تاریخ انتشار : ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۹:۵۷  ، 
شناسه خبر : ۴۰۴۲۱

طاهر احمدزاده
در این ایام که خلق فلسطین تحت فشار بی‌رحمانه ارتش رژیم اسرائیل قرار دارد، به نظر راقم این سطور، لازم است مروری مجدد بر سابقه و اهداف نهان و آشکار تشکیل آن رژیم به عمل آید. آن گاه که جنگ جهانی اول (۱۹۱۸ـ ۱۹۱۴ میلادی) آغاز شد، رهبری جهان سرمایه‌داری با انگلستان بود، همچنان که بعد از جنگ دوم جهانی (۱۹۴۵ـ ۱۹۳۹). سپس انگلستان رهبری جهان سرمایه‌داری را به عهده آمریکا گذاشت که تا به امروز ادامه دارد. در جنگ جهانی اول، یهودیان ثروتمند جهان که عمدتاً در آمریکا و اروپا و نیز آلمان بودند، کمک‌های مالی فراوانی به انگلستان کردند و متقابلاً از انگلستان تشکیل دولتی را به نام اسرائیل در سرزمین فلسطین خواستار شدند. در رابطه با این معامله بود که در سال ۱۹۱۷ (سال سوم جنگ) وزیر خارجه انگلستان، لرد بالفور، با صدور اعلامیه‌ای، تشکیل دولت اسرائیل را در آینده رسماً به یهودیان جهان اعلام کرد که در تاریخ با نام اعلامیه بالفور ثبت شد. اما در این اعلامیه از سرزمین فلسطین نام برده نشد، زیرا این سرزمین در آن موقع در اختیار دولت عثمانی (متحد آلمان در جنگ جهانی اول) بود.
اندک زمانی بعد از صدور اعلامیه بالفور، با انقلاب سوسیالیستی به رهبری لنین در اکتبر ۱۹۱۷ رژیم سلطنتی روسیه (هم‌پیمان دولت انگلستان در جنگ جهانی اول)، سرنگون شد؛ که خبرنگار آمریکایی مقیم مسکو آن سرنگونی را در کتاب خود تحت عنوان «ده روزی که جهان را به لرزه انداخت» یاد کرد. در این وضعیت، انگلستان در سمت رهبری جهان سرمایه‌داری و به منظور پاسداری از آن در قبال انقلاب اکتبر بدین‌گونه چاره‌اندیشی کرد: انقلاب اکتبر را، از مرز مستعمره خود (هندوستان در شرق آسیا) تا دریای بالتیک در شمال اروپا و با ایجاد نظام‌های فاشیستی در محاصره قرار داد تا ضمن وابستگی مطلق به جهان سرمایه‌داری، اصلاحات روبنایی چشمگیری انجام دهند و در دو کشور ایران و ترکیه مردمشان را حتی در لباس پوشیدن و کلاه بر سر گذاشتن مدرنیزه کنند تا از گرایش احتمالی به انقلاب اکتبر مصون بمانند و کودتای سوم اسفند ۱۲۹۸ رضاخان در ایران و حکومت نظامی ان ترکیه در راستای این برنامه به وجود آمد. اما آلمان موطن مارکس و فلسفه مارکسیسم او (کاپیتال) همسایه انقلاب اکتبر مهمترین و حساس‌ترین حلقه کمربند آهنین به حساب می‌آمد و پیش از هر حلقه دیگر این کمربند برای یک انقلاب مارکسیستی مشابه انقلاب اکتبر زمینه داشت تا آنجا که تروتسکی به لنین توصیه کرده بود که حمایت فوری و مستقیم خود را برای یک انقلاب مارکسیستی متوجه آلمان کند.
