تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۳۹۷۲۳

نام «مرجعیت» در تاریخ جدید ایران (از قاجاریه تاکنون) نشان «سنت» است. بدین معنا که اگر دانشگاه زادگاه تجدد (غربی) شناخته می‌شود و مادر جنبش روشنفکری و ایدئولوژی روشنگری، حوزه پاسگاه سنت معرفی می‌شود و پدر نهاد روحانی و ایدئولوژی سنت گرایی، رده بندی «حوزه و دانشگاه» یا «مرجعیت و روشنفکری» به عنوان اقطاب دوگانه «سنت و تجدد» بازتاب دیدگاهی است که بر تضاد این دو استوار شده و چون دین را جز سنت نمی‌داند و کارکرد مرجعیت را جز پاسداشت سنت نمی شمارد بر تضاد دین و تجدد تاکید می‌کند و تجدیدخواهی و نوگرایی نهاد مرجعیت را از جمله تلاش‌های ساده لانه نهضت روشنفکری دینی و تلاش برای پینه زدن جهان جدید بر پیراهن کهنه جهان قدیم معرفی می‌کند و در تحلیل نهایی تجددخواهی مراجع تقلید شیعه (از جمله مشروطه خواهی آخوند خراسانی و علامه نائینی) را مطالباتی فردی، اخلاقی (متناسب با روحیه نوخواهی و آزادگی شخص و نه اعتقادی فقیه) یا سیاسی، اجتماعی (متناسب با فشارهای زمانه و نیازهای جامعه در زمره احکام ثانویه) می‌دانند.
با وجود این مطالعه زندگی فقیه بزرگ معاصر «آیت‌الله سیدمحسن طباطبایی بروجردی» می‌تواند این فرضیه را ثابت کند که گرچه برخلاف تلاش‌های جنبش فکری دینی میان تجدد غربی و اندیشه شیعی تفاوت‌های جدی وجود دارد که گاه امتزاج آنها را ناممکن می‌سازد و یا به نقص غرض و استحاله تشیع در تجدید منتهی می‌شود، اما اصلاح‌طلبی دینی و شیعی و ایجاد نسبتی نوگرایانه میان سنت و تجدد در تشیع ممکن است و بلکه می‌تواند به پایه‌گذاری «تجددی دیگر» منتهی شود.
تجددی که اگر چه غرب‌گرایانه نیست اما اصلاح‌طلبانه و نوگرایانه است. انتخاب فقیهی چون آیت‌الله بروجردی برای این مطالعه موردی نیز انتخابی آگاهانه است. چرا که می‌دانیم آن مرحوم هرگز از دل‌باختگان اندیشه روشنفکری دینی (به معنای جدید آن) یا حتی اصلاح‌طلبی دینی نبوده بلکه با آن مرزبندی ظریفی داشت. اگر در عهد حیات آیت‌الله بروجردی، نهضت مشروطه مهمترین عرصه نسبت‌جویی دین و تجدد بود می‌دانیم که آیت‌الله بروجردی نسبت به این عرصه و تجربه به شدت بدگمان بود و با وجود آنکه استادش مرحوم آخوند خراسانی پیشوای فقهای مشروطه‌خواه به شمار می‌رفت به دلیل فرجام مشروطه (که بروجردی خود به چشم خویش دید) نسبت به عاقبت آن بدگمان شد و شاید میل به دوری از سیاست در اثر همین تجربه ناکام به ویژگی رفتاری آیت‌الله بروجردی تبدیل شد و حتی زمانی که در سال‌های «نهضت مل» فرصتی فراخ برای سیاست ورزی و اصلاح‌طلبی علمای دین ایجاد شد و گروهی همچون آیت‌الله کاشانی مرزهای جدیدی در تعریف نهاد روحانیت را درنوردیدند و خویش را همپای رجال ملی و روشنفکران سیاسی معرفی کردند، آیت‌الله بروجردی از این تعریف دوری گزید و همان فقیه سنتی باقی ماند. با این اوصاف چگونه می‌توان از اصلاح‌طلبی آن مرحوم سخن گفت؟ به نظر می‌رسد تاکنون عمده محققان و مورخان در مطالعه تاریخ معاصر ایران به آرا و دیدگاه‌های روحانیان، عالمان و مراجع تقلید توجه کرده و براساس آن افکار ایشان را اصلاح‌طلب یا محافظه کار خوانده‌اند.
