؟
**پاسخ این است که خود گزاره «اصل اسلام» هم به آن نگاه عقلی بازمیگردد. همان نگاه کل گرایی توحیدی و نگاهی که اصالت را به حاکمیت خدا میدهد و حاکیت غیر را برنمیتابد. امام جملهای را دارند که به نظر میرسد براساس یک اصل عقلی مطرح شده است، ایشان میگویند: «برطبق اصل اولی، حکم احدی در باب دیگری نافذ نیست، چه آن حکم، حکم قضایی باشد، چه غیر آن آنچه که عقل بدان حکم میکند، این است که حکم خداوند در حق بندگانش نافذ است، چرا که او خالق و مالک آنها بوده و هرگونه تصرف و دخالتی در کار آنها تصرف در ملک و سلطنت اوست، یعنی یک مرتبت این است که شما به خدا میرسد که حاکمیت از آن اوست و کسی را بر دیگری حاکمیت و سلطهای و نفوذی نیست و وقتی به خدا میرسید، بلافاصله با آشنایی با احکام و شریعت او به طور منطقی و بدیهی و عقلی، متوجه میشوید که ولایت فقیه صرف تصورش موجب تصدیقش میشود.» این سخنان نشان دهنده همان دو واسطه عقلی است.
نکته دیگری که ایشان در آن پای عقلانیت را به میان میآورند، در مفهوم مصالح و مفهوم جامعه و نیازهای روزمره مردم است. امام(ره) در این باب میفرمایند؛ وقتی که سخن از مصلحت به میان میآید، به هر روی عقلانیت و کارشناسی و مشورت نیز مطرح میشود، والا تصریح کلام ایشان است که هیچ کس نمیتواند مصلحتی را به مردم تحمیل کند. به نظرم این امر هم جزء مقولاتی است که معطوف به عقلانیت است و پای کارشناسان را به میدان باز میکند. من باز هم جملهای را از امام(ره) نقل میکنم که بسیار راهگشاست: «در جمهوری اسلامی جز در مواردی نادر که اسلام و حیثیت نظا در خطر باشد، آن هم با تشخیص موضوع از سوی کارشناسان دانا، هیچ کس نمیتواند رأی خود را بر دیگری تحمیل کند و خدا این روز را هم نیاورد»؛ یعنی آنجایی که مسائل مستحدثه مطرح میشود و پای «مصالح» و یا به تعبیر امام «احکام حکومتی» به میان میآید، حتما باید از «کارشناسان دانا» نظرخواهی شود.
اصلیترین تبعات این امر، طرح مفهوم «عقلانیت» و مشورت و رایزنی است. البته این امور منحصر به امام(ره) هم نبوده است، در سیره پیامبر(ص) هم میتوان این مقولات را مشاهده کرد. خدا به پیامبر هم دستور میدهد که «وشاورهم فیالامر» بنابراین مشورت از اصول شناخته شده دینی ماست. یا آن بحث حق متقابلی که در اسلام آمده و حضرت امیر(ع) در باب آن میفرمایند؛ من حقی بر گردن شما (مردم) دارم که این است که مرا در نهان و آشکار نصیحت کنید. این اصل «النصیحه الائمه المسلمین» و امر به معروف و نهی از منکر را نباید صرفا از باب نظارت دید بلکه باید از باب عقلانیت هم نصیحت کرد. اگر یک تفسیر از عقلانیت توجه به شرایط روز و متغیر زمانی و مکانی باشد، در اندیشه امام(ره) هنگامی که پای «مصلحت» به میان میآید، قابل ردیابی است. در عین حال این مقوله هم به لحاظ شخصی تصمیم گرفته نمیشود و برخرد جمعی استوار است. بماند که در جاهایی حضرت امام(ره) دایره ولایت را محدود میکنند و بیشتر به «وکالت» بها میدهند. با وجود آنکه به «ولایت» اعتقاد تام دارند، اما در عمل بسیار اکراه داشتهاند، که رای به مردم تحمیل شود، این سخن ایشان که برای شما نقل میکنم و در جلد 9 صحیفه نور آمده، موید همین امر است: «اکثریت هر چه گفتند، آرای ایشان معتبر است، ولو به خلاف و به ضرر خودشان باشد. شما ولی آنها نیستید که بگویید این به ضرر شماست و ما نمیخواهیم بکنیم، شما «وکیل» آنها هستید «ولی» آنها نیستید. شما آنچه را که مربوط به وکالتتان است و مسیری که ملت ما دارد روی آن مسیر راه را بروید ولو عقیدهتان این است که مسیری که ملت رفته، خلاف صلاحشان است... خب باشد ملت میخواهد این کار را بکند، به ما و شما چه کار دارد؟ خلاف صلاحش را میخواهد ملت رای داده و رایی که داده معتبر است.» این سخن؛ یعنی در آن مواردی که عطف به مصالحی بنا بوده رایی ولو درست، بدون نظر مردم اجرا شود، امام میفرمایند، باید با احتیاط عمل کرد؛ چرا که جمهوری اسلامی نیامده به زور اسلامیت را تحمیل کند، آمده که با هدایت و انتخاب و تربیت و نیز آگاهانه مردم را به فضائل اسلامی رهنمون کند.