اما لنین صلاح ندید و به گونه دیگر و به منظور تثبیت انقلاب و به رسمیت شناختن آن از سوی رهبر جهان سرمایه‌داری، با انگلستان به توافق رسید: «انگلیس دولت انقلابی شوروی را به رسمیت شناخت و متقابلاً شوروی ارتش سرخ را که در تعقیب باقی مانده ارتش تزاری وارد ایران شده و تا رشت پیش آمده بود، از ایران خارج کرد و پیمان ۱۹۲۰ منعقد شد.» که در این پیمان گفته شده بود طرفین ارتشی در ایران نداشته باشند و ایران بی‌طرف باشد و اگر هریک این تعهد را نقض کنند طرف دیگر نیز حق دارد ارتش خود را وارد ایران کند به همین دلیل بود که در جنگ دوم جهانی، زمانی که هرسه کشور شوروی و انگلیس و آمریکا ارتش خود را وارد ایران کردند، متعهد شدند که در پایان جنگ هر سه کشور ارتش خود را از ایران خارج کنند. لکن نمی‌توان شک کرد که جهان سرمایه‌داری به رهبری انگلستان و در راستای پروژه کمربند آهنین برای ایجاد و تقویت یک نظام شدیداً فاشیستی در آلمان که به ظهور هیتلر منجر شد، دستی نداشته است!! و راه را بر آن نگشوده باشد! و ورود آلمان در دوره رضاخان به اقتصاد ایران (از جمله در احداث راه‌آهن سراسری، سیلوها و ایستگاه راه‌آهن تهران حتی با آرم ضدیهود در سقف آن) نشانه روشنی بر اثبات این مدعا است. اما احساسات ضدیهود در آلمان و فجایع مترتب بر آن چرا و چگونه پدید آمد؟
ملت آلمان به درستی می‌دانست و با صدور اعلامیه بالفور یقین حاصل کرد که کمک‌های مالی یهودیان ثروتمند جهان از جمله در آلمان، موجبات شکست خفت آفرین آنان را در جنگ جهانی اول فراهم کرد و متعاقباً این ملت در کنفرانس صلح وین به شدت مورد تحقیر قرار گرفت و بخشی از خاک آلمان ضمیمه کشورهای همجوار گردید؛ بنابراین بذر احساسات ضد یهود در ضمیر ناخودآگاه مردم غیور آلمان افشانده شد و هیتلر حساب شده بر روی این موج سوار گردید و ملت آلمان را بسیج کرد. حال آنکه قبل از جنگ جهانی اول، یهودیان آلمان و دیگر کشورهای اروپایی و کشورهای اسلامی ‌در کنار مسلمانان و مسیحیان در کمال امنیت زندگی می‌کردند بالاخص در سرزمین فلسطین اصلاً احساسات ضدیهودی وجود نداشت و معتقدات آنان به عنوان یکی از ادیان توحیدی مورد احترام بود. با توجه به این نکات است که یقین حاصل می‌شود هدف انگلستان از صدور اعلامیه بالفور منحصر به دادن پاداش به کمک‌های مالی یهودیان ثروتمند نبود بلکه هدف مهمتری را تعقیب می‌کرد و آن مقابله با موج بیداری مسلمانان با ظهور سیدجمال‌الدین اسدآبادی در نیمه دوم قرن هجدهم میلادی و قبل از انقلاب مشروطه در ۱۲۸۵ شمسی بود.
سیدجمال الدین اسدآبادی یک شخصیت روحانی حوزوی بود و به خوبی می‌دانست که مسلمانان در سرتاسر کشور اسلامی ‌هر روزه پنج بار رو به قبله می‌ایستند و نماز می‌گزارند، ماه رمضان روزه می‌گیرند، به حج می‌روند، بر گرد کعبه می‌چرخند و به حجرالاسود تبرکاً دست می‌کشند اما در انحطاط و عقب‌ماندگی و خواب غفلت فرو رفته‌اند و استعمار برای آنان لالایی با محتوای اسلام ارتجاعی می‌گوید تا همچنان در انحطاط و عقب‌ماندگی و خواب غفلت باقی بمانند و به راحتی و آسانی منابع و ثروت‌هایشان را غارت کند. به یاد دارم که رهبر فقید انقلاب در یکی از سخنرانی‌های خود داستانی را نقل کرد: «سفیر جدیدی از انگلستان به کشور عراق آمده مشغول رتق و فتق امور بود. ظهر شده بود و از ماذنه‌ها فریاد اذان در سفارت طنین انداخت. سفیر هراسان شد که نکند جمعیت انبوهی به خیابان آمده و جلو سفارت گرد آمده و علیه انگلستان شعار می‌دهند و لذا با نگرانی از همکارانش در سفارت توضیح خواست. همکاران توضیح دادند نگران نباشید، ظهر شده وقت اذان است. پرسید: اذان چیست، پاسخ دادند می‌گویند خدا یکی است و دو نیست و محمد رسول خدا است سفیر گفت: آیا به منافع و موقعیت ما صدمه‌ای ندارد؟ گفتند نه. خیالتان آسوده باشد و نگرانی سفیر برطرف شد!!» رسالت آگاه کردن و بیدار شدن مسلمانان از سوی سیدجمال‌الدین با عکس‌العمل حکومت‌های ارتجاعی و استبدادی منطقه مواجه شد.