از این جهت بی‌گمان آیت‌الله بروجردی فقیهی محافظه کار است چرا که خواهان حفظ وضع موجود و محاسبه کلیه تحولاتی بود که ممکن است ساختار جامعه را دگرگون کند. اما نگاهی جامعه شناختی به جایگاه آیت‌الله بروجردی و مرور اعمال و رفتار وی نشان می‌دهد که آن مرحوم بدون آنکه اراده‌ای اصلاح‌طلبانه برای تحول داشته باشد در جایگاهی اصلاح‌طلبانه قرار گرفت.
در تاریخ معاصر ایران دو فقیه و دو شاه همزمان به قدرت مطلقه رسیده‌اند. می‌دانیم که ایران همواره کشوری متکثر و به تعبیری ملوک‌الطوایفی بوده است. به جز در فاصله سقوط دولت ساسانی تا تاسیس دولت صفوی (که ایران فاقد دولت مرکزی مقتدرانه بوده) حتی در عصر دولت هخامنشی و قاجاری نیز با وجود استقرار دولت متمرکز ایالات و ایلات از اقتدار قابل ملاحظه‌ای برخوردار بودند و به همین دلیل بخش عمده‌ای از تاریخ ایران را با تاریخ اروپای قبل از عصر جدید مقایسه می‌کنند که در آن دولت ملی وجود نداشته است. همین محققان دولت ملی را مفهومی تازه و مدرن می‌دانند که براساس آموزه‌های تماس هابز فیلسوف سیاسی مدرن است دارای اقتدار مرکزی همچون هیولایی که کتاب مقدس آن را لویاتان می‌خواند. لویاتان ایرانی (چنان که پیشتر گزارشی از آن ارائه کردیم) از عصر ناصری سر بلند می‌کند.
ناصرالدین‌شاه با وجود همه هرزه‌گردی‌های خود (که ربطی به سیاست مدرن ندارد) اولین شاه مدرن ایران بود که حتی پیش از رضاشاه کوشش کرد ساختار دولت مدرن را در ایران مستقر سازد. ایجاد مجلس مشورتی، هیات وزیران، نهادهای آموزشی مدرن دولتی و در یک کلام بوروکراسی مدرن از جمله اقداماتی بود که در عصر «استبداد منور» ناصری رخ داد. اما همزمان در حوزه دین تحول مهمی در شرف وقوع بود که به زودی مناسبات نهاد دین و نهاد دلت را دگرگون ساخت. کمی پیش از برکناری میرزا تقی‌خان امیرکبیر (واقعه‌ای که ناصرالدین‌شاه را از نماد حکومت به اصل حاکمیت تبدیل کرد) شیخ مرتضی انصاری به مرجعیت رسید.
شیخ اولین فقیهی بود که به مرجعیت عام جهان شیعه از ایران و لبنان و عراق و پاکستان و هندوستان رسید. به مرجعیت رسیدن شیخ انصاری با هیچ رویداد سیاسی دیگری قابل مقایسه نیست. به جز به سلطنت رسیدن ناصرالدین‌شاه که اندکی پیش از آن تاریخ رخ داده بود. در واقع هنگامی که شیخ مرتضی انصاری به ریاست نهاد دین می‌رسید، ناصرالدین‌شاه تازه با حذف امیرکبیر رسیدن به ریاست نهاد دولت را تجربه می‌کرد و هر دو ایشان ریاست خود را مرهون تغییر و تحولاتی بودند که در آغاز سلطنت قاجاریه رخ داده بود. اگر آقامحمدخان قاجار توانست حریقان سلطنت و حکومت را منکوب کند میرزا وحید بهبهانی نیز در همان زمان توانست حریقان فقهی و کلامی در اندیشه شیعی را مغلوب سازد. غلبه اصولیون (کسانی که باب اجتهاد را باز می‌دانستند) بر اخباریون شیعه (کسانی که نوعی نص‌گرایی افراطی براساس احادیث و روایات را ترویج می‌کردند) همچون غلبه قاجاریه بر زندیه بود. از آن زمان بود که شیعیان به دو گروه مجتهدان (کسانی که قدرت استنباط احکام را داشتند) و مقلدان (کسانی که قدرت استنباط احکام را نداشتند) تقسیم شدند