تاریخ انتشار : ۱۹ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۸:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۴۰۴۶۶
گفت‌وگو با عبدالعلی قوام استاد دانشگاه
مقدمه: یوسف ناصری حزب(party) ساختاری است که به شکلی قانونمند، زمینه جابه‌جایی مسالمت‌آمیز قدرت را در یک جامعه دموکراتیک فراهم می‌کند و بازی قدرت را به سطحی فراتر از شیوه‌ها سنتی و پیشامدرن کسب قدرت ارتقا می‌دهد. حزب با ساختار بروکراتیک خود قادر است هیجانات متعارض و خواسته‌های جامعه را به تصمیماتی تبدیل کند که قابلیت عملیاتی شدن را دارا هستند. نوع فرهنگ سیاسی و فقدان ثبات نظام‌های سیاسی در جوامع توسعه نیافته باعث شده است که فعالیت‌ها حزبی استمرار نداشته باشد و تحزب یک تجربه ناموفق در چنین کشورهایی باشد. با اتکا به این آموزه که دموکراسی یا مردم سالاری و توسعه بدون وجود احزاب و گروه‌های مدنی امکان تحقق ندارد، گفت‌وگویی با دکتر عبدالعلی قوام، استاد دانشگاه ترتیب داده شد. قوام معتقد است تشکیل حزب به صورت طبیعی (و نه تصنعی) در بستر تحولات عمیق اقتصادی و سیاسی، اجتماعی و فرهنگی رخ می‌دهد و وجود رقابت‌های حزبی، به دولت مشروعیت می‌بخشد. این گفت‌وگو در پی در می‌آید.

*امروزه یکی از مشخصه‌های بارز کشورهای دموکراتیک این است که در آن جوامع ، احزاب سیاسی متعددی قادر به فعالیت هستند. به نظر شما احزاب چه نقشی در توسعه و پیشرفت کشورهای دموکراتیک و توسعه یافته داشته و دارند؟
**برای پاسخ دادن به این سئوال باید تحولات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جوامع غربی را مورد بررسی قرار دهیم. با بررسی آن تحولات می‌توان گفت تشکیل احزاب، محصول نیاز زمان بوده است و نه اینکه صرفا به عنوان یک دکور سیاسی یا نهادهایی مطرح باشند. که فقط عملکردهای نمایشی و صوری دارند. برای مثال اگر تاریخچه احزاب را در انگلستان بررسی کنیم می‌بینیم که تا نیمه قرن دوم  قرن نوزدهم، حزبی به نام «حزب کارگر» وجود نداشت. به دلیل اینکه هنوز کارخانجات به شدت توسعه پیدا نکرده بودند و طبقه‌ای به نام طبقه کارگر به وجود نیامده بود که بتواند خواسته‌های مشخصی را مطرح کند، اما از نیمه دوم در اروپا احزاب سوسیالیست و کارگری به وجود می‌آیند.
چنین چیزی نشان می‌دهد که احزاب با توجه به ضرورت‌ها به وجود می‌آیند. تا قبل از تشکیل حزب کارگر، دو حزب لیبرال (ویگ) و محافظه‌کار (توری) در انگلستان وجود داشتند و به صورت متناوب قدرت را به دست می‌گرفتند. در اواخر قرن نوزدهم است که احزاب جدید می‌توانند به قدرت برسند. به دلیل اینکه دراین دوره بسیاری از مطالبات مردم مثل آزادی بیان و آزادی قلم بر آورده شده بود و اگر حزبی اعلام می‌کرد و می‌خواهم آزادی بیان و آزادی اجتماعات را ترویج بدهم، رأی نمی‌آورد برای اینکه مردم در این جوامع این نوع آزادی‌ها را به دست آورده بودند.
*دو حزب با سابقه لیبرال و محافظه کار بریتانیا بر چه اساس شکل گرفتند و چرا اصلا فکر تاسیس حزب پیدا و تقویت شد؟
**بعد از ظهور بورژوازی و شکل‌گیری طبقه متوسط، این اعتقاد شکل گرفت که برخی موانع هست که مانع رشد جامعه می‌شود. به همین دلیل طبقه متوسط سعی کرد این موانع را از بین ببرد. بخشی از این موانع مربوط به مسائل عقیدتی می‌شد. جنگ‌های 30 ساله اروپا ناظر بر همین موضوع است که در نهایت قرارداد صلح و ستفالیا امضا شد و واحدهای سیاسی در قاب دولت – ملت شکل گرفتند بعد از جنگ‌های 30 ساله دولت های سکولار به وجود آمدند.