در ایران به دستور ناصرالدین شاه او را توقیف و به صورت وهن آوری تبعید کردند، در عثمانی، دژ ارتجاعی دیگر، ابتدا و به ظاهر از او با تجلیل استقبال شد اما تحت ‌ظر بود تا به حاکمیت ایران غیرمستقیم پیام دهد که دشمن شما در اختیار ما است. در مناسبات فیمابین از حکومت ایران امتیاز بگیرد و نهایتاً سیدجمال در عثمانی به طور مشکوکی جان سپرد. این سخن از او پس از مراجعت از فرانسه به ایران به یادگار مانده است! «در آنجا مسلمان ندیدم اما از اسلام نشانه‌ها دیدم اما در کشور‌های اسلامی ‌مسلمان فراوان دیدم اما اسلام را ندیدم.» (نقل به مضمون) اکنون در رابطه با هدف مهم‌تری که انگلستان رهبر جهان سرمایه‌داری از تاسیس دولت اسرائیل داشت و فوقاً به آن اشاره شد توجه فرمائید: لرد کرزن وزیر مستعمرات انگلستان همزمان با ظهور سیدجمال‌الدین و امواج بیداری در جهان اسلام در مجلس عوام به قرآن اشاره کرد و گفت: «اگر این قرآن بر جوامع اسلامی ‌الهام‌بخش و حاکم باشد، انگلستان با مشکلات خطیری مواجه خواهد گردید.» (نقل به مضمون) آیا منظور وزیر مستعمرات این بود که باید قرآن را از میان مسلمانان جمع‌آوری کرد؟ ابداً. مگر قرآن در چاپخانه‌های بمبئی مستعمره آن روز انگلستان به زیبایی چاپ نمی‌شد و به سرتاسر کشور‌های اسلامی ‌صادر نمی‌گردید؟! بر سر سفره‌های عقد عروسان و قبر مردگان و الواح قارئان خوش صوت تجویددان!!... جلوه نمی‌کرد!؟ آری چنین بود.
پس منظور وزیر مستعمرات از آن سخنان چه بود؟! بسیار روشن است که منظور محتوای پیام قرآن بود که به طاق نسیان سپرده شده بود. تا آنجا که رسول خدا در قرآن به نزد خدا شکوه می‌برد: «بار خدایا ـ این مردم از قرآن فاصله گرفته و آن را به کناری نهاده‌اند آیه ۳۰ـ۲۵» و نیز علی مظلوم در نهج‌البلاغه می‌گوید: «پیش‌بینی می‌کنم که از قرآن به جز لفظی و از اسلام به جز رسمی ‌باقی نمی‌ماند.» پس از دیدگاه استعمار به درستی و حساب شده پیش‌بینی شده که در قلب خاورمیانه یعنی سرزمین فلسطین، باید پایگاهی مطمئن و تا دندان مسلح به انواع سلاح‌های پیشرفته به وجود آید تا چنانچه نهضتی ضد استعماری و امواجی از آگاهی پدید آید به وسیله این پایگاه (اسرائیل) سرکوب شود و نمونه‌های آن را دیدیم و شنیدیم که در سال ۱۹۵۶ پس از ملی شدن کانال سوئز و در سال ۱۹۶۷ ارتش تا دندان مسلح اسرائیل با حمایت انگلیس و آمریکا و دیگر شرکای آنها به مصر دوران جمال عبدالناصر و به سرزمین باقی مانده در دست اعراب مسلمان در سرزمین فلسطین از هوا و زمین و دریا حمله شد که تبعات آن امروز بیش از هر وقت دامنگیر مسلمانان فلسطین شده و افکار عمومی ‌جهان را جریحه دار ساخته است.
در پایان این مقال بد نیست اگر مروری داشته باشیم به اختصار از صدور اعلامیه بالفور در ۱۹۱۷ تا رسمیت یافتن دولت اسرائیل به وسیله سازمان ملل متحد در ،۱۹۴۹ آن زمانی که سرزمین فلسطین، تحت اشغال ارتش انگلستان قرار گرفت و افرادی به ظاهر مسلمان ولی در نهان با ماموریت از جانب یهودیان به خریدن اراضی اعراب و سپس فروش آن به یهودیان ساکن فلسطین دست به کار شدند از جمله سید ضیاءالدین طباطبایی که پس از کودتای سوم اسفند ۹۸ و حکومت ۱۰۰ روزه که ماموریت خود از جانب انگلستان را در ایران خاتمه یافته تلقی کرد، برای انجام ماموریت دیگر راهی سرزمین فلسطین شد، نامبرده به عنوان یک مسلمان به کار خرید زمین از مسلمانان و فروختن به یهودیان مشغول شد.
پس از آن یهودیان ساکن قبلی و مهاجران بعدی با اشاره و کمک غیرمستقیم ارتش انگلستان برنامه اشغال تدریجی سرزمین فلسطین را آغاز کردند و مسلمانان عرب را با تهدید به وسیله اسلحه از خانه و کاشانه خود بیرون می‌کردند و هرگاه از ناحیه مسلمانان عرب مقاومتی صورت می‌گرفت ارتش به ظاهر بی‌طرف انگلیس!! دخالت می‌کرد و کار را به سود یهودیان خاتمه می‌داد. به این ترتیب پول و اسلحه از سوی سرمایه‌داران یهودی جهان همراه با سیل مهاجرت به سوی منطقه اشغالی سرازیر شد و این روند ادامه یافت، تا اینکه پس از خاتمه جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ و تشکیل سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۹ میلادی برابر ۱۳۲۸ شمسی دولت اسرائیل رسماً و علناً و به اصطلاح قانونی پا به عرصه وجود گذاشت.