اما چنین سازمانی به نظام فدرال و ملوک‌الطوایفی فقه شیعه در ایران پایان نداد. هر مقلدی می‌توانست به مجتهد شهر و روستا و حتی محله خود مراجعه کند و از هیچ نظام سلسله مراتبی دینی (همچون مسیحیت کاتولیک) پیروی نکند. پیدایش شیخ مرتضی انصاری اما به این نظام پراکنده پایان داد. پس از پیدایش مجتهدان شیعه اکنون مجتهد مجتهدان یا اعلم عالمان و افقه فقیهان متولد شده بود که اقتداری فزون‌تر از پادشاه ایران داشت، چه او نه فقط بر مردم ایران که بر شیعیان حکمرانی (فقهی) می‌کرد که از لبنان تا هندوستان پراکنده شده بودند و ایران جزیی (ولو جزء اعظم) از این کل بود. در عین حال این فقیه اعظم و مرجع عام (که مقامی مشابه پاپ داشت) با قهر و غلبه و زور شمشیر قدرت را دست نگرفته بود. بلکه با رجوع شیعیان به وی قدرت و مرجعیت رسیده بود و در انتخاباتی غیرمدرن (بدون صندوق رای) برگزیده شده بود. همچنین مرجع عام و فقیه اعظم شیعیان هرگز فقها و مراجع دیگر را حذف یا طرد نمی‌کرد بلکه در کنار این اقتدار مرکزی دینی اقتدارهای کوچکی در حاشیه هم‌زیست می‌کردند که البته توان هماوردی با آن اقتدار فائقه مرکزی را نداشتند.
سلطنت ناصرالدین‌شاه قاجار چندان طولانی شد که شیخ مرتضی انصاری درگذشت در حالی که اقتدار خویش را برای میرزای شیرازی به یادگار گذاشت. او نیز مرجعیت عام یافت و قیام تنباکو را علیه شاه قاجار سامان داد. قیام تنباکو عرصه نبرد دو نهاد مرکزی اقتدار در ایران بود که یکی نهاد دین و دیگری نهاد دولت را در اختیار داشت و چون نهاد دین بر نهاد دولت محیط بود، دامنه اقتدار میرزای شیرازی تا خانه ناصرالدین‌شاه قاجار هم رفت و زن شاه قلیان را از جلوی شاه کشید و گفت همان کسی که من را بر شما حلال کرده، این قلیان را حرام ساخته است.
در واقع حکومت قاجار با پذیرش ساختار دوگانه دین و دولت در ایران و نیز پذیرش استقلال نهاد مرجعیت از نهاد سلطنت، استقلال خود را از کف داده بود. شاهان قاجار برای کسب مشروعیت ناگزیر از آن بودند که خویش را از جانب فقیهان مأذون بخوانند. همچنان که فتحعلی‌شاه قاجار چنین کرده بود و همان‌گونه که محمدشاه قاجار با پناه بردن به تصوف چنین امتیازی را از خود سلب کرده بود. در عصر ناصرالدین‌شاه سلطنت مطلقه و مرجعیت مطلقه همپای هم جامعه ایران را اداره می‌کردند.
اما با مرگ شاه مطلق، تا مدت‌ها نهاد مرجعیت نیز از تمرکز فاصله گرفت. با وجود ظهور علمای بزرگی مانند آخوند خراسانی، علامه نائینی، سیدابوالحسن اصفهانی و آیت‌الله حائری یزدی (موسس حوزه علمیه قم) بار دیگر تکثر به جهان تشیع بازگشت و تعداد مرجع تقلید هم‌عرض در یک عصر زیاد شد. در این سال‌ها رضاشاه پهلوی سنگ بنای دولت مطلقه جدیدی را گذارده بود که در آن از مرجعیت عامه خبری نبود. مرجعیت شیعه دوره فترت را پشت‌سر می‌گذاشت و همزمان با تعطیل مشروطیت، نهاد روحانیت نیز (که با تمام توان از مشروطیت دفاع کرده بود) به سرنوشت مشروطیت دچار می‌شد. در این زمان مرحوم حائری یزدی با هوشمندی نهاد تعلیمی جدیدی را در قم پایه‌گذاری کرد که به زودی از درون آن مرجعیت عام متولد شد.
