امیر هوشنگ افتخاریراد
آنتونیونگری، فیلسوف ایتالیایی ـ فرانسوی که پست مدرن چپ است، در سفر خود به ایران گفت دیگر نمیتوان از قطب شمال ـ جنوب در ادبیات خود استفاده کرد. آنچه مهم است اگر خواهان ابداع دوباره چپ هستیم، باید در پی شیوهای باشیم که شمال و جنوب در هم ادغام شوند. شهامت نگری به عنوان یک فیلسوف چپ در این گونه نگرش ستودنی است اما برای ما به عنوان عضوی از کشورهای جنوب ـ آیا واقعاً دیگر جنوبی وجود ندارد؟ ـ که عمدتاً از توسعه نیافتگی انسانی رنج میبریم و برای دستیابی به بنیادیترین و ابتداییترین حقوق خود باید هزینههای گزاف و جبرانناپذیر بپردازیم، برای ما که فیالمثل مفهوم آزادی، معضل بزرگی بین حاکمیتها، روشنفکران و مردم ایجاد کرده و هر روز باعث درد و رنج و الم شده است، در دنیایی که همچنان80 درصد ثروت جهان در 20 درصد از نقطه جهان تخلیه و برای رفاه همان منطقه مدیریت میشود، چگونه میتوانیم مفهوم شمالـ جنوب را تبیین کنیم؟ این پرسشی است که باید قبول زحمت کنیم و به آن پاسخ دهیم .
جانگری (Jone Gary) لیبرالی است که معتقد به گذار از دوره فلسفه سیاسی لیبرالیسم است. در این مقاله به نگرش او دوباره «پسالیبرالیسم» (liberalism – post) میپردازیم هر چند که بیش از یک دهه از تولد این نگرش میگذرد و با تاکید بر این مسئله ممکن است متفاوت باشد.
بحران اقتصادی 1929 در کشورهای سرمایهداری، فرصتی بود که در لیبرالیسم اولیه تجدیدنظر میکنند، البته گفتنی است لیبرالها بهتر از چپها توانستند از تفکر آنها بهرهبرداری کنند. چنان که خود چپها کمتر توانستند حداکثر استفاده را از تفکر خود ببرند. لیبرالیسم ثانوی که گاه آن را با اندکی خطا به سوسیال دموکرات، تعبیر میکنند به مقولاتی چون فرصتهای برابر، برابری تحت قانون، اشتغال و درآمد و عدالت اجتماعی توجه نشان داد برخلاف لیبرالیسم اولیه که تاکید بر آزادی فرد مبتنی بر «کار سودمند بازار آزاد» داشت. البته پس از لیبرالهای ثانوی به عبارتی «دولت رفاه» با قدرت گرفتن نومحافظهکاران در دهه هشتاد از جمله مارگارتتاچر در بریتانیا، اهداف لیبرالیسم اولیه دوباره جان تازه گرفت. آنها تاکید داشتند دولت به عنوان نهاد متمرکز نباید آزادی فرد یعنی همان رقابت اقتصاد آزاد را مخدوش کند. زیرا که چنین دولتهایی به «استبداد» ختم میشوند به عبارتی کنترل متمرکز و مهندسی اجتماعی توسط نخبگان بوروکراتیک برای جامعه مضر است.
از نظر جانگری، لیبرالیسم دارای چهار جزء سازنده اصلی است: جهانگرایی، فردگرایی، مساواتگرایی و بهبودگرایی. از آنجایی که گری گرایشهای پستمدرنی دارد، پلورالیسم را ارزش میداند و آن را ارزش ـ پلورالیسم (pluralism–value) مینامند. از همین منظر است که او میگوید لیبرالیسم زنده است، میراث تاریخی است که امروزه در نقاطی از جهان دوباره ظاهر میشود ـ همان جاهایی که سرکوب شده است ـ ظهور دوباره آن در بخشهایی از جامعه مدنی است که نهادهایش از آزادی حمایت میکند و به صلح و آرامش مدنی پایبند است.
