تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۵  ، 
شناسه خبر : ۳۹۵۵۹

رضا بستان پناهی
«عدالت اجتماعی آن چیزی است که هر روز صبح با تو روبرو می‌شود. عدالت اجتماعی در یک خانه، در منابع کافی آب،‌ امکانات پخت و پز و بهداشت نهفته است.
عدالت اجتماعی یعنی توانایی تغذیه فرزندان شما و فرستادن آنها به مدرسه. جایی که نه تنها به آنها قابلیت استخدام در سالهای بعد را می‌دهد بلکه آگاهی و فهم آنها را نیز در قبال میراث فرهنگی‌شان تقویت می‌کند.
عدالت اجتماعی، دورنمای اشتغال واقعی و تندرستی کامل است یک زندگی سرشار از انتخاب‌ها و فرصت‌ها، آزاد از هر نوع تبعیض.»
(مایک داتسون – گزارش سالانه کمیسیون عدالت اجتماعی بومیان جزیره استریت)
عدالت اجتماعی به مفهوم این است که شخص از تمام حقوق و مزایایی که سایر شهروندان دارا هستند، برخوردار باشد. چرا که بر سر راه دستیابی به این حقوق و مزایا، انواع موانع می‌تواند وجود داشته باشد گاهی فرد به خاطر شرایط خاص خود از دستیابی به فرصتهای برابر نسبت به سایر شهروندان یک جامعه محروم است.
تبعیض نژادی یکی از این گونه موانع است که در طول تاریخ بزرگترین صدمات را به مفهوم عدالت اجتماعی وارد کرده است. به عنوان مثال در یکی از آخرین نمونه‌های تبعیض نژادی، یعنی آپارتاید آفریقای جنوبی سیاهان از بسیاری از فرصتهایی که در جامعه در اختیار سفیدپوستان قرار داشت محروم بودند. جامعه آمریکا، تا همین اواخر نیز شاهد بازداشت جامعه رنگین پوست خود از بسیاری از فرصتهای پیشرفت اجتماعی بود حتی امروز نیز می‌توان موارد بسیاری از این نوع رفتار را در این جامعه و کشورهای دیگر دید.
اما با اینکه تبعیض نژادی یکی از نمونه‌های آشکار نقض عدالت اجتماعی است، اما تنها مصداق آن نیست در واقع انواع مختلفی از تبعیض را می‌توان در طول تاریخ یافت که در مورد آزادیهای فردی و اجتماعی انسان اعمال و در قالب نهادهای سیاست، اقتصاد و مذهب و غیره پیاده شده‌اند.
اما از طرف دیگر مفهوم عدالت اجتماعی و مزایای آن همواره دورنمای زیبایی برای انسان و دستمایه خوبی برای سیاستمداران و حکومت‌های بعضا غیر مردم سالار بوده است. کمونیست‌ها سال‌ها با استناد به همین مفهوم و اشاره به موارد نقض آن در جوامع غربی توانستند بی‌دردسر حکومت کنند. اما این دلیل نقض اندیشه‌های بزرگ عدالت‌خواهانه نمی‌شود. اندیشه مردان و زنان بزرگی که با مشاهده بی‌عدالتی‌ها و نابرابری‌ها همواره در اندیشه تاسیس جامعه‌ای برابر خواه با انسان‌هایی بودند که همگی با هم برابر فرض شوند.
شاید آغاز این اندیشه را بتوان زمانی دانست که افلاطون یونانی شعرنامه «پولی تیا»ی خود را نوشت و در آن شهری را به تصویر کشید با مردمانی برگزیده که همگی در یک هدف، که همانا جامعه بود حل می‌شدند.
آدم‌های افلاطون، اگر چه از صفات والایی برخوردارند – چه عقلی و چه بدنی – اما همگی در جمع منحل شده و در واقع، تنها اعضای یک کل واحد را تشکیل می‌دهند. این اندیشه جامعه‌گرا، باعث شد که امروز افلاطون را سرچشمه اندیشه سوسیالیزم بدانیم. اندیشه‌ای که جامعه را به فرد، برتری می‌دهد و برابری عدالت را به آزادی.
این تقابل، نه فقط در افراد و اندیشمندان، بلکه در روح این دو مفهوم یعنی آزادی و عدالت قرار دارد. در واقع زمانی که انقلابیون فرانسه، با شعار «آزادی، برابری و برادری» حکومت بوربونها را ساقط می‌کردند، هرگز نمی‌توانستند درک کنند که مفاهیم برابری و آزادی را نمی‌توان در یک جا با هم جمع کرد.