با مرگ رضاشاه وضعیت فرزند او محمدرضا شباهت بسیاری به ناصرالدین‌شاه یافت. اگر ناصرالدین‌شاه در آغاز شاهی ضعیف و تجددخواه قلمداد می‌شد که میرزاتقی‌خان امیرکبیر دایگی او را بر عهده گرفته بود، میان محمدرضاشاه و محمدعلی فروغی نیز چنین نسبتی برقرار بود. هنوز محمدرضاشاه به سلطنت مطلقه نرسیده بود و مشروطه‌خواهی محمد مصدق او را همچون تجددطلبی میرزاتقی‌خان امیرکبیر آزرده‌ خاطر نساخته بود که آیت‌الله بروجردی به مرجعیت عامه رسید. با درگذشت آیت‌الله اصفهانی و آیت‌الله قمی و دعوت آیت‌الله بروجردی به قم و نشستن وی بر جای مراجع ثلاث تقلید و گذار از نظام چند مرجعی در جهان تشیع برای دومین بار پس از شیخ مرتضی انصاری، فقیهی مرجعیت عام یافت. در این فاصله البته تحولاتی رخ داده بود که اقتدار نهاد مرجعیت را از عصر شیخ مرتضی انصاری گسترده‌تر می‌ساخت. یکی از تحولات پیدایش تلگراف، تلفن، رادیو، روزنامه، صنعت چاپ و دیگر وسایل ارتباط جمعی بود.
یکی از دلایل پراکندگی مرجعیت در ایران پیش از عصر جدید، فقدان ارتباط میان شهرها و فقها بود. به روایت مورخان مدت‌ها بود که عادت سفر از ایرانیان رخت بربسته بود و قر و اقتصاد به شدت کم رمق و معیشتی ایران مانع از تبادل فرهنگ‌ها و آثار می‌شد. اولین بار در نهضت مشروطه بود که قدرت تلگراف و تکنولوژی مدرن به کار فقه سنتی و روحانیون آمد و پیام مراجع تقلید نجف به مشروطه‌خواهان تهران، تبریز، اصفهان و گیلان رسید.
در عصر آیت‌الله بروجردی اما عمده وسایل ارتباط جمعی خیر و شر خود را به علمای اسلام نشان داده بودند و اقتدار مرکزی آیت‌الله بروجردی وی را در موقعیتی قرار می‌داد که از این امکانات استفاده کند. نگاهی به کارنامه آن مرحوم اقدامات اصلاح‌طلبانه و نیز موقعیت نوگرایانه وی را نشان می‌دهد. بدین‌ ترتبیب همان گونه که در عصر پهلوی اول نهادهای مدرن (دانشگاه، مدرسه، دادگستری، ارتش و ...) به مدد حمایت هسته مرکزی قدرت در ایران مستقر شدند در عصر آیت‌الله بروجردی این سازوکار مدرن قدم به حوزه‌های علمیه گذاشت و اقتدار مرکزی آیت‌الله بروجردی مانع از مقاومت مرتجعان و سنت‌گرایان در برابر مرجعیت عام آن مرحوم شد:
1
آیت‌الله بروجردی مهم‌ترین شأن خود را حفظ ماهیت علمی و آموزشی حوزه‌های علمیه می‌دانست و به شیوه سلف صالح خود آیت‌الله حائری ما از ادغام دو نهاد دین و سیاست می‌شد. بسیاری از محققان معاصر (از جمله آیت‌الله منتظری و دکتر محسن کدیور) گفته‌اند که آن مرحوم قائل به تئوری ولایت فقیه بود. گرچه این نظریه از سوی برخی دیگر از محققان و مورخان مورد نقد قرار گرفته است اما بدیهی است که آیت‌الله بروجردی هیچ تلاشی برای استقرار حکومت مستقیم فقیه انجام نداد و گاه از قول وی عباراتی در رد حکومت مستقیم روحانیت نقل شده است. با وجود این آیت‌الله بروجردی سیاست ورزی فعال بود و به طور غریزی و ذاتی میان حکمرانی و سیاست‌ورزی، مقوله حکومت و امر سیاست فاصله می‌گذاشت.
حضور ایشان در مهم‌ترین عرصه‌های تصمیم‌گیری سیاسی بدون آنکه وارد حکومت شود اثباتگر این نکته است که آیت‌الله بروجردی برخلاف بسیاری از روشنفکران غایت سیاست‌ورزی را در تسخیر ماشین دولت نمی‌داند و با تصور لنینی از قدرت نسبتی ندارد. اما در عین حال آیت‌الله بروجردی موثرترین عامل در تعیین رفتارهای سیاسی حکومت وقت بود.