البته جانگری بر مبنای همان نگرش پلورالیستی میگوید که جوامع مدنی، تنها جوامع مشروع نیستند ولی نتیجه میگیرد که جامعه مدنی و اجتماعی لیبرال، بهترین جامعه برای فرهنگها به حساب میآیند، همچون تمام فرهنگهای معاصر که در آنها تنوعی از مفاهیم غیرقابل قیاس و خیر وجود دارد. پسالیبرالیسم که گری به آن معتقد است، ادعاهای بنیادگرایانه لیبرالیسم بنیادگرا را رد میکند به عبارتی نظامهای لیبرال را تنها نظامهای مشروع برای نوع بشر نمیداند. زیرا بشر در نظامهایی که پناهگاه جامعه مدنی لیبرال نیستند، نیز شکوفا شده است و نیز اشکالی از شکوفایی بشر وجود دارد که در نظامهای لیبرال خشکیدهاند. پس نظام لیبرال، اقتدار جهانی با (apodictic) ندارد. این نظر درست برعکس فلسفه سیاسی لیبرال است. به نظر گری اگر بتوان چهار جزء سازنده لیبرال را تحت عنوان خصوصیات جوامع مدرن متاخر (یا پست مدرن) تاریخسازی و بافتسازی کرد، در آن صورت میتوان از آنها به یک دفاع عقلانی دست زد. هرچند که این عمل، به یک شکل حکومتی منحصر و یگانه منجر نمیشود و نباید بشود و در این مورد هیچ همگرایی وجود نخواهد داشت.
گری بر نهادهای جامعه مدنی تاکید زیادی دارد که باید با تمرین آزادی دوباره احیا شوند. «تمرین آزادی، میراث تاریخی ماست بنابراین وظیفه نظریهپرداز میراث تاریخی جامعه مدنی باید این باشد که به جستوجوی درک بهتری از تمرین فرهنگ آزادی باشد که میراث است. در نقاط مختلفی از جهان، این نکته در حال گسترش است. مرگ فلسفه سیاسی لیبرال بنیادگرا نباید خیلی باعث نگرانی ما باشد زیرا ما را قادر میسازد به منشاء تاریخی آن بازگردیم، با تمرین آزادی».
به نظر میآید جانگری با ریچارد رورتی هم نواست. با توجه به اینکه او بر تکثر و جوامع پلورالیستی و نهادهای مدنی تاکید فراوان دارد. به همین دلیل است که وظیفه فلسفه از نظر گری «امحاء پندارهای واهی است که مانع نگرش روشن و واضح تمرین و کاربست آن میشود. پس اساساً وظیفه پیشگیرانه دارد ـ همانطور که در آثار برلین درباره آزادی مشهور است. او مهوم بودن هر رشته ثابتی از آزادیهای معین و یکسان را نشان میدهد که بدین طریق محاسبه آزادیخواهان ناممکن است. گری با طرح تز خود میخواهد اساساً جلوی ابهام فلسفه را بگیرد. او اقتدار محق به فلسفه نمیدهد.
«این نظر با ایده ویتگنشتاین سازگار است، مبنیبر اینکه فلسفه نباید در پروژههای بوروژوایی بنیانگذارند در تجربه خاص وارد شود».
گری چهار جزء اصلی سازنده لیبرالیسم را در آرای جان استیوارت میل شناسایی کرد که در آرای تمام لیبرالها انعکاس پیدا کرد. ابتدا، ایده فردگرایی است که مبنی بر آن هیچ چیزی دارای ارزش نهایی نیست جز حالات فکری و احساسی یا وجوه زندگی فرد بشر. پس ایده فردگرایی همیشه جمعگرایی، نهادها و اشکال زندگی جمعی را رد میکند. این، گونهای از اوماتیسم است. مدرنیستی که ریشه در سنت یهودی ـ مسیحی دارد، معتقد است که تنها بشر و اشکال زندگیاش دارای ارزش نهایی است. فردگرایی هنجاری معتقد است که خیر جمعی تنها دارار ارزش ابزاری است. نظریههای اخلاقی که تمام ارزشها را ارزشهای عامل ـ نسبی (agent – relative) [نسبی بودن ارزش] میدانند، گونههای فردگرایی هستند. برای فردگرایی هنجاری، تنها حالات زندگی فرد بشر دارای ارزش است درونی است. خیر جمعی تا جایی دارای ارزش است که در زندگی خوب فرد موثر باشد. طبق نظریه فردگرایی که یک نوع اومانیسم است « توضیح و تبیین نیکی یا بدی هرچیزی از نقش و سهم آن با زندگی فرد بشر ناشی میشود».
