تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۱  ، 
شناسه خبر : ۴۰۵۳۵
گفت‌وگو با عمادالدین باقی
مقدمه: فاطمه امان: آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی عمادالدین باقی، نویسنده و پژوهشگر پیرامون اسلام و حقوق بشر است. این گفت‌وگو بخشی از کتاب پژوهشگر آمریکایی خانم جوئیس دیویس درباره اسلام و حقوق بشر است.

* آیا حقوق بشر یک بحث مدرن و غربی است یا می‌توان آن را به کشورهای اسلامی ‌هم تعمیم داد؟
** در واقع یک چالش کلی تری وجود دارد که چند سال پیش هم در سطح مطبوعات و بعضی بحث‌ها و محافل و کتاب‌ها مطرح شد و آن این بود که گروهی در ایران وجود داشت که بیشتر پیروان اندیشه فردید بودند و معتقد بودند که غرب یکپارچه شیطانی است. می‌گفتند غرب جایی است که بر اساس قوانین ساخته دست بشر اداره می‌شود و همه چیز آن بر مبنای نفسانیت انسان است و بنابراین یکپارچه شیطانی است. آنها تلاش می‌کردند برای شرق یک وجهه آسمانی و کاریزمایی بسازند. به این علت قادر به هیچ نوع تبعیضی نبودند. یعنی معتقد بودند نمی‌شود یک چیز غرب را پذیرفت و یک چیز آن را رد کرد. نکته جالب این بود که خود آنها در عمل بعضی از ظواهر زندگی غربی را پذیرفته بودند. مثلا سوار هواپیما می‌شدند، کت و شلوار هم می‌پوشیدند، اما وقتی بحث دموکراسی و بحث بعضی از جنبه‌های حقوقی یا حقوق بشری مطرح می‌شد، متوسل می‌شدند به اینکه غرب شیطانی است. در مقابل این گروه، گروه دیگری می‌گفتند نه غرب یک کل واحد است و نه شرق یک کل واحد. اینها می‌گفتند می‌توانیم از غرب بخش‌هایی را بپذیریم که با فرهنگ خودمان سنخیت دارد. در این زمینه قرات‌های مختلف وجود دارد. بعضی‌ها اعتقاد دارند که اسلام و حقوق بشر با هم هیچ نزاعی ندارند و می‌شود این دو را با هم سازش داد و می‌گویند بشری اگر از جایگاه عقل حرکت کند و بشر دیگری از پایگاه وحی حرکت کند، اینها سرانجام به یک نقطه می‌رسند. عده دیگری بیشتر با منطق جامعه شناسانه به آشتی دادن اسلام و حقوق بشر اعتقاد دارند و می‌گویند حقوق بشر اگر یک پدیده غربی هم باشد، به این دلیل که اسلام قرن‌هاست با زندگی مردم در کشورهای اسلامی ‌درآمیخته، به هر حال یک واقعیت موجود است و این گروه ادعای تضاد اسلام و حقوق بشر را به معنای درافتادن با این مردم می‌دانند و می‌گویند مردم را به موضع مخالف در مقابل حقوق بشر وامی‌دارد دسته دوم بیشتر مصلحت‌گرایانه است. ولی اگر ما این دو تا را صرف نظر از انگیزه‌هایشان در یک گروه قرار دهیم، به هر حال قال به وفاق اسلام و حقوق بشر هستند. گروهی دیگر درست در مقابل هستند که معتقدند این دو گروه از لحاظ بنیادی و ماهوی هیچ سنخیتی با هم ندارند و اصولاً شرع و مذهب اسلام اساسش بر تعبد و وحی و آموزه‌های آسمانی است و حقوق بشر یک پدیده سکولار و محصول دنیای مدرن است و هیچ نسبتی با هم ندارند و اگر شما بخواهید به نوعی سعی کنید ارتباطی میان آن و اسلام پیدا کنید یا سابقه مذهبی برایش پیدا کنید، این موجب تهی کردن حقوق بشر می‌شود و اصولاً هیچ‌گونه ندایی از آشتی این دو نباید سر داد. چون این ندا به این معنی است که بخواهیم از حقوق بشر برای کسب آبرو برای مذهب استفاده کنیم و این هم یک دیدگاه مبتنی بر تفکر لائیسیته است.
* نظر خود شما...
