تاریخ انتشار : ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۹:۳۵  ، 
شناسه خبر : ۴۰۲۹۵
درنگی در مظهر باطنی اسلام

علیرضا رضایت
۱ـ تشیع؛ عرفان اسلام

اساس اسلام بر کلامی‌مبتنی است که حدود چهارده قرن پیش بر قلب پیامبر اسلام(ص) تجلی نمود. اسلام به سان سایر ادیان ماقبل آن، فراز و نشیب‌های بسیاری را از سر گذرانده است. در خصوص سیر تحول و تطور آرا، آموزه‌ها و فرقه‌هایی که حول این آموزه‌ها شکل گرفته‌اند از نگاه سیاسی، فقهی، کلامی، اعتقادی و تاریخی، سخن‌ها گفته شده است. در طول تاریخ این دین، هر یک از گروه‌ها و نحله‌ها به منظور به کرسی نشاندن و به حق جلوه دادن تلقی خود از اسلام و پیام وحی از هیچ کوششی فروگذاری نکرده‌اند.
گوهر و حقیقت این پیام (کلام) چیست؟ اگر کلید رستگاری انسان را در یافتن گنجینه این حقیقت بدانیم، کلید این گنجینه کجاست؟ سخن گفتن از حقیقت و گوهر، سخن گفتن از باطن یک چیز است در برابر ظاهر آن. باری، اسلام در کنار ظاهر این چنین پرجنجال، باطنی دارد حیرت زا؛ تشیع.
نظر به تقابل ظاهر و باطن، فهم حقیقتی باطنی و معنوی تنها از طریق درک تاریخی معنوی امکان‌پذیر خواهد بود. در اینجا کلام وحی، آغازگر وجود است، آغازگر تاریخی وجودی است. وقایع این تاریخ، وقایعی معنوی‌اند. این وقایع در ورای تاریخ که روز «الست» آغاز آن است روی می‌دهند.
خداوند پرسشی مطرح می‌کند: اَلَستُ برَبّکُم؟ ارواح بشر «بلی» گویان خواسته و ناخواسته قدم در زمان و ساحتی گذاشتند که روشن اندیشی همچو کُربن، «تاریخ قدسی»اش نامید؛ تاریخی که وقایع آن وقایع ادواری‌اند (ادوار نبوت و ولایت) و نه وقایع تجربی؛ از این روست که نقد علیت تاریخی به گرد آن نمی‌رسد.
در تاریخ مزبور، تأویل (به اول بازگرداندن) که در حقیقت، بازگشتی است از تاریخیّت و تاریخ واقعی به ساحت رویدادی در تاریخ قدسی از اهمیت بسزایی برخوردار است. تأویل، گذار از ظاهر به باطن است، زیرا اصل بر این است که ظاهر، نمودی است از باطن ناپیدا. در تأویل، سر و کار با نوعی تحول است؛ تغییر حالت چیزی یا پدیده ای از صورت امری پیاپی و متوالی به امری همزمان و متقارن. همانگونه که «تنزیل»، نزول کتاب و کلام بر جان پیامبر(ص) بود، «تأویل»، پیمودن مسیری معکوس و صعودی برای بازگرداندن معنای ظاهر به سرچشمه باطنی آن است.
وظیفه اهل کتابـ خاصه مسلمانان ـ فهم معنای کتاب است؛ قرآن ظاهری دارد و باطنی و باطن آن تا هفت بطن را شامل است. معنای باطنی قرآن، در بند رویداد تاریخی و نظام اجتماعی دوران نزول کتاب وحی نیست. تشیع با سیر انفسی در کتاب، حرکتی معکوس انجام می‌دهد و معنای باطنی نص را آشکار می‌کند و با این کار، پای از پای افزار تاریخ و نقد تاریخی بیرون می‌کشد. آنچه تشیع را به معنای باطنی سوق می‌دهد و در حقیقت، راز آن به مثابه باطن اسلام است، پرسشی اساسی است که پس از ختم نبوت پدید آمد: اگر کلام خدا ظاهری و باطنی دارد، حال که پرونده ظاهر مختومه گردیده، تکلیف مومن چیست؟
پاسخ به این پرسش، سرآغاز دایره ولایت و در حقیقت، تداوم دایره نبوت باطنی است؛ نبوتی که سرآغازش میثاق خدا با ارواح بشر در روز الست بود. با این وصف، تشیع دو رکن اساسی دارد؛ باطن و ولایت.