اما به نظر گر اومانیسم بدون توسل به سنت یهودی ـ مسیحی غیر قابل دفاع است زیرا «ارزش متعالی شخصیت بشر را در رابطه با خویشاوندیاش با شخصیت آسمانی که جهان را حیات میبخشد، مبنا قرار میدهند» در عین حال اومانیسم در لیبرالیسم سکولار صرفاً یک امر نابهنجار بدوی و ابتدایی است: «باقیمانده از خداشناسی است که آگاهی تبارشناسیاش را در سنت یهودی ـ مسیحی سرکوب کرده است.» کانت معتقد بود که حقیقت اخلاقی این است که تنها افراد دارای ارزش درونی هستند این همان فردگرایی هنجاری است.
به نظر جان گری فردگرایی یکی از اشکال شکوفایی بشر است، در میان دیگر اشکال شکوفایی بشر، و هیچ امتیاز خاصی ندارد، اگرچه تقدیر تاریخی ما است.
گری فردگرایی هنجاری را به عنوان عنصری بنیادی در اخلاق قبول ندارد زیرا از نظر او پلورالیسم در نوع زندگی و فرهنگ اخلاقی ساکنان جوامع مدرن غربی تاثیر زیادی گذاشته است پس مفهوم خود مختاری (autonomo) جزء سازنده زندگی خوب است. «ما اگر حتی فاقد کمترین خود مختاری باشیم آنگاه فردگرایی مخدوش میشود.» خود مختاری یک امر ضروری به عنوان زندگی ارزشمند در جامعه ماست. در خودمختاری، فرهنگ غنی و عمومی که متنوع و متکثر است یکی از اجزای سازنده آن است. جزء دوم در نشانگان لیبرال جهانگرایی است ـ ایدهای که دارای وظایف سنگین و یا حقوقی است. وظایفی که متعلق به بشر است البته بیتوجه به میراث فرهنگی یا شرایط تاریخی بشر است. به نظر گری، این ایده ضدنسبیتی در نگرش لیبرال، اساسی است.
لیبرالهایی چون کانت، میل و اخیراً جان راولز، نظام لیبرالی را بهترین حکومت برای نوع بشر میدانند بیتوجه به اینکه نظامهای دیگر نیازمند مراحلی برای طی مسیر یک نظام لیبرالی هستند لیبرالیسم نظری باید تصدیق کند تمام نهادهای سیاسی ارزیابی شوند.
جزء سوم یهودگرایی (meliorism) است: بر مبنای آن حتی اگر نهادهای بشری کامل هم نباشند به سوی بهبود نامشخصی راه پیدا میکنند با استفاده از خود انتقادی. اگر چه لیربرالیسم معاصر نمیتواند قوانین تاریخی را رد نظر گیرد قوانینی که بهبود گریز ناپذیر بشر را ضمانت کند.
لیبرالیسم بدون ایده «پیشرفت» نمیتواند ماندگار شود. جزء چهارم و نهایی نشانگان لیبرال از جزء سوم ناشی میشود یعنی مساوات طلبی به معنای عدم پذیرش سلسله مراتب اخلاق طبیعی و سیاسی در میان نوع بشر است. برای هر لیبرالی، گونه بشر یک جامعه اخلاقی تک ـ مرتبه است.