در مرحله بعد بورژوازی در تقابل با قدرت مطلقه شاه قرار می‌گیرد و انقلاب‌هایی مثل انقلاب  انگلستان و انقلاب فرانسه توسط بورژوازی علیه آریستو کراسی سنتی رخ می‌دهد. در حوزه اقتصادی اندیشمندی همچون آدام اسمیت کتاب ثروت ملل را در انگلستان نوشت و مسائلی راجع به لبرالیسیم اقتصادی مطرح کرد. او معتقد بود که طبقه متوسط باید در محیطی امن هر چه می‌خواهد تولید کند. آدام اسمیت، مکانیسم بازار را بهترین مکانیسم اقتصادی می‌دانست.
در بعد سیاسی هم جان لاک، مسائلی را در ارتباط با حقوق سیاسی مطرح کرد و ادعا کرد که همه اقشار جامعه باید از حقوق سیاسی مطرح کرد و ادعا کرد که همه اقشار جامعه باید از حقوق سیاسی برخوردار باشند. یک نمونه از حقوق سیاسی هم، حق رأی دادن طبقه متوسط بود. چون در آن دوران محدودیت‌ها و محذوریت‌هایی برای برخوردار شدن مردم از حقوق سیاسی وجود داشت.
در یک مقطع زمانی کسی که می خواست در انگلستان رأی بدهد، باید 400 پوند در سال به دولت مالیات می‌داد تا از حق رأی برخوردار باشد به مرور که فشارها بیشتر شد، این رقم به 200 پیوند رسید و به تدریج حق رأی همگانی پذیرفته شد.
احزاب محافظه کار و لیبرال هم در واقع نمایندگان طبقه متوسط بودند و از طریق به قدرت رسیدن، می‌توانستند خواسته‌های مردم را زا طریق تصویب قانون تحقق ببخشند. بنابراین وقتی مردم نمایندگان خود را انتخاب می‌کردند، آنها می‌توانستند در مجلس عوام، قوانینی را تصویب کنند که آزادی فعالیت اقتصادی مردم را به رسمیت بشناسد و باعث شوند دولت، کمتر در مسائل اقتصادی مردم دخالت کند.
اساسا کارکردهای حزب این است که خواسته‌های مردم را تبدیل به سیاست کند و بین نظرات و خواسته‌های متعارض جامعه میانجی‌گری کند.
بنابر این احزاب با توجه به نیاز مردم شکل گرفتند تا توسعه را در ابعاد اقتصادی، سیاسی و اجتماعی تحقق ببخشند.
*هیچ گونه و تشکلی نمی‌توانست این کارکردها را داشته باشد تا نیازی به تشکیل ساختار حزبی نباشد؟
**حزب با داشتن سازمان مشخص می‌تواند یک سری از کارکردهای سیاسی را نهادینه کند و در ضمن استمرار داشته باشد اما گروه‌ها و جنبش‌ها بر حسب مورد ممکن بود ایجاد بشوند. یک گروه و تشکل نمی‌تواند خواسته‌ها را معضل‌بندی کرده و آنها را به سیاست تبدیل کند.
*توفیق احزاب در چه بستر و زمینه‌ای امکانپذیر خواهد شد ؟
**وقتی احزاب می‌توانند نقش و کارکردهای اصلی خودشان را داشته باشند که تنوع ساختاری در سیستم به وجود آمده باشد و زیر سیستم‌ها نیز از استقلالی نسبی برخوردار باشند. تنوع ساختاری در یک جامعه کثرت‌گرا به وجود می آید. در چنین جامعه‌ای به ساختارهای سنتی یعنی قوه مقننه، قوه مجریه و قوه قضاییه بسنده نمی‌شود، بلکه نهادهای دیگری مثل اتحادیه‌ها سندیکاها گروه‌های ذی نفوذ و فشار و احزاب سیاسی به وجود می‌آیند و نظام را دچار تنوع ساختاری می‌کنند. وجود احزاب و اتحادیه‌ها در چار چوب کثرت‌گرای می‌تواند معنا داشته باشد شرط دوم هم استقلال نسبی زیر سیستم‌ها می باشد.
در واقع این احزاب و اتحادیه‌ها و انجمن‌ها نباید زائده‌ها یا ضمیمه‌های حکومت تلقی شوند، چون اگر چین اتفاقی بیفتد، چنین سازمان‌های بخشی از قوه مجریه می‌شوند.
بنابراین این نهادها باید خودجوش باشند و وابسته به نهادهای رسمی حکومتی نباشند. تحت این شرایط است که احزاب می‌توانند کارکردهای خودشان را داشته باشند.