** من باورم این است که اگر به متون فرهنگی خودمان باز گردیم و توجه داشته باشیم که حقوق بشر به مفهومی‌ که امروزه ما شاهد آن هستیم، پایه‌ها و شالوده‌هایش کمتر از دو قرن پیش ریخته شده است و البته بعد تکامل پیدا کرده و هسته اصلی حقوق بشر در اومانیسم و اصالت انسان و اینکه کرامت انسان اصل و مبنا قرار می‌گیرد و مبنای سایر احکام حقوقی هم اصالت انسان است. اگر این را بپذیریم، بعد متون فرهنگی خودمان را مرور کنیم، می‌بینیم که به هر حال در این سابقه فرهنگی هم چنین عناصری به صورت جدی وجود داشته‌اند. مثلاً وقتی شما در آثار عرفا نگاه کنید، یکی از ویژگی‌های برجسته متون عرفانی این است که نشان دهد که عرفای ما خیلی در بند ظواهر و اینها نبودند. یک نکته دیگر که در متون کهن فارسی عرفانی دیده می‌شود، نگاهی است که به انسان وجود دارد. آنقدر در این زمینه شواهد وجود دارد که اتفاقاً جایی برای سوءتفاهم باقی نگذاشته است. من فقط اشاره می‌کنم به اشعار شبستری. عبارت‌ها و اشعار زیادی در مدح انسان است. در مثنوی آمده است:
جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض
جمله فرع و سایه‌اند و تو غَرَض

و اتفاقاً ما چه جمله حقوق بشری بهتر از این می‌توانیم پیدا کنیم. به هر حال در ادبیات ما، در عرفان ما، در آئین اسلام، چنین فهمی ‌و چنین تفکری وجود داشته. اما متاسفانه این فهم عرفانی به یک فهم خیلی محدود تنزل پیدا می‌کند و همین تنزل هم باعث شد که این فکر و این اندیشه انسانگرایانه‌ای که در گذشته در ادبیات و متون کهن ما وجود داشته، نتواند جوانه بزند و رشد کند و بالنده شود. اگر این اتفاق افتاده بود، یعنی اگر همین اندیشه رشد کرده بود، قطعا ساختار حکومت‌ها هم در طول این قرن‌ها اینطور نمی‌شد. به هر حال هر جا که اندیشه انسانی و اصالت انسان وجود داشته، این به نوعی منعکس می‌شود در رفتار اجتماعی و در رفتار فرمانروایان اثر می‌گذارد و خود را نشان می‌دهد و اگر این فکر رشد کرده بود. در نتیجه جوامع اسلامی ‌هم در عقب نمی‌ماندند. به نظر من عقیم ماندن آن تفکری که در ادبیات سنتی، آثار و نشانه‌هایش دیده می‌شود، باعث می‌شود که اصلاً چیزی به نام حرمت انسان وجود نداشته باشد و همه چیز سیاسی دیده بشود. خوب همین باعث عقب‌ماندگی کشورهای اسلامی ‌می‌شد. البته بعضی‌ها معتقدند که استعمار عامل عقب نگه داشتن کشورهای جهان از جمله جوامع اسلامی ‌شده، اما من اعتقاد دارم که عامل اصلی این عقب ماندگی و عامل درونی‌اش، استبداد بوده و استعمار به استبداد کمک کرده چون استبداد و استعمار به هم احتیاج داشته اند. به هر حال استعمار برای اینکه بتواند بازار این کشورها را داشته باشد و منابع آنها را چپاول کند، نیاز به دولت‌های اقتدارگرا داشت که ثبات این قدرت‌ها و دولت‌ها و در نتیجه ثبات منافع آنها را حفظ کند. و دولت هم چون به مردم متکی نبود، باید با تکیه به قدرت خارجی روی پای خود می‌ایستاد و نتیجه‌اش این شد که به هر حال کشورهای اسلامی ‌به وضعی دچار شدند که امروزه می‌بینیم.