«جهانگرایی و بهبودگرایی لیبرال به خاطر غیرقابل قیاس بودن اشکال متفاوت شکوفایی بشر و به دلیل غیر قابل قیاس بودن موانع شکوفایی بشر به شکست منجر شد. اشکال شکوفایی بشر متعددند که مبتنی بر نابرابری هستند، نگرش لیبرالی را نمیپذیرد. نظریه جهانگرایی لیبرالی نوع بشر را دارای یک تبار حقوقی میداند نادرست است.
سپس گری مفهوم جامعه مدنی را مطرح میکند که هسته زنده لیبرالیسم است. تمام انواع جوامع مدنی مفهومی اختیاری و داوطلبانه از روابط بشری است. از این رو متضمن فرهنگ آزادی است، فرهنگی که در آن افراد آزادند تا اهداف مشترکی را دنبال کنند. چهار جزء سازنده لیبرالیسم نیز در اینجا ظاهر میشود: ساختار قانونی یک جامعه مدنی با فردگرایی گره خورده است.
در حالی که هیچ یک از ما اساساً خویشتن خویش نیستیم تا هویتش را به عنوان عضوی از جامعه یگانه بسازد. برعکس هر یک از ما میزبان جوامع هستیم .
گاهی همپوشانی میکنیم اما اغلب در قوانین و صنعتهای آن جوامع در حال نزاع هستیم. در بافت تاریخی پلورالیسم فرهنگی، سنتها و اشکال زندگی در هم ادغام میشوند و به سادگی فردی نمیشوند. در این فضا ما به مفاهیم غیر قابل قیاسی و چشمانداز زندگی بشری و جهان دسترسی داریم. ساختار قانون بنیادی جامعه مدنی به فردگرایی خورده است. «حق آزادی مذهب یا آزادی پژوهش علمی نباید و نمیتواند یک مورد فردگرایی باشد. البته نباید انکار کرد که در فرهنگ کثرتگرای مدرن صاحب اصل حق فرد خواهد بود نه جمعگرایی. درباره مساوات طلبی (egalitarianism) همین طور است. گرچه جامعه مدنی نه برابری اقتصادی و نه سیاسی را مفروض میداند ما در برابر قانون نیاز به برابری دارد. زیرا ویژگی ضروری جامعه مدنی این است که هیچ کس برتر از قانون نیست.
پلورالیسم ارزش محور رادیکال ایده «پیشرفت» را سست میکند. در تاریخ جامعه مدنی خاص از بهبود و تمایل به رفرم صحبت میشود. چنین گرایشی به خاطر شرایط جوامع مدل متنوع است. مثلاً در آمریکا که با تفسیر قانون اساسی آن را اصلاح میکنند یا در انگلستان به سنت قانون مشترک ارجاع داده میشود.
جزء جهانگرایی لیبرالیسم نه به وسیله همگرایی جوامع مدنی مبتنی بر یک مدل واحد، بلکه به خاطر خود جامع مدنی به عنوان شرط رفاه و سعادت و آرامش و صلح برای تمدن مدرن به حیات خود ادامه میدهد. چهار جزء سازنده لیبرالیسم نظری در نهاد جامعه مدنی به صورت بافت سازی شده امکان پذیر است. هر جامعه معاصر مدنی به وسیله فرهنگ آزادی تداوم مییابد.
«لیبرالیسم تئوری سیاسی مدرنیته بود. همچنان که به آخرین مرحله دوره مدرن وارد میشویم (توجه شود که این نوشته متعلق به 1991 است)، با شبح بربریت احیا شدهای مواجهیم که میراث مدرن جامعه مدنی را تهدید میکند.»
از نظر جان گری، وظیفه یک پست مدرن ـ او خود را پست مدرن میداند ـ دیگر با پندار مدرنیت پیشرفت، امر حقوقی و تمدن جهانی یا با مفاهیم کلاسیک قانون طبیعی ناشی از دوره یونانی ـ رومی و سنت یهودی ـ مسیحی پایدار نمیماند. بنابراین آنچه از نظر جان گری مهم است تمرین آزادی است در جهان پلورالیسمی که بنیادگرایی مدرنیستی و ایدئولوژیهای بدوی آن را تهدید میکند.