مخالفت با اصلاحات ارضی و تهدید شاه به اینکه در صورت تغییر نظام اقتصادی کشور از فئودالیسم به سوسیالیسم هدایت شده‌ای که محمدرضاشاه به دنبال آن بود، نظام سیاسی کشور هم از سلطنت به جمهوریت تغییر می‌کند اوج هوش سیاسی آیت‌الله بروجردی بود که تناسب نظام سیاسی و اقتصادی را به خوبی درک می‌کرد.
همچنین تلاش آیت‌الله بروجردی برای دور ساختن فرقه بهائیت از حکومت و مبارزه تا سرحد ویرانی مرکز بهائیت در تهران به دست حکومت متضمن نکات عبرت‌آموزی از سیاست‌ورزی قانونمند آن مرحوم است. از قول آیت‌الله بروجردی نقل شده است که نصایح مکرر او به محمدرضا شاه مبنی بر برخورد با فرقه بهائیت کارگر نمی‌افتاد تا روزی شاه به آیت‌الله می‌گوید چاره کار آن است که به جای این نصیحت‌های انفرادی جمعی از مومنان و مقلدان آیت‌الله نامه‌ای به شاه بنویسند و از او خواستار برخورد قانونی با بهائیان شوند: «شاه گفت این کار (مبارزه با بهائیان) از من ساخته نیست باید شما کمک کنید. گفتم من چه قدرتی دارم، قدرت در دست شما است گفت مردم را وادارید که شکایت کنند و به من منعکس شود تا من مستندی برای جلوگیری داشته باشم.»و سرانجام «حضیره‌القدس» (مرکز بهائیان در تهران) به وسیله دولت ویران شد. این در حالی است که آیت‌الله بروجردی با میلیون‌ها مقلد و هزاران هوادار خیابانی می‌توانست شخصاً به چنین کاری دست زند.
آیت‌الله بروجردی بدون آنکه داعیه اصلاح‌طلبانه یا تجددخواهانه را داشته باشد عملاً مهم‌ترین آموزه تجدد سیاسی یعنی استقلال نهاد دین از نهاد دولت و ادامه حیات سیاسی دین به صورت نهادهای مدنی و اجتماعی را اجرا می‌کرد. این در حالی است که روشنفکران دینی دست‌کم تا 40 سال پس از درگذشت آن فقیه اعظم به چنین اندیشه‌ای دست نیافته بودند. شیوه برخورد آن مرحوم با فدائیان اسلام و اخراج آنان از حوزه علمیه قم در کنار اعتراض به حکومت در انحراف از اندیشه دینی منظومه واحدی را تشکیل می‌دهد که پس از آیت‌الله بروجردی کمتر تکرار شده است.
2
آیت‌الله بروجردی در حوزه اندیشه دینی نیز افزون بر عمل سیاسی به اقداماتی دست زد که بی‌گمان باید اصلاح‌طلبی و نوگرایی نهفته در آن را فراتر از نحله‌های موجود روشنفکری دینی دانست. تلاش فقهی برخاسته از نظام فقه سنتی جعفری و جواهری برای تقریب مذاهب اسلامی و نزدیکی اهل سنت و شیعه در شرایط رخ می‌داد که برخی روحانیون مسلمان مجالسی در وهن خلفای راشیدین یا نفی اسلام اهل سنت برگزار می‌کردند و در مقام شیعیان غالی در بیان واقعیت‌های تاریخی و مذهبی بی‌انصافی می‌کردند. آیت‌الله بروجردی اولین مرجع تقلید و فقیه عالی شیعی است که توانست در پرتو اقتدار مرکزی و مرجعیت عام خود با علمای اهل سنت ارتباط برقرار کند و زمینه به رسمیت شناخته شدن فقه جعفری را در دانشکده‌های اهل سنت فراهم کند. دست کشیدن از ادعای بطلان همه مذاهب اقدام بزرگی است که تنها از مرجعی عام بر می‌آید که خطر تکفیر او وجود ندارد. در همین مکتب بود که اولین گفت‌وگوهای میان مذاهب و ادیان شکل گرفت و روح متساهل آیت‌الله بروجردی بنیانگذار مسجد هامبورگ شد و از دل آن علمایی مانند بهشتی، مجتهد شبستری و سیدمحمد خاتمی