* رابطه مذهب و حقوق بشر به چه صورت است؟
** آنچه که ما در مورد رابطه حقوق بشر با اندیشه اسلامی ‌می‌گوییم، محدود به کشورهای اسلامی ‌و جهان اسلام نیست. شما در غرب هم می‌بینید که بسیاری از متفکران به ریشه‌های تفکر حقوق بشر در آئین مسیحیت اشاره می‌کنند و اینکه اصلا این روحانیان نوگرای مسیحی به خصوص عرفای مسیحی بودند که زمینه‌های فکر حقوق بشر را ساختند. در عین حال اعلامیه جهانی حقوق بشر و اسناد حقوق بشر در مورد مذهب و ارتباط تاثیر مذهب در منظومه حقوق بشر ساکتند. این سکوت در حالی اتفاق می‌افتد که پایه‌گذاران حقوق بشر و بسیاری از متفکرین و فیلسوفان غربی که در زمینه حقوق بشر نظریه پردازی کردند، از نقش دین در پیدایش ایده حقوق بشر بسیار سخن گفته‌اند و اینکه بسیاری از مدافعان حقوق بشر و نظریه‌پردازانشان اساسا شخصیت‌های مذهبی بوده اند. ولی خوب، به هر حال این جنبه‌ش در اعلامیه و در اسنادش مسکوت است. شاید می‌خواستند بحث‌های مناقشه‌‌بر‌انگیز را وارد این اسناد نکنند و شاید هم به دلیل اینکه در آن زمان اصلا شرایط جهانی به گونه‌ای بود که نیمی‌ از قدرت جهان در دست دولت‌های کمونیستی بود که ضدمذهب بودند. در غرب هم به هر حال دولت‌هایی که مبتنی بر لایسیته بودند، وجود داشتند و چون اکثر دولت‌ها به نوعی غیرمذهبی بودند، شاید این هم یکی از عواملش بوده. ولی این سکوت به این معناست که نفیاً و اثباتاً در این زمینه چیزی نگفتند ولی این باعث نمی‌شود که ما آن تاریخ را ملاحظه نکنیم که چه در غرب و چه در شرق به هر حال این اندیشه در مذاهب وجود داشته. مذاهب هم همیشه به هر حال چه در مسیحیت و چه در اسلام، قرات‌ها و گرایش‌ها و فرقه‌های مختلفی بودند. بعضی‌ها اهل تسامح و مدارا بودند. بعضی از محققان و مستشرقان اساساً نظریه‌شان این است که راز گسترش اولیه اسلام که توانست در مدت کوتاهی بخش عظیمی ‌از جهان را به تسخیر درآورد همین تسامح و تساهل بود و این مدارا و نرم خویی که در برابر ادیان و مذاهب و مرام‌ها و مسلک‌های مختلف و حتی در برابر مشرکین داشت، دلیل این جذابیت و گسترش آن بوده. خوب مگر حقوق بشر چیزی جز این نرم خویی و مدارا و تسامح و تساهل است؟ از قضا همین محققین معتقدند که آنچه باعث توقف گسترش اسلام شد، این بود که تعصب مذهبی و جمود به تدریج جای تساهل مذهبی را گرفت.
* آیا می‌شود حقوق بشر را در کشورهای اسلامی ‌ترویج کرد (با توجه به سنت‌ها و یا کنار گذاشتن آنها)؟
** پاسخ به این پرسش مستلزم این است که ما تکلیفمان را با یک بحث بنیادی تر روشن کنیم. آن هم بحث رابطه سنت و مدرنیته است. الآن به طور مشخص می‌شود گفت دو نگاه وجود دارد. یکی این است که مدرنیته از زمانی آغاز می‌شود که در جایی سنت به پایان رسیده و در واقع در یک جایی جامعه بشری در مسیر تحول خودش با سنت وداع می‌کند. از وقتی با سنت وداع می‌کند، می‌تواند پا به عصر مدرنیته بگذارد و قالند به گسست میان سنت و مدرنیته. نگاه دیگر این است که مدرنیته در امتداد سنت است. نمی‌شود با نادیده گرفتن سنت، مدرنیته را پذیرفت و اتفاقا تجربه جوامع بشری هم نشان می‌دهد که آنهایی که مدرنیته را در امتداد سنت پذیرفتند، مدرنیته شان بادوام‌تر و کم بحران‌تر بوده است. به عبارت دیگر اینها کسانی بودند که با سنت و بازتفسیر آن و با به کارگیری عناصر مثبتی که در تاریخ و فرهنگ خودشان بود و با سازگار کردن آن با حقوق بشر توانستند برای مدرنیته یا برای مفهوم حقوق بشر، رگ و ریشه‌های عمیقی ایجاد کنند و اینها در جامعه راحت‌تر پذیرفته بشوند و درونی بشوند و به این ترتیب با فرهنگ و سنت آن جامعه آمیخته شوند و مردم هم راحت‌تر