احزاب موجود در جوامع توسعه یافته به قدری ریشه دوانده‌اند که امکان حذف و انحلال آنها وجود ندارد. اگر خواسته باشند احزاب را از صحنه سیاسی کشورهای دموکراتیک حذف کنند، سیستم یک مرتبه فرو می‌پاشد. یعنی اگر قرار باشد که احزاب با سایر کانال‌های ارتباطی مثل گروه‌های ذی نفوذ و رسانه‌ها از بین بروند، کل ارتباطات موجود در یک جامعه دموکراتیک مختل می‌شود.
وقتی در تعریف حزب می‌گوییم که حزب در میانجی‌گری و وساطت میان خواسته‌های متعارض نقش دارد، در واقع به کارکرد ارتباطی آن اشاره داریم. در این فرایند، در یک طرف مردم قرار دارند و خواسته‌های آنها از طریق احزاب کانالیزه می‌شود و در طرف دیگر طیف هم سیاستگذاری عمومی را داریم. وقتی سیستم دچار تنوع ساختاری می‌شود، نهادهای بیشتری می‌توانند نقش ارتباطی را ایفا کنند. اما در این نظام وحدت‌گر و اقتدارگرا که تعداد این نهادهای ارتباطی کم است، احزاب موجود در جامعه کارایی لازم را ندارند و اگر هم از صحنه سیاسی حذف شوند، کوچکترین خللی به جامعه وارد نمی‌آید.
چنین وضعی حکایت از آن را دارد که احزاب بر اساس نیازها و در بستر تحولات طبیعی اقتصادی سیاسی و فرهنگی رشد پیدا نکرده‌اند.
*در حال حاضر، هند که بزرگترین دموکراسی جهان است، از نظر اقتصادی از چین تک حزبی عقب مانده است، به نظر شما احتمال ظهور یک دولت دیکتاتورمابانه در کدام یک از این دو کشور وجود دارد؟
**به طور کلی یک نوع تعارض بین دموکراسی و کارایی مشاهده می‌شود. خیلی‌ها اعتقاد دارند در نظام‌های دموکراتیک، تصمیم گیری به کندی صورت می‌گیرد و برای تصمیم گیری باید به آرای عمومی و افکار عمومی مراجعه شود، ولی در سیستم دیکتاتوری، تصمیمات به سرعت اتخاذ می‌شود، اما این جامعه است که تصمیم می‌گیرد آزادی را فدای کارایی کند یا خیر، اما در جامعه دموکراتیک قدرت پخش شده است و انباشت قدرت وجود ندارد، اما در عوض تنوع ساختاری هست. من بعید میدانم که دیکتاتوری در هند شکل بگیرد. در مورد چین هم باید بگویم این کشور طی دو سه دهه اخیر تا حدی دچار تنوع ساختاری شده است و با اهمیت دادن به حوزه‌های خصوصی و فعالیت بخش خصوصی در صدد است به سمت سرمایه داری حرکت کند اما زیر سیستم‌ها از استقلال نسبی برخوردار نیستند و حزب کمونیست به عنوان حزبی تمرکزگرا اجازه فعالیت احزاب دیگر را نمی‌دهد خیلی‌ها معتقدند فرهنگ سیاسی هند از تساهل و مدارای سیاسی بالایی برخوردار است و نهادهای ایجاد شده مثل نهادهای حقوقی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دوران استعمار توسط استعمار انگلیس را به خوی حفظ کرد.
*فقر موجود در جامعه هند،این جامعه را به وضعیتی همچون دوره آلمان نازی دچار نخواهد کرد که حزبی در چار چوب مبارزه با فقر به قدرت برسد و ساز کارهای دموکراتیک را منحل کند؟
**ممکن است یک حزب در هند با شعار توزیع عادلانه ثروت به قدرت برسد، ولی هند طی چند دهه امتحان خودش را پس داده است و به نظر نمی‌رسد حزبی بتواند اقتدارگرایی را در آنجا شکل بدهد. در این کشور هم تنوع ساختاری وجود دارد و هم زیر سیستم‌ها از استقلال نسبی بر‌خوردار هستند.
البته پروفسور برینگتون مور در کتاب «ریشه‌های دموکراسی و دیکتاتوری» معتقد است که مصالحه و سازش طبقه سنتی و طبقات نوظهور در آلمان موجب بروز حکومت‌های تمامیت خواه در ژاپن، آلمان و ایتالیا شد، اما انقلاب در فرانسه و انگلستان باعث رشد بوروژوازی شد و باعث شد بخش خصوصی مستقلانه فعالیت اقتصادی داشته باشد. از این منظر می‌توان گفت که شما نمی‌توانید با اخلاق فئودالی منتظر یک سری تحولات عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی باشید.