بیرون آمدند. آیت‌الله بروجردی همچنین در کنار پافشاری بر اصول مذهب از نهادسازی در سرزمین‌های دیگر و گفت‌وگو با مذاهب و ادیان پرهیز نداشت و ترجیح می‌داد به جای در دست گرفتن حکومت، با ساخت مدرسه و مسجد و بیمارستان چهره‌ای مدنی و اجتماعی از تشیع ارائه کند. مسجد بغداد و بیمارستان نجف دو یادگار آن مرحوم است. به جز این اقدامات اصلاحی آیت‌الله بروجردی از نقد درونی برخی رفتارهای مذهبی نیز پرهیز نمی‌کرد. در حالی که فقهای شیعه دسته‌های سوگواری را راز اقتدار خویش می‌دانند و دینداری عوام را باعث رونق دین پژوهی خواص می‌شمارند، آیت‌الله بروجردی اولین فقیه معاصر بود که با انحراف در عزاداری‌های امام حسین(ع) مبارزه کرد و آسیب رساندن مومنان به خود و دیگران را تقبیح کرد. از اشعار نادرست در مدح و سوگ ائمه انتقاد کرد و برخی شبیه‌خوانی‌ها را رد کرد و گرچه در همان زمان جوابی درشت شنید اما از استنباط خود دست بر نداشت و هرگز خرافه‌گرایی و تحجر در آیین‌های مذهبی را تائید نکرد.
3
آیت‌الله بروجردی در کنار احتیاط مرسوم خویش، از زمینه‌های فراهم آمده در اثر پیشرفت وسایل ارتباطی جمعی غافل نبود. اصلی‌ترین و مدنی‌ترین عرصه‌های مخالفت او با فرقه بهائیت از طریق گفتارهای حجت‌الاسلام فلسفی در رادیوی دولتی ایران صورت گرفت. درحالی که برخی نوگرایان دینی رابطه میان فلسفی و رژیم پهلوی را تقبیح می‌کردند و پس از انقلاب اسلامی با میراث آیت‌الله بروجردی چنگیدند، اما بروجردی به خوبی می‌دانست چگونه از ابزارهای مدرن استفاده کند. اولین نشریات حوزه‌های علمیه در دوره مرجعیت آیت‌الله بروجردی منتشر شد و برای اولین بار رساله‌های علمیه به تقلید از آیت‌الله بروجردی به نام »توضیح‌المسائل» نامیده شدند. آیت‌الله بروجردی پس از تنظیم نظام جامع آموزشی در مدارس به واسطه حجت‌الاسلام فلسفی از محمدرضاشاه خواست درست «تعلیمات دینی» را نیز در زمره آموزش‌های دوره ابتدایی و متوسطه قرار دهد و بدین ترتیب به جای ستیز با نظام آموزشی جدید کوشید محتوای آن را به سوی اندیشه دینی تغییر دهد. آیت‌الله بروجردی ظاهراً با تحصیل حوزویان در دانشگاه مخالف بود چرا که آن را سبب کاهش تعداد طلاب حوزه های علمیه می‌دانست و نیز با تدریس فلسفه در حوزه برای عامه طلاب مخالفت می‌کرد، اما برای اولین بار در حوزه علمیه امتحان برقرار گرد، به آموزش زبان انگلیسی در حوزه‌های علمیه پرداخت، و به ارزیابی سطح تحصیلات طلاب پرداخت و از این نظر پایه‌گذار نظم آموزشی جدید در حوزه‌های علمیه شد. نظام مالی حوزه نیز در عصر آیت‌الله بروجردی متحول شد. این نظام مالی (که براساس سهم امام طراحی شده بود) برای اولین بار در عصر مرجعیت آیت‌الله بروجردی در دفتری مشخص ثبت می‌شد و محل سکونت و حدود وکالت فردی که آن را ارائه کرده بود نوشته می‌شد. عظمت کار مرحوم بروجردی در این نظم‌آفرینی به گونه‌ای است که مرحوم مطهری و محیط حوزه را تا آن زمان این‌گونه توصیف می‌کند: «شعار قافله سالاران این بود که نظم در بی‌نظمی و نقشه در بی‌نقشهگی و برنامه در بی‌برنامه‌گی است و رمز بقای روحانیت را حساب و کتاب نداشتن و برنامه نداشتن می‌داند.»