آن را همراهی بکنند. به هر حال این دو نظریه است که ما هر کدام از آنها را که انتخاب کنیم، لوازم و نتایج گسترده‌ای را به دنبال دارد. ن در واقع مبنای نظر خودم، نظر دوم است. یعنی که بیشتر با ارجاع و استناد به تجربه کشورهای اروپایی و مقایسه آنها به این نتیجه می‌رسم که مدرنیته‌ای که بتواند یک پایگاهی در سنت برای خودش پیدا کند، ماندگارتر است و در جامعه وسیع‌تر پذیرفته می‌شود. حالا بعضی‌ها حقوق بشر را رهاورد تجدد خواندند. با وجود اینکه در سنت ما ریشه‌های باستانی برای حقوق بشر وجود دارد، اما هیچ اشاره‌ای به این نمی‌کنند. اگر فرض کنید قرار باشد که ما بگوییم حقوق بشر یک پدیده مدرن و غربی است و آن هم به چه دلیل به دلیل اینکه برای اولین بار در اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسه مطرح شد، بعد در آمریکا، انگلیس و کشورهای مختلف اعلامیه‌های حقوق بشر منتشر شد، اگر ما به استناد این بگوییم حقوق بشر غربی است، درست مثل این است که کسانی هم پیدا می‌شدند و می‌گفتند این طور نیست، به استناد الواح و کتیبه‌های بازمانده از دوره‌های شاهنشاهی کوروش که حتی بعضی از غربی‌ها هم به استناد همان کتیبه‌ها می‌گفتند که اولین اعلامیه حقوق بشر در جهان، توسط کوروش صادر شده است و حتی اخیرا هم در سمیناری در سازمان ملل متحد همین حرف مطرح شده است. به هر حال بسیاری از متفکرین غربی هم همین را گفته‌اند، درست مثل این است که ما هم بگوییم که چون اولین بار آموزه‌های حقوق بشری در آئین فرمانروایی کوروش و بعد هم داریوش و وصیت نامه معروفش دیده شده، پس بنابراین حقوق بشر اصلاً یک پدیده شرقی است و غربی‌ها آن را ربوده‌اند. خوب این نگاه هم نگاه غلطی است. آن نگاه حقوق بشر را غربی می‌داند و بعد سعی می‌کند با یک دوبن‌گری، گسست کاذب غرب و شرق یعنی غرب و شرق جغرافیایی را تعمیم بدهد به امور فرهنگی که امور فرهنگی یک مقداری آمیزشی هستند. یعنی در یک دورانی غرب بر شرق تاثیر داشته و در دوران دیگر شرق بر غرب و متفکرینی مثل ویل دورانت به طور مفصل در باره تاثیرات فرهنگی دنیای اسلام و شرق بر غرب و اروپا و بر وقوع رنسانس سخن گفته و اینکه به اصطلاح تفکر تجربی از جهان اسلام بر اثر جنگ‌های صلیبی و پیشرفت مسلمین به آنجا منتقل شده است این را بعضی از محققین غربی گفته‌اند. خوب این نشان می‌دهد که به هر حال عالم فرهنگ، عالم آمیزش و تعامل و تایر و تار متقابل بوده و نمی‌شود همان جوری به فرهنگ نگاه کرد که ما به عالم جغرافیایی نگاه می‌کنیم...این دو با هم مخلوط نمی‌شوند. بعضی‌ها در اینجا در واقع مغالطه می‌کنند و این غرب و شرق جغرافیایی را مطلق می‌کنند و یک دوییت و دوگانگی کاذبی برایش ایجاد می‌کنند و بعد هم این را تعمیم می‌دهند به همه بحث‌های سنت و مدرنیته و حقوق بشر و نتیجه می‌گیرند این محصول غرب است. در مورد امور ماشینی و امور فیزیکی می‌توانید اینگونه داوری بکنید چون سیالند، ذهنی‌اند، نرم‌افزاری‌اند. اما نمی‌توانید حقوق بشر را هم همین گونه محصول غرب بدانید. مثل این است که فرض کنید چون در نهج البلاغه عبارت‌هایی پیدا می‌شود که شبیه مدرن‌ترین نظریه‌های فیلسوف‌های امروزی است، پس بیاییم و استناد بکنیم به این علایم و بگوییم حقوق بشر شرقی بوده. یا به خاطر کتیبه‌های کوروش بگوییم حقوق بشر شرقی بوده. به نظر من شرقی یا غربی کردن حقوق بشر یک دام و یک مغالطه است. و دوم اینکه اساس دیدگاه من بر این است که ما نمی‌توانیم از طریق گسست کامل از سنت به مدرنیته دست یابیم و اگر هم بدین ترتیب به آن دست یابیم، یک مدرنیته بحران‌زا خواهد بود و خودش به یک بحران تبدیل می‌شود.