راهنمای معنای باطنی و در حقیقت کلیددار تأویل، کسی نیست جز صاحب ولایت یعنی امام. دایره ولایت، دایره امامی‌است که جانشین پیامبر است؛ حقیقت و باطنی که در پی شریعت و ظاهر می‌آید. بدین سان، حکمت نبوی شیعی اندیشه‌ای می‌سازد که نه به تاریخ، نه به ظاهر احکام و نه به عقل جزئی محدود نمی‌شود، بلکه این اندیشه ناظر به انتظار است. انتظار ظهور تمام معانی باطنی و معنوی کلام خدا و ظهور امام غایب در آخر‌الزمان، مثل اعلای این انتظار است.
این امام کیست و حقیقت آن چیست که هر که بمیرد و او را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است؟
۲ـ امام و انسان کامل
موجود الهی را دو ساحت است؛ ذاتی دست نایافتنی که دور از فهم و درک شناخت است. در مقابل، ساحتی است که اسماء و صفاتش خوانده‌اند. اسماء و صفات، مظهر و مجلایی‌اند که همانند عوامل، امکان ارتباط خدا و مخلوقاتش را فراهم می‌سازند؛ عوامل خداوند همان جوانب مختلف امام وجودی‌اند؛ همان آدم سماوی که بر صورت خداوند آفریده شد؛ همان انسان کامل و تجلی حقیقت محمدیه؛ همان که پیامبر فرمود: من نبی بودم و آدم میان آب و گل بود و علی(ع) بازش گفت که «من ولی بودم و آدم میان آب و گل بود».
باری، حقیقت محمدی ـ این نور ازلی ـ دو چهره دارد؛ چهره ای که دایره نبوت ظاهر، از آدم تا خاتم انبیاء محمد(ص) را ساخت و چهره‌ای که نورش در سراسر حلقه نبوت باطن گسترد، میراث را از خاتم گرفت و با عنوان «ولایت» که معرفت و محبتی خاص را در خود می‌پرورد با ابزار تأویل پا به نردبان عروج نهاد و تشیع را جاودانه ساخت. و این لبیکی بود به کلام خدا که «انّا عرضنا الامانه علی السّموات والارض و الجبال فأبین ان یحملنها و أشفقن منها و حملها الاانسان انّه کان ظلوماً جهولاً .» (احزاب/۷۲)
آری، کارگردان دایره ولایت، امام است؛ چهره باطنی و معنوی آدم نخستین؛ انسانی که با انبیاء پیشین در باطن بوده و با محمد آشکار گردید. او حامل حقیقت است؛ حقیقتی که شریعت و تأویل قرآن را دربر دارد؛ او قطبی است که انسجام وجود بر محور وی می‌چرخد؛ کسی است که با تعلیم معنای درونی کلام وحی، افق آخرت و معاد و راه رستگاری را به پیروان خود می‌آموزد. امام، مظهر واقعیت ذاتی و ازلی بشر و نمودار خود راستین و خود دیگر اوست: «پس هر کس که نفس خود را شناخت، خدای خود را شناخته است». از این روست که انتخابش از دست مؤمنان خارج می‌گردد.
در تشیع، نظر به تجلی امام به مثابه وجه‌الله و وجه‌البشر، حالت دو قطبی میان خدا و انسان از بین می‌رود؛ بدین سان که امام، آستانه آشنایی خدا با بشر و بشر با خدا می‌شود و دیگر نه از تعطیل اهل اعتزال خبری است و نه از تشبیه اهل حدیث و اشاعره اثری و همانگونه که در دایره نبوت و سیر نزول، فرشته‌ای حامل ارتباط بود، در دایره ولایت و امامت و سیر صعودی، این امام است که بشر را با غیب پیوند می‌دهد و این نقطه، نقطه تقارن فرشته باوری با امام باوری است.
باری، امام سیمای بارز انسان کامل است و امامت مقوله‌ای است که تشیع از طریق آن با درونمایه عرفان‌های گذشته پیوند می‌خورد. معرفت‌شناسی نبوی با فرشته شناسی پیوند دارد. در تشیع، معرفت با مراتب وجودی فرد بی‌ارتباط نیست. اگر فیلسوف فرشته را رؤیت نکند، به قدر توان خویش، از طریق فرشته تعقل می‌کند. پیامبر حق رؤیت فرشته را دارد و امام نیز او را به سمع عقلانی شنود می‌کند. امام برای جماعت معنوی قلبی است تپنده در کالبد انسانی، هر چند که حضور او دیگر حضور جسمانی نیست، اما حضور ماورای حسی او به معنای دقیق کلمه، مبین اقتدار معنوی اوست. امامان از نور و حقیقتی واحدند که در عدد رمزی دوازده، عددی که یادآور برج‌های دوازده‌گانه، دوازده ماه سال و دوازده چشمه‌ای که در اثر عصای موسی از زمین جوشید، تجلی زمینی یافته‌اند. آری! اینان مظاهر مبارک وجه باطنی همان حقیقت تنزل‌یافته محمدی‌اند.