4
و سرانجام اخلاق سیاسی و دینی آیت‌الله بروجردی چنان است که می‌توان آن را به عنوان الگوی محافظه‌کاری مدرن نام برد. در کشور ما اشراف تحقیر شده‌اند. آیت‌الله بروجردی نیز در ثروت به اشراف نسبی نمی‌برد اما در شرف و اخلاق همچون مردی محتشم (و نه محتسب) رفتار می‌کرد. بارها گفته بود که در اموری که نمی‌داند به چه پایانی ختم می‌شود دخالت نمی‌کند از همین رو بود که در نهضت ملی هرگز دخالت نکرد و در نفی و اثبات آن سخنی نگفت. هرگز از تروریسم ولو ترور فردی چون احمد کسروی (که بد دین و بداخلاق در حق دین به نظر می‌رسید) حمایت نکرد. فتوای قتل کسی را صادر نکرد. دستور مصادره زمینی را نداد. از تحقیر یا تخفیف افراد پرهیز می‌کرد.
با محاسبه عقل وارد امور می‌شد. ترجیح می‌داد داوری درباره هر کاری را به پایان آن کار و نیز پس از سنجیدن عواقب آن موکول کند. سکوت خردمندانه‌ای را بر هیاهوی نابخردانه ترجیح می‌داد و احتیاط را شرط عقل می‌دانست. رادیکالی انقلابی یا لیبرالی آزادیخواه نبود. اما محافظه‌کاری مرتجع نیز به حساب نمی‌آمد و همچون سنت‌گرایان خردمند دیالکتیک کهنه و نو را درک می‌کرد.
مرجعیت عام آیت‌الله بروجردی تجربه‌ای بی‌بذیل از رابطه دین و تجدد بود که پس از آن مرحوم به صورت‌های دیگری درآمد. دین‌ستیزی تکنوکرات‌های عصر پهلوی به تجددستیزی روشنفکران رادیکال سال‌های بعد تبدیل شد.
محمدرضا پهلوی که با درگذشت آیت‌الله بروجردی عرصه مرجعیت را خالی دید و تکثر بازگشته به آن را مترادف هرج و مرج شمرد چنان به قدرت مطلقه خود مغرور شد که مطلقاً قدرت را از دست داد. با فروپاشی نظام اقتصادی سلطنت (در پی انقلاب سفید و اصلاحات ارضی) و با درگذشت مرجع عام شیعه آیت‌الله بروجردی (که نظام فرهنگی و اعتقادی جامعه فرو ریخت) در سال 1357 نوبت نظام سیاسی و اجتماعی کشور بود که واژگون شود. آیت‌الله بروجردی به درستی دریافته بود که «احتیاط و اقتدار» راز بقای قدرت عام و مطلقه است، چه در حکومت چه در مرجعیت. آموزه‌ای که بی‌توجهی به آن در عصر ناصری به سقوط سلطنت مطلقه قاجاریه و در عصر پهلوی به سقوط سلطنت مطلقه پهلوی‌ها منتهی شد. نهاد مرجعیت اما پس از درگذشت آیت‌الله بروجردی مسیری متفاوت یافت.
از مرزهای سنتی دین با دولت عبور کرد و از نهادی دینی به نهاد سیاسی تبدیل شد. گذار از مرجعیت عام به ولایت تام فقیه در عصر کسی رخ داد که خود را در تثبیت مرجعیت آیت‌الله بروجردی نقشی مهم داشت و او کسی نبود جز آیت‌الله امام سیدروح‌الله خمینی که بیش از آنکه مرجعیت عام را احیا کند، ولایت فقیه را مستقر کرد.
مرجعیت عام در فقه شیعه صورتی از تئوری دولت مطلقه است که با ظهور شیخ مرتضی انصاری و مهم‌تر از آن مرجعیت آیت‌الله العظمی بروجردی پدیدار شد. این مرجعیت دستگاه فقه را به مثابه قانون و نهاد حوزه را به مثابه منشاء مشروعیت حکومت قرار می‌داد. مرجعیت عام بدلیل دینی دولت مطلقه در ایران بود که در دو مقطع تاریخی (عصر ناصری و عصر پهلوی دوم) به وجود آمد اما با دگرگونی ساختار سیاسی ایران هر دو به صورتی جدید متحول شد که به نام ولایت فقیه خوانده می‌شود.