ایجاد جامعه‌ای برابر، لزوما به مفهوم تحدید بسیاری از آزادی‌های فردی بود و گسترش نگرش آزادی خواهانه، به دلیل نابرابری پایگاه‌های اجتماعی و اقتصادی افراد، لزوما عاملی می شد برای گسترش نابرابری. لذا، تاریخ دو قرن گذشته همواره پر بوده است از جدال فلسفی و سیاسی این دو طرز تفکر بر سر به دست‌گیری قدرت. جدالی که کمون پاریس را آفرید و جنگ‌ها و انقلاب‌های بسیاری به راه انداخت. میلیون‌ها نفر را در اسپانیا به کشتن داد و سال‌ها عامل ناآرامی در بسیاری از کشورها بود. کابوس کره و ویتنام را خلق کرد و در کل میلیون‌ها انسان را به کام مرگ فرستاد.
مفهوم عدالت اجتماعی اما، فارغ از این جدال‌ها، مفهومی عملی و عینی است که تلاش می‌کند این دو نظریه را با هم آشتی داده، از تلفیق آنها راه حلی عملی برای پیاده کردن در جامعه بیابد.
عدالت اجتماعی، تلاشی برای جمع آزادی و عدالت در کنار یکدیگر است. آزادی، نه به مفهوم لیبرالی آن که فرد را یک تنه در مقابل جامعه قرار می‌دهد و برابری، نه به مفهوم سوسیالیستی آن که فرد را در چرخ دنده‌های جامعه – آن هم جامعه به مفهومی فوق انسانی و نه کلیت تشکیل شده از اجزای انسانی – خرد می‌کند.
عدالت اجتماعی متضمن برخورداری از تمام منابع موجود برای انسانهایی است که از حقوق یکسان برخوردارند. اما آیا عملا چنین اتفاقی می‌افتد؟!
در واقع عدالت اجتماعی را می‌توان در جایی به خوبی پیاده کرد که هیچ قشر،‌ طبقه یا گروه اجتماعی، به دلیل شرایط خاص خود، از مزایای خاص برخوردار نباشند. امتیازهای خاص طبقاتی و گروهی بزرگ‌ترین آفت عدالت اجتماعی است. هنوز هستند جوامعی که برای گروههایی امتیازهای خاصی قایل هستند که این امتیازات، به طور خودکار آنها را از سایر شهروندان متمایز می‌کند. در واقع آنها و طبعا وابستگانشان، از فرصت‌هایی برخوردارند که بسیاری از افراد دیگر طبقات و گروه‌های اجتماعی از آن محروم می‌باشند، بهترین مثال برای این نوع امتیازات خاص همان افسانه‌ای است که درباره انوشیروان – پادشاه ساسانی نقل می‌کنند. در این روایت انوشیروان حتی در ازای دریافت کل مخارج سپاه خود هم حاضر به قبول این نمی‌شود که کفاش زاده‌ای سواد خواندن و نوشتن بیاموزد. هر چند در صحت این روایت تردید هست اما این روایت، جعلی یا درست، مثال خوبی است برای آنچه منظور نظر ماست.
در بسیاری از کشورها، بسیاری از مناصب سیاسی و غیرسیاسی، به طور انحصاری یا شبه انحصاری در اختیار گروه‌هایی خاص است. در واقع افراد عادی این جوامع به طور خودکار از رسیدن به این مناصب محرومند.
این امتیازات می‌تواند بر اساس تفاوت‌های اصل و نسبی، طبقاتی یا گروهی باشد. به طور مثال در کشور آفریقایی روآندا، پس از استقلال، هوتوها که در زمان استعمار از هر نوع قدرت سیاسی و غیرسیاسی محروم بودند، به یک باره با در دست گرفتن قدرت‌های سیاسی و نظامی، به سرکوب توتسی‌ها پرداختند. در موردی دیگر، تا همین اواخر، هیچ شخص عادی انگلیسی، حتی اگر سیاستمداری کهنه کار هم بود، اما از خانواده اشراف نبود، نمی‌توانست به مجلس اعیان انگلستان راه پیدا کند. رسی‌های این مجلس، حق انحصاری اعیانی شناخته می‌شد که قرن‌ها بر انگلستان حکومت کرده بودند.
طبیعی است که در صورت قانونی شدن اینگونه تبعیض‌ها، آنها نهادینه می‌شوند.
به این ترتیب، صاحبان امتیازهای گوناگون اجتماعی به تدریج از امتیازهای بیشتری بهره‌مند می‌شوند که این خود به مفهوم محرومیت اقشار، طبقات و گروه‌های دیگر از امتیازاتی دیگر است. به عنوان مثال اگر در جامعه‌ای یک گروه یا طبقه از حق ویژه برای کسب مناصب خاص برخوردار باشند پس طبیعی است که پس از مدتی از امتیازاتی دیگر چون حق زندگی در مناطقی خاص، حق مصونیت قضایی یا محاکمه در دادگاه‌های ویژه و ... نیز برخوردار شوند. به این ترتیب توازن میان طبقات اجتماعی از بین می‌رود و این خود آغازگر تفاوت‌های بیشتر و نقض بیشتر عدالت اجتماعی است.
در واقع بسیاری مصداق عدالت اجتماعی را در شیوه‌های زندگی می‌بینند. اینکه آیا یک صاحب منصب در روش زندگی خود همانند مردم عادی است یا خیر. اما واقعیت این است که عدالت اجتماعی را باید در فرصتها جستجو کرد.
مفهوم عدالت اجتماعی یعنی اینکه آیا یک فرد عادی جامعه می‌تواند مانند یک صاحب منصب خاص، به منابع مختلف دسترسی داشته باشد؟ عدالت اجتماعی یعنی اینکه آیا فرزند یک فرد از یک طبقه دارای همان دورنمایی است که فرزند فرد دیگری از طبقه دیگر است؟ یعنی انیکه آیا همه مناصب، پست‌ها، فرصتهای اشتغال و تحصیل، برای همه افراد جامعه به یکسان مهیاست یا اینکه برخی مشاغال، پست‌ها، فرصت‌های تحصیلی و غیره، برای برخی افراد از پیش رزرو شده‌اند؟
به طور کل، عدالت اجتماعی نیز مانند بسیاری از مفاهیم دیگر در حیطه اجتماعی – سیاسی جامعه متضمن گسترش مفهوم دیگری به نام آگاهی است. در واقع عدالت اجتماعی در مفهوم حقوق افراد خلاصه می‌شود: حق برخورداری از عدالت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، تحصیلی، فرصتهای تشکیل خانواده و... و طبیعی است که در صورت ناآگاهی افراد به این حقوق مفهوم عدالت اجتماعی یا فقدان آن نمی‌تواند به مسئله تبدیل شود. خصوصا اینکه نبود عدالت اجتماعی همیشه به صورت ظلم نمودار نمی‌شود و ستم تلقی نمی‌گردد. هر چند نبود عدالت اجتماعی در واقع یک نوع بی‌عدالتی و به تبع آن ظلم اجتماعی است، اما در بسیاری از موارد مزایا و امتیازات خاص، انچنان به شکل یک حق ویژه طبقاتی یا گروهی وانمود و قبولانده می‌شود که هیچ کس در آن شکی نمی‌کند. در واقع این شکل از ناآگاهی همراه آگاهی کاذب نسبت به حقی است که دیگران «باید» داشته باشند و ما نباید. هنگامی که نسبت به این آگاهی در مردم، یقین و ایمان حاصل شد، دیگر حتی چنین بی عدالتی، نه تنها بی عدالتی حساب نمی‌شود بلکه تبدیل به عینیت عدل می‌گردد و قبول آنکه آنها باید آنجا باشند و ما باید اینجا. هر کس جای خود و این عین عدل است. نظام‌هایی چون نظام کاستی هندوستان قرنها برمبنای چنین ایمانی پا بر جا مانده‌اند. در چنین مواردی رابطه میان بی‌عدالتی اجتماعی و ناآگاهی و جهل مردم، خصوصا طبقات محروم از این عدالت، آشکارتر است. این جهل حتی می‌تواند تا حدی پیش رود که بسیاری از مصلحان اجتماعی را قربانی کند.
تاریخ قرون وسطایی اروپا و حکومت یک تازانه روحانیان مسیحی گویای نمونه‌های بسیاری از این مدعاست، زمانی که نه کشیشان، بلکه «سادگی مقدس» مردمی حکومت می‌کرد که یک طبقه خاص را تنها کسانی قلمداد می‌کرد که می‌توانستند مناصب خاص دنیوی و حتی اخروی را در تصاحب خود داشته باشند.
به هر شکل عدالت و از جمله عدالت اجتماعی نیز مانند بسیاری از مفاهیم نظری دیگر نسبی است. این به آن معنی است که گروه‌ها و افراد مختلف می‌توانند از این مفهوم به اشکال گوناگون تعریف یا حتی مصادره به مطلوب کنند، اما واقعیت این است که عدالت اجتماعی نیز مانند دموکراسی و بسیاری مفاهیم سیاسی و اجتماعی انسان، ریشه در همان قدم اول رشد بشر، یعنی